اتوبان ها چه مي فهمند
از اندوه مردي تنها
كه در دالان خاطرات غرق شده
و رابطه اي مستقيم بين
فشار پاي راستش روي پدال گاز
و شدت بغض هايش وجود دارد
اتوبان ها چه مي دانند
هر كيلومتر سرعت غير مجاز
چه رابطه اي با
شمارش قدم هاي پاياني تو دارد ...
وقتي كه
هر قدمت خنجري بر دل سياه زمين بود
و پس لرزه هاي نبودنت
در قلبم فرود مي آمد .
اتوبان ها كه خبر ندارند
از تباني كيلومتر شمار ماشين
با گاردريل هاي كنار اتوبان ،
كه قانون جاذبه را زير سوال مي برند ....
خيابان ها چه مي دانند
از خاطرات رقم خورده پياده روها
كه هر كدامشان
طناب داريست به دور بغض هايم
كوچه ها كه درك نمي كنند
بوي عطري را كه
ساليان سال است
در بين درختهايش ... در و ديوارهايش ... پياده رو هايش ...
جولان مي دهد
و در هر فصلي بهار را با خود مي آورد .
كوچه ها كه نمي فهمند
فرق صداي خرچ خرچ برگهاي پاييز را
- كه زير پاي عابران له مي شود -
با صداي شكستن دلي
كه در يك قدمي يك درخت خشك
اتفاق مي افتد ...
درمانده ام ؛ اينجا كسي درمان من نيست
در خود پلاسيدم كسي گلدان من نيست
من دفترم را پرت كردم توي دريا
اين موج هاي لعنتي از آن من نيست !!!
من رام كردم شعرها را تا به امروز
ديگر طناب شعر در دستان من نيست
امشب تمام ابرها ترديد دارند ...
اين اشك ها ديگر غم باران من نيست
يك شب خدا مابين اشعارم به من گفت :
اين روزها ديگر كسي انسان من نيست
من خوب فهميدم شكستن را در اينجا ...
تقدير مي گويد كه اين پايان من نيست !!!
من مهرها را يك به يك تعبير كردم
بعد از تو ديگر نوبت آبان من نيست
.
.
.
شايد خيابان ها كتاب خاطراتند
اما بدون دست تو تهران من نيست
پ.ن :
هيچ وقت نبودن ها را
نفهميدي ...
چون هميشه رفته اي
...
اما ؛
در هميشه روي يك پاشنه نمي چرخد .
موجود دوست داشتني سنگي من
برگرد ،
كه اين روزها
خيلي دلم برايت تنگ است
كارم شده نوشتن و خط زدن . نمي دانم از جان اين كاغذ و خودكار ها چه مي خواهم . هرچه به دلم مي گويم
بس كن ، اما گوشش به اين حرف ها نمي رود . دلش پر شده از خط خط هايي كه هيچ كدامشان به نتيجه اي
نميرسد . جاي همه يشان در سطل زباله ست .
نمي دانم چند سال ، چند ماه ، چند روز يا چند ساعت از آن روزها مي گذرد . زياد هم برايم فرقي نمي كند ،
چون من صبح به صبح همه يشان را در خودم مرور مي كنم و از خانه بيرون ميزنم . حتي بوي تك تك رزهاي
سياه مخملي كه براي صدقه ي چشمانت به تو دادم ، هر روز مي شنوم .
اما كاش فقط يكبار ، فقط يكبار برايم يك شاخه گل مي خريدي تا اين روزها بتوانم عطر گرماي دستانت را در
خارهاي روي شاخه اش احساس كنم .
اپيزود 1 :
يه روز توي همون روزا گفتي كه تو قلب مني
اين روزا ديگه ... چي بگم ، قلب تو كه تو نداره
يادته گفتي اون شبي كه تك ستاره ي توام ؟
اين شبا توي آسمون ستاره سوسو نداره
گفتي كه دوست ندارم ... ، اون روز يادم نميره
زل زده بودم به چشات ؛ چشام كه جادو نداره
طفلي دلم دلش شكست ؛ دنيا برام جهنمه
گريه امونم نميده ، چشام ديگه سو نداره
اپيزود 2 :
اومدي كه بهم بگي ؛ گذشته ها گذشته و ...
رز سياه مخمليت ديگه برام بو نداره
زخم زبونات كه مدام ؛ نمك رو زخم من شدن
درداي تو سينه ي من ؛ زخمي كه دارو نداره
زل ميزني به چشم من ... ؛ ياد گذشته افتادم
صورت تو ؛ تو ذهن من ، كه چشم و ابرو نداره
گفتي پشيمون شدم و مي خوام كه پيشت بمونم
مي خواي بگي دوسم داري !!! اما دلت رو نداره ...
دلتنگ نوشت :
ديروز تو خيابون ولي عصر بودم كه يهو بغضم گرفت .
خيلي دلم مي خواست بشينم وسط پياده رو و بزنم زير گريه ...
كاش ، كاش بچه بودم . اون وخ به بهونه ي اينكه يه چيزي رو تو اون خيابونا گم كردم ميزدم زير گريه .
حس مردي به قبله خوابيده
روي شونش پر از غم دنياست
حس فرهاد قصه ي شيرين
لاي كوهي شكسته و تنهاست
حس عاشق بدون معشوقش
توي شبها قدم زدن تنها
حس دستي كه مانده در جيبم
مثل وقتي كه نيستي اينجا
وقت رفتن رسيده من ماندم ...
مثل يك شاخه ام كه خشكيده
بوي عطرت هنوز توي فضاس
عطر و گرماي خوب اركيده
مات و مبهوت رفتنت بودم
حس ماندن كنار يك كوچه
توي ذهنم مدام ميكِشمت
لاي گل ها و طرح قاليچه
بين اين خاطرات ؛ جان كندن
توي مغزم مدام ميپلكي
اينكه باور نمي كنم تنهام
حس بودن كنار تو - الكي
پ.ن: ايام فاطميه رو به همه تسليت ميگم .
التماس دعاي فراوووون
باران ، بدون ان
باري ست
كه زير قامت اين دانه هاي بي رحم
بر شانه هايم
سنگيني مي كند
كسي چه مي داند ؛
شايد اين جهان ،
جهنم سيّاره اي ديگر باشد
"آلدس هالسكي"
بدون آن ...!
دوست دارم به قد اين دنيا
كه بزرگي ِ كوچكي دارد
به خودم هاي بي تو فكر كنم
به دلم كه هميشه مي خارد
به نگاهت كه هي تپش دارد
مثل نبضم مدام ميزندم
به تويي كه مرا نمي خواهي
به مني كه پر از غم و دردم
دوست دارم به هيچ فكر كنم *
اينكه اين زندگي چقدر نوچ است
توي دست كدام ثانيه ها
گُل ِ اين بازي ِ پر از پوچ است
به خيال سيا(ه) - سفيد تو
به خودم زير بارش باران
به قلم ، شعر ، دفترم ... حتي -
به خيابان ِ بي تو در تهران
دوست دارم به شعر فكر كنم
اينكه گنجايش دل آدم ... !!!
اينكه دنيا چقدر مي ارزد ؟
توي شعر پري شبم مُردم ...
پ. ن :
دوست دارم مرا بخواهي و بعد
ساعت سه قرار بگذاري
هشت صبح قلب من بكوبد تا -
كه نگاه از سرم تو برداري
بعد نوشت :
* وامي غير عمدي از شعر حامد عباسيان (دوست دارم به هيچ فكر كنم)
كاش يك روز برسد
من
مثل توغزل نوشت :
بعد اين درد هاي پي در پي
مي نويسم ؛ دوباره از باران :
دلم گرفته و در من هواي باران است
تمام شعر من امشب اداي باران است
غزل درون نگاهم نگفته ابري شد
صداي شرشر آن ... رد پاي باران است
كنار ياد تو بودن ... ، قدم زدن تا صبح
هميشه "خاطره" تنها بهاي باران است
سلاح گرم دولولت به سمت من ... : شليك
دو چشم تيز سياهت حياي باران است
گلوله هاي يخي روي گونه ام مانده
و اشك ها همگي جاي تاي باران است
تمام مي شود اين شعر مانده در ذهنم
كه زخم كاري قلبم سواي باران است
براي دانلود دكلمه ي شعر با صداي شاعر "اينجـــــــــا" كليك كنيد
سپيد نوشت :
وقتي كه خيابان ها
برايم چمداني از جنس خاطره مي شوند
و قدم زدن
- غروب جمعه -
درونشان ، خودكشي محض است ،
ديگر برايت فرقي نمي كند
ولي عصر باشد يا انقلاب
سرنگ هوا باشد يا پشت بام يك برج نود و يك طبقه ...
چمدان را كه باز مي كني
بوي عطرش تمام شهر را به تسخير در مي آورد ،
و ناگهان وسط خيابان
با يك شال و كلاه سياه و سفيد
تصادف مي كني ...
براي دانلود دكلمه ي شعر با صداي شاعر "اينجـــــــــا" كليك كنيد

يك سال ديگر هم گذشت ، و ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم ...
هفت سين امسال
پر است از انتظار ...
غافل از اينكه
انتظار سين ندارد !!!
براتون سالي سرشار از بهترين ها رو آرزو مي كنم .
يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر اليل والنهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال
پ.ن 1 : ممنون كه منو يك سال خوندين و تحمل كردين . سعي مي كنم تو سال جديد يه مقدار راز بارون رو
متفاوت تر كنم .
پ.ن 2 : چند روز پيش تو وبلاگ "معماران هم مي نويسند" يه مسابقه اي برگذار شد به اسم گوگولي ها .
تو اين مسابقه عكس كودكي يه سري از دوستان وبلاگ نويس بود و بايد حدس ميزديم كدوم عكس براي
كيه . متاسفانه اين مسابقه تموم شده ولي ديدن عكس ها و خوندن كامنت هاي جذابه افراد شركت كننده
خالي از لطف نيست . براي ديدن پست نهايي مسابقه ي گوگولي ها "اينجـــــا" كليك كنيد .
شهريار كوچولو گفت : فقط بچه هاند كه مي دانند پي چه مي گردند .
بچه هاند كه كلي وقت صرف يك عروسك پارچه يي مي كنند
و عروسك برايشان آنقدر اهميت پيدا مي كند
كه اگر يكي آن را ازشان كش برود مي زنند زير گريه ...
سوزنبان گفت : بخت ، يار بچه هاست .
"شازده كوچولو - آنتوان دوسنت اكزوپه ري"

چشمانت مزه ي قرمزي موهاي آنشرلي را مي دهد
وقتي كه در ميان شكوفه هاي بهاري
بيدهاي قرمزش را به دست باد مي سپارد
تا به سمت درياچه ي نقره ايش سفري را آغاز كند .
سفري به بلنداي سايه اي خيالي براي جودي آبوت
كه روز و شبش را به تسخير در آورده .
مهرباني ، همچون حنا كه سختي هاي زندگي را
به گوشه اي از روزمرگي هايش انداخته تا خاك بخورد
و سادگي خودش را همچون پينوكيو در كوله اش بگذارد
تا شايد پسرك شجاعي تمام دلهره هايش را
از چنگال پليدي ها نجات دهد ،
در تو رسوخ كرده است
آنه ي من ...
با من بگو از لحظه لحظه ي خاطرات كودكي ات
در كوهاي آلپ و هم بازي شدنت با آنت .
وقتي كه شانه به شانه ي هم از كوها بالا مي رفتيم و
عرق مي ريختيم و خسته مي شديم .
دعوا مي كرديم و مدتها با هم قهر بوديم ...
قهر
قهر
قهر
تا روز قيامت ...
و چه زود در دلمان قيامت مي شد
و يكديگر را در آغوش كوچك خود مي فشرديم .
يك روز آرزوي داشتن زي زي گولو را مي كرديم
و روز ديگر مي خواستيم دايناسور آقاي مجري بشويم .
روز ديگر تمام عصر را با كپل و نارنجي و گوش دراز مي گذرانديم
تا لذت مدرسه رفتن را زودتر از سن مان تجربه كنيم .
كودكي هايم را
همه ي كودكي هايم را در آرزوهاي شيرين آنه جا گذاشته ام
تا شايد بهاري برسد و در كنار هم
زير آبشار قرمز موهايش
به انتظار غروب آفتاب بنشينيم
تا بزرگتر بشوم و شازده كوچولو بودن را تجربه كنم .
كودكي هايم را
در سايه ي بابا لنگ دراز هاي زندگي ام جا گذاشته ام
تا شايد روزي روزگاري همه ي سايه هاي دنيا را به آغوش بكشم
و تا ابد كودكي خودم را
در نرسيدن هاي تام و جري مرور كنم .
تمام بودن هايم را
مديون خاطرات كودكي ام هستم
كه هيچ وقت برايم قديمي نمي شوند .
پ.ن : روز جهاني كودك مبارك .
آرزو نوشته هاي يك بيمار رواني
الهه ي مرگ را
با همه ي وجودم فرياد مي كنم ...
تا روح به زنجير كشيده ام را
از چنگال اين قفس استخواني تاريك
نجات دهد
و در فضا پراكنده كند
مرگ مي نويسم و گرم مي خوانمش ...
همچون آينه اي كه همه ي وجودم را وارونه مي كند .
كسي چه مي داند . شايد اين وارونگي را به اين زندگي تاريك منعكس كند تا سپيد شود .
احساس سرماي بدي جمجمه ام را به آتش كشيده است ،
مثل گدازه هاي مذابي كه از سفيدي چشمانم سرخ مي شود و از درون به آتشم مي كشد .
اين روزها همه ي مرگ را فكر مي كنم و مي لرزم . اما با همه ي اين سرما ؛ گرماي آغوشش را به انتظار
نشسته ام . همه ي تاريكي هايش را ، دردهايش را ، تنهايي هايش را به جان ِ از تن در رفته ام خريده ام
تا شايد از اين دروازه ي تاريكي به سمت روزنه اي از اميد روانه شوم .
اميد به چه نمي دانم !
نه مي توانم بگويم زندگي ، كه با چه جاني ؟
نه مي توانم بگويم زندگي مجدد ، كه با چه تواني ؟
نه مي توانم بگويم بودن ، كه چه بودني ؟
...
تنها اميدم به اين نبودن هايم هست كه ديگر دم و بازدم هاي تكراريم در اين نبودن ها مرا نفس نمي كشند .
تنها اميدم به روشنايي بعد از تاريكيست .
با وجود همه ي اينها مي ترسم . از تنگي قبر . از تاريكي زمين . از سقف كوتاه لحد . از سرماي تن . از
سفيدي كفن . از از از ...
اما ديگر هيچ چاره اي نيست ...
كه اين نفس هاي بي انگيزه
زير بار همه ي سياهي هاي زندگي خفه ام مي كند .
وصيت مي كنم مرا در حالت سجده خاكم كنيد كه تا ابد از نعمت مردن شكر گذار پروردگارم باشم .
لحد را سقف اين اتاق تنگم قرار ندهيد ، كه مي خواهم از همان روزهاي نخست در سرماي خاك گرم شوم .
سنگ قبرم را يك آينه ي تخت قرار دهيد كه زمين سرد و تاريك و تنگ را به آسماني از جنس عدم تبديل كند .
برايم قرآن نخوانيد ، كه اين روزها فرياد قرآن از روي زمين مرا به ياد مرگ مي اندازد . در صورتي كه قرآن
همه اش روشنايي است . نه زندگيست و نه مرگ ! تن مرا در گور از ترس مرگ نلرزانيد .
كاش مي توانستم چشمانم را ، دستهايم را ، پاها و زبانم را با خود به گور نبرم كه نكند زبان باز كنند و زخم
خاطرات زندگيم را نمك بپاشند .
بالاي سرم درختي نكاريد . نمي خواهم از بدن بي جانم زندگي دوباره اي روي اين زمين تاريك دميده شود .
نمي خواهم نفرين درخت تا پايان عمر بالاي سر قبرم باشد .
آينه ي روي قبرم را تا مي توانيد با آب لغزنده كنيد ، كه گاهي پاي عابران رويش برود و با سر به زمين بيايند .
در اين وانفساي بيخيالي آدم ها ، هرازگاهي زمين خوردن اجباري لازم است . بگذاريد همه بتوانند در قبرم
خودشان را ببينند .
ديگر چيز زيادي نمي خواهم . شما را از شر نفس هاي اجباري زندگي به خدا مي سپارم .

سايه ي سرد تو در پيرهنم يخ زده است
اين منم هاي منم زير منم يخ زده است
در من انگار تمام ضربان ها خشكيد
خس خس تنگ نفس هاي تنم يخ زده است
خواستم تا كه نباشم ، بروم از اينجا
در ميان سخنم خواستنم يخ زده است
آسمانم شده شكل لحدي روي سرم
وقت مرگم شده اما كفنم يخ زده است
مشكل اينجاست كه من زنده ام اما مرده ...
زندگي در سكنات بدنم يخ زده است *
شاعرم ؟ ... نه !!! دو سه باري كه نوشتم كافيست
در من اين واژه ي شاعر شدنم يخ زده است
آمدم شعر بگويم ... دو سه بيتي ؛ اما
قلمم رفت ، وليكن سخنم يخ زده است
پ.ن 1 : انا لله بودنم را تا هستي هست شكر گذارم
كه روزي وعده ي
انا اليه راجعون عملي مي شود .
و همانا خداوند به همه ي وعده هايش عمل مي كند ...
پ.ن 2 :
كليشه اي شده ام مرگ را مدرن بكن
سرنگ هاي هوا را براي من بردار !!
سرنگ هاي هوا ؟ ... دار ؟ ... هر چه مي خواهي !
فقط بيا و مرا از (مراي) من بردار !
فقط بيا بكشم ! آخ هم نخواهم گفت !
كفن بيار ! زمين و هواي من بردار
"امير مرزبان"
* خواستن در سكنات بدنم يخ زده است
"امير مرزبان"
اين روزها هر ثانيه اش برايم درد دارد ...
تيك ها همچون تبري بر قلبم فرود مي آيند و تاك ها تمام وجودم را به لزره در مي آورند
و زخم هايم را باز مي كنند .
درد دارد اين ثانيه هاي بي روح
وقتي كه روي زخم هاي كهنه باز شده ام
نمك مي پاشند
و گذر زمان را به رخ مي كشند
دارم تموم حس دنيامو
تو قطعه هاي شعر ميريزم
تو را به خاطر همه ي عشق هاي دنيا ... درد ميكشم
تو را به جاي همه ي دست هاي گره خورده ... زخم مي خورم
براي خاطر مرگ شعرهايم
و تمامي خاطرات رغم نخورده
تو را ... آه ميكشم
تو را به جاي همه ي كساني كه آه ميكشند ... فرياد مي كنم

از هرچي ترسيدم سرم اومد
اين آخرين تصوير دنيامه
دارم تموم ميشم تو تنهايي
اين شعر ميگه وقت قرصامه
مثله هميشه درد ميبافم
رج ميزنم زنجير اشكامو
حس ميكنم حتي هنوزم من
جاهاي خالي رو لبهامو
رنگين كمون ميچينم اين روزا
از دونه هاي قرص اعصابم
ميپيچم هرشب توي تنهايي
بي چشم هاي تو نمي خوابم
هر روز از نو عاشقت ميشم
روزاي سردي پيش رو دارم ...
هر شب تو داري ميري از پيشم
خودكارم اين روزا حواسش نيست
خط ميزنه هرچي غلط دارم
تو اشتباه خوبمي ، شايد -
من بيخودي از درد بيزارم
زل ميزنم كنج اتاقم ، من -
با خاطرات بي تو درگيرم
شعرا ديگه تسكين خوبي نيست
فردا دارم از درد ميميرم
...
از هرچي ترسيدم سرم اومد
اين آخرين تصوير دنيامه
مي ترسم از تقدير اين روزام
اين اولين تقدير دنيامه
پ.ن : آرميتا: ارمیا ! گاهی وقتها فکر میکنم من چه گناهی داشتهام الا دوست داشتن تو ؟!
ارميا: ترسم از این است که دیگر همین قدر هم گناهکار نباشی ...
ثانيه ها در من مي ميرند
وقتي نگاهم را به خط كشي هاي جاده اي مي سپارم
كه ردپاها در آن خيلي زود گم مي شوند ...
و من همچنان در انتظار عيد فطر نشسته ام

ديگر غزلهايم براي هيچكس نيست
نه ... ؛ خاطراتم ماجراي هيچكس نيست
اين شعرهاي لعنتي بايد بدانند
ديگر كسي اينجا بجاي هيچكس نيست
حتي خدا ما بين اشعارم دروغ است
شايد خدا اينجا خداي هيچكس نيست
بايد بگويم تا شما اين را بدانيد
اين روزها در من هواي هيچكس نيست
كر شد خيابان هاي اين شهر دروغين
در مغز من ... حالا صداي هيچكس نيست
تنهايي ام حتي رفيق نيمه را(ه) شد
دردم شبيه دردهاي هيچ كس نيست
من زل زدن را خوب ميفهمم به جاده
اين رد پا جاهاي پاي هيچكس نيست
اين روزها دل آشناي هيچكس نيست
با غزل ها كن بخار شيشه ي درد مرا
له نكن پاييز قلب خسته ي زرد مرا
روي آن با دست خود بنويس اين شعر ترم
تا نكن با شعر "رفتن" قلب دلسرد مرا
با غزل ها كن ببيني اين ترك هاي دلم
گوش كن فرياد بغضم ، داد "برگرد" مرا
قلب يخ كرده فقط ميفهمد اين گرماي تو
زوج كن با دست خود اين قطعه ي فرد مرا
حرف من را زود تفسيرش نكن با منطقت
صبر كن ؛ شايد بفهمي اين عملكرد مرا
باز كن چشمان خود را روي خواهش هاي من
تا ببيني چهره ي گريان اين "مرد" مرا
درد دارد اين منطق خشك و بي روحت ؛
وقتي كه به تمام اشكهاي من
پشت پا ميزني .
سر و ته ميخوانمت .
اما فرقي نمي كند
درد همان درد است ...
حواسم هست ؛ امروزم ، من از عشق تو سرشارم !
قلم آغاز كن او را : به نام دوستت دارم ...
به يادم هست باران را به روي دفتر شعرم
و من هرگز نرفتم تا برايش چتر بردارم
هوا صاف و كمي ابري ، برودت دارد اين شبها
و خوابش ميبرد ساعت كه شب لج كرده اينبارم
درونم كودتايي شد ؛ كه سايه م سهم تنهاييست
در آغوش خودم بودن ... به روي نقش ديوارم
تو آن سو حكم جاري كن منم درگير احكامت
كه محكومم در اين شبها زمان را بي تو بشمارم
چه شد آن شب ؟ نمي دانم ، سرم گيج هوايت شد
"تو را من چشم در راهم" ؛ تمام حرف اشعارم
پ.ن: دلم
به خاموشي هاي اين روزها
خيلي روشن است ...
دنيا كه بايستد ، خيالم راحت مي شود . ديگر نگران سراشيبي هاي پي در پي نيستم كه كمرم را تا كند .
ديگر دل به سرازيري هاي زود گذر نمي بندم . ديگر نگران سرعت زياد يا كمش نيستم . دنيا كه بايستد ؛ قلب
من هم از ضربان هاي پي در پي مي ايستد . ديگر تند تند نميزند ، نگران نيست . ديگر شكستني نيست ...
روزها چه تند مي گذرند .
دلها چه زود عاشق مي شوند
و چه سخت كنده ...
گويي من و زمين دست به دست هم داده ايم
و هي دور خودمان ميچرخيم و مي چرخيم و مي چرخيم
تا همچون گلوله هاي سرخ خورشيد
در آسمان - اين بي كران تاريك -
گر بگيريم .
خدا را چه ديدي
شايد روزي من و زمين هم خورشيد شديم ،
كه مگر نه اينكه : إنا لله وإنا إليه راجعون ...
شب به شب ستاره ها را نگاه مي كني .
اخترك من كوچك تر از آن است كه بتوانم جايش را نشانت بدهم .
اما چه بهتر ! آن هم براي تو مي شود يكي از ستار ها ؛
و آن وقت تو دوست داري همه ي ستاره ها را تماشا كني ...
هم شان مي شوند دوست هاي تو ...
"شاده كوچولو - آنتوان دوسنت اگزو په ري"

براي شازده كوچولو و علي و حوضش
براي خاطر آنكس كه دوستش دارين
بيا رقم بزنيم اين دعاي خود ... آمين
بيا به ياد همان خنده هاي شيرينش
براي خاطر او ... سمت خوشه ي پروين -
به سمت اختركش ظل زدن (...) سه تا نقطه
دعا كنم كه بيايي تو باز سمت زمين
هبوط كن به هوايم ، بيا كنار دلم
كه از نبود تو اين دل دوباره شد غمگين
ولي نه اينكه بيايي كنار آن مار و ...
تو را به جان گلت ... اين كنار كرده كمين !
نه ؛ اعتماد نكن ، بيش از اين به آدم ها
هميشه آدميت مي كند مرا ننگين
سري بزن به گل و چاه و لانه ي روباه
برو كنار ترن روي تخته اي بنشين
دوباره پنجره ها روي صورت كودك
نشسته بينيه سردش شبيه يك آذين
...
سقوط كن به كويرم ، كه تشنه ي آبم
ولي كنار تو دريا به خود كنم تلقين
بيا كنار علي يي كه مانده با حوضش
بيا كه خنده ي تو مي دهد مرا تسكين
كمي به فكر منم باش ... حال من بد شد
از آن زمان كه تو رفتي و حال من شد اين :
به صبح خيره شوم تا دوباره شب برسد
و شب فرا برسد تا به صبح خيره شوم
و شب فرا برسد تا به صبح گريه كنم
به صبح خيره شوم تا به سمت شب بروم
به صبح خيره شوم تا دوباره شب برسد
و شب فرا برسد تا به صبح خيره شوم
و شب فرا برسد تا به صبح گريه كنم
به صبح خيره شوم تا به سمت شب بروم
به صبح خيره شوم تا دوباره شب برسد
و شب فرا برسد تا به صبح خيره شوم
و شب فرا برسد تا به صبح گريه كنم
به صبح خيره شوم تا به سمت شب بروم
...
در انتظار نماهنگ گرم لبخندت
كنار پنجره ماندن ، به شكل يك عادت
در انتظار خبرهاي آمدن ماندن
و تيتر داغ خبرهاي صبح را خواندن
در انتظار كسي كه كسم شود روزي
فرار كردن از دست آدم موذي
در انتظار گذشت زمان بي معني
و حل مسئله هاي مردد ذهني
درانتظار عبور تو از خيال من
شبي عبور تو از اين خيال دزدين
در انتظار نگاهت كه چشم مي دوزي
شبيه خنده ي آن كودك پريروزي
در انتظار نوشتن براي دلگرمي
تو معني كلمات مرا نمي فهمي