X
تبلیغات
راز بارون

"به نام ۀنکه شق را آفرید"


       برگه دهم - خط اول :    ...       


كويري با خورشيدي كبود و آسماني به رنگ شرم و صحرايي افق در افق پوشيده از خون و شبحي روييده از

درياي سرخ ، سينه ي صحرايي بي كس و در زير ابر دردبار ، شبحي يا مجسمه اي ، تنديسي در خون ايستاده،

سنداني در زير ضربه هاي دشمن و دوست ، مجروح ، خون آلود ، شكسته ، خاموش ، با دستي بر

قبضه ي شمشيري كه با همه تعصبش كوشيد تا همچنان نگهش دارد و ...

و دستي ديگر ، همچنان بلاتكليف !

نه مي جنگد ، كه با چه ؟ نه سخن مي گويد ، كه با كه  ؟ نه مي رود ، كه به كجا ؟ نه باز مي گردد ،

كه چگونه ؟ و نه مي نشيند ، كه ...

هرگز !

ايستاده است و تمامي تلاشش اينكه نيفتد !


"دكتر علي شريعتي"

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه دهم  - خط آخر :    ...




ســــــــــــــــوختـــــــــــــم


التماس دعا


+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1392ساعت 23:59  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام پروردگار باران"


       برگه نهم - خط اول:    السلام علی حضرت البحر       



می‌دانید اباالفضل باب الحوائج است، می‌دانید امشب، يك شب استثنائی است، می‌دانید کسی نباید دست 

خالی از این مجلس برود. می‌دانید امام زمان(صلوات‌ الله‌ علیه) توسّل به عمویش عبّاس را دوست دارد؟ از این

به بعد هر چه را که می‌گویم، فقط برای قضاي حوائج است:

می‌نویسند در روز عاشورا وقتی که همه اصحاب و بنی هاشم شهید شدند، صحنه‌ای پیش آمد. تعبیر این

است: «فلما رأ العباس وحدۀ اخیه الحسین (علیه ‌السلام)» وقتي حضرت اباالفضل ديد كه برادرش تک و تنها 

مانده است و کسی را ندارد، جلو آمد و اجازه خواست که به میدان برود. آمد و عرض کرد: «هل لی من

رخصه؟!» آیا به من اذن میدان میدهی؟! دارد: «فبکي الحسین بكاءً شدیداً» امام حسین شروع کرد های های 

گریه کردن. بعد هم به او گفت: تو علمدار من هستی، کجا میخواهی بروی؟

آن موقع جنگ¬ها تن به تن بود و امام حسین می‌دانست که اگر اباالفضل به میدان برود، کسی از پس او بر 

نمی‌آید. شاید باورش براي ما مشکل باشد، امّا اگر به صورت گروهی هم به مصاف اباالفضل می‌آمدند، باز او 

کسی نبود که به این زودی از پا در بيايد. امام حسین دید این که اگر اباالفضل برود، همه را به هلاكت

میرساند؛ و این به لغت¬نامه و قاموسش نمی‌خورد. آن چيزي که حسین(علیه ‌السلام) را به هدفش

می‌رساند، این است که با لباس مظلومیّت از اینجا خارج شود تا اسلام در جهان باقی بماند.

لذا به برادر گفت: حالا که ناچاری این کار را انجام دهی و دیگر نمیتوانی بمانی، برو مقداري آب برای بچه‌ها

تهیه کن! به ایشان نگفت: نرو! امّا چون میدانست که اگر او برود، خیلی از آنها را میکشد و صورت مسأله تغییر 

میکند ایشان را به کار دیگری مأمور کرد. به تعبیر من اگر اباالفضل به ميدان مي-رفت، آنها را مثل برگ خزان روی 

زمین می‌ريخت و این مسأله در تاریخ ثبت می‌شد، نه مظلومیّت حسین(علیه السلام)؛ برای همین حضرت 

اباعبدالله که هیچ وقت مادی فکر نمی‌کرد، به او فرمود: برو آب بیاور!

می‌دانید كه اباالفضل آمد و مشک و یک نیزه برداشت. به سمت آب حرکت کرد. چهار هزار نفر مراقب شریعه 

بودند! همه‌شان را مثل مور و ملخ عقب زد؛ به شریعه فرات رفت. اباالفضل چنین قدرتی بود و حسین

می‌دانست او کیست! مشک را پر آب کرد، دست¬هایش را زیر آب برد و آب را سمت دهان آورد، ولی دیدند

آب را نخورد؛ آب را روی آب ریخت. او خیلی عطش داشت،‌ چرا آب نخورد؟ می‌گویند: «وذکر عطش الحسین

(علیه ‌السلام)»حضرت از شریعه بیرون آمد. بند مشک را به شانه راست انداخت و به سمت خیام

حسین(علیه ‌السلام) حرکت کرد، نگویم چه شد! یک وقت صدای اباالفضل بلند شد: «و الله إن قطعتم يميني؛

إني أحامي أبدا عن ديني» به خدا قسم اگر دست راستم را قطع کنید، من از دینم دست بر نمی‌دارم و من از 

دینم حمایت می‌کنم! من همه چیزم را برای دینم می‌گذارم. طولی نکشید دست چپش را هم قطع کردند.

دیدنداباالفضل بند مشک را به دندان گرفت.

اباالفضل با سرعت می‌رفت، بند مشک را هم به دندان گرفته بود که آب را به خیمه‌ها برساند. «فجاءه سهم 

فأصاب القربه» تیری آمد و به مشک آب خورد. آب¬ها سرازیر شد. «فوقف العباس» عباس دیگر ایستاد! متحیّر 

است که حالا چه کار کند!؟ آب که ندارد تا به خيمه¬ها برود!

تیری آمد و به چشم اباالفضل اصابت کرد. آن خبیث هم از این فرصت استفاده کرد و با عمود آهن به فرق

اباالفضل زد. «فانقلب عن فرسه» اباالفضل از روی مرکب به روی زمین افتاد! «فنادی: یا اخا ادرک اخا!» صدایش 

بلند شد: برادر، برادرت را دریاب!

حسین(علیه ‌السلام) با عجله آمد و خودش را به اباالفضل رساند. اباالفضل ديگر رمقي در بدن نداشت. امام به

او حسین نگاهی کرد و گفت: «الْآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِي» برادر! الآن کمرم شکست.

تعبیر عجیبی است، دارد اباالفضل به برادر روي کرد و گفت: «یا اخا ما ترید؟!» برادر! حالا می‌خواهی چه کار 

کنی!؟ گفت: می‌خواهم تو را به خیمه ها ببرم. گفت: من را به خیمه ها نبر...!


"حاج آقا مجتبی تهرانی"


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه نهم - خط آخر: ...


از داع تو خم شد کمرم ... افتادم

بالای سر برادرم افتادم

تا فرق شکاف خورده اش را دیدم

یک مرتبه یاد پدرم افتاد

.
.
.


تمام آبرويت را كه به دندان گرفته اي

رها كن ...

فداي سرت

كلاه خود روي سرت را نگه دار !




التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1392ساعت 23:16  توسط علي سعيدپور  | 

"هو المصور"


       برگه هشتم - خط اول:    السلام علیکَ یا ولیَّ اللهِ و ابن وَلیِّه       


امشب (شب هشتم محرم) موضوع توسل ما معلوم است. من این نکته را مکرر گفته‌ام که اگر زین العابدین"ع" 

بودند و علی اکبر"ع" هم حیات داشت، مسلماً امامت برای علی اکبر"ع" بود؛ حتی در زیارتنامه علی اکبر"ع"

دارد: « السلام علیکَ یا ولیَّ اللهِ و ابن وَلیِّه» که راجع به هیچ امامزاده‌ای این تعبیر را نداریم؛ راجع به حضرت 

ابوالفضل"ع" هم چنین تعبیری نداریم؛ آنجا « ایّها العبدُ الصالح» داریم.

در تاریخ می‌نویسند حسین"ع" در بین راه که می‌آمد، هنگام سحری بود که حضرت سرشان را جلوی زین مرکب 

گذاشته بودند و مختصری خوابشان برد. ناگهان سر را بلند کردند و این جملات را تکرار فرمودند: «انّا للّه و انّا الیهِ 

راجعون وَ الحمدُ للّهِ ربِّ العالَمین». در مقاتل می‌نویسند حسین"ع" سه بار این جملات را تکرار کردند.

علی اکبر"ع" بسرعت خودش را به پدرش رساند. معلوم می‌شود که این پسر، مراقب پدر بوده و خواب به 

چشمش نمی‌آمده است. گفت: «مِمَّ حَمِدتَ الله وَ استَرجَعت؟». پدرجان! چرا آیه استرجاع را خواندی و حمد

خدا کردی؟ حسین"ع" به او فرمود همین که داشتیم می‌رفتیم، دیدم یک منادی دارد ندا می‌کند: «القومُ

یَسیرونَ وَ المَنایا تَسیرُ اِلیهِم».این کاروان می‌رود ولی مرگ آنها را بدرقه می‌کند.

بلافاصله علی اکبر عرض می‌کند: «یا اَبَه! أَ وَ لَسنا علی الحقِّ؟». پدرجان! مگر این راهی که ما می‌رویم، راه

حق نیست؟ حسین"ع" می‌فرماید بله، این راه، راه حق است. علی اکبر می‌گوید: «اذَن لا نُبالی بالموت».

پس ما دیگر باکی از مرگ نداریم؛ تا آخر پای حق می‌ایستیم؛ تا پای جان می‌ایستیم.

روز عاشورا وقتی همه اصحاب شهید شدند، علی اکبر اولین نفر از بنی هاشم است که از خِیام حرم بیرون 

می‌آید، پیش پدر می‌ایستد و اجازه میدان می‌گیرد. حسین"ع" بدون تأمل به او اجازۀ میدان داد. در مقاتل 

می‌نویسند خود امام حسین"ع" او را برای رفتن به میدان آراسته کرد. یعنی گفت بیا پسرم! خودم زره به تنت 

می‌کنم، خودم شمشیر به کمرت می‌بندم... همه کارها را خودش کرد و علی اکبر را آماده کرد.

عجیب است! من در بعضی از مقاتل دیده‌ام که وقتی حسین"ع" علی اکبر را آماده میدان کرد، خودش زن و

بچه را صدا زد که بیایید با علی خداحافظی کنید... خیلی قدرت است والله! حسین"ع" مردِ بی نظیرِ تاریخ

است. به خدا قسم انبیا و اولیا چنین صحنه‌ای را ندیده‌اند. هر چه بگویم کم گفته‌ام. عاجز است بشر که این

مرد را درک کند... شما می‌دانید که زن و بچه بیایند دور علی اکبر جمع شوند، چه می‌کنند؟

می‌نویسند: «اِجتَمَعَتِ النِّساء حَولهُ کالحَلقة». یعنی این زن و بچه، حلقه وار دور علی را گرفتند؛ همه شیون 

می‌زنند، داد می‌زنند: «اِرحَم غُربَتَنا». علی! نرو؛ به غریبی ما رحم کن...

ببینید که دل حسین"ع" چه می‌شود اینجا! اما حسین"ع" راه را باز می‌کند. علی راه می‌افتد و به سمت

میدان می‌رود. اما می‌نویسند: «فشرَفَعَ رَأسَهُ اِلی السَّماء». حسین"ع" سر به سوی آسمان بلند کرد؛ 

دستهایش را زیر محاسنش گرفت و این جملات را گفت: «اللهمَّ اشهَد علی هؤلاء القَوم». خدایا! با تو دارم

معامله می‌کنم. ای خدا! گواه باش بر این ملت که من جوانی که شبیه‌ترین خلق به پیغمبر است را دارم به

سوی آنها می‌فرستم؛ «أَشبَهُ النّاسِ خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسولک». بعد سرش را که به سوی آسمان بود،

پایین آورد و یک نگاهی به قد و بالای علی کرد؛ «فَنَظَرَ اِلَیهِ نَظَرَ آیِسٍ مَنهُ». یک نگاه مأیوسانه‌ای به علی کرد؛

با همان نگاه با پسرش خداحافظی کرد...



"حاج آقا مجتبی تهرانی"


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه هشتم - خط آخر: السلام علی الاعضاء المقطعات


علی که رفت ناگهان تمام مصیبت های عالم بر سر حسین فرود آمد ...

در یک لحظه هم پیغمبر را از دست داد هم پدر از دست داد هم مادر از دست داد و هم پسرش تکه تکه شد ...

شاید خدا اینگونه بیشتر دوست داشت که هم پهلوی علی بشکند هم فرق سرش شکافته شود

...


پازلت را که جور کنم

به خیمه ها بر میگردیم

فقط

نمیدانم چرا هم قد عمو شده ای !!


.
.


برای خوندم غزل سال گذشته "اینجـــــــا" کلیک کنید .


التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1392ساعت 23:59  توسط علي سعيدپور  | 

"هو الباران"


       برگه هفتم - خط اول:    مِنَ الاُذُنِ الی الاُذُن       



امام حسین"ع" برای همین قیام کرد. گفت حتی اگر همه بروند، من تک و تنها می‌ایستم و هیچ وقت اثم و

عدوان را امضا نمی‌کنم. مجلسی می‌نویسد روز عاشورا حسین"ع" نگاه کرد، دید اصحاب شهید شدند و

بنی هاشم هم رفتند و کسی هم دیگر نیست.

استنصارهای حسین"ع" در روز عاشورا متعدد است و یکی از آن جاهایی که استنصار کرد اینجاست. واقعاً آن 

شرایط هر وقت به ذهنم می‌آید دلم آتش می‌گیرد که نوشته‌اند از سی هزار تا صد هزار نفر در مقابلش 

ایستاده‌اند و او تک و تنهاست و می‌گوید: « هَل مِن مُوَحّدٍ یَخافُ الله فینا؟ هَل مِن مُغیثٍ یَرجوا الله فی اغاثَتِنا؟»

در این موقعیت که حسین"ع" استنصار می‌کرد، خدا جوابش را داده است. شما خیال نکنید که امام حسین"ع" 

ارواح اولیا و انبیا جوابش را می‌دادند؛ می‌گفتند: «قربانت برویم حسین جان! ما هستیم». تمام ذرات عالم به او 

می‌گفتند: «حسین جان! چشم، هر چه بخواهی در خدمت تو هستیم». چون او ولی الله اعظم است؛ اما باید 

مسائل برای ما انسانهای - نعوذ بالله - ستمکار، روشن شود. باید ما آزمایش شویم.

استنصار کرد ولی هیچ کس جوابش را نمی‌داد. به خدا قسم، به خودش قسم، هم خدا جوابش را می‌داد و

هم بعضی جاها نقل کرده‌اند که این استنصار حسین"ع" یک خصوصیتی داشته است و آن اینکه وقتی

زین العابدین"ع" صدای پدر را شنید، از بستر بلند شد و عمه‌اش را صدا کرد و گفت یک عصایی، چوب دستیی، 

چیزی برای من بیاور که من بروم. بعضی هم نوشته‌اند - شاید این زبان حال باشد - که اینجا بود که صدای علی 

اصغر هم از گاهواره بلند شد...

می‌نویسند «فَتَقَدَّمَ الی بابِ الخیمة»؛ بعد از این استنصارهایی که کرد، آمد درب خیام حرم. « وَ نادی یا زینب ! 

ناوِلینی وَلَدیَ الصَغیر».در جای دیگر آمده است: « یا أُختاه! ناوِلینی وَلَدی الرَّضیع». یعنی بچه شیرخواره‌ام را

بیاور. زینب"ع" علی اصغر را آورد و به حسین"ع" داد. در این روایتی که مجلسی نقل می‌کند، این طور دارد که 

حسین"ع" خودش را از لباس حرب تخلیه کرد؛ یعنی لباس عادی بر تن کرد. حتی در بعضی از مقاتل دارد که 

عمامۀ پیغمبر را بر سر بست، قرآن آورد و خلاصه، چهره‌اش چهره‌ای نبود که بخواهد بجنگد.

این بچه را آورد در مقابل لشکر و روی دست بلند کرد، به طوری که زیر بغلهایش پیدا بود. بلند گفت: «اِن لَم 

تَرحَمونی، فَارحَموا هذا الرضیع». اگر به من رحم نمی‌کنید، به این بچه شیرخواره رحم کنید. « اَلا تَرونَهُ کَیفَ

یَتَلَظّی عَطَشاً؟». آیا نمی‌بینید که چگونه بی‌تابی می‌کند؟ حالا اینکه بی‌تابی‌اش چه بوده است من نمی‌دانم.

آیا زبانش را در می‌آورده است؟ آیا دست و پا می‌زده است؟ ... البته وقتی می‌گویند ماهی «تَلَظّی» می‌کند، 

معنایش این است که زبانش را پی در پی بیرون می‌آورد... این بچه هم از شدت تشنگی بی‌تابی می‌کرده 

است...

نوشته‌اند: «بَینَما هُوَ یُخاطِبُهُم» ، یعنی هنوز کلام حسین"ع" تمام نشده بود، «اِذ رَماهُ حَرمَلةُ بن کاهِل

الاسدی بِسَهمٍ لَهُ ثلاث شُعَب»، حرمله تیر سه شعبه‌ای زد؛ « فَذُبِحَ الطَّفلُ مِنَ الاُذُنِ الی الاُذُن»، یعنی این

تیر، کار شمشیر را کرد... اینجا بود که خدا جواب استنصار حسین"ع" را داد؛ یک وقت دید ندا به گوشش 

می‌رسد: « یا حسین! دَعهُ»، بچه‌ات را به ما بده. « دَعهُ یا حسین، فَاِنَّ لَهُ مُرضِعَةً فی الجَنَة» ؛ حسین جان ! 

فرزندت را به ما بده تادر بهشت سیرابش کنیم...



"حاج آقا مجتبی تهرانی"


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه هفتم - خط آخر: تلظی ...


چی بگم امشب :((

.
.
.


آروم گریه کنین رفقا

بچه بیدار میشه یه وقتاااااا ...



ماه ـــی بود

که از دستان پدرش

سر خورد

و به آسمان رفت

...

.
.
.

تیر آمد که جراحت به دل ما بزند

چون خدا خواست که با خون تو امضا بزند


برق چشمان تو برده ست دل حرمله را

دو به شک بود که آیا نزند یا بزند


ناگهان باد وزید و همه جا ریخت به هم

یک نفر گفت به او زیر گلو را بزند


تیر آمد که دل قافله را ریش کند

قصد دارد که سه تا راه به دریا بزند


قد تو هم قد تیر است ... کمی کوچکتر

تیر آمد کمر حنجره را تا بزند


دست تو در دل قنداقه فرود آمده بود

حداقل بگذارید کمی پا بزند


خون فواره زد اما به زمین باز نگشت

خون تو باعث آن شد که خدا جا بزند





التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1392ساعت 23:59  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام آنکه عشق را آفرید"


       برگه ششم - خط اول:    نفرین آسمان       


امام حسین روز عاشورا، در چند مورد نفرین کردند. من به یک موردش اشاره می‌کنم که در آن موارد دل حسین 

(علیه السلام) خیلی سوخت. یعنی صحنه، برای حسین (علیه السلام)، صحنه جانگذازی بود که اینها را نفرین 

کرد. با اینکه میدانست انجام کارشان چیست، باز هم آنها را نفرین کرد. در یک عبارت گفت: «اللَّهُمَّ احْبِسْ عَنْهُمْ 

قَطْرَ السَّمَاءِ وَاحرِمهُم بَرَکَاتِکَ اللَّهم لاتَرضَ عَنهُم أبَداً». 


خدایا بارش آسمان را از آنان بازدار! از برکت هایت محرومشان کن! بار خدایا! هرگز از این مردم خشنود نشو!

کجا بود که امام این جملات را گفت؟! من حالا یکی از آنها را می‌گویم. التماس دعا! بروم سراغ توسلم.

مجلسی مینویسد: روز عاشورا امام حسین ایستاده بود. «فَبَرَزَ مِنَ الخَیمَةِ غُلامٌ لَم یَبلُغِ الحُلُمَ»؛ حضرت

بود، یک وقت دید نوجوانی از خیمه ها بیرون آمد. بعضیها دارند که: «وَجهُهُ کَانَ کَفَلقَةِ القَمَرِ»؛ چهرهاش مثل 

ماهپاره بود. حق دارد حسین (علیه السلام) اینها را نفرین کند. یک ماهپاره بیرون آمد. خدمت حسین

(علیه السلام) آمد و خواست که اجازه بگیرد تا به میدان برود. مینویسند: «فَلَمَّا نَظَرَ الحُسَینُ إلَیهِ قَد بَرَزَ»،

وقتی امام حسین چشمش افتاد به این نوجوان که آمده، «إعتَنَقَهُ» او را در بغل گرفت، «وَ جَعَلَا یَبکِیَانِ حَتَّی 

غُشِیَ عَلَیهِمَا» این‌قدر حسین (علیه السلام) گریه کرد، این‌قدر قاسم گریه کرد... امام حسین اجازه میدان

به او نداد. مینویسند: «فَلَم یَزَل یُقَبِّل یَدَیهِ وَ رِجلَیهِ حَتَّی أذِنَ لَهُ» آن‌قدر دست و پای عمو را بوسه زد، تا عمو

به او اجازه داد که به میدان برود. این صحنه از آن صحنه هایی است که امام حسین شدیداً متأثر شده است،

و شدیداً نگران قاسم بود.

 


"حاج آقا مجتبی تهرانی"


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه ششم - خط آخر: صد شکر کنار بدن تو پدری نیست


حنابندانش را

در میدان نبرد گرفته بود ...

بیچاره فاطمه اش !

مدینه که برگشت

نمی دانست کدام خانه باید برود


برای خوندن غزل سال گذشته "اینجـــــــا" کلیک کنید .


التماس دعا


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1392ساعت 17:43  توسط علي سعيدپور  | 

"بسم رب الشهدا"


       برگه پنجم - خط اول:    بقی هدف با فنای من است       



در قیام‌های بشری و مادی گروهی می‌آیند به خاطر مسائل دنیوی یا هم­سو نبودن سلیقه‌هاشان به گروه

حاکم می‌گویند: ما باشیم و شما نباشید. محور «بودن من و رفتن دیگری» است. قیام‌های بشری در ربط با 

حکومت‌ها و مسائل اجتماعی و امور سیاسی این­چنین است.

قیام امام حسین اصلاً و ابداً این­طور نبود. اشتباه همین‌جا است. او می‌گوید هدف من و تو نیستیم، هدف

اسلام است که آن باید باشد و بماند، ولو اینکه حرکت و قیام برای حفظ آن به فنای من منجر شود. اصلاً بقای 

هدف، با فنای من است. این یک مطلب جدید است و بالاتر از همه حرف‌ها است. حضرت با صراحت می‌گوید: 

«بقای هدفم با فنای خودم است». حرف امام حسین این است که اسلام باشد ولو حسین نباشد. حضرت

مکرّر این مطلب را گفته است؛ هم در قالب شعر و هم در قالب نثر. امام حسین می‌گوید: «اسلام باشد، من 

نباشم». هدف بقای اسلام است ولو اینکه به فنای من منجر شود. اینجا بحث من و تو مطرح نیست.


"حاج آقا مجتبی تهرانی"


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه پنجم - خط آخر: هوس آغوش کرده دلم


چشم دیدن نداشت

اما

تا دلت بخواهد

دل رفتن داشت


التماس دعا


+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1392ساعت 23:59  توسط علي سعيدپور  | 

"بسم الله المالك القاهر الجبار المنتقم"


       برگه چهارم - خط اول:    حریت       



حضرت حر تا وقتی که امیر بود بندگی یزید را می‌کرد و از وقتی که غلام امام حسین (ع) شد، به امیری رسید و 

بر دل‌ها حکومت کرد. شرمندگی حضرت حر، مایه سرافرازی او شد.


"حاج اسماعیل دولابی"


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه چهارم - خط آخر: من الغریب الی الحبیب


از غریب کربلا

به حبیب کوفه:

گر تو داری هوس کرببلا بسم الله

.

.

برای خوندن بحر طویل طفلان حضرت زینب "اینجـــــــا" کلیک کنید .


التماس دعا


+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1392ساعت 23:59  توسط علي سعيدپور  | 

"بسم رب الحسین"


       برگه سوم - خط اول:    قحط محبت       



در کربلا ، هم قحط آب بود و هم قحط محبت ...


"حاج اسماعیل دولابی"


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه سوم - خط آخر: این کوه را بگو ، تن چون کاه ، چون کشد ؟



داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب میشد برای امروز یه غزل تازه داشتم ...

قسمت نبود . ولی خب عوضش یه درس خیلی بزرگ گرفتم 



برای خوندن غزل سال قبل "اینجـــــــا" کلیک کنید .


چه مراعات نظیر زیبایی می شود !

دست های کوچک او

با پیشانی خونی تو

وقتی که فاصله ها به سر حد صفر میرسند ...

معادله ای که

حاصلش

دق میکند



التماس دعا


+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1392ساعت 16:51  توسط علي سعيدپور  | 

"بسم رب الحسین"


       برگه دوم - خط اول:    کرب و البلا       



امام حسين و خاندانشان امروز، يعني روز دوم وارد کربلا شدند. ابی مخنف می­نویسد وقتی که وارد کربلا شد، 

دید مرکب تکان نمی­خورد، هرکاری كه کردند نمی­رفت. مرکب دوم هم نمی­رفت، مرکب سوم هم همين­طور. این 

تعبیر را دیدم که می­گوید: «فلم یزل یرکب فرساً فرسا حتی رکب سته افرس» شش مركب عوض کرد، دید

 نمی­روند. رو کرد و گفت: «ای موضع هذا» اینجا کجا است؟ همه اینها دقیقاً حساب شده بود. یکی گفت

شاط الفرات، گفت نه اسم دیگری هم دارد؟ قاضریه، گفت نه اسم دیگری هم دارد؟ یکی گفت به آن کربلا هم 

می­گویند دارد: «فتنفس السعداء و بکی بکاءً شدیدا»، نفس راحتي کشید، به مقصدش رسید، امّا شروع کرد

به گریه کردن، شدید گریه کرد گفت «و الله ارض کرب و بلا» بله به خدا قسم همین است، این زمین، زمین

کربلا است.

شروع کرد این جملات را گفتن: «هاهنا یقتل رجالنا» اینجا مردهای ما را می­کشند، «هاهنا یذبح اطفالنا»

اینجا بچه­هایمان را سر می­برند، نگفت می­کشند، ببین کجا را هدف گیری کرده است. حتی خصوصیات را

هم در جملاتش می­آورد و می­گوید، این اشاره به همان موقعی است که علی اصغرش را روی دست گرفته

بود، طلب آب کرد، «فرماه حرمله بن کاهل الاسدی بسهم له ثلاث شعب فذبح الطفل من الااذن الی الاذن»


"حاج آقا مجتبی تهرانی"


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه دوم - خط آخر: بیت الله الحرام


پیاده شوید . اینجا بیت الله الحرام است . همانجایی که باید اعمال زیارتمان را کامل کنیم . همانجایی که باید

قربانی بدهیم و در صفا و مروه اش هفتاد و دو بار بدویم ... آنجا رمی جمرات است ، اما اینبار قرار است جای

سنگ زدن سنگ بخوریم . آن طرف هم زمزم است  که به شکل فرات درآمده ...

تعجیل کنید . پروردگارمان منتظر است



التماس دعا


+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1392ساعت 23:54  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام آنكه عشق را آفريد"


       برگه اول - خط اول:    مسلمیه       


شما قضیه حضرت مسلم را شوخی نگیرید. چه طور شد این همه جمعیت دور مسلم بودند، ولی وقتی شب

میشود و برای نماز مغرب به مسجد می­رود سی نفر با او بودند؟ آن هجده هزار نفر يا حداقل دوازده هزار نفر

کجا هستند ؟ نماز مغرب كه تمام می­شود و وارد صحن مسجد می­شود ده تا می­شوند از در مسجد كه بيرون

می­آید، می­بیند یک نفر هم با او نیست. در تاریخ می­نویسند اصلاً نه خانه­ای و نه پناهگاهی داشت. عامّه

می­نویسند كه مسلم در کوچه­های کوفه سرگردان بود. آنها که این طور به او هجوم آوردند و بيعت كردند

چه شد كه کار به اینجا رسید؟ بالاخره حضرت مسلم بعد از سرگرداني به همان پیر زن طوعه میرسد،

او راهش می­دهد، می­گوید تشنه­ام برای من آب بیاور. اینها را در تاریخ ببینید عبرت بگیرید. بعد هم می­آید

بیرون و محاصره­اش می­کنند. محمد بن اشعث به او امان می­دهد و آن خبیث رو می­کند به مسلم می­بیند

مسلم دارد های های گریه می­کند. مي­گويد برای چه داری گریه می­کنی؟ برای کاری که تو قیام کردی نباید

ضعف نشان بدهی که حالا تو گریه می­کنی؟ گفت: «والله لا ابکی لنفسی» به خدا قسم من برای خودم گریه

نمی­کنم، «ولکن أبكي للحسين»[4] من دارم برای حسین گریه می­کنم، من دارم برای زن و بچّه حسین گری

 می­کنم که دست اینها را گرفته است و دارد سمت شماها می­آید من برای این گریه می­کنم. لذا وقتی

می­آید دارالعماره، آنجا می­گوید یکی بیاید من وصیت کنم. سه تا وصیت می­کند، یک؛ زره من را بفروشید

 و قرض­هایم را بدهید. دو؛ نامه­ای به حسین بنویس بگو نیاید چون من او را به کوفه راهی کردم، حسین جان 

دست زن و بچّه­ات را گرفتی کجا می­آیی؟ مقرم می­نویسد وقتی داشتند حضرت مسلم را از پله­های دارالعماره

 بالا می­بردند، همینطور تسبیح و تکبیر و استغفار به زبان می­گفت. بالاي بام رسید اوّل ایستاد و دو رکعت نماز 

خواند، بعد بلند شد رویش را سمت مدینه کرد السلام علیک یا اباعبدالله بر مولایش حسین سلام داد. به نظر

من در تاریخ اولین کسی است که از راه دور به حسین(علیه­السلام) سلام داد. ابی­عبدالله هم وفاداری کرد،

در آخرین لحظات یاد مسلم کرد: «فنظر یمیناً وشمالا» یک نگاه به راست کرد و یک نگاه به چپ كرد «فلم یر من 

اصحابه احدا» حسین هيچ یک از اصحابش را ندید «فنادی یا مسلم بن عقیل و یا هانی بن عروه»


"حاج آقا مجتبی تهرانی"


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه اول - خط آخر: محرم نامه


خدارو شکر می کنم که برای چهارمین سال پیاپی زنده ام و هنوز این لیاقتو دارم که بتونم ویژه نامه ی محرم رو

تو راز بارون به ثبت برسونم . نفس به نفس این شبها شعر و خیلی سخته که بخوای بنویسیشون !

الهی به امید تو ...



التماس دعا


+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1392ساعت 17:11  توسط علي سعيدپور  | 

مطالب قدیمی‌تر