X
تبلیغات
راز بارون
"به نام خدا"



این روزها

جلوی آینه که می ایستم

از آنچه که درونش می بینم

دوووور ترم

.

پشت این آینه

شهری ست

ویران شده ...



این روزها دلشوره دارم ...

دلم شور میزند از این نبودن هایی که قرار است یک روز بیاید ؛ کنارم بنشید ... پشتش بالشت بگذارم و برایش 

قهوه بیاروم با یک فجان آب . تا صبح کنار هم بنشینیم و با هم صحبت کنیم . او قول بدهد که دیگر هیچ وقت

 نرود و من قول بدهم که دیگر گریه نکنم ... گریه نکنم ... گریه نکنم ...

چقدر دلم گریه می خواهد این روزها . به اندازی همه ی لحظه هایی که میتوانستیم با هم باشیم و نبودیم . به 

اندازه ی همه ی سنگ فرش هایی که میتوانستیم پا به پای هم متر کنیم و نکردیم . به اندازه ی همه 

قطره های باران که روی موهایت نریخت تا آبشار سیاه من برای همیشه خشک بماند . به اندازه ی تمام

قطره های باران که روی زمین ریخت و ما زیرش خیس نشدیم دلم گریه می خواهد . به اندازه ی تماس 

ثانیه هایی که گذشت  و ما با هم نفس نکشیدیم ...

این روز ها دلشوره دارم

دلم

شور می زند

این روزها را ...



به روی نیمکتی در کنارهم باشیم

برای مدت کوتاه غار هم باشیم


نگاه کن به نگاهم که وقت را بکشیم

درون ثانیه ها در حصار هم باشیم


بپاش موی خودت را به آسمان و بریز-

به کوه شانه ی من ... "آبشار هم باشیم"


و بعد غرق شو در من ؛ بیا به آغوشم

بخواب در تن من ، استتار هم باشیم


چه لحظه های قشنگی ست با تو بودن ها

نفس بکش که در روزگار هم باشیم


"علی.س"



...


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1392ساعت 15:34  توسط علي سعيدپور  | 

به نام خدا



من

دیگر خسته نیست .

من

مـــُـــــرد


...

..

.


درد و دل نوشت:


خدایا شکرت که دوباره اینجام

چقد دلم برات تنگ شده بود راز بارون م ... چقد باهات حرف دارم 

اندازه ی چهل و شش سال بغض دارم

اندازه ی بیست  سه سال گریه

...

چقد دلم میخواد سرمو بذارم رو شونه هاتو های های گریه کنم . چقد دلم گریه می خواد

چقد دلم جیــــــــــــــــــــغ می خواد

چقد دلم خط خط یییییییییییییییییییییییی می خواد .

الان که دارم مینویسم بغضم گرفته . چقد خوبه که تو هستی . چقد خوبه که اینجا هنوز هست ...

شبای سختی رو گذروندم و مطمئنن شبای سخت تری رو پیش رو دارم .

چقد

چقد 

چقد ...

کلی از این چقدا گیر کرده تو گلوم . کلی برات حرف دارم که میگمت . همه شو برات میگم

تازه پیدات کردم خوو

چقدددددددددددد دلم برات تنگیده بود

بااااااااااش

برا همیشه باااااش



.

.

.


ترانه نوشت:


تو داری میری و قلبم باهاته

نباشی زندگیم بی رنگ میشه

درسته ، من مقصر بودم ؛ اما

نمیگی که "...علی..." دلتنگ میشه؟!


تو داری میری و من پشت پاهات

یه کاسه اشک با چشمام میریزم

من امشب تا سحر هی بغض خوردم

دو سه روزه که بعد از تو مریضم


شده رو قاب عکس خوابت بگیره

صداشو بشنوی ؛ از خواب پاشی؟

شده توو خواب هی گریه ت بگیره

بیدارشی و تا صب بیدار باشی؟


دارم هذیون میگم توو شعرم انگار

چه سخته که یه گوله درد باشی

درسته ؛ من بد و نامردم اما

تو که خوبی ؛ نباید مرد باشی؟


چقدری من دلم لبخند می خواد

می خوام با خنده هات آروم بگیرم

دلم تنگه برای رنگ چشمات

دلم می خواد بدون تو بمیرم


چشام ماسیده رو لبخند عکست

تنم گرمه ولی انگار مردم

اثر کردن خدارو شکر قرصا

دو روزی میشه که من قرص خوردم


"علی.س"





پ.ن: دلم ماه رمضون میخواد با یک عاااااااااااااالمه مشهد



+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1392ساعت 2:24  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


سلام

یه مدتی دسترسی درسته حسابیی به نت نداشتم . معذرت ...

پساپس عید رو به همه ی دوستان تبریک میگم 

امیدوارم سالتون قشنگ باشه

.

.

.

زیاد حرف نزنم . بذارین یه مقدار چایی بخورم بد پسر خاله شم .

تو این مدت کلی وقت ازاد داشتم که خطی خطی کنم ... سعی میکنم نبودن هامو جبران کنم .

از دوستانی که بودن و تبریک گفتن و دعوت کردن ممنونم . سعی میکنم به همه ی همه سر بزنم .

این کارو تقدیم کردم به یه دوست خیلی خیلی عزیز بخاطر همه ی بودن ها و نبودن هاش



...



تو چشم هات برای قصیده گفتن بود ، بلد نبوده ام آن موقع ها نوشتن را -

که واژه های شب چشم های تو آموخت ، به من تمام قوانین شعر گفتن را


شراب ناب نگاهت معلم خوبی ست که با گذشت زمان کهنه می شود در من

تو پلک میزنی و من قصیده میبافم ، شروع میکنم این بیت ؛ دل سپردن را


من از نگاه تو شب را به عینه میبینم ، تو پلک میزنی و من به سجده می افتم

به سمت قبله ی چشم ت اقامه می بندم ، شروع میکنم امشب نماز خواندن را


تمام ثانیه ها را قنوت میگیرم ، نماز نافله در شب صواب هم دارد

منی که مومن این لحظه های شب شده ام ، چگونه هضم کنم فعل دل بریدن را


چه شاعرانه ی خوب ست با تو بودن ها ، چه استخاره ی خوبی ست فال چشمانت

نگاه می کنم ت تا که زندگی بکنم ، من از تو یاد گرفتم چگونه دیدن را


...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1392ساعت 10:21  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



همین ... !



سخت باشد که کسی جای پیمبرها را ...

حضرت زاهد شهرم ، تو که منبرها را ...


بعد یک عمر بسازی همه ی دینت را

مثل یک پتک بیفتند ... و باورها را ...


تکیه بر هر چه زدم ریخت و آوار شدند -

بعد با پنبه بریدن همه ی سرها را


گفت برگرد بر انداز کنم رویت را

ناگهان آمد و از پشت ... و خنجرها را ...


یوسف از پشت به چاه حسد افتاد ولی -

دست غیب آمد ؛ از آن روز برادرها را ...


سالها بعد زلیخا نظری کرد به او

و خدا آمد و آن شب همه ی درها را ...



+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1391ساعت 22:51  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



چشمهایت را ببند

و دست هایت را به دست هایم گره بزن ...

بگذار کمی در امتداد ریل ها قدم بزنیم .

بیا برای یک بار هم که شده

تمام قوانین ریاضی را زیر سوال ببریم

و مثل دو خط موازی

به هم برسیم .



»»» به ؛ حامد عسکــــــــری



کی گفته که گریه بده واسه مرد ؟

کی گفته که غرور زیادش خوبه ؟

"مرد واسه بستن بنده کفشش"

یه وقتایی پایین بیادش خوبه


یه وقتایی میشه که بی اراده

گریه رو گونه هاش قدم میزنه

یه وقتایی میشه که دست تقدیر

براش یه دریا رو رقم میزنه


یه وقتایی میشه که زیر بارون

دلش میخواد که نم نمک بباره

یه روزایی دنیا که ناکس میشه

میخواد سرش تلافی در بیاره


کی گفته که همیشه تکیه گاهه ؟

یکی باید دلنگرونش باشه

زمین که خوردش یکی باشه پیشش

دستاشو محکم بگیره تا پاشه


اگه کسی نباشه توو زندگیش

به لحظه هاش معنی و گرما بده

"باید یه پالتو بخره تو جیباش

دستای سرده خودشو جا بده"


مرد یه وقتایی که دلتنگ میشه

کمی قدم میزنه زیر بارون

بغض همون موقع سراغش میاد

کی گفته که گریه بده واسه اون ؟




پیشنهاد نوشت:

آلبوم "خاطرات مبهم" رضا یزدانی رو از دست ندین ...


بعد نوشت:


گاهی فکر می کنم

بر میدان اصلی شهرشلاقت بزنم

تا مجلات عکس هر دومان را در صفحه اول چاپ کنند

و آن‌ها که نمی دانند، بدانند که معشوق من تویی

از تجربهٔ عشق پشت پرده

از بازی نقش‌های کلاسیک خسته شدم

می خواهم صحنه تئاتر را بالا ببرم

نمایشنامه را پاره کنم

کارگردان را بکشم

ومقابل همهٔ مردم اعلام کنم

که من عاشق معاصرم

و به رغم کراهت این قرن معشوق من تویی

می خواهم مجلات اعتراف کنند

که من بزرگترین آنارشیست قرنم

این بهترین فرصت است

که با تو در یک عکس باشم

تا عاشقان صفحه‌های جنایی-عشقی بخوانند

که معشوق من تویی....


"نزار قبانی"



* با احترام به حامد عسکری:


مرد واسه بستن بنده کفشش

پاشو بالا میاره خم نمیشه

***

باید یه پالتو بخرم تو جیباش

دستای کوچیک تو هم جا بشه



...


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1391ساعت 19:15  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

...

ثانیه هایم کندتر از همیشه عبور میکنند

تیک هایم دیرتر از همیشه تاک می شوند

شبهایم طولانی تر شده اند ؛ زیر بار این دوستت دارم هایی که دوستم ندارند ...

گاهی چقدر دلم تنگ میشود برای روزهایی که هیچ وقت وجود نداشتند ، اما میتوانستند در من نفس بکشند

و جان تازه ای به من بدهند . چقدر دلم تنگ می شود برای روزهایی که هیچ وقت وجود نخواهند داشت ، اما

می توانند در من نطفه ببندد . چقدر دلم تنگ میشود برای این روزهایم که حالم ازشان به هم میخورد ، اما

میدانم فرداتر که بشود دلم برایشان تنگ تر میشود .

چقدر دلم تنگ میشود این شبها

شبهایی که دیگر روز نمیشوند .


باران

دلم یک مشت باران می خواهد با طعم دوستت دارم

با رنگ و بوی روزهایی که هر روز روشن تر از روز قبل می شوند

باران ؛ با طعم باران

تلخ

مثل روزهایی که شیرینیشان

هنوز هم زیر دندان هایم درد میگیرند ...

بارانی که ساعتها زیرش قدم بزنم

و تا یک هفته

از تب گرم دستهایش در آتش بسوزم .

دلم باران می خواهد

با طعم دوستت دارم های قدیمی . چقدر کاکائو های بچگی خوشمزه تر بودند ...



چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

...


+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1391ساعت 13:8  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


به بهانه ی باران .

به بهانه ی شبهای بارانی گونه هایم که بی چتر خیس می شوند ..

به بهانه ی عطر یاس و طراوت مریم هایی که پشت چراغ قرمز به سراغم می آیند ...

به بهانه ی دست های سرد دختر و پسر فال فروش ؛ که سیاهیشان زیر برق چشمهایشان می درخشید ....

به بهانه ی همه ی لحظه های خوبی که سپری نکرده ام .....

به بهانه ی عشق ، دوست داشتن و محبت که بی بهانه می بارند ......

به بهانه ی همه ی بهانه های دنیا

بی بهانه

می نویسم .......



این شبها

بارانی چشم هایم را

با واژه ها

می سرایم ...


»»» لطفن بدون چتر بخوانید ...



تو فصل پاییز همه چی قشنگه

بارون میاد ، هوا چه عاشقانه س

وقتی کنارم باشی زیر بارون

"چتر یه اختراع احمقانه س"


میخوام بگم این روزا خیلی خوبه

همین که تو کنارمی کافیه

شالی که دور چادرت میندازی

همونه که قول دادی میبافیه


میخوام بگم بدون دستای تو

وقتی که بارون میگیره میمیرم

هوا که بارونی میشه همیشه

دستاتو توو جیب کتم میگیرم


باد اومده ؛ دوباره عاشق شدن

برگای پاییزی کف خیابون

چادرتو یه کم بکش جلوتر

چشمامو هی دور سرت نگردون


بارون میاد ؛ آسمون عاشق شده

یادت نره کاپشنتو بیاری

کاپشنو زیر چادرت بپوشی

عینکتو توی جیبش نذاری !!


دوس دارم اون لحظه ای که با منی

دستمامو محکم بگیری دو دستی

جمله ی تکراری تو بازم بگی:

"بازم که بند کفشاتو نبستی!!!"


یادم باشه فردا که بارون میاد

توی جیبم یه شاخه گل بذارم

می بخشی اینکه چادرت خیس شده

ایندفعه یادم باشه چتر بیارم


این شبا زیر بارونیم همیشه

میدونی ؛ اینکه خیس شدی بهانه س

میخوام که شونه هات کنارم باشه

چتر یه اختراع عاشقانه س





پ.ن: "چتر یه اختراع احمقانه س" ....... "حامد عسکری"




+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1391ساعت 22:40  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


1

11

...

22 ...


کوچولو تر که بودم همه ی دنیام جمع میشد تو اسباب بازی هام و بزرگترین ارزوم داشتن اسباب بازی هایی بود

که از پشت ویترینا میدیدم و وقتی به دستم میرسیدن انگار دنیا رو بهم دادن ...

دبستان که رفتم دوس داشتم انقد بزرگ بشم که بتونم مثل کلاس پنجمی ها راس راس راه برم و هیچکی

نتونه بهم بگه بالا چشمت ابروس ...

راهنمایی که رفتم همه ی ارزوم این بود که اونقدری بزرگ بشم که بتونم تا سرچهار راهمون با دوچرخه تنهایی

برم و برگردم ...

دبیرستان که رفتم تو فکر دانشگاه بودم . اینکه کم کم مستقل بشم و اجازه ی اینو داشته باشم که تا دیروقت

بیرون از خونه باشم و بتونم یه دانشگاه خوب قبول بشم ...

اما این سالها همه ی ارزوم اینه که یک روز ، فقط یک روز اون بچه کوچولویی باشم که همه دنیاش اسباب

بازی هاش بودن و اونارو با دنیا عوضشون نمیکرد . اینکه بشینم ساعتها با اسباب بازی هام بازی کنم و

بعدازظهر برم زنگ خونه تک تک دوستامو بزنمو و تا غروب تو کوچه فوتبال بازی کنیم . اخرشم با اخم و دعوا

برگردیم خونه ... باز فرداش دور هم جمع شیم . انگار نه انگار که دیروزش با هم دعوا کرده بودیم ...

اخ که چقدر دلم برا بچگیام تنگ شده

اخ که چقدر دلم برا بچگیام تنگ شده

اخ که چقدر دلم برا بچگیام تنگ شده ...



پشت هم روزها ورق خوردند

تا رسیدیم اول بهمن

اتفاقی عجیب رخ داده

اتفاق شب تولد من


اتفاقی شبیه یک نوزاد

پشت آن گریه های طولانی

من شریک غم زمستانم

می روم رو به سمت ویرانی


در همان روزهای آغازین

کودک از زندگیش خسته شده

از همان روزها کمر خم کرد

شد علی با یی ِ شکسته شده


بعده بیست و ... چه فرق دارد چند

سالها مثل سال نوری بود

توی این سال ها نفهمیدم

طعم لبخندها چجوری بود


دارم از روزگار می گویم

روزگاری که سخت سرد شده

روزگاری که کودکی هایش

درخیابان بزرگ و مرد شده


من دلم درد می کند خود را

از بیابان کویر تر شده ام

شمع کیک تولدم یعنی

بیست چند سال درد به در شده ام


قصه پایان نمی رسد اینجا

شمع کیک تولدم تو بسوز

این علی یی که مانده با حوضش

مردگی کرده است تا امروز


توی دنیای کودکانه ی من

آرزویی شبیه رویا بود

اینکه روزی بزرگتر بشوم -

در خیالم همیشه زیبا بود


یاد آن روزهای کودکی ام ...

من دلم تنگ می شود گاهی

هرکسی که بزرگتر بشود

یک قدم می رود به بیراهی


روزگار بزرگتر شدن است

اینکه قلبم شبیه سنگ شده

حس دنیای کودکانه ی من -

دل سنگم عجیب تنگ شده


بین سگ پرسه ها بزرگ شدن

وسط این همه تورم درد

وقتی این دردها غنی بشود

مشتق ریشه می شود یک مرد


پشت هم دردها ورق خوردند

تا رسیدیم اول بهمن

روی تقویم ها نوشته شده

"اتفاق شب تولد من"




+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1391ساعت 4:19  توسط علي سعيدپور  |