"هوالقدوس"

 

فکر می کنم

فکر می کنم به حال روز صدف ها کنار ساحل که با هر موج به ساحل می ریزند و بعد آنقدر به هم چنگ

میزنند تا به دریا باز نگردند و شاید هم میخواهند باز گردند و از روی دوش یکدیگر میپرند.

فکر می کنم به اینکه آدم ها چقدر تزویر در جان و دلشان رسوخ کرده است و به هیچ عنوان 

نمی خواهند حرفی خلاف میلشان را قبول کنند.

فکر می کنم به نماز شب هایی که نخوانده ام و نماز صبح هایی که خواب مانده ام.

فکر می کنم به آسیمه سر که چقدر هیجان این را دارم تا متولد شود و ترسناک ترین لحظه ی عمرم

همان لحظه ای ست که به دست مخاطبینش میرسد.

فکر می کنم به این چند روزی که ننوشته ام و فقط فکر کرده ام . اینکه من مینویسم پس هستم نه

اینکه مینویسم پس خوانده می شودم.

فکر می کنم به رجبی که درونش متولد شده ام التماس می کنم تا بتوانم باز هم در آن متولد شوم.

فکر می کنم فکر می کنم فکر می کنم به روز پنجم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 1:22  توسط علي سعيدپور  | 

"یا غیاث المستغیثین"

 

هی مینویسی و هی برمیگردی از اول

هی مینویسی  هی برمیگردی از اول

هی هی هیییییییییی

انگار که داری تو این همه مدت دور خودت میچرخی و یه قدم هم به جلو نرفتی

خسته نشدی پسر؟

شانه می خواهد دلم اما سرم را باد برد ...

.

.

شعر نوشت: حسین زحمتکش

توبه گیریم که باز است درش سودش چیست؟

من که اقرار ندارم به پشیمانی خویش

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۲ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 20:0  توسط علي سعيدپور  | 

"هوالکبیر"


عسل کوچولو اون گوشه سالن ایستاده بود که یهو دیدم داره اروم به من اشاره میکنه که بیام پیشش.بهش گفتم که عمو جان اگه میشه شما بیا...اومده در گوشم میگه:
+عمو من چندتا قاصدک دارم ^_^
_چقدر خوووووب...کجا گذاشتیشون؟
زودی میره و از زیر یه کاپشن دوتا قاصدک میاره و شروع میکنه بازی کردن.بعد از چند دقیقه دوباره میاد در گوشم میگه:
+عمو من وقتی شعر میخونم قاصدکا میان پیشم ^_^
_واقعنی؟!!! چه شعری؟
دستمو میگیره و میریم تو حیاط.در گوشم شعرشو میخونه؛
+آهویی دارم خوشگله؛فرار کرده ز دستم...
که یهو داد میزنه عمو قاصدک قاصدک...دیدی اومد ^_^
باز دوباره در گوشم میخونه؛
_آهویی دارم خوشگله فرار کرده...
که باز یه قاصدک دیگه از راه میرسه و میگیره :-)
.
.
به قول سوزبان توی شازده کوچولو ؛ بخت یار بچه هاست 

 .

.

.

 آسیمه سر نوشت:

 

کوچکی اما عزیزم حیف کودک نیستی

مثل هم سالان خود فکر عروسک نیستی

 

"علی سعیدپور"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 20:0  توسط علي سعيدپور  | 

"هوالغفور"

 

از "درد" خسته می شوی ؛ اما خلاص نه ...
.
.
.
يا عِمادَ مَنْ لا عِمادَ لَهُ ...

آدم وقتی دستای زخمی و کوچولوی بچه هارو میبینه دیگه دردای خودش یادش میره !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 20:0  توسط علي سعيدپور  | 

"هوالفغار"

 

نمیدونم خوبه یا بد که آدم همه ی زندگیشو تو یه چیزی خلاصه کنه یا نه . همه ی زندگیمو خلاصه کردم

تو یه خونه کوچیک که با نفس بچه هاش نفس میکشم . یعنی هر هفته ای که بخاطر یه مشکلی

چیزی نمیشه که برم خونه علم اون هفته حوصله لبخند زدن هم ندارم . جایی که نفس به نفسش برام

پر از زندگی و حتی تصور اینکه یه روز شاید بدون این بچه ها بخوام زندگی کنم برام وحشتناکه !

خدا خودش خوب میدونه کجا هوا بنده هاشو داشته باشه . خونه علمم دقیقا همون موقع ای بود که

باید باشه . الان خیلی وقته که برام شده آرامشگاه  

شکر

.

.

یشنهاد نوشت ادبی: "از عشق برگشته - حسین زحمتکش"
.
.
پشت سر از عشق برگشته دعایی نیست
روی سر مرتد کسی قرآن نمی گیرد
.
.
.
"از عشق برگشته" حسین نمایشگاه کتاب امسال از انتشارات شانی حتما تهیه کنین و غزل خوب بخونین .

حسین زندگی و رفیق و عشق و همه چیزه...کلا سعی میکنم وقتمو زیاد با ادم بزرگا نگذرونم و حسین یکی از

اون معدود ادم بزرگایی که وقت گذروندن باهاشو دوست دارم . لحظه به لحظه ی بزرگ شدن شعراشو کنار بودم

و شاهد نفس کشیدن شعراش بودم . به شدت پیشنهاد میکنم کتابشو بخونین . با وضو هم بخونین

.

.

.

آسیمه سر نوشت:

مسلمان می شود هرکس تو را در شهر می بیند

هرازگاهی که روی روسری چادر به سر کردی

 

 

"علی سعیدپور"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۹ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 20:0  توسط علي سعيدپور  | 

"هوالستار العیوب"

 

امروز حوصله پست گذاشتن ندارم

.

.

.

هرکی که داره این متن رو میخونه فقط دعام کنه

التماس ...

 

شعر نوشت:

 

میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو آخه شکسته بالم


می فهمی چی می گم بهت می بینی خستگیمو
میشه بذارم پیش تو چن روزی زندگیمو

 

"آبا آبدین"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۸ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 20:0  توسط علي سعيدپور  | 

"هوالرب"

 

گند گند گند...

 

امروز به همه چی گند زدم رفت . به برنامه ریزیام ، به کارام ، به زحمتایی که تا الان کشیدم ، به

چیزایی که نوشتم ، به قرارایی که گذاشتم و و و ... امروز روز گند زدن نام گذاری می کنم 

 

.

.

آسیمه سر داره به جاهای خوبش میرسه . چیز دیگه ای نمونده تا تعداد غزل ها به تعداد مورد نظرم که بیست

و چهارتاس برسه . حالا این بیست و چهارم فلسفه خودشو داره که برمیگرده به فسلفه اسم کتاب . البته خیلیا

میگن بیست و چهارتا خیلی کمه . تا ببینیم خدا چی میخواد !

دارم یه فکرایی برای طرح جلدش می کنم . ذوق زده نشدم و میدوم از الان این کارا خیلی زوده . اما اگه سال

دیگه هم قرار باشه چاپ نشه بازم من دوست دارم کاراشو جلو جلو انجام بدم . دلیلشم اینه که فکر می کنم

خیلی مواقع حاشیه حتی از متن هم میتونه مهم تر باشه . البته اینجا زیاد اینطور نیست اما خب حاشیه هم

اونقدرا که بقیه فکرشو می کنن "نامهم" نیست !!! - حوصله ندارم دنبال کلمه مناسب بگردم . همون مهم رو یه

نا گذاشتم کنارش تا زیاد کش پیدا نکنه قضیه - ...

.

.

.

پیشنهاد نوشت ادبی: ایما - سجاد سامانی

 

به رسم صبر ، باید مرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است ، بغض گاهگاهش را نگه دارد

پریشان است گیسویی در این باد و پریشان تر
مسلمانی که می خواهد نگاهش را نگه دارد

...

 

به شدت توصیه می کنم مجموعه غزل "ایما" سجاد سامانی رو که از انتشارات سوره مهر منتشر میشه

تهیه کنین و غزل خوب بخونین .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 20:0  توسط علي سعيدپور  | 

"بسمه تعالی"

 

علی خسته ، علی داغون ، علی مریض ...

سرماخوردم اصن یه وضی ... کلا به خوردن علاقه دارم 

امروز تو راه که بودم برا اینکه حوصله م سر نره - بعد چشمام بیاد رو هم یه کوچولو خوابم بگیره از جاده

برم بیرون بعد ماشینم چپ بشه آمبولانس بیاد ببرتم یه بیمارستان بین راهی بعد ببینم فایده نداره ببرنم

بیمارستان تهران بعد عملم کنن جواب نده دوباره عملم کنن به نتیجه نرسه بعد بیان بکن مرک مغزی

شدم بعده چند ماه خانواده م رضایت بدن اعضامو پیوند بزنن و ... - داشتم به آدم هایی که تو ماشینا

نشستن نگاه میکردم و حدس میزدم که دارن یه چی فکر میکنن 

یکی تنها بود یکی تو خودش بود یکی سیگار میکشید یکی لایی میکشید یکیم مثه من تخمه میشکوند

انگار داره فیلم میبینه 

خلاصه اینکه تجربه جالبی بود ...

بعدم اینکه دیر رسیدم الان پستو گذاشتم . شرمنده ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 20:37  توسط علي سعيدپور  | 

"هوالرفیع"

 

یه مقدار تو محاسباتم اشتباه کردم واسه همین پست امروز یه مقدار دیر شد . معذرت ...

حالا ماشالا چقدر هم تعداد خواننده ها زیاده 

خانم مریم اگه تو این مدت برام کامنت نمیذاشتین شاید این آخرین پستم بود . ممنون که مثل همیشه

هستین و مایه ی دلگرمی منین 

 

از امروز سعی میکنم یه سرکی هم به دوستانی که تو این مدت لطف کردن و تشریف اوردن بزنم .

 

یه مقدار خسته م . تازه از سفر رسیدم و فردا باز هم میخوام یه سفر یه روزه برم و تا اخر شب برگردم . 

الحمدلله حال آسیمه سر خوبه و روز به روز داره به غزل های پایانی نزدیک تر میشه

انشالا از یکی دو روز دیگه م شروع میکنم به معرفی کتاب های خوب امسال نمایشگاه...

برم یه کم فیلم ببینم و کتاب بخونم و یه کوچولو هم بخوابم که فردا کلی ساعت باید پشت فرمون باشم 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۵ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 23:44  توسط علي سعيدپور  | 

"هوالکریم"

 

حَسْبِيَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ
حَسْبِي مَنْ هُوَ حَسْبِي
حَسْبِي مَنْ لَمْ يَزَلْ حَسْبِي
حَسْبِي مَنْ كَانَ مُذْ كُنْتُ لَمْ يَزَلْ حَسْبِي
حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ


پروردگار جهانيان كفايتم می كند
مرا بس است آنكه به حقيقت مرا بس است
مرا بس است آنكه همواره مرا بس است
مرا بس است آنكه همواره از آنگاه كه بوده ام مرا بس بوده است
مرا بس است خدايى كه معبودى جز او نيست

 

فکر کنم برای امروز همین کافی باشه . چقدر خوب میشه که خدا برامون بس باشه . مگه از زندگی

چی می خوایم ؟!!

 

آسیمه سر نوشت:

 

شهادت می دهم این جمعه ها بدجور دلگیرند

به وقتش روزگار از جمعه ها کوتاه می آید

 

"علی سعیدپور"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۴ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 20:0  توسط علي سعيدپور  | 

مطالب قدیمی‌تر