X
تبلیغات
راز بارون - دل نوشته های بارونی
"به نام خدا"



این روزا بدجور درگیر آدمام . مخصوصن آدمایی که اطرافم هستن .


درصد قابل توجهی از آدمایی که به زندگیمون وارد میشن بعد از یه مدت کوتاه یا بلند از زندگیمون به طور کامل

محو میشن . فقط عده ی کمی هستن که مدت طولانی تری کنارمونن .

داشتم به آدمایی که اومدن و حالا دیگه نیستن یا قراره برن فکر میکردم . اینکه یه تعدادیشونو خودمون زوری 

وارد زندگیمون میکنیم و با دستای خودمون از زندگیمون میندازیم بیرون . یه تعدادیم هستن که تمام تلاشمونو

برای موندنشون می کنیم اما موفق نمیشیم .

مثل ایستگاه های قطار بین راهی که تعداد کمی توشون پیاده میشن و باقیه مسافرا به راه خودشون ادامه

میدن . از اون تعداد کم هم تعداد خیلی خیلی کمی برا همیشه میمونن و بقیه شون از همون ایستگاهی که

پیاده شدن سوار قطار میشن و برمیگردن ...

اما ایستگاه قطاری تو ذهن آدم موندگار میشه که با بقیه ایستگاه ها فرق داشته باشه


.

.

.



پ.ن:

- خیلی عادت ندارم با مردم صحبت کنم

- باور کنید عادت خوبی دارید

صحبت کردن با آدما خیلی خطرناکه


"جوزپه تورناتور - The Best Offer"



+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1392ساعت 1:30  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



چقدر این روزها تند می گذرد !!! مثل وقتی که تیم مورده علاقه ات بازی را عقب است و هنوز یک نیمه به پایان

بازی مانده اما آنقدر زود میگذرد که انگار نه انگار !!! برعکس برای طرفداران تیمی که جلو افتاده زمان خیلی کند

می گذرد ...

انگار که این روزها از همه ی زندگیم عقب افتاده باشم ، زمان آنقدر زود میگذرد که تا چشم باز میکنم میبینم

روزهایم یکی پس از دیگری سپری میشوند و هنوز کارهایی که باید انجام بدهم را انجام نداده ام !


چقدر حس بدی ست در یک تایم مشخص مثلن در نیمه ی اول دهه ی دوم زندگی ات بازی را عقب بیفتی و

زمان اینگونه به سرعت بگذرد . احساس نبودن به آدم دست می دهد . انگار همه ی آدم ها دارند به سرعت

از کنارت رد میشوند و تو را نمیبینند . احساس روح بودن به آدم دست می دهد . هرکسی به یک کاری مشغول

است و برا رسیدن به هدفش تلاش میکند اما تو هرچقدر هم که میدوی باز هم سر جای اولت هستی  ...


.

.

.


چقدر این روزها تند می گذرد

به دنیا بگویید آرام تر ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1392ساعت 14:53  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



عکس گرفتن هم بهانه می خواهد . بدون بهانه دست و دلم به گرفتن هیچ عکسی نمی رود . دلت میخواهد 

یکی باشد ، یکی باشد که با حوصله بنشیند و عکس هایت را نفس بکشد . یکی باشد که برایش تعریف کنی 

اینجا کجاست و چه اتفاقی برایت افتاده . که ماجرای پشت لنز را برایش تعریف کنی و او با حوصله به همه ی 

ماجراهایت گوش بدهد .

عکس گرفتن بهانه می خواهد . باید به نیت یک نفر عکس بگیری . نمی شود مثل نوشتن چشم هایت را 

ببندی و تخیل کنی و تند تند بنویسی . باید فکر و ذکرت یک نفر باشد . باید بدانی که از چه رنگی خوشش

می آید . بدانی که چه گلی را دوست دارد . باران بیشتر دوست دارد یا برف . عکس هایی که درون جنگل

گرفته می شود را می پسندد یا لب ساحل . یا اینکه شبهای کویر را دوست دارد .

باید یک نفر باشد . یک نفر که بهانه ی گرفتن دوربین را دستت بدهد و تو آنقدر سوژه در نفس به نفس

لحظه هایت کشف کنی و کادرهای مختلف را امتحان کنی تا عکس مورد علاقه اش را بگیری . عکسی که

وقتی نگاه می کند ذوق کند.


.

.

.


الوعده وفا ...

اینم غزلی که روز بیست یکم ماه رمضون قولشو دادم و این مدت درگیرش بودم و بالاخره تونست راضیم کنه




چون خانه ای که قفل درش را شکسته اند

یا اینکه درب شعله ورش را شکسته اند


حالم شبیه دخترکی بین کوچه هاست

پهلوی مادر و ... پدرش را شکسته اند


همچون دلاوریست که در اوج یک نبرد

افتاده بر زمین ... سپرش را شکسته اند


حالم شبیه رستم دستان شده ست چون -

با دست های خود کمرش را شکسته اند


حالم بد است مثل عقابی که در قفس -

افتاده است ... بال و پرش را شکسته اند


چون جنگجوی خسته ی افتاده از نفس

وقتی که دسته ی تبرش را شکسته اند


حالم بد است مثل کسی که به دست خود

پل های امن پشت سرش را شکسته اند




پ.ن: اجازه می دهید

شما را دوست داشته باشم ؟


"سمفونی مردگان - عباس معروفی"



+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1392ساعت 12:7  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



همین چند وقت پیش بود که با یکی از دوستانم سر حال و روز این شبهای آدم های اطرافمان حرف میزدیم . 

اینکه حالم بد است و از زندگی خسته شده ام و به دنیا بگویید بایستد و از این قبیل حرف ها ؛ مد شده

است ... اینکه انگار ما عادت کرده ایم صبح به صبح قبل از اینکه صورتمان را اب بزنیم ؛ به اینه نگاهی بکنیم

و به خودمان یاداوری کنیم که قرار نیست امروز روی صورتمان لبخند نقاشی کنیم . اینکه حوصله یمان که

سر میرود مینشینیم یک گوشه و گریه میکنیم ...

آن وقت است که در مقابل هجمه ی سوالی احمقانه قرار میگیریم ؛

"چی شده ؟!!"


به خودمان که می آییم میبینیم خودمان هم از خودمان مدام این سوال را پرسیده ایم و به هیچ جوابی

نرسیده ایم . انگار که حال بد این روزها تبدیل به یک عادت شده است .


.

.

.


بعد میخواندم که ما ادم ها "دارم میمیرم" و "دیگه نمیتونم نفس بکشم" و "میخوام خودمو بکشم" و از این

قبیل حرف ها زیاد میزنیم . اما هیچ وقت با اطلاع قبلی نمیمیریم . یک روز میرسد که یکدفعه می افتیم و

میمیریم . اینجور حرف ها حکم عطسه را دارند . سلامتی ادم را برای مدتی تضمین می کنند .


بعد فکر کردم که ما ادم ها کلن عادت کرده ایم که اینگونه باشیم . در مواقعی که احساس خفگی میکنیم

و زیر بار مشکلات کمر خم میکنیم به یاد خدا می افتیم و به محض اینکه خنده روی صورتمان نقش میبندد

همه چیز را فراموش میکنیم . با خدای خودمان که همچین رفتاری داریم وای به حال آدم های اطرافمان .

انگار عادت کرده ایم بدبختی هایمان را با دیگران تقسیم کنیم و خوشی هایمان را برای خودمان نگه داریم

و از انجایی که بخشندگی را دوست داریم سعی میکنیم که هر روز خسته و بی حوصله باشیم تا غرش را

به جان ادم های اطرافمان بزنیم ...


واقعن که چه ادم هایی هستیم ما ادم ها !!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1392ساعت 10:10  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



می نویسم باران ؛ بخوانید ؛ یکتا ، مریم ، مهسا ، سارا ... می توانید اصلن نخوانید

فرقی نمی کند 

فقط یکنفر باید باشد

.

.

.


میخندی و لبخندهایت مثل باران است ؛ اینجا هوایش آسمانی می شود باران

هر روز صادر می کنی لبخند هایت را ؛ لبخند های تو جهانی می شود باران


وقتی تو هستی روزهایم شعر خواهد شد ؛ با بودنت آب و هوا ابری و مرطوب است

باران تمام روز را آرام می بارد ؛ دنیای من رنگین کمانی می شود باران


با خنده هایت شهر را درگیر خود کردی ؛ وقتی نمی خندی تورم می رود بالا

هر یک گره که روی پیشانیت می افتد منجربه تشدید گرانی می شود باران


چادر سیاهت را سرت کن ماه شبتابم ؛ یا آبشار مشکی ات را خوب مخفی کن

وقتی کسی چشمش به موهای تو می افتد ؛ من مطمئنم که روانی می شود باران


از چشم هایت می شود جادوگری آموخت ، در نی نی چشمان تو شب خوب معلوم است

وقتی نگاهم می کنی و ریز می خندی در سینه ام خانه تکانی می شود باران


این روز ها بدجور دلگیری از آدم ها ... در چشم هایم موجی از آشفتگی دارم

دنیای تاریک دلم روشن نخواهد شد ؛ اما اگر پیشم بمانی می شود باران


رفتن شبیه شعر های بی سرانجام است ؛ رفتی و من با خاطراتت پیر خواهم شد

اما اگر یک روز برگردی نفسهایت مانند اکسیر جوانی می شود باران



"علی.س"




دیالوگ نوشت:


الیزابت : چطوری میتونی به یکی بگی خداحافظ وقتی که نمیتونی حتی بدون ِ فکرشم زندگی کنی ؟!

من نمیگم خداحافظ ، من نمیتونم چیزی بگم !

من فقط میرم ...


"My Blueberry Nights - kar wai wong - 2007"




+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1392ساعت 12:45  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



وقتی که دوست خنجری از پشت بسته است

باید به سمت دشمن خود بی امان گریخت


از دست دوست(!) می شود مدتی نبود

اما ز دست خود به کجا می توان گریخت ؟!


.

.

.


داشتم برای خود مرور می کردم روزهای گذشته ای که از آن ها جا ماندم ...

گاهی بیشتر از اینکه نگران آینده ام باشم به گذشته فکر می کنم . گذشته ای که دیگر هیچ راه برگشتی

برای آن نیست . آزمون و خطاست . مثل کنکور می ماند . اندوخته ی نفس به نفس این بیست و چند سال

را باید نگه داری و در یک امتحان نه چندان آسان خرج کنی ... تایم مشخصی دارد که اگر تمام شود دیگر هیچ 

کاری از دست هیچ کس برنمی آید . باید تک و تنها در انتظار بازخوردش بنشینی . بازخورد تمام این بیست و

چند سال زندگی ...


میلان کوندرا در بار هستی اش نوشته:

"زندگی فقط یکبار است و ما هرگز نخواهیم توانست تصمیم درست از نادرست را تمیز دهیم ، زیرا ما در هر

وضعی فقط می توانیم یکبار تصمیم بگیریم ، زندگی دوباره ، سه باره و چهار باره به ما عطا نمی شود که این را 

برای ما امکان پذیر سازد تا تصمیم های مختلف خود را مقایسه کنیم"


تصور کنید چقدر می تواند درد داشته باشد وقتی با چشم های خود قیامت را در سرزمین استواری که به آن

تکیه داده ای مشاهده کنی . سرزمینی که کوه بود و تکیه گاهی که مانند پنبه در آسمان پخش می شود ...

مگر چند بار به دنیا آمده ایم که باید هرچند سال یکبار قیامت را با چشم های خود ببینیم و از ترس آن به گوشه 

ای پناه ببریم . گوشه ای که در آن هیچ وقت نمی شود تنها بود . همیشه کوله باری از خودت را همراه داری . 

خودی که هرگز نمی توانی از خود جدا کنی .



+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1392ساعت 15:31  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


گاهی چقدر دلم برای لبخند هایت تنگ می شود . بعضی وقت ها آنقدر درونش غرق می شوم که مانند 

فیلم های سه بعدی در ذهنم وول می خورد . آنقدر غرق می شوم تا درونش جان می دهم . بعد مرا به

قبرستان میبرند و در حالی که هنوز نفس می کشم به خاک می سپارند . انقدر در قبر می مانم تا صدایی 

ناشناس مرا از خواب بیدار کند ... شاید هم به خواب فرو ببرد . نمیدانم !

اول چشم هایت مانند غنچه های شکوفه شده باز می شوند و برقشان چشم هایم را می زند . بعد لب هایت

 مثل یک قایق پهلو گرفته در سواحل ماه لنگر می اندازد و دماغه ی سمت راست من که سمت چپ تو 

می شود از مسیر خارج شده و به سمت پایین می رود . مثل یک پیج خطرناک که بدون هیچ تابلوی اخطاری

همه را به ته دره پرت می کند . همه را ...

هر کس که به لبخندهایت خیره می شود را نابود می کنی . بعد به قبرستان می روند و درحالی که هنوز نفس 

می کشند به خاک می سپارندشان . آنقدر در قبر می مانند تا صدایی ناشناس از خواب بیدارشان کند . شاید 

هم به خواب فرو ببردشان . نمیدانند ! 

گاهی آنقدر دلم برای لبخند هایت تنگ می شود که مجبور می شوم روزی چند بار خودم را بکشم .

لبخندهایت مرگ بارترین پیچی ست که من میشناسم ...


.

.

.



بخند ؛ خنده برای تو بهترین شعر است ، برای از تو نوشتن چه بی قرار شدم

تو سوژه ی غزلی ؛ "آن" ناب شعرم باش ، به عشق سرزده ی مبهمی دچار شدم


بخند ؛ خنده برای دلت کمی خوب است ، هلال ماه لبت را به آسمان بسپار

اگرچه فصل درون دلم زمستان است ، به یاد قایق شعرت کمی بهار شدم


تو صاحب دو دریچه به شکل دریایی ، مدیترانه ی چشمان تو دلم را برد

و قبل از اینکه درونش اسیر و غرق شوم ، به روی قایق لب های تو سوار شدم


تو پلک میزنی و من نماز می خوانم ، خسوف میشود انگار ماه چشمانت

نماز وحشت من جای شکر دارد چون که با ردیف نگاه تو رستگار شدم


دو رکعت از غزلم را اقامه می بندم به اقتدای کسی که تو را بخنداند

کمی بخند ؛ بفهمم که دوستم داری ، ببین که با غزلت من چه با وقار شدم !



"علی.س"


...



+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1392ساعت 1:30  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



این روزها

جلوی آینه که می ایستم

از آنچه که درونش می بینم

دوووور ترم

.

پشت این آینه

شهری ست

ویران شده ...



این روزها دلشوره دارم ...

دلم شور میزند از این نبودن هایی که قرار است یک روز بیاید ؛ کنارم بنشید ... پشتش بالشت بگذارم و برایش 

قهوه بیاروم با یک فجان آب . تا صبح کنار هم بنشینیم و با هم صحبت کنیم . او قول بدهد که دیگر هیچ وقت

 نرود و من قول بدهم که دیگر گریه نکنم ... گریه نکنم ... گریه نکنم ...

چقدر دلم گریه می خواهد این روزها . به اندازی همه ی لحظه هایی که میتوانستیم با هم باشیم و نبودیم . به 

اندازه ی همه ی سنگ فرش هایی که میتوانستیم پا به پای هم متر کنیم و نکردیم . به اندازه ی همه 

قطره های باران که روی موهایت نریخت تا آبشار سیاه من برای همیشه خشک بماند . به اندازه ی تمام

قطره های باران که روی زمین ریخت و ما زیرش خیس نشدیم دلم گریه می خواهد . به اندازه ی تماس 

ثانیه هایی که گذشت  و ما با هم نفس نکشیدیم ...

این روز ها دلشوره دارم

دلم

شور می زند

این روزها را ...



به روی نیمکتی در کنارهم باشیم

برای مدت کوتاه غار هم باشیم


نگاه کن به نگاهم که وقت را بکشیم

درون ثانیه ها در حصار هم باشیم


بپاش موی خودت را به آسمان و بریز-

به کوه شانه ی من ... "آبشار هم باشیم"


و بعد غرق شو در من ؛ بیا به آغوشم

بخواب در تن من ، استتار هم باشیم


چه لحظه های قشنگی ست با تو بودن ها

نفس بکش که در روزگار هم باشیم


"علی.س"



...


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1392ساعت 15:34  توسط علي سعيدپور  | 

به نام خدا



من

دیگر خسته نیست .

من

مـــُـــــرد


...

..

.


درد و دل نوشت:


خدایا شکرت که دوباره اینجام

چقد دلم برات تنگ شده بود راز بارون م ... چقد باهات حرف دارم 

اندازه ی چهل و شش سال بغض دارم

اندازه ی بیست  سه سال گریه

...

چقد دلم میخواد سرمو بذارم رو شونه هاتو های های گریه کنم . چقد دلم گریه می خواد

چقد دلم جیــــــــــــــــــــغ می خواد

چقد دلم خط خط یییییییییییییییییییییییی می خواد .

الان که دارم مینویسم بغضم گرفته . چقد خوبه که تو هستی . چقد خوبه که اینجا هنوز هست ...

شبای سختی رو گذروندم و مطمئنن شبای سخت تری رو پیش رو دارم .

چقد

چقد 

چقد ...

کلی از این چقدا گیر کرده تو گلوم . کلی برات حرف دارم که میگمت . همه شو برات میگم

تازه پیدات کردم خوو

چقدددددددددددد دلم برات تنگیده بود

بااااااااااش

برا همیشه باااااش



.

.

.


ترانه نوشت:


تو داری میری و قلبم باهاته

نباشی زندگیم بی رنگ میشه

درسته ، من مقصر بودم ؛ اما

نمیگی که "...علی..." دلتنگ میشه؟!


تو داری میری و من پشت پاهات

یه کاسه اشک با چشمام میریزم

من امشب تا سحر هی بغض خوردم

دو سه روزه که بعد از تو مریضم


شده رو قاب عکس خوابت بگیره

صداشو بشنوی ؛ از خواب پاشی؟

شده توو خواب هی گریه ت بگیره

بیدارشی و تا صب بیدار باشی؟


دارم هذیون میگم توو شعرم انگار

چه سخته که یه گوله درد باشی

درسته ؛ من بد و نامردم اما

تو که خوبی ؛ نباید مرد باشی؟


چقدری من دلم لبخند می خواد

می خوام با خنده هات آروم بگیرم

دلم تنگه برای رنگ چشمات

دلم می خواد بدون تو بمیرم


چشام ماسیده رو لبخند عکست

تنم گرمه ولی انگار مردم

اثر کردن خدارو شکر قرصا

دو روزی میشه که من قرص خوردم


"علی.س"





پ.ن: دلم ماه رمضون میخواد با یک عاااااااااااااالمه مشهد



+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1392ساعت 2:24  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


سلام

یه مدتی دسترسی درسته حسابیی به نت نداشتم . معذرت ...

پساپس عید رو به همه ی دوستان تبریک میگم 

امیدوارم سالتون قشنگ باشه

.

.

.

زیاد حرف نزنم . بذارین یه مقدار چایی بخورم بد پسر خاله شم .

تو این مدت کلی وقت ازاد داشتم که خطی خطی کنم ... سعی میکنم نبودن هامو جبران کنم .

از دوستانی که بودن و تبریک گفتن و دعوت کردن ممنونم . سعی میکنم به همه ی همه سر بزنم .

این کارو تقدیم کردم به یه دوست خیلی خیلی عزیز بخاطر همه ی بودن ها و نبودن هاش



...



تو چشم هات برای قصیده گفتن بود ، بلد نبوده ام آن موقع ها نوشتن را -

که واژه های شب چشم های تو آموخت ، به من تمام قوانین شعر گفتن را


شراب ناب نگاهت معلم خوبی ست که با گذشت زمان کهنه می شود در من

تو پلک میزنی و من قصیده میبافم ، شروع میکنم این بیت ؛ دل سپردن را


من از نگاه تو شب را به عینه میبینم ، تو پلک میزنی و من به سجده می افتم

به سمت قبله ی چشم ت اقامه می بندم ، شروع میکنم امشب نماز خواندن را


تمام ثانیه ها را قنوت میگیرم ، نماز نافله در شب صواب هم دارد

منی که مومن این لحظه های شب شده ام ، چگونه هضم کنم فعل دل بریدن را


چه شاعرانه ی خوب ست با تو بودن ها ، چه استخاره ی خوبی ست فال چشمانت

نگاه می کنم ت تا که زندگی بکنم ، من از تو یاد گرفتم چگونه دیدن را


...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1392ساعت 10:21  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



همین ... !



سخت باشد که کسی جای پیمبرها را ...

حضرت زاهد شهرم ، تو که منبرها را ...


بعد یک عمر بسازی همه ی دینت را

مثل یک پتک بیفتند ... و باورها را ...


تکیه بر هر چه زدم ریخت و آوار شدند -

بعد با پنبه بریدن همه ی سرها را


گفت برگرد بر انداز کنم رویت را

ناگهان آمد و از پشت ... و خنجرها را ...


یوسف از پشت به چاه حسد افتاد ولی -

دست غیب آمد ؛ از آن روز برادرها را ...


سالها بعد زلیخا نظری کرد به او

و خدا آمد و آن شب همه ی درها را ...



+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1391ساعت 22:51  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



چشمهایت را ببند

و دست هایت را به دست هایم گره بزن ...

بگذار کمی در امتداد ریل ها قدم بزنیم .

بیا برای یک بار هم که شده

تمام قوانین ریاضی را زیر سوال ببریم

و مثل دو خط موازی

به هم برسیم .



»»» به ؛ حامد عسکــــــــری



کی گفته که گریه بده واسه مرد ؟

کی گفته که غرور زیادش خوبه ؟

"مرد واسه بستن بنده کفشش"

یه وقتایی پایین بیادش خوبه


یه وقتایی میشه که بی اراده

گریه رو گونه هاش قدم میزنه

یه وقتایی میشه که دست تقدیر

براش یه دریا رو رقم میزنه


یه وقتایی میشه که زیر بارون

دلش میخواد که نم نمک بباره

یه روزایی دنیا که ناکس میشه

میخواد سرش تلافی در بیاره


کی گفته که همیشه تکیه گاهه ؟

یکی باید دلنگرونش باشه

زمین که خوردش یکی باشه پیشش

دستاشو محکم بگیره تا پاشه


اگه کسی نباشه توو زندگیش

به لحظه هاش معنی و گرما بده

"باید یه پالتو بخره تو جیباش

دستای سرده خودشو جا بده"


مرد یه وقتایی که دلتنگ میشه

کمی قدم میزنه زیر بارون

بغض همون موقع سراغش میاد

کی گفته که گریه بده واسه اون ؟




پیشنهاد نوشت:

آلبوم "خاطرات مبهم" رضا یزدانی رو از دست ندین ...


بعد نوشت:


گاهی فکر می کنم

بر میدان اصلی شهرشلاقت بزنم

تا مجلات عکس هر دومان را در صفحه اول چاپ کنند

و آن‌ها که نمی دانند، بدانند که معشوق من تویی

از تجربهٔ عشق پشت پرده

از بازی نقش‌های کلاسیک خسته شدم

می خواهم صحنه تئاتر را بالا ببرم

نمایشنامه را پاره کنم

کارگردان را بکشم

ومقابل همهٔ مردم اعلام کنم

که من عاشق معاصرم

و به رغم کراهت این قرن معشوق من تویی

می خواهم مجلات اعتراف کنند

که من بزرگترین آنارشیست قرنم

این بهترین فرصت است

که با تو در یک عکس باشم

تا عاشقان صفحه‌های جنایی-عشقی بخوانند

که معشوق من تویی....


"نزار قبانی"



* با احترام به حامد عسکری:


مرد واسه بستن بنده کفشش

پاشو بالا میاره خم نمیشه

***

باید یه پالتو بخرم تو جیباش

دستای کوچیک تو هم جا بشه



...


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1391ساعت 19:15  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

...

ثانیه هایم کندتر از همیشه عبور میکنند

تیک هایم دیرتر از همیشه تاک می شوند

شبهایم طولانی تر شده اند ؛ زیر بار این دوستت دارم هایی که دوستم ندارند ...

گاهی چقدر دلم تنگ میشود برای روزهایی که هیچ وقت وجود نداشتند ، اما میتوانستند در من نفس بکشند

و جان تازه ای به من بدهند . چقدر دلم تنگ می شود برای روزهایی که هیچ وقت وجود نخواهند داشت ، اما

می توانند در من نطفه ببندد . چقدر دلم تنگ میشود برای این روزهایم که حالم ازشان به هم میخورد ، اما

میدانم فرداتر که بشود دلم برایشان تنگ تر میشود .

چقدر دلم تنگ میشود این شبها

شبهایی که دیگر روز نمیشوند .


باران

دلم یک مشت باران می خواهد با طعم دوستت دارم

با رنگ و بوی روزهایی که هر روز روشن تر از روز قبل می شوند

باران ؛ با طعم باران

تلخ

مثل روزهایی که شیرینیشان

هنوز هم زیر دندان هایم درد میگیرند ...

بارانی که ساعتها زیرش قدم بزنم

و تا یک هفته

از تب گرم دستهایش در آتش بسوزم .

دلم باران می خواهد

با طعم دوستت دارم های قدیمی . چقدر کاکائو های بچگی خوشمزه تر بودند ...



چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

...


+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1391ساعت 13:8  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


به بهانه ی باران .

به بهانه ی شبهای بارانی گونه هایم که بی چتر خیس می شوند ..

به بهانه ی عطر یاس و طراوت مریم هایی که پشت چراغ قرمز به سراغم می آیند ...

به بهانه ی دست های سرد دختر و پسر فال فروش ؛ که سیاهیشان زیر برق چشمهایشان می درخشید ....

به بهانه ی همه ی لحظه های خوبی که سپری نکرده ام .....

به بهانه ی عشق ، دوست داشتن و محبت که بی بهانه می بارند ......

به بهانه ی همه ی بهانه های دنیا

بی بهانه

می نویسم .......



این شبها

بارانی چشم هایم را

با واژه ها

می سرایم ...


»»» لطفن بدون چتر بخوانید ...



تو فصل پاییز همه چی قشنگه

بارون میاد ، هوا چه عاشقانه س

وقتی کنارم باشی زیر بارون

"چتر یه اختراع احمقانه س"


میخوام بگم این روزا خیلی خوبه

همین که تو کنارمی کافیه

شالی که دور چادرت میندازی

همونه که قول دادی میبافیه


میخوام بگم بدون دستای تو

وقتی که بارون میگیره میمیرم

هوا که بارونی میشه همیشه

دستاتو توو جیب کتم میگیرم


باد اومده ؛ دوباره عاشق شدن

برگای پاییزی کف خیابون

چادرتو یه کم بکش جلوتر

چشمامو هی دور سرت نگردون


بارون میاد ؛ آسمون عاشق شده

یادت نره کاپشنتو بیاری

کاپشنو زیر چادرت بپوشی

عینکتو توی جیبش نذاری !!


دوس دارم اون لحظه ای که با منی

دستمامو محکم بگیری دو دستی

جمله ی تکراری تو بازم بگی:

"بازم که بند کفشاتو نبستی!!!"


یادم باشه فردا که بارون میاد

توی جیبم یه شاخه گل بذارم

می بخشی اینکه چادرت خیس شده

ایندفعه یادم باشه چتر بیارم


این شبا زیر بارونیم همیشه

میدونی ؛ اینکه خیس شدی بهانه س

میخوام که شونه هات کنارم باشه

چتر یه اختراع عاشقانه س





پ.ن: "چتر یه اختراع احمقانه س" ....... "حامد عسکری"




+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1391ساعت 22:40  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


1

11

...

22 ...


کوچولو تر که بودم همه ی دنیام جمع میشد تو اسباب بازی هام و بزرگترین ارزوم داشتن اسباب بازی هایی بود

که از پشت ویترینا میدیدم و وقتی به دستم میرسیدن انگار دنیا رو بهم دادن ...

دبستان که رفتم دوس داشتم انقد بزرگ بشم که بتونم مثل کلاس پنجمی ها راس راس راه برم و هیچکی

نتونه بهم بگه بالا چشمت ابروس ...

راهنمایی که رفتم همه ی ارزوم این بود که اونقدری بزرگ بشم که بتونم تا سرچهار راهمون با دوچرخه تنهایی

برم و برگردم ...

دبیرستان که رفتم تو فکر دانشگاه بودم . اینکه کم کم مستقل بشم و اجازه ی اینو داشته باشم که تا دیروقت

بیرون از خونه باشم و بتونم یه دانشگاه خوب قبول بشم ...

اما این سالها همه ی ارزوم اینه که یک روز ، فقط یک روز اون بچه کوچولویی باشم که همه دنیاش اسباب

بازی هاش بودن و اونارو با دنیا عوضشون نمیکرد . اینکه بشینم ساعتها با اسباب بازی هام بازی کنم و

بعدازظهر برم زنگ خونه تک تک دوستامو بزنمو و تا غروب تو کوچه فوتبال بازی کنیم . اخرشم با اخم و دعوا

برگردیم خونه ... باز فرداش دور هم جمع شیم . انگار نه انگار که دیروزش با هم دعوا کرده بودیم ...

اخ که چقدر دلم برا بچگیام تنگ شده

اخ که چقدر دلم برا بچگیام تنگ شده

اخ که چقدر دلم برا بچگیام تنگ شده ...



پشت هم روزها ورق خوردند

تا رسیدیم اول بهمن

اتفاقی عجیب رخ داده

اتفاق شب تولد من


اتفاقی شبیه یک نوزاد

پشت آن گریه های طولانی

من شریک غم زمستانم

می روم رو به سمت ویرانی


در همان روزهای آغازین

کودک از زندگیش خسته شده

از همان روزها کمر خم کرد

شد علی با یی ِ شکسته شده


بعده بیست و ... چه فرق دارد چند

سالها مثل سال نوری بود

توی این سال ها نفهمیدم

طعم لبخندها چجوری بود


دارم از روزگار می گویم

روزگاری که سخت سرد شده

روزگاری که کودکی هایش

درخیابان بزرگ و مرد شده


من دلم درد می کند خود را

از بیابان کویر تر شده ام

شمع کیک تولدم یعنی

بیست چند سال درد به در شده ام


قصه پایان نمی رسد اینجا

شمع کیک تولدم تو بسوز

این علی یی که مانده با حوضش

مردگی کرده است تا امروز


توی دنیای کودکانه ی من

آرزویی شبیه رویا بود

اینکه روزی بزرگتر بشوم -

در خیالم همیشه زیبا بود


یاد آن روزهای کودکی ام ...

من دلم تنگ می شود گاهی

هرکسی که بزرگتر بشود

یک قدم می رود به بیراهی


روزگار بزرگتر شدن است

اینکه قلبم شبیه سنگ شده

حس دنیای کودکانه ی من -

دل سنگم عجیب تنگ شده


بین سگ پرسه ها بزرگ شدن

وسط این همه تورم درد

وقتی این دردها غنی بشود

مشتق ریشه می شود یک مرد


پشت هم دردها ورق خوردند

تا رسیدیم اول بهمن

روی تقویم ها نوشته شده

"اتفاق شب تولد من"




+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1391ساعت 4:19  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


این روزها دلم درد می کند .

دلم ...

از این روزها

درد می کند .

درد می کند

دلم

این روزها را ...


دلم یک خیابان می خواهد با شیب ملایمی که باران خیسش کرده است و جدول های سیاه و سفیدی در دو

طرفش به موازات هم تا انتهای بی انتهاییش کشیده شده اند . خیابانی شلوغ و پر از آدم های رنگارنگی که زیر

بارش شدید باران به سقف چترهایشان پناه برده اند و دست در جیب هم از کنار یکدیگر عبور می کنند .

در این لحظه من وارد میشوم . با شالگردن سیاه و سفیدم ، کتونی قهوه ای سوخته ام و پالتویی که دستهایم

را در جیبش پناه بدهم . پالتویی سیاه و سفید که با رنگ شالگردن و آسفالت خیابان و چترها و آدم های

زیرشان سِت شده است .

بعد یقه اش را تا گوش هایم بالا میدهم و آرام آرام روی جدول های خیابان به سمت بالا راه می افتم .قدم هایم

را جوری بر میدارم که پاهایم بین جدول های سیاه و سفید فرود بیایند و شروع میکنم به شمردن ... شمردن

هرچیز که بشود . مثلا تعداد قدم هایی که بر میدارم یا تعداد دانه های بارانی که به روی صورتم میریزد یا صدای

تیک تاک ساعتی که به مچ نبسته ام و یا هر چیز دیگری که بشود شمرد .

آنقدر زیر باران قدم بزنم تا شسته شوم . مثل رد پای خودکاری که با بارش دانه های اشک روی کاغذ شسته

می شوند .

دلم دلش چه چیزهایی می خواهد !!!

.

.

چقدر خوب که جوهر این کیبورد ها تمام نمی شود . هرچقدر دلت می خواهد می نویسی و می نویسی و

می نویسی ... فقط کاش گزینه ای ، دکمه ای چیزی داشت تا میشد بعضی چیز ها راخط خطی کنی و بعد

مچاله اش کنی و بندازی دور . آنقدر دور که دیگر دست هیچ کسی بهش نرسد .

چقدر دلم از اینجور نوشتن ها سیر است ...

.

.


...



+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1391ساعت 23:20  توسط علي سعيدپور  | 

"بسم الرب الحسین"


می آید

بر میگردد

می آید

بر میگردد

می آید

...

دیگر بر نمیگردد .

چقدر دلش میخواست

در مسیر علقمه جان بدهد



اربعین پدری شد و پسر برگشته

در بیابان پسری پیش پدر برگشته


یوسف این بار به پیراهن یعقوب رسید

یوسف از کرببلا رفته سفر ؛ برگشته


بوی پیراهن یعقوب که تا شام رسید

هرکه عاشق شده یک بار دگر برگشته


"ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت"

همه رفتند به میدان و نفر برگشته


ماه معشوقه ی آب است از آن روز به بعد

توی دریا همه دیدند قمر برگشته


دختری گم شده انگار میان برهوت

رفته تا علقمه با صورت تر برگشته


از "صفا"ی حرم و "مروه" شط می آید

هفت بار است به امید خبر برگشته


خواهری دست به پهلو و عصا می آید

الف قامت او دال و کمر برگشته


کوفه رَمی جمرات است برای زینب

سنگها خورده از این شهر ِ نظر برگشته


"آسمان بار امانت نتوانست کشید"

حضرت ماه که شب رفت ؛ سحر برگشته




:: فرا رسیدن اربعین حسینی و رحلت حضرت آیت الله آقا مجتبی تهرانی تسلیت ...



+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1391ساعت 16:37  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



یلدا

نام تمام آن شبهایی ست

که من

بی تو آن را به صبح رساندم



دلم دلش یک کاسه ی پر انار می خواهد . ترش ، ملس ، شاید هم شیرین ...

انار هایی که با دستان تو دان شده و بوی یاس لابه لای دانه هایش رسوخ کرده است .

همین

فکر نکنم چیز زیادی باشد !

جمعه ها ، همیشه بعد از طولانی ترین شبها طلوع می کنند ...


.

..

...



قلبم به نامت درد میگیرد

أَمَّن یُجِیبُ الـ ... ذکر می خوانم

امشب هوایم زیر دلتنگی ست

یک ماجرای رو به پایانم


یا مَن هیَ المَحبوب اِلَّا تو

بودی و با من عهد می بستی ...

رفتی و من تنها شدم اما

قلبم شهادت می دهد هستی


دارم برایت ذکر میگیرم

حَیِّ عَلی چشمان زیبایت

از دانه های خیس تسبیح م

تا لحظه های خوب رویایت


إِيَّاك ِ نَعْبُد ... کفر می گویم

این کفر هایم عین ایمانند

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا بِا العشق -

محشور با دریا و بارانند


با عشق گفتم: آَشهَدُ آَنَّ -

 يَأْتُوا بِمِثْلِ هذهِ الآدم

دارم "تحدی" میکنم با تو

وقتی که جز تو نیست در عالم



سُبْحانَك ِ يا لا اِلهَ تو

سُبْحانَ ربّ الخالق لیلا

الْغَوْث ؛ خَلِّصْنا مِنَ الـ ... وقتی -

دلتنگم و تو نیستی اینجا



برای دانلود دکلمه ی شعر       اینجـــــــا       کلیک کنید .



:: یلداتون مبارکــــــــــــــ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1391ساعت 16:8  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



این روزها دلم هوای بی هوایی دارد . دلش میخواهد نفسش را حبس کند و بی هوا نفس بکشد ...

همه چیز بی هوایش خوب میشود . بی هوا جایی رفتن ، بی هوا شعری نوشتن ، بی هوا به زیارت رفتن ،

بی هوا تعطیل شدن ، بی هوا نفس کشیدن ، بی هوا ، بی هوا ، بی ه و ا . شاید هم بی ح و ا جان دادن !



کوتاه نوشت چشم هایش:


دکتر

قهوه را برای چشم هایت منع کرده ...

تنها کسی بود

که فهمید

قهوه ی چشم هایت بالاست


.


این روزها

مدام زیر بار این واژه ها

سنگسار می شوم ...

به جرم

نگاه کردن

به چشم های تو


.


گریه که می کنی

ابر سیاه چشم هایت

به روی سرخی گونه هایت

شروع می کنند به باریدن ...


من از باران متنفر می شوم

و انگشتهایم را برای گونه هایت چتر می کنم

تا خیس نشوند


..

.

...


شرح حال نوشت این روزهایم:


از آن روزی که تصمیم گرفتم در پست هایم شعر نگذرام خودم را مدام به جلسات شعرخوانی و نقد شعر

میکشانم و به زور هم که شده کارهایم را میخوانم . بدی هایش را که کنار بگذاریم خوبی هایش می شود

پیدا کردن دوستان خوب و پیدا کردن کوچه ها و خیابان هایی که تا به حال کشف نکرده ام .

این آخری ها که همین دیشب در تالار ایوان شمس بود باعث شد که چهل و پنج دقیقه در شهر بی آسمانم

کنار جدول خیابان ها قدم بزنم و بلند بلند برای خودم شعر بخوانم . اختراع جدیدی هم که کردم استفاده از

تلفن همراه در معابر است که برای آنکه عابرین چپ چپ نگاهم نکنند تلفن همراهم را روی گوشم میگذارم و

باز بلند بلند شعر میخوانم . اما لذتی که در کنار اتوبان شعر خواندن هست در هیچ جای دیگری نیست حتی

در بزرگترین تالار ها و در جمع بزرگترین شاعران کشور ...

و دیگر اینکه بیشتر می نویسم و می نویسم و می نویسم و در کنارش هم کمی میخوانم . از تئوری ها و

مفاهیم مدیریتی بگیر تا بازاریابی و مدیریت استراتژی و حل کردن مسائل ریاضی و آمار و تولید . مثلن

دارم برای کنکور درس میخوانم خیر سرم .

..

.

...

امروز که بحث بی هوایی شد نمیدانم چرا یکدفعه دلم خواست بی هوا در این پست یک غزل هم بگذارم .

فقط بی هوا بخوانیدش و اگر هم دلتان خواست بی پروا راجبش برایم بگویید ...



آنچه می خواهم بگویم بی گمان تکراری است

هر کجا رفتی بدان که آسمان تکراری است


"رفتن ..." از آن فعل های ناجوانمردانه است

مطمئنم اینکه میگویم "... بمان" ، تکراری است


یک عمارت هرچقدرم که قدیمی و بزرگ ...

روزهای بی تو حتی اصفهان تکراری است


وقتی از جغرافیای بودنت حرفی زدم

بی تو هرجای جهان باشم جهان تکراری است


فلسفه ؛ تاریخ ؛ منطق ، هرچه می خواهی بخوان

پای درس عشق باشی امتحان تکراری است




پ.ن1:

- سرکار خانم "مهسا رودکی" بعد از حذف وبلاگ آتش وبلاگ جدیدی زدند با عنوان "حرف های زرد"

که با چند غزل به روز هستند . خواندنشان خالی از لطف نیست .

- وبلاگ "باران عشق" هم این روزها دارد گرد گیری می کند پس از مدت ها . اگر تمایل داشتید به کمکش

بروید بسم الله .


پ.ن2: همچنان بر اینکه در پست هایم غزل نگذارم پافشاری دارم و فقط هرازگاهی مثل این پست امکان دارد

این پافشاری از زیر دستم در برود .


پ.ن3: از دوستانی که همیشه حضور دارند و من این روزها کمتر میخوانمشان واقعن معذرت میخواهم و قول

میدهم سر فرصتی بهشان سربزنم و پست های عقب مانده ام را بخوانم .


پ.ن4: طبق روال قبل - از ماه محرم - راز بارون سعی میکند هر هفته به روز باشد . پس تنهایش نگذارید ...



+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1391ساعت 13:53  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام آنکه عشق را آفرید"



از سال گذشته در دلم غم مانده

تا ساعت رسمی عزا کم مانده

از دور صدای کاروان می آید ...

هفتاد و دو ساعت به محرم مانده




به یاری خدا امسال هم طبق روال سال های گذشته راز بارون به مناسب دهه ی اول محرم هرشب به روز

میشه ...

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1391ساعت 12:7  توسط علي سعيدپور 

"به نام خدا"



یک عمارت هرچقدرم که قدیمی و بزرگ ...

روزهای بی تو حتی اصفهان تکراری است


وقتی از جغرافیای بودنت حرفی زدم

بی تو هرجای جهان باشم جهان تکراری است


.

..

...



چشم هایت ... چشم هایت چقدر شبیه به ته مانده ی قهوه ی من است !!!

گویی فال قهوه ی من چشمهای تو بود ...

سرم درد می کند وقتی که زیاد به قهوه ی چشمهایت فکر میکنم . گاهی مواقع آنقدر فکر میکنم که شبها

خواب از سرم می پرد .


میدانم ، جمله هایم خیلی بی ربط است !

سالهاست ارتباط عمودی شعرهایم چشم های توست ... اما چه کسی میداند ترجمه چشم هایت را ...

..

.


این روزها

مدام زیر بار این واژه ها

سنگسار می شوم ...

به جرم

نگاه کردن به چشم های تو


.

..

...


پ.ن 1: طبق قراری که گذاشته بودیم دو بیت از اخرین غزلمو بالای پست گذاشتم

پ.ن 2: ماه محرم داره میاد رفقا . بیاین دلامونو آماده کنیم ...




+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1391ساعت 19:36  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


...


حکم یک ماهی افتاده به بیرون از آب

مثل آبی تو برایم ، به هوا محتاجم ...


بی تو پاییز شبیه دل تابستان است

من به بارانی چشمان شما محتاجم


...


داشتم به این فکر میکردم که چقدر عااااشق بعضی کارها هستم .

اینکه چشمهایم را ببندم و نفسم را حبس کنم و با صورت به سمت درخت بیدی که شاخ و برگ هایش در

مقابل قبله به حالت رکوع درآمده اند بروم . مهم نیست چه اتفاقی می افتد - صورتم زخمی می شود یا ... - ،

تنها چیزی که برایم مهم است سرمای نوازشگر شاخ و برگ های بید است که حس ملسی را به جان آدم

می اندازد .

اینکه یکهو هوا ابری شود و باران تندی ببارد و من به سرعت به سمت پشت بام بروم و انقدر زیر باران بمانم که

از سر و صورت و لباس هایم آب بچکد . اگر هم بعدش سرما بخورم برایم مهم نیست . اصلن چه بهتر که سرما

بخورم . اینجوری احساس لذت بخش تری بهم دست می دهد .

اینکه روی جدول های کنار خیابان ساعتها راه بروم . اینکه مردم نگاهم کنند برایم اصلن مهم نیست ؛ مهم حس

قشنگی است که وقتی یک پایم را از روی جدول بر میدارم و به جلو میگذارم - آن لحظه ای که روی یک پا روی

جدول ایستاده ام و حس معلقی که بین زمین و آسمان دارم - بهم دست می دهد .

اینکه باران ببارد و شب باشد و پنجره ی اتاقم را باز کنم و آهنگی که خیلی دوست دارم را با صدای بلند گوش

دهم و با یک فنجان اسپرسو داااغ و ترجیحا تا انجا که می شود تلخ بروم کنار پنجره بایستم و باران صورتم را

قلقلک بدهد .

اینکه ؛ اینکه ؛ اینکه ... چقدر من عااااااشق بعضی کارها هستم .



نمی دانم

به تکه های پیراهن یوسف نگاه کنم

یا جگر زلخیا ...

تنها چیزی که می دانم

عشق روی لبه ی تیغ های تیز جا خوش کرده است .

گاه روی کاردهای میوه خوری

و گاه روی خنجر تیز برادر نماها ...


فرقی ندارد زمینی باشد یا آسمانی ،

عاقبتش به سمت خداست .


...


بخند ، خنده ی تو مثل قرص اعصاب است

برای زخم دلم می شود کمی مرهم


اگر شبیه زلیخا تو عاشقم باشی

شبیه یوسف در چاه می شوم کم کم


...


پ.ن: دو بیت شعری که بالا و پایین پست گذاشتم قسمتی از غزل هایی که تازه نوشتم . هفته ای که گذشت

خدارو شکر هفته ی پر غزلی برام بود . چهار تا غزل نوشتم که البته دوتاش هنوز تکمیل نشده .



+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1391ساعت 13:20  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


قبل نوشت: این نکته را اول مینویسم که یادم باشد بعدن یک ستایش نامه برای "حباب" محسن

یگانه بنویسم ... صدایش برایم سرشار ار خاطرات شیرین است و این روزها که به حباب گوش

میدهم روزگار را التماس میکنم که حداقل برای این نوستالژیی شیرین من هم که شده کمی به

این روزهایم قند اضافه کند ... التماس میکنم !



همیشه ی همیشه به این اعتقاد دارم که این ادمان که به مکان ها هویت و اعتبار میدن . ادمان که بهشون

روح میدن تا بشه توشون نفس کشید ... اعتقاد دارم به اینکه اگه ادما نباشن هیچ مکانی ارزش نفس کشیدن

نداره . اما چند وقتیه که کنار ادما ؛ به قصه ها هم اعتقاد پیدا کردم . اینکه بعضی از قصه ها به بعضی از مکان

ها ارزش میدن ...


مثلن وقتی "من او" امیرخانی رو برای چندمین بار میخونم دیگه از همون صفحه های اولش وقتی میگه "خانی

آباد" ؛ دیگه میتونم با همه ی وجودم درکش کنم . قبلنا هیچ حسی نسبت به "خانی آباد" که یکی از محله

های قدیمی تهران ِ نداشتم . مثله خیلی از محله های دیگه که اون اطراف هست برام تداعی ترافیک و

شلوغی و طرح ترافیک و دود بود. اما همین چند وقت پیشا که فقط بخاطر کتاب امیرخانی رفتم اونجا دیگه اون

حسو بهش نداشتم ... یه صبح جمعه که خیابونای اطراف خلوت بود و هنوز شهر رنگ و بوی طبیعیش رو به

خودش نگرفته بود . کنار مسجد قندی ماشین رو نگه داشتم و چشمام بستم و تو کوچه های اطرافش قدم زدم

. اولین بویی که به مشامم خورد بوی یاس بود . نمی دونم اونایی که تو اون کوچه ها زندگی می کنن چجوری

متوجه این بو یاس که تو رگ و پی خونه هاشون رفته نشدن . شایدم شدن و به هیچکس نمیگن . شاید بوی

یاس تو اون محله یه راز ِ ...

کوچه های پر پیچ و خم که مثل بچه های شیطون از سر و کول محله بالا رفتن و درختایی که از رو دیوارا کوچه

رو سرک میکشن . بعضی از دیوارا که کاهگلی ان ؛ مثل دیواری که روش انار ترکیده سرخی خاص و مطبوعی

دارن . بوی انار ادمو مست میکنه .


چشم هامو که می بندم دختری می بینم که موهاش آب شار قهوه ای ، قدش تا این جای من ( سرشونه

هامو نشون می دم ) ، سنش چند سال کوچک تر ، حرف زدنش آروم ، ریز می خنده ، وقتی میگه "علی"

سرش رو روی شونه هاش کج میکنه ، لب هاش مثل غنچه ی گل یاس ، اصلش باید بوی یاس بده ...


سوپر مارکتی که چند کوچه پایین تر از مسجد ِ ، خونه های بزرگ و قدیمی که معلوم نیست کدومشون برای

خونواده فتاح ِ ، کوچه های پر پیچ و خم با عابرایی که بعضی وقتا چپ چپ نگاهم می کردن ... همه ی اینا

باعث شد تا به این اعتقاد پیدا کنم که گاهی مواقع قصه ها هم به مکان ها ارزش میدن .


همین ... !



در این مدت خیلی به کامنت های دوستان درباره ی پست قبل فکر کردم . فکر میکنم برای

بعضی ها سوء تفاهم شده است . فکر نمیکنم هیچ آدمی از تعریف و تمجید بدش بیاید به شرطی

که الکی نباشد ... راستش کمی که تامل کردم فکر کردم بهتر است یک مدتی روند به روز

رسانی "راز بارون" را که یکی دو سالی می شود به این صورت است تغییر دهم .


احتمالن از امروز به بعد کمتر در پست ها از من غزل و ترانه می خوانید . فعلن ترجیح میدهم

شعرهایم را در دفتر نگه دارم و گاهی اوقات از تک بیت هایش در پست هایم استفاده کنم .

درضمن دوستانی هم که در فیس بوک کارهای مرا دنبال می کنند از امروز احتمالن کمتر مرا

در آن فضا میبینند . فعلن ترجیح میدهم "حباب" گوش دهم و بنویسم و بنویسم و بنویسم ...

بعد اینکه اطلاع رسانی هایم هم دیگر مثل گذشته نیست (به غیر از این پست) . دوستانی

که تمایل دارند دل نوشته های مرا دنبال کنند هفته ای یکی دوبار به "راز بارون" سر بزنند چون

قصد دارم حداقل هفته ای یکبار بروز کنم - انشاالله ... و سعی میکنم بیشتر به وبلاگ دوستان

سر بزنم .


و در پایان از آنجا که اکثر برنامه ریزی های این روزهایم کوتاه مدت می باشد این روال تا ماه

محرم ادامه دارد و اگر خدا بخواهد در ماه محرم طبق روال هر سال "راز بارون" ویژه نامه ی

خاص خودش را دارد ... بعدش با خداست .


یک دنیا ممنون که میخوانیدم

یا علی ...


+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1391ساعت 14:16  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



»» من ، تو را مخفیانه می نویسم ::


این روزهایم را با خواندن و نوشتن های پی در پی نفس می کشم . وقتی که می ماند مینشینم کامنت هایم را

دوباره خوانی میکنم و روی تک تک جمله هایش فکر می کنم . گاهی احساس می کنم چقدر حالم از تعریف و

تمجید های الکی به هم می خورد و به این فکر میکنم که دیگر هیچ وقت "راز بارون" را با شعرهایم به روز نکنم .

اینکه قبل تر ها چقدر ذوق می کردم که از نوشته هایم تعریف می کنند ، چون ایمان داشتم وقتی که برای

تایپ کردن و گذاشتن پست گذاشته ام به هدر نرفته است و خوانده شده ام . همین که خوانده شوم برایم

کافیست ... گاهی هم به کامنت های کوتاهی فکر می کنم که خالی از این تعریف و تمجید هاست و در یک

جمله مینویسند: بد بود . احتمالن با این نوع کامنت ها بیشتر کیف می کنم چون مطمئنم که خوانده شده ام ...

و متاسف میشوم که وقت خواننده را هدر دادم . برای همین سعی می کنم که بهتر باشم . و همیشه ممنون

کسانی هستم که وقت می گذارند و با دقت کارهایم را می خوانند و گاهی نقد می کنند .


مخفیانه تو را مینویسم و تو مخفیانه مرا میخوانی . اما هیچ کس نمی داند که این مخفیانه هایی که مینویسم را

همه می خوانند و به دست هیچ کس نمی رسد . اصلا اصلش هم همان است که به دست هیچ کس نرسد .

می شود حکایت نامه هایی که به دست باد می سپاریم یا در ضریح امام زاده ای می اندازیم . 

دلم دلش چاه جمکران می خواهد ...



... می شود مریم


می دانم این شعرم شعاری می شود مریم

اما برایم یادگاری می شود مریم


این روزها با تو زمستان را نمی بینم

این فصل ها با تو بهاری می شود مریم


وقتی که از باران برایم شعر می خوانی

باران برایم انحصاری می شود مریم


هرشب کنارم زیر باران راه می آیی

بی چتر ؛ باهم گهگداری می شود مریم


هر وقت شال آبی ات را باد با خود برد

اینجا هوایش آبشاری می شود مریم


وقتی که رسم عاشقی را خوب میدانی

ماندن همیشه اختیاری می شود مریم


"من دوستت دارم" همیشه شعر زیبایی ست

شعرم همانکه دوست داری می شود مریم




ایران: بیژن ! یه قولی بهم میدی ؟

بیژن: تا چی باشه !

ایران : اینکه هیچوقت منو فراموش نکنی ، حتی اگه تَرکم کردی .

بیژن : قول لازم نداره ، وقتی یکی وارد ِ زندگی آدم بشه ، آدم بخواد نخواد اون جزئی از خاطراتشه !

ایران : حتی اگه بره ؟

بیژن : حتی اگه بره !


"در چشم باد - مسعود جعفری جوزانی"



حرفی برای گفتن ندارم ...

به تو که نیستی

به تو که چادری سیاه بر سرنداری

- که حالم از طراحی این چادرهای یک دست مشکی

با امواجی که با زمین خاک بازی می کنند

به هم می خورد

چون از پشت همه را "تو" میبینم !! -

به تویی که انعکاس چشمهایت را

در دانه های باران پاییزی شهرمان ندیدم

و هر روز غزلی نذرشان نمی کنم .



به تویی که بوی مریم نمی دهی

و با نفس هایت همه ی سال را بهار نمی کنی


حرفی برای گفتن ندارم ...


فقط نمی دانم


چرا این روزها عاشق فعل های منفی شده ام .




... سخت است


شاید همیشه لحظه ی آغاز سخت است

وقت پریدن اولین پرواز سخت است


سخت است بعضی جمله ها را رک بگویی

"من دوستت دارم" ... ، همین ابراز سخت است


وقتی غزل از وصف چشمانت نوشتم

دربیت ها آرایه ی ایجاز سخت است


ساز مخالف میزنی وقتی تو با من

زیر نت این سمفونی آواز سخت است


من باز بودم بین شاهین نگاهت

بی بال و پر بودن برای باز سخت است




+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1391ساعت 16:46  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


این روزها زیاد عاشق می شوم . عاشق شدن هم عالمی دارد . یکهو میبینی فردی یا چیزی که سالیان سال

است جلو چشمت رژه می رود رنگ و بوی دیگری می گیرد . انگار که اصلن نبوده . یکهو زندگیت جان تازه ای

می گیرد و تصمیم ها و هدف هایت را تغییر می دهی . و امان از اینکه یکهو فارغ شوی و دوباره روز از نو و روزی

از نو . اما عشق های من طولانی تر از این حرفها بوده . بعضی از موارد حتی از سن و سال خودم هم زده بالاتر

و نمی دانم کی و کجا عاشق چنین موجودی شده ام که خودم هم خبر ندارم . این آخری ها که هنوزم که هنوز

است دلم درگیرش هست و برایم رنگ لعابش هیچ وقت کمرنگ نمی شود موهای بلندی داشت که هرموجش

می توانست یک ناو جنگی را به ساحل بکشاند . صورتش مثل تابلو نقاشی بود با رنگهای طبیعی که گویی

طبیعت را از صورت او طرح زده اند . لبهایی سرخ که گاهی هم چیزی مابین نارنجی و زرد بود که همیشه بوی

باران می داد و رطوبت خوش عطری داشت . چشمهایش نمی دانم چه رنگی بود . هروقت به چشمانش نگاه

می کردم در آنها غرق می شدم و ساعتها در آسمان چشم هایش پرواز می کردم . حالا که فکر می کنم آبی

بود ، به وسعت همه ی آسمان ها که هرچه بهش نگاه می کردم بیشتر جذبش می شدم ...

بخواهم از وجناتش بگویم تا صبح باید گوش بدهید و بخوانیدم . در وصفش همین را بگویم که سالیان سال است

که این موجود دوست داشتنی دل و دین مرا برده و مرا یک دل نه صد دل عاشق و شیفته خودش کرده .


رضا امیرخانی در قیدارش نوشته بود که خدا عاشقی است که حتی دوست ندارد اسم معشوقش را کسی

بداند ... منم اگر بکشیدم اسمش را به هیچ کس نمی گویم . فقط تا آنجا که می دانم همه "پاییز" صدایش 

می کنند اما من بهش می گویم ... .



***



آخرین تصویری که

از تو در ذهنم نقش بسته

درخت بزرگی ست که به تو تکیه داده است

و دستهایی که

مثل آونگ مدام به این طرف و آن طرف می روند

و سعی دارند مرا هیپنوتیزم کنند .


آن روز

یادت رفته بود که مردها هم گریه می کنند ...

کاش به جای دست تکان دادن

کاسه ی آبی پشت سرم می ریختی .





قرصای رنگارنگ این روزام

سبز و سفید و آبی و زرده

باید با قرصام مهربون باشم

آبی که رفته بر نمیگرده


از وقتی رفتی حال من خوش نیس

دکتر جوابم کرده انگاری

من حال و روزم بستگی داره ...

اینکه چقدری دوستم داری


دلگیرم از این شهر و آدم ها

اینجا همه مثل تو می خندن

توو چهره ی هر عابری هستی

وقتی که چشماشونو میبندن


دارم مرورت می کنم هر روز

توو قاب عکسایی که جا موندم

گاهی دلم بدجور می لرزه

فک می کنم عکساتو سوزوندم


از هرکی پرسیدم موافق بود

وقتی تو هستی حال من خوبه

دستات مثه قرصای اعصاب ِ

وقتی که نیستی قلبم آشوبه


توو فکر اینم تا تو برگردی

من شیر گازو باز میذارم

دیگه نیازی به مُسکن نیس

از زندگی بدجور بیزارم



+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1391ساعت 12:59  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



عباس: حاجی گِلوم مـِسوزه… میشه دستاتو بذاری رو گلوم ؟!

کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)..آخه…!

عباس: نِه حاجی!..همی دستارو بذار… میخوام همینا باشه…

کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده ، گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم…

عباس: ها! بُگو…

کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه…. میپرسن کیا داوطلب اند؟!… از اون جمع یه

ترکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لر …(بغض کاظم)… یه فـارس ، یه بلوچ ، … عباس؟!…

عباس؟!


"آژانس شیشه ای - ابراهیم حاتمی کیا"




اینجا پر از سیم های خارداری ست

که سبزی را به جانشان تزریق کرده اند ...

سیم های سبز

سیم های سبزی که خاردارند

و تخریب چی ها

خودشان را روی آنها پخش می کنند .


احمد را بین بچه ها نمیبینم

که به جان این خاردار های سبز بیافتد

و مسیر را برایمان باز کند .

اینجا پر است از عراقی هایی که

لباس های بی رنگ به تن دارند

و خبری از بچه های گردان نیست .


دیشب خواب فاطمه را دیدم .

دکتر می گفت که پری روز به دیدارم امده

اما من به عملیات رفته بودم

و او برگشته بود .

اما

دکتر دروغ می گوید

چون فاطمه را خودم کشتم .

فاطمه که زنده نیست تا به دیدار من بیاید ...

همان روزی که عراقی ها

به خانه یمان آمدند

با دستان خودم راهی اش کردم .

او رفت

و من را میان عراقی ها تنها گذاشت ...


دیروز

پرستار ها به من حمله ور شدند .

میگویند بیچاره هنوز در دوران جنگ زندگی میکند ...

آنها نمیدانند که من میدانم ،

میدانم که جنگ تمام شده است

و عراقی ها سالیان سال است

با لباس های سفید

میان همه ی اینجا

مارش نظامی میدهند .


فاطمه

فاطمه ی من

دیشب خوابت را دیدم .

لباس های سبز بر تن داشتی

مثل همه ی این سیم خاردار ها

که بچه ها رویش پهن می شوند ،

مثل فضای سبز اینجا

که دور تا دورمان را حصار کشیده .

صورتت دیگر کبود نبود

و از بازویت خون نمی آمد .

دیشب

مثل اولین باری که دیدمت

روی صورتت لبخندهای سحر آمیزی روییده بود ...


پرستارها دارند می آیند .

فکر می کنند من بیخودی به اسمان خیره شده ام

و هیچ کاری نمی کنم .

بیچاره ها نمی دانند که

دارم به حاجی گرای منطقه را میدهم


جنگ تمام نشده .

سی و دو سال است که جنگ تمام نشده

و هنوزم که هنوز است

عکس امام

لای قرانی که تو به من دادی

توی جیب پیراهنم

به من قوت قلب می دهد




إِنَّا فَتَحْنَا ... ذکر می گویم

أَجْرًا عَظیمای مرا دادی

خمپاره ها کِل میکشند اینجا

جل جل به روی شهر و آبادی


ترکش درون شعر می رقصد

تابوت های شهر درگیرند

بِسمِ الَذی يُحْيِي وَ يُميتُ

اینجا شهیدانش نمیمیرند


در معرکه دزفول زخمی شد

فتح المبین با رمز یا زهرا

آمد نجات اطلسی هایش -

این باغبان فکه تا اینجا


الله اَکبر ... باز از/ان گفتند

من ؛ اَشهدُ أن... که دلم تنگ است

حَیِ عَلی چشمان زیبایت

چون بر سر چشمان تو جنگ است


من باز پشتت اقتدا کردم

بِسمِ الـ... صدای بارش باران

باران به روی قبله می بارد

وقتی تو هستی سوره ی قرآن


إِنَّا فَتَحْنَا ... ذکر می گویم

خمپاره روی شعر می بارد

این سوره ی فتح ی که می خوانی

یعنی خدا هم دوستت دارد




برای دانلود دکلمه شعر "باران فتح"       اینجـــــــا       کلیک کنید



+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1391ساعت 22:23  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



و ما اراده كرديم

كه منت گذاريم بر كساني كه ضعيف شده اند در زمين

و قرار دهيم ايشان را پيشوا

و قرار دهيم ايشان را وارثان


"سوره مباركه قصص - آيه 5"





به ساحت مقدس حضرت بقیة الله ...




روایت کرده اند این روزها از راه می آید

سوار خسته ای با ذکر بسم الله می آید


بهار نرگسی ها می رسد ؛ بعد از زمستان ها -

کسی با نام مهدی زیر نور ماه می آید


به امید صدای او دعای ندبه می خوانم

غروب جمعه ها اما صدای آه ... می آید


همیشه عید فطر است و به استهلال درگیرم

ولی ماه ِ به پشت ابر هم ناگاه می آید


شهادت می دهم این جمعه ها بدجور دلگیرند

به وقتش روزگار از جمعه ها کوتاه می آید





برای دانلود دکلمه شعر "شاید غزل از من خبری داشته باشد"    اینجـــــــا    کلیک کنید .

برای دانلود دکلمه شعر "تهران"    اینجـــــــا    کلیک کنید .




+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1391ساعت 11:8  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



چند وقتی بود

عاشق کفشهای دخترکی بودم

که پا نداشت



خستگی را با چه خ ایی می نوشتند ؟

با خ خوابم می آید یا با خ خوشبحال روزهای خوب گذشته ام ؟ شاید هم اصلن خ ندارد !!

اصلن بگذار ببینم می شود نوشته ش ؛ بعد سر داشتن یا نداشتن خ چانه بزنیم ...

ولی طعمش مدام زیر زبانم سنگینی میکند . با طعم خوابم می آید . خوابم می آیدی که چشمهایم را ببندم و

نفسم را حبس کنم . چند دقیقه بیشتر زمان نمی برد . به همین راحتی !/؟




                                                          با الهام از بیت:

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد

"حسین جنتی"



باید غزل از تو اثری داشته باشد

معشوقه از اینجا گذری داشته باشد


سخت است که مجنون شده باشی و ببینی

لیلای تو عشق دگری داشته باشد


از دست زمانه به دل کوه بیفتی

یک مرد به شیرین نظری داشته باشد


سخت است که رستم شده باشی و ندانی

تهمینه از عشقت پسری داشته باشد


در قصه ی خود کاوه ی آهنگری اما

این شهر اگر دادگری ؛ داشته باشد !!


باید که تو شاعر شده باشی و بفهمی ...

شاید غزل از من خبری داشته باشد




این روزها

قدم هایم را سبک سنگین می کنم

بی آنکه

قدم از قدم برداشته باشم .



پیشنهاد نوشت : هرکی اومد تهران از چهار راه ولی عصر تا میدون تجریش رو یکبار پیاده بره . اگه تونست از رو

جدولا بره . اگه داشت میفتاد تو جوب مانع نشه . موقع راه رفتن به اسمونش نگاه کنه که پره درخته ...



+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1391ساعت 13:39  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



به پدرهایی که سخت نفس میکشند



تمام دنیایم

روی لبه ی تیغ سرفه های تو راه می رود ...

نفس بکش دنیای من

نفس بکش

که قلبم با دم و بازدم های تو می تپد

ههههه ... تالاپ ... ههههه ... تلوپ




از سرفه هایی که نفس گیرن

تا اهدن الـ ... راه تو راهی نیست

الحمدلله الجعلنا ... تو

وقتی که تو چشمات سیاهی نیست


چشماتو وا کن مهربونم تا -

به احترام چشم تو پاشم

پاهاتو دادی تا بتونم من

امروز رو پای خودم باشم *


بابا ... دو بخشه تو کتابامون

اما تو هر سرفه ت دوتا بخشه

با بازدم های تو جون می دم

قلبم نفسهاتو نمی بخشه


هر شب نمازم سجده ی سهو ِ

چون تو نفسهات درد می دیدم

من پا به پات با درد می جنگم

هر وقت نخوابیدی نخوابیدم


قبله نما سمت تو می لرزه

با سجده هام من سخت درگیرم

تو هی سیا میشی مثه کعبه

من از کبودی تو میمیرم




برای دانلود دکلمه شعر "کعبه از نفس افتاد"    اینجــــــــــــا    کلیک کنید .



بعد نوشت:

* وامی غیر عمدی از رضا نیکوکار (پاهاتو دادی تا بتونم من / امروز رو پای خودم باشم)




+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1391ساعت 13:20  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


این روزهام رو مدیون خیلی ها هستم

و خدارو برای داشتن این"خیلی ها" هزاران بار شاکرم ...

.

...

...

راستش

نمیدونم چه حسی دارم .

یه جور ملسیه ؛

مثه غلت خوردن رو رختخواب خنکیه که

رو پشته بوم پهن کرده باشی .

حس آدمی رو دارم که از پشتش مطمئنه !

یه جور شیرینی تلخ ...

قهوه ؛ با طعم گل محمدی

با طعم یاس .

مثه مزه ی ملسیه فسنجون ...


این روزها

ثانیه ها تند تر عبور می کنند

تیک ها زودتر از همیشه تاک می شوند .

روزهایی با طعم دوست داشتن

که گرم ترین شیرینیه دنیاست .

مثه طعم شکلات داغ ...


همه ی عاشقانه های زندگیم

تقدیم به دوست داشتنی ترین دوست داشتنی های دنیا ...



به هنگامه ظفری:



هرکسی از تو نوشته ... بعد شاعر شده است

توی این قرن تو را خوانده معاصر شده است


عابری بعد عبور از تو که "هنگامه" شدی

توی یک لحظه تو را دیده و کافر شده است


بعد عمری که سفر کرده ای از شهر خودت

هرکسی ساک تو را دیده مسافر شده است


وقتی از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری

شاعری عاشق این بوی معابر شده است


هر زمانی که برای غزلم سوژه نبود

ناگهان آدمی از جنس تو ظاهر شده است




در ادامه ی مطلب چند شعر تقدیمی به ؛

الهام تفرشی ، سارا هدایتی ، استاد عالی پیام ، محمد باباصفری و الهه ملک محمدی ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1391ساعت 16:6  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



از شهرها متنفرم ؛ مخصوصن

تهران

از اتوبان ها متنفرم ؛ مخصوصن

بابايي

از خيابان ها متنفرم ؛ مخصوصن

ولي عصر

از ميدان ها متنفرم ؛ مخصوصن

فردوسي

از سه راه ها متنفرم ؛ مخصوصن

جمهوري

از پل ها متنفرم ؛ مخصوصن

حافظ

از پارك ها متنفرم ؛ مخصوصن

دانشجو

از كوچه ها متنفرم

مخصوصن ...


از شهرها متنفرم

مخصوصن تهران

كه دوست داشتني تر از هميشه شده است .


اين روزها

از همه ي جاهاي دوست داشتني متنفرم

چون تو آنجا نيستي ...



غـــــــزل نوشت:



هركه تهران آمده خودكار شاعر مي شود

انقلاب و مترو ِ بازار ... شاعر مي شود


پلكهايت را به هم بگذار و شب را گوش كن

هرشب انگار اين در و ديوار شاعر مي شود


يك غزل ما بين فردوسي و حافظ گفته ام

عابري در اين مسير هر بار شاعر مي شود


جنب ميدان وليّ ِعصر ، راس ساعتي -

هر كه رد شد از دم بلوار شاعر مي شود


من به شوق ديدنت هر روز را در يك مسير ...

عابري كه بعد هر ديدار شاعر مي شود





سپیـــــــد نوشت:



چشمهايت را ...

گيوتين چشمهايت را ببند

و تمام بودنت را گردن بزن

كه ديگر نفسهايم از حضورت بالا نمي آيد ...


اين جنازه

چند ساليست كه صاحب ندارد

و گوشه گوشه ي خاطراتش

توسط تو

به قتل رسيده است


چه توقعي از من داري

وقتي در اين جنايت عاشقانه

مقتول ؛ عاشق قاتل شده ؟

از من توقع معجزه نداشته باش

وقتي كه صلاح مرگ بار چشمانت را

با دريچه ي اسرار آميز پلكهايت

رونمايي مي كني ...

از من توقع زيادي نداشته باش


تمام شهر

بوي كافور مي دهد

وقتي كه

چمشهايت را به رويم مي بندي

و از كشتن من صرف نظر مي كني

و ذره ذره مرا به قتل مي رساني


چشمهايت را ...




پ.ن : پیشاپیش میلاد باسعادت حضرت امیرالومنین علی علیه السلام و روز پدر مبارک باشه ...




+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 19:24  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"




امشب شب آرزوهاست .

من تو را آرزو كردم

تو ديگري را ...

خدا به حرف كداممان گوش مي دهد ، نمي دانم !







خانم شديدن من شما را دوست دارم

عطر خيال من - تو - ما ... را دوست دارم


اين روزها حال و هوايم معتدل نيست

اصلن من اين حال و هوا را دوست دارم


سالن هواي بودنت را مي دهد چون

من عطر و گرماي فضا را دوست دارم


از دور مي آيد صداي كفش هايت ...

من اين صداي آشنا را دوست دارم


توي كلاس درس ؛ تو گرم نوشتن

من كندن اسم "ندا ... " را دوست دارم


خانم اجازه ؟ "مي شود من جزوه ات را ..."

چون بوي عطر جزوه ها را دوست دارم


لبخند هايت مثل يك ديوان حافظ

اين شعرهاي پر ادا را دوست دارم


هر حالتت مانند يك ژانر رمانس است

من ژانرهاي سينما را دوست دارم


با چشم هايت مي شود جادوگري كرد

من چشم هاي پرحيا را دوست دارم


اين ذكرها را در نمازم با تو گفتم :

من اَشهد اَن لا ... شما را دوست دارم


.

.

.


شايد تو را هم آرزو كردم در اين شب

حس عجيب اين دعا را دوست دارم





پ.ن 1 : بعد از كلي كلنجار رفتن بالاخره يكي از شعارمو آپ كردم . اين روزا وسواس عجيبي گريبانمو گرفته و

علت فاصله افتادن بين پست ها هم همين ... اميدوارم منو ببخشيد .


پ.ن 2 : امشب شب ليلة الرغائبه . شب آرزوها ...

التماس دعاي فراووووون



+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1391ساعت 18:47  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



اتوبان ها چه مي فهمند

از اندوه مردي تنها

كه در دالان خاطرات غرق شده

و رابطه اي مستقيم بين

فشار پاي راستش روي پدال گاز

و شدت بغض هايش وجود دارد *


اتوبان ها چه مي دانند

هر كيلومتر سرعت غير مجاز

چه رابطه اي با

شمارش قدم هاي پاياني تو دارد ...

وقتي كه

هر قدمت خنجري بر دل سياه زمين بود

و پس لرزه هاي نبودنت

در قلبم فرود مي آمد .


اتوبان ها كه خبر ندارند

از تباني كيلومتر شمار ماشين

با گاردريل هاي كنار اتوبان ،

كه قانون جاذبه را زير سوال مي برند ....


خيابان ها چه مي دانند

از خاطرات رقم خورده پياده روها

كه هر كدامشان

طناب داريست به دور بغض هايم


كوچه ها كه درك نمي كنند

بوي عطري را كه

ساليان سال است

در بين درختهايش ... در و ديوارهايش ... پياده رو هايش ...

جولان مي دهد

و در هر فصلي بهار را با خود مي آورد .


كوچه ها كه نمي فهمند

فرق صداي خرچ خرچ برگهاي پاييز را

- كه زير پاي عابران له مي شود -

با صداي شكستن دلي

كه در يك قدمي يك درخت خشك

اتفاق مي افتد ...




درمانده ام ؛ اينجا كسي درمان من نيست

در خود پلاسيدم كسي گلدان من نيست


من دفترم را پرت كردم توي دريا

اين موج هاي لعنتي از آن من نيست !!!


من رام كردم شعرها را تا به امروز

ديگر طناب شعر در دستان من نيست


امشب تمام ابرها ترديد دارند ...

اين اشك ها ديگر غم باران من نيست


يك شب خدا مابين اشعارم به من گفت :

اين روزها ديگر كسي انسان من نيست


من خوب فهميدم شكستن را در اينجا ...

تقدير مي گويد كه اين پايان من نيست !!!


من مهرها را يك به يك تعبير كردم

بعد از تو ديگر نوبت آبان من نيست


.

.

.


شايد خيابان ها كتاب خاطراتند

اما بدون دست تو تهران من نيست




پ.ن :

هيچ وقت نبودن ها را

نفهميدي ...

چون هميشه رفته اي

...

اما ؛

در هميشه روي يك پاشنه نمي چرخد .



* برداشتی غیر عمدی از "فاطمه حق وردیان"


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 21:7  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



موجود دوست داشتني سنگي من

برگرد ،

كه اين روزها

خيلي دلم برايت تنگ است



كارم شده نوشتن و خط زدن . نمي دانم از جان اين كاغذ و خودكار ها چه مي خواهم . هرچه به دلم مي گويم

بس كن ، اما گوشش به اين حرف ها نمي رود . دلش پر شده از خط خط هايي كه هيچ كدامشان به نتيجه اي

نميرسد . جاي همه يشان در سطل زباله ست . 

نمي دانم چند سال ، چند ماه ،‌ چند روز يا چند ساعت از آن روزها مي گذرد . زياد هم برايم فرقي نمي كند ،

چون من صبح به صبح همه يشان را در خودم مرور مي كنم و از خانه بيرون ميزنم . حتي بوي تك تك رزهاي

سياه مخملي كه براي صدقه ي چشمانت به تو دادم ، هر روز مي شنوم .

اما كاش فقط يكبار ، فقط يكبار برايم يك شاخه گل مي خريدي تا اين روزها بتوانم عطر گرماي دستانت را در

خارهاي روي شاخه اش احساس كنم .



اپيزود 1 :


يه روز توي همون روزا گفتي كه تو قلب مني

اين روزا ديگه ... چي بگم ، قلب تو كه تو نداره


يادته گفتي اون شبي كه تك ستاره ي توام ؟

اين شبا توي آسمون ستاره سوسو نداره


گفتي كه دوست ندارم ... ، اون روز يادم نميره

زل زده بودم به چشات ؛ چشام كه جادو نداره


طفلي دلم دلش شكست ؛ دنيا برام جهنمه

گريه امونم نميده ، چشام ديگه سو نداره



اپيزود 2 :


اومدي كه بهم بگي ؛ گذشته ها گذشته و ...

رز سياه مخمليت ديگه برام بو نداره


زخم زبونات كه مدام ؛ نمك رو زخم من شدن

درداي تو سينه ي من ؛ زخمي كه دارو نداره


زل ميزني به چشم من ... ؛ ياد گذشته افتادم

صورت تو ؛ تو ذهن من ،‌ كه چشم و ابرو نداره


گفتي پشيمون شدم و مي خوام كه پيشت بمونم

مي خواي بگي دوسم داري !!! اما دلت رو نداره ...




دلتنگ نوشت :


ديروز تو خيابون ولي عصر بودم كه يهو بغضم گرفت .

خيلي دلم مي خواست بشينم وسط پياده رو و بزنم زير گريه ...

كاش ، كاش بچه بودم . اون وخ به بهونه ي  اينكه يه چيزي رو تو اون خيابونا گم كردم ميزدم زير گريه .




حس مردي به قبله خوابيده

روي شونش پر از غم دنياست

حس فرهاد قصه ي شيرين

لاي كوهي شكسته و تنهاست


حس عاشق بدون معشوقش

توي شبها قدم زدن تنها

حس دستي كه مانده در جيبم

مثل وقتي كه نيستي اينجا


وقت رفتن رسيده من ماندم ...

مثل يك شاخه ام كه خشكيده

بوي عطرت هنوز توي فضاس

عطر و گرماي خوب اركيده


مات و مبهوت رفتنت بودم

حس ماندن كنار يك كوچه

توي ذهنم مدام ميكِشمت

لاي گل ها و طرح قاليچه


بين اين خاطرات ؛ جان كندن

توي مغزم مدام ميپلكي

اينكه باور نمي كنم تنهام

حس بودن كنار تو - الكي





پ.ن: ايام فاطميه رو به همه تسليت ميگم .

التماس دعاي فراوووون



+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 13:50  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



باران ، بدون ان

باري ست

كه زير قامت اين دانه هاي بي رحم

بر شانه هايم

سنگيني مي كند



كسي چه مي داند ؛

شايد اين جهان ،

جهنم سيّاره اي ديگر باشد

"آلدس هالسكي"



بدون آن ...!



دوست دارم به قد اين دنيا

كه بزرگي ِ كوچكي دارد

به خودم هاي بي تو فكر كنم

به دلم كه هميشه مي خارد


به نگاهت كه هي تپش دارد

مثل نبضم مدام ميزندم

به تويي كه مرا نمي خواهي

به مني كه پر از غم و دردم


دوست دارم به هيچ فكر كنم *

اينكه اين زندگي چقدر نوچ است

توي دست كدام ثانيه ها

گُل ِ اين بازي ِ پر از پوچ است


به خيال سيا(ه) - سفيد تو

به خودم زير بارش باران

به قلم ، شعر ، دفترم ... حتي -

به خيابان ِ بي تو در تهران


دوست دارم به شعر فكر كنم

اينكه گنجايش دل آدم ... !!!

اينكه دنيا چقدر مي ارزد ؟

توي شعر پري شبم مُردم ...



پ. ن :

دوست دارم مرا بخواهي و بعد

ساعت سه قرار بگذاري

هشت صبح قلب من بكوبد تا -

كه نگاه از سرم تو برداري


بعد نوشت :

* وامي غير عمدي از شعر حامد عباسيان (دوست دارم به هيچ فكر كنم)



+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 19:18  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



كاش يك روز برسد

من

مثل تو

خودم را پشت سرم جا بگذارم

و فرسخ ها از خود لعنتي ام فاصله بگيرم



غزل نوشت :


بعد اين درد هاي پي در پي

مي نويسم ؛ دوباره از باران :



دلم گرفته و در من هواي باران است

تمام شعر من امشب اداي باران است


غزل درون نگاهم نگفته ابري شد

صداي شرشر آن ... رد پاي باران است


كنار ياد تو بودن ... ، قدم زدن تا صبح

هميشه "خاطره" تنها بهاي باران است


سلاح گرم دولولت به سمت من ... : شليك

دو چشم تيز سياهت حياي باران است


گلوله هاي يخي روي گونه ام مانده

و اشك ها همگي جاي تاي باران است


تمام مي شود اين شعر مانده در ذهنم

كه زخم كاري قلبم سواي باران است



براي دانلود دكلمه ي شعر با صداي شاعر "اينجـــــــــا" كليك كنيد




سپيد نوشت :


وقتي كه خيابان ها

برايم چمداني از جنس خاطره مي شوند

و قدم زدن

- غروب جمعه -

درونشان ، خودكشي محض است ،

ديگر برايت فرقي نمي كند

ولي عصر باشد يا انقلاب

سرنگ هوا باشد يا پشت بام يك برج نود و يك طبقه ...

چمدان را كه باز مي كني

بوي عطرش تمام شهر را به تسخير در مي آورد ،

و ناگهان وسط خيابان

با يك شال و كلاه سياه و سفيد

تصادف مي كني ...


براي دانلود دكلمه ي شعر با صداي شاعر "اينجـــــــــا" كليك كنيد






يك سال ديگر هم گذشت ، و ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم ...


هفت سين امسال

پر است از انتظار ...

غافل از اينكه

انتظار سين ندارد !!!


براتون سالي سرشار از بهترين ها رو آرزو مي كنم .



يا مقلب القلوب والابصار

يا مدبر اليل والنهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال




پ.ن 1 : ممنون كه منو يك سال خوندين و تحمل كردين . سعي مي كنم تو سال جديد يه مقدار راز بارون رو

متفاوت تر كنم .

پ.ن 2 : چند روز پيش تو وبلاگ "معماران هم مي نويسند" يه مسابقه اي برگذار شد به اسم گوگولي ها .

تو اين مسابقه عكس كودكي يه سري از دوستان وبلاگ نويس بود و بايد حدس ميزديم كدوم عكس براي

كيه . متاسفانه اين مسابقه تموم شده ولي ديدن عكس ها و خوندن كامنت هاي جذابه افراد شركت كننده

خالي از لطف نيست . براي ديدن پست نهايي مسابقه ي گوگولي ها "اينجـــــا" كليك كنيد .



+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 14:25  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



شهريار كوچولو گفت : فقط بچه هاند كه مي دانند پي چه مي گردند .

بچه هاند كه كلي وقت صرف يك عروسك پارچه يي مي كنند

و عروسك برايشان آنقدر اهميت پيدا مي كند

كه اگر يكي آن را ازشان كش برود مي زنند زير گريه ...

سوزنبان گفت : بخت ، يار بچه هاست .

"شازده كوچولو - آنتوان دوسنت اكزوپه ري"





چشمانت مزه ي قرمزي موهاي آنشرلي را مي دهد

وقتي كه در ميان شكوفه هاي بهاري

بيدهاي قرمزش را به دست باد مي سپارد

تا به سمت درياچه ي نقره ايش سفري را آغاز كند .

سفري به بلنداي سايه اي خيالي براي جودي آبوت

كه روز و شبش را به تسخير در آورده .


مهرباني ، همچون حنا كه سختي هاي زندگي را

به گوشه اي از روزمرگي هايش انداخته تا خاك بخورد

و سادگي خودش را همچون پينوكيو در كوله اش بگذارد

تا شايد پسرك شجاعي تمام دلهره هايش را

از چنگال پليدي ها نجات دهد ،

در تو رسوخ كرده است


آنه ي من ...

با من بگو از لحظه لحظه ي خاطرات كودكي ات

در كوهاي آلپ و هم بازي شدنت با آنت .

وقتي كه شانه به شانه ي هم از كوها بالا مي رفتيم و

عرق مي ريختيم و خسته مي شديم .

دعوا مي كرديم و مدتها با هم قهر بوديم ...

قهر

قهر

قهر

تا روز قيامت ...

و چه زود در دلمان قيامت مي شد

و يكديگر را در آغوش كوچك خود مي فشرديم .


يك روز آرزوي داشتن زي زي گولو را مي كرديم

و روز ديگر مي خواستيم دايناسور آقاي مجري بشويم .

روز ديگر تمام عصر را با كپل و نارنجي و گوش دراز مي گذرانديم

تا لذت مدرسه رفتن را زودتر از سن مان تجربه كنيم .


كودكي هايم را

همه ي كودكي هايم را در آرزوهاي شيرين آنه جا گذاشته ام

تا شايد بهاري برسد و در كنار هم

زير آبشار قرمز موهايش

به انتظار غروب آفتاب بنشينيم

تا بزرگتر بشوم و شازده كوچولو بودن را تجربه كنم .


كودكي هايم را

در سايه ي بابا لنگ دراز هاي زندگي ام جا گذاشته ام

تا شايد روزي روزگاري همه ي سايه هاي دنيا را به آغوش بكشم

و تا ابد كودكي خودم را

در نرسيدن هاي تام و جري مرور كنم .


تمام بودن هايم را

مديون خاطرات كودكي ام هستم

كه هيچ وقت برايم قديمي نمي شوند .



پ.ن : روز جهاني كودك مبارك .



+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1390ساعت 11:29  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


آرزو نوشته هاي يك بيمار رواني



الهه ي مرگ را

با همه ي وجودم فرياد مي كنم ...

تا روح به زنجير كشيده ام را

از چنگال اين قفس استخواني تاريك

نجات دهد

و در فضا پراكنده كند


مرگ مي نويسم و گرم مي خوانمش ...

همچون آينه اي كه همه ي وجودم را وارونه مي كند .

كسي چه مي داند . شايد اين وارونگي را به اين زندگي تاريك منعكس كند تا سپيد شود .

احساس سرماي بدي جمجمه ام را به آتش كشيده است ،

مثل گدازه هاي مذابي كه از سفيدي چشمانم سرخ مي شود و از درون به آتشم مي كشد .


اين روزها همه ي مرگ را فكر مي كنم و مي لرزم . اما با همه ي اين سرما ؛ گرماي آغوشش را به انتظار

نشسته ام . همه ي تاريكي هايش را ، دردهايش را ، تنهايي هايش را به جان ِ از تن در رفته ام خريده ام

تا شايد از اين دروازه ي تاريكي به سمت روزنه اي از اميد روانه شوم .

اميد به چه نمي دانم !

نه مي توانم بگويم زندگي ، كه با چه جاني ؟

نه مي توانم بگويم زندگي مجدد ، كه با چه تواني ؟

نه مي توانم بگويم بودن ، كه چه بودني ؟

...

تنها اميدم به اين نبودن هايم هست كه ديگر دم و بازدم هاي تكراريم در اين نبودن ها مرا نفس نمي كشند .

تنها اميدم به روشنايي بعد از تاريكيست .


با وجود همه ي اينها مي ترسم . از تنگي قبر . از تاريكي زمين . از سقف كوتاه لحد . از سرماي تن . از

سفيدي كفن . از از از ...

اما ديگر هيچ چاره اي نيست ...

كه اين نفس هاي بي انگيزه

زير بار همه ي سياهي هاي زندگي خفه ام مي كند .


وصيت مي كنم مرا در حالت سجده خاكم كنيد كه تا ابد از نعمت مردن شكر گذار پروردگارم باشم .

لحد را سقف اين اتاق تنگم قرار ندهيد ، كه مي خواهم از همان روزهاي نخست در سرماي خاك گرم شوم .

سنگ قبرم را يك آينه ي تخت قرار دهيد كه زمين سرد و تاريك و تنگ را به آسماني از جنس عدم تبديل كند .

برايم قرآن نخوانيد ، كه اين روزها فرياد قرآن از روي زمين مرا به ياد مرگ مي اندازد . در صورتي كه قرآن

همه اش روشنايي است . نه زندگيست و نه مرگ ! تن مرا در گور از ترس مرگ نلرزانيد .

كاش مي توانستم چشمانم را ، دستهايم را ، پاها و زبانم را با خود به گور نبرم كه نكند زبان باز كنند و زخم

خاطرات زندگيم را نمك بپاشند .

بالاي سرم درختي نكاريد . نمي خواهم از بدن بي جانم زندگي دوباره اي روي اين زمين تاريك دميده شود .

نمي خواهم نفرين درخت تا پايان عمر بالاي سر قبرم باشد .

آينه ي روي قبرم را تا مي توانيد با آب لغزنده كنيد ، كه گاهي پاي عابران رويش برود و با سر به زمين بيايند .

در اين وانفساي بيخيالي آدم ها ، هرازگاهي زمين خوردن اجباري لازم است . بگذاريد همه بتوانند در قبرم

خودشان را ببينند .

ديگر چيز زيادي نمي خواهم . شما را از شر نفس هاي اجباري زندگي به خدا مي سپارم .




سايه ي سرد تو در پيرهنم يخ زده است

اين منم هاي منم زير منم يخ زده است


در من انگار تمام ضربان ها خشكيد

خس خس تنگ نفس هاي تنم يخ زده است


خواستم تا كه نباشم ، بروم از اينجا

در ميان سخنم خواستنم يخ زده است


آسمانم شده شكل لحدي روي سرم

وقت مرگم شده اما كفنم يخ زده است


مشكل اينجاست كه من زنده ام اما مرده ...

زندگي در سكنات بدنم يخ زده است *


شاعرم ؟ ... نه !!! دو سه باري كه نوشتم كافيست

در من اين واژه ي شاعر شدنم يخ زده است


آمدم شعر بگويم ... دو سه بيتي ؛ اما

قلمم رفت ، وليكن سخنم يخ زده است




پ.ن 1 : انا لله بودنم را تا هستي هست شكر گذارم

كه روزي وعده ي

انا اليه راجعون عملي مي شود .

و همانا خداوند به همه ي وعده هايش عمل مي كند ...


پ.ن 2 :

كليشه اي شده ام مرگ را مدرن بكن

سرنگ هاي هوا را براي من بردار !!

سرنگ هاي هوا ؟ ... دار ؟ ... هر چه مي خواهي !

فقط بيا و مرا از (مراي) من بردار !

فقط بيا بكشم ! آخ هم نخواهم گفت !

كفن بيار ! زمين و هواي من بردار

"امير مرزبان"



* خواستن در سكنات بدنم يخ زده است

"امير مرزبان"



+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1390ساعت 19:17  توسط علي سعيدپور  | 

به نام خدا



اين روزها هر ثانيه اش برايم درد دارد ...

تيك ها همچون تبري بر قلبم فرود مي آيند و تاك ها تمام وجودم را به لزره در مي آورند

و زخم هايم را باز مي كنند .

درد دارد اين ثانيه هاي بي روح

وقتي كه روي زخم هاي كهنه باز شده ام

نمك مي پاشند

و گذر زمان را به رخ مي كشند



دارم تموم حس دنيامو

تو قطعه هاي شعر ميريزم



تو را به خاطر همه ي عشق هاي دنيا ... درد ميكشم

تو را به جاي همه ي دست هاي گره خورده ... زخم مي خورم

براي خاطر مرگ شعرهايم

و تمامي خاطرات رغم نخورده

تو را ... آه ميكشم

تو را به جاي همه ي كساني كه آه ميكشند ... فرياد مي كنم





از هرچي ترسيدم سرم اومد

اين آخرين تصوير دنيامه

دارم تموم ميشم تو تنهايي

اين شعر ميگه وقت قرصامه


مثله هميشه درد ميبافم

رج ميزنم زنجير اشكامو

حس ميكنم حتي هنوزم من

جاهاي خالي رو لبهامو


رنگين كمون ميچينم اين روزا

از دونه هاي قرص اعصابم

ميپيچم هرشب توي تنهايي

بي چشم هاي تو نمي خوابم


دارم مرورت ميكنم انگار

هر روز از نو عاشقت ميشم

روزاي سردي پيش رو دارم ...

هر شب تو داري ميري از پيشم


خودكارم اين روزا حواسش نيست

خط ميزنه هرچي غلط دارم

تو اشتباه خوبمي ، شايد -

من بيخودي از درد بيزارم


زل ميزنم كنج اتاقم ، من -

با خاطرات بي تو درگيرم

شعرا ديگه تسكين خوبي نيست

فردا دارم از درد ميميرم


...


از هرچي ترسيدم سرم اومد

اين آخرين تصوير دنيامه

مي ترسم از تقدير اين روزام

اين اولين تقدير دنيامه




پ.ن : آرميتا: ارمیا ! گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم من چه گناهی داشته‌ام الا دوست داشتن تو ؟!
ارميا: ترسم از این است که دیگر همین قدر هم گناهکار نباشی ...

"بيوتن - رضا اميرخاني"




+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 22:32  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



ثانيه ها در من مي ميرند

وقتي نگاهم را به خط كشي هاي جاده اي مي سپارم

كه ردپاها در آن خيلي زود گم مي شوند ...

و من همچنان در انتظار عيد فطر نشسته ام





ديگر غزلهايم براي هيچكس نيست

نه ... ؛ خاطراتم ماجراي هيچكس نيست


اين شعرهاي لعنتي بايد بدانند

ديگر كسي اينجا بجاي هيچكس نيست


حتي خدا ما بين اشعارم دروغ است

شايد خدا اينجا خداي هيچكس نيست


بايد بگويم تا شما اين را بدانيد

اين روزها در من هواي هيچكس نيست


كر شد خيابان هاي اين شهر دروغين

در مغز من ... حالا صداي هيچكس نيست


تنهايي ام حتي رفيق نيمه را(ه) شد

دردم شبيه دردهاي هيچ كس نيست


من زل زدن را خوب ميفهمم به جاده

اين رد پا جاهاي پاي هيچكس نيست


باران تداعي مي كند اين را برايم

اين روزها دل آشناي هيچكس نيست



+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 15:53  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



با غزل ها كن بخار شيشه ي درد مرا

له نكن پاييز قلب خسته ي زرد مرا


روي آن با دست خود بنويس اين شعر ترم

تا نكن با شعر "رفتن" قلب دلسرد مرا


با غزل ها كن ببيني اين ترك هاي دلم

گوش كن فرياد بغضم ، داد "برگرد" مرا


قلب يخ كرده فقط ميفهمد اين گرماي تو

زوج كن با دست خود اين قطعه ي فرد مرا


حرف من را زود تفسيرش نكن با منطقت

صبر كن ؛ شايد بفهمي اين عملكرد مرا


باز كن چشمان خود را روي خواهش هاي من

تا ببيني چهره ي گريان اين "مرد" مرا



درد دارد اين منطق خشك و بي روحت ؛

وقتي كه به تمام اشكهاي من

پشت پا ميزني .


سر و ته ميخوانمت .

اما فرقي نمي كند

درد همان درد است ...






حواسم هست ؛ امروزم ، من از عشق تو سرشارم !

قلم آغاز كن او را : به نام دوستت دارم ...


به يادم هست باران را به روي دفتر شعرم

و من هرگز نرفتم تا برايش چتر بردارم


هوا صاف و كمي ابري ، برودت دارد اين شبها

و خوابش ميبرد ساعت كه شب لج كرده اينبارم


درونم كودتايي شد ؛ كه سايه م سهم تنهاييست

در آغوش خودم بودن ... به روي نقش ديوارم


تو آن سو حكم جاري كن منم درگير احكامت

كه محكومم در اين شبها زمان را بي تو بشمارم


چه شد آن شب ؟ نمي دانم ، سرم گيج هوايت شد

"تو را من چشم در راهم" ؛ تمام حرف اشعارم



پ.ن: دلم

به خاموشي هاي اين روزها

خيلي روشن است ...



+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 16:41  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


دنيا كه بايستد ، خيالم راحت مي شود . ديگر نگران سراشيبي هاي پي در پي نيستم كه كمرم را تا كند .

ديگر دل به سرازيري هاي زود گذر نمي بندم . ديگر نگران سرعت زياد يا كمش نيستم . دنيا كه بايستد ؛‌ قلب 

من هم از ضربان هاي پي در پي مي ايستد . ديگر تند تند نميزند ، نگران نيست . ديگر شكستني نيست ...


روزها چه تند مي گذرند .

دلها چه زود عاشق مي شوند

و چه سخت كنده ...

گويي من و زمين دست به دست هم داده ايم

و هي دور خودمان ميچرخيم و مي چرخيم و مي چرخيم

تا همچون گلوله هاي سرخ خورشيد

در آسمان - اين بي كران تاريك -

گر بگيريم .

خدا را چه ديدي

شايد روزي من و زمين هم خورشيد شديم ،

كه مگر نه اينكه : إنا لله وإنا إليه راجعون ...




شب به شب ستاره ها را نگاه مي كني .

اخترك من كوچك تر از آن است كه بتوانم جايش را نشانت  بدهم .

اما چه بهتر ! آن هم براي تو مي شود يكي از ستار ها ؛

و آن وقت تو دوست داري همه ي ستاره ها را تماشا كني ...

هم شان مي شوند دوست هاي تو ...


"شاده كوچولو - آنتوان دوسنت اگزو په ري"




براي شازده كوچولو و علي و حوضش



براي خاطر آنكس كه دوستش دارين

بيا رقم بزنيم اين دعاي خود ... آمين


بيا به ياد همان خنده هاي شيرينش

براي خاطر او ... سمت خوشه ي پروين -


به سمت اختركش زل زدن (...) سه تا نقطه

دعا كنم كه بيايي تو باز سمت زمين


هبوط كن به هوايم ، بيا كنار دلم

كه از نبود تو اين دل دوباره شد غمگين


ولي نه اينكه بيايي كنار آن مار و ...

تو را به جان گلت ... اين كنار كرده كمين !


نه ؛ اعتماد نكن ، بيش از اين به آدم ها

هميشه آدميت مي كند مرا ننگين


سري بزن به گل و چاه و لانه ي روباه

برو كنار ترن روي تخته اي بنشين


دوباره پنجره ها روي صورت كودك

نشسته بينيه سردش شبيه يك آذين


...


سقوط كن به كويرم ، كه تشنه ي آبم

ولي كنار تو دريا به خود كنم تلقين


بيا كنار علي يي كه مانده با حوضش

بيا كه خنده ي تو مي دهد مرا تسكين


كمي به فكر منم باش ... حال من بد شد

از آن زمان كه تو رفتي و حال من شد اين :


به صبح خيره شوم تا دوباره شب برسد

و شب فرا برسد تا به صبح خيره شوم

و شب فرا برسد تا به صبح گريه كنم

به صبح خيره شوم تا به سمت شب بروم

به صبح خيره شوم تا دوباره شب برسد

و شب فرا برسد تا به صبح خيره شوم

و شب فرا برسد تا به صبح گريه كنم

به صبح خيره شوم تا به سمت شب بروم

به صبح خيره شوم تا دوباره شب برسد

و شب فرا برسد تا به صبح خيره شوم

و شب فرا برسد تا به صبح گريه كنم

به صبح خيره شوم تا به سمت شب بروم


...


در انتظار نماهنگ گرم لبخندت

كنار پنجره ماندن ، به شكل يك عادت

در انتظار خبرهاي آمدن ماندن

و تيتر داغ خبرهاي صبح را خواندن

در انتظار كسي كه كسم شود روزي

فرار كردن از دست آدم موذي

در انتظار گذشت زمان بي معني

و حل مسئله هاي مردد ذهني

درانتظار عبور تو از خيال من

شبي عبور تو از اين خيال دزدين

در انتظار نگاهت كه چشم مي دوزي

شبيه خنده ي آن كودك پريروزي

در انتظار نوشتن براي دلگرمي

تو معني كلمات مرا نمي فهمي



+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1390ساعت 0:0  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



باران كه مي بارد

از پشت پنجره به دانه هايش خيره مي شوم

و عاشقانه هايم را به روي كاغذ پياده مي كنم .

اما

زير بارش اين دانه هاي بي رحم

چه كسي نگران دخترك فال فروش سر چهار راه است

كه يك روسري نازك سرش كرده

و فال هايش

همه خيس شده اند ...





باران من يك قطره اش هم دردسر دارد

بر روي قلب پنجره حتي اثر دارد


چك چك ... به روي پلك من يخ مي زند هر بار

باران براي چشم هاي من ضرر دارد


اما كسي حرف دلم را هم نمي فهمد

اينبار بدجوري دلم اما - اگر دارد


اصلن براي وصف اين باران نمي دانم ...

گاهي تصور مي كنم او هم خطر دارد


حتي برايش مي شود اين را تجسم كرد

در قطره هايش او نبرد خير و شر دارد


يك روز بر سقف فقيري مي چكد ، فردا

بر من دليل شعر و ... حس مختصر دارد


شايد براي شعر من هر دانه اش حرفند

اما براي دخترك شكل تبر دارد


يكجور احساس گَسي ما بين افكارم

كه نسبتي با دانه هاي مستمر دارد


اين آرزو در من مخرب مي كند او را :

"تا آب اينجا را نبرده دست بردارد"


باران برايم مي شود يك حس تو در تو

هر جور مي خواهي بخوانش ... حرف تَر دارد




+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1390ساعت 13:21  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام آنكه عشق را آفريد"



اين روزها دلم هم شبيه باران شده

دانه ... دانه ...

مي چكد ،

اما ؛ بي صدا !!!



ي يه شكسته ي من روي لام خسته شده




و باز مي كنم اين زخم تازه را تفسير

ي يه شكسته ي من  مي كند مرا تصوير ...


"شكستني ست ! " ... نوشته به روي اين جعبه

براي اهل زمين ، "بودنم" شده جاگير


و با لگد دو سه باري مرا كشيده كنار

... كه درد در وسط سينه ام شود درگير


همينكه حرف مرا توي شعر مي فهمي

مُسَكني بشود روي زخم اين زنجير


نترس دست زمانه ، بزن ؛ خيالت جمع

ندارد اين مرض بي علاج من واگير




پ.ن 1 : كافيست لبه ي دلت بپرد .

مي شوي يك جنس بنجل !

كه ساعتها زير بارش ذرات آفتاب روي زمين پهن مي شود

تا شايد كسي به پايين ترين بها

دل او را بخرد .

و من نوشتم : شكست ! ديگر فروشي نيست .



پ ن 2 : دنبال يك چيني بند زن ميگردم

كه خرده هاي شكسته شده ي دلم را

به هم بند بزند ...


روي جعبه اش

با دست خط نازك دلم

نوشته بودم كه شكستني است !

اما اينجا هيچ كس

حرف دل مرا نمي فهمد



پ.ن 3 : زندگي به من آموخت

كه هر شكستني

مقدمه ي يك شكستن ديگر است



براي دانلود دكلمه ي شعر "ي يه شكسته ي من" كليك كنيد




+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 20:51  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



امشب

آخرين قطره ي پاييزي به روي زمين مي چكد

و چه خوب

كه از همه ي شبها طولاني تر است ...





تَلَقْ تَلَقْ ... دو سه رنگي به روي اين جدول

سياه و سبز و سفيد و ... دوباره از اول


قدم زدن وسط خاطري كه پژمرده

صداي خش خش قلبي به شكل افسرده


نشسته دانه ي باران به روي اشعارم

و خواندن غزلي كه نوشته تب دارم


قسم به شبنم و اشك و رطوبت باران

رسيده آخر خط ؛ اين روابط با آن


نشسته هاله ي دردي به روي چشمانم

دوباره لحظه ي رفتن رسيده مي دانم


قدم زدن وسط جدوله پر از درد و

سوال اول آن ؛ اين روابط سرد و ...


و تك تك كلماتم به روي جدول مرد

ستون سرد عمودي "كه او دلم را برد؟"


سوال بعدي جدول ، "كنار تنهايي؟"

زمان باراش باران هميشه اينجايي


رديف برگ درختان ؛ ستون پاييزي ...

و مي چكد دو سه قطره به روي روميزي




هجوم برگ درختان به سمت افكارم

و روز آخر پاييز و منكه بيزارم -


از اين تحمل نُه ماهه ي پر از دوري 

و بارش كلماتم به شكل اينجوري :


چِلِكْ چِلِكْ ... دو سه خط و ؛‌ دوباره از اول

سوال آخرم !!  اما ، سفيده اين جدول




پ.ن : زير بارش باران تو را وضو مي گيرم

و دو ركعت نماز آيات به آسمان اقتدا مي كنم ...

مي ترسم !

مي ترسم از اينكه بروي و ديگر باز نگردي

مخصوصن اينكه

اين بار خداحافظيت از هميشه طولاني تر شده .



+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 12:43  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


سردي هايم را گرم بخوان



اين روزها

پاييزهم زمستان شده است

و دانه هاي باران

زير سردي نگاه قطرات برف

يخ زده اند 




پــــــــــــــرده اول


زمان حوالي عصر طلوع باراني

مكان دوباره همان جدول خياباني -


كه من هميشه در آنجا قدم زدم با تو

كنار پرسش بي پاسخي كه مي داني


زمين به دور سرم نه سرم به دور زمين ...

مرور پاسخ اينكه ؛ چرا نمي ماني !!!


گريستن ... كه  در اينجا نمي دهد معني

به زير باراش باران ... !!! / و حرف پاياني :


چگونه مي شود اين پرده را نمايش داد

سه نقطه (...)  را وسط شعر من تو مي خواني



پــــــــــــــرده دوم


زمان همان شب خيس چهارم آبان

مكان كنار همين مرد مانده در باران


كنار يك جسد خيس و مانده در كوچه

همان حوالي درد طلوع يك پايان


و چشم ... گريه و هي گريه و ... دلش خون شد

و نبش قبر دو خط خاطرات او با آن



پــــــــــــــرده آخر


زمان دو راهي پوچي ... و نقطه ... آخر خط

مكان اتاق سياه خرابه ي ويران



پ.ن1 :

آسمان اين روزهاي شهر

يخ زده است .

ستاره باران كه مي شود

زمين در آغوش دانه ها

سردش مي شود ...


پ.ن2 : سرمايت را دوست دارم ...

تا وقتي لب به اين قلب آهني ات بزنم

و لبهايم بچسبد !




+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 14:1  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


چشمان قهوه ات  را كه

مزه مزه مي كنم

در كافه باران مي گيرد .


طعم قهوه بدون چشمانت

درد دارد ...




صداي چك چك قطره به روي حافظه ام

و خاطرات هميشه نخوانده ي تلخم 

كنار شر شر باران قدم زدن با تو ...

و طعم تلخ نگاهت نشسته رو قهوم


هميشه آخر قصه يكي نبوده ، يكي

به زير چتر سياهي كه بسته مي ماند

و گريه هاي نشسته به زير قهقه ها

نه ... طعم شعره مرا آنكه مانده مي داند


دلم گرفته از اين ... اَه ، دوباره تكراري

و واژه هاي درونم كپك زدند با من

مرور خاطره ها روي جدول كوچه

به زير بارش باران قدم زدن تا من


به ياد قهوه ي چشمت به قهوه خيره شدم

كه طعم تلخ هميشه نبودنت دارد

براي خاطره هايم عجيب دلتنگم

و قطره هاي دلم روي واژه مي بارد


دوباره بارش باران ... ، كه قطع مي شود و

و شعره مانده ي من روي شعر مي ماسد

همين ... دوباره سر سطر ، يك قدم بي تو ...

و بيت اخر من نيمه كاره مي ماند



+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1390ساعت 22:57  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


و ما اراده كرديم

كه منت گذاريم بر كساني كه ضعيف شده اند در زمين

و قرار دهيم ايشان را پيشوا

و قرار دهيم ايشان را وارثان


"سوره مباركه قصص/آيه 5"







اين جمعه ها آمد ، ولي مانند يك راز -

"اين بار با رفتن ، غزل مي گردد آغاز *"


بيتي ندارم من براي گفتن از تو

آقا نگاه ساده اي  بر من بيانداز


چشمان تو شعري ؛ كه من هرگز نخواندم

اين گريه ها هم مي كند چشم مرا باز


هي قافيه ، هي شعر ... در وصف نگاهت

اين نقطه چين ها مي زند حرف من ايجاز


حالا براي گفتن عشقم دليلي -

دارم ، تو بر هر ركعت شعرم بپرداز


مردي سوار ابرها تنها نشسته

در انتظار بارش يك قطره اعجاز


پايان اين شعر است ، اما اين حكايت ... !!!

بر روي دفتر مي شود درد تو ابراز



پ.ن1 : يك سال

بدون جمعه هايش

مي شود سيصد و سيزده روز ...

...


پ.ن2 : هر شب

خستگي هايم را روي جدول كنار خيابان

قدم مي زنم .

جوبها مي شود براي "علي"

چاهي كه فرياد مي زند تنهايي هايش را ...

هر شب

خيس به خانه بر مي گردم .


پ.ن3 : آنچه را كه مي دانيد ، زير پا نگذاريد .

اين ؛ تمام عرفان است .

"آيت الله بهجت"


* ... يكي نبود و ديگري هي رفت و آمد

اين بار با رفتن ، غزل مي گردد آغاز

"امير مرزبان"



+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 18:30  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"


بعضي چيزها زودتر از آنچه فكرش را بكني تمام مي شوند .

روزهاي خوب ، نوشته هاي خوب ، فيلم هاي خوب ، زندگي هاي ...

بعضي دلها زودتر از آنچه فكرش را بكني ...

نه ... اين را دوست ندارم .


- هميشه از يه پايان تلخ متنفر بودم . اما هميشه همه ي پايان ها تلخ بود .

- نه اون تلخي كه شيرينه ها . اون تلخي رو كه عاشقشم .

- تلخيي كه زهره ماره . وقتي آدم ميخوره ...


اين روزها ترجيح مي دهم ؛ بميرم

پيش از آنكه بميرم .

مي خواهم گوش هايم با صداي خرد شدن آشنا باشند .

چه فرقي مي كند ؟ له شدن غرور روي زمين

يا خرد شدن استخوان ها زير زمين ...


يكي روزهايش "شمسي" ثبت مي شود . يكي نفس هايش "ميلاد"ي بازدم مي شود .

يكي "مهتابي" ، يكي "مهدي"ي ، يكي "ستاره" اي ، يكي "حسين"ي ، يكي "سايه"اي ، يكي ...

و لحظه هاي اين روزهاي من "تنهايي" عبور مي كند .

 و تنهايي هايم هر شب براي آسمان چشمانم نماز باران مي خوانند ...


- الان اينارو نوشتي كه چي بشه مثلا ؟ يه دنياي اين روزاي من هم بالاش نوشتي ! كه چي بشه ؟

- ميخواي چي بگي ؟ خودت حاليت هس !!!

- به قول درويش مصطفي رضا امير خاني : "تنها بنايي كه اگه بلرزه محكم تر ميشه ... دله"

- دل منكه كه هر روز داره ميلرزه و مي ريزه . اما اين كجا و اون كجا ...




اين روزها كاغذ هاي دلم مدام مچاله مي شوند .

بي آنكه كسي آنها را بخواند .



تمام ! رفتنش آوار شد ... شنيد و گذشت

به نقطه چين ... وسط شعر من رسيد و گذشت

و باز آخر قصه ، كه اولش شده بود

بهار از وسط شعر من پريد و گذشت ...

.................................................

فك مي كنم حتي تو هم از من گريزاني

اين جاي خالي را چرا با من نمي خواني ؟

اين چند سالي كه من تو ؛ با هم و ،‌ دوريم ...

حتي تو يك چيز از من و حالم نمي داني !!!


- و و و ...

- اين روزها كلي كاغذ مچاله شده دارم . كلي تيكه هاي دل شكسته شده .

- ولي همه رو فروختم . يكي همشو ازم خريده .



پ.ن : مي دانم وقتي برگردي

ديگر مرا نمي شناسي .

اين روزها جلوي هر آينه اي كه مي ايستم

تصوير شكسته اي تحويلم مي دهد .


براي شناختن من بايد عكسهايم را مچاله كني ...



اينم دلكمه ي شعر "پر طاووس" كه خيلي وقت پيش نوشته بودم .

فقط بخاطر يك هديه ...

براي دانلود دكلمه "اينجـــــــــــا" كليك كنيد .




* در ادامه دوتا غزل هست كه چند ماه پيش نوشته بودمش و تقديمش كردم به يه موجود "عزيز"

دوست داشتم تو راز بارون هم ثبتش كنم .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1390ساعت 15:47  توسط علي سعيدپور  | 

"به نام خدا"



ببين چه مراعات نظيري مي شود ...

انگشتهاي گره خورده ي من ؛

با شبكه هاي پنجره فولاد تو





صدا صداي دل و لرزه هاي ناقوس است ...

حريم امن بهشتي كه نام آن طوس است


عجب شبي بشود روي فرش قرمز ها

نماز و شبنم و باران كه مثل قاموس است


به قطره قطره ي اشكم به روي قرآنم

لبم ... ضريح تو ... / انگار تشنه ي بوس است


دوباره بغض دلم ذره اي ترك خورده

و اشك و روي روانم ... دلم ببين لوس است !!!


و مثل بال كبوتر ، صداي نقاره

چكيده روي دلم ، چونكه مثل فانوس است


حياط و صحن و سرايت چه لذتي دارد

چه مي شود تو بگويي كه وقت پابوس است ؟




پ.ن : فرخنده ميلاد حضرت شمس الشموس ، امام رضا عليه سلام ، مباركباد .



+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 0:56  توسط علي سعيدپور  | 

مطالب قدیمی‌تر