در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

"به نام خدا"


در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سّر غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم


"شهريار"


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1: تو و فاصله با هم يكي شدين ...

پ.ن 2: باران كوير دلم ؛ خشك و بارانيست . مي بارد و به آتش مي كشد . رقص آتش و خودنمايي باران در دشت دلم جولان مي دهند .

پ.ن 3: نااميدي بزرگترين گناه است . "حضرت علي عليه السلام"



انسان بي خود

"به نام آنكه عشق را آفريد"


رنج جان كاهي است گنچ بودن و مجهول ماندن !

گنج بودن و در ويرانه ها فراموش ماندن !

رنج بزرگي است علم بودن و عالم نداشتن !

علم بودن و عالم نيافتن !

زيبا بودن و ناديده ماندن ،

فرياد بودن و ناشنيده ماندن ،

نور بودن و روشن نكردن ،

آتش بودن و گرم نساختن ،

عشق بودن و دلي نيافتن ،

روح بودن و كالبدي نبودن ،

چشمه بودن و تشنه اي نديدن ،

پيام بودن و پيامبر بودن و كسي نداشتن ،

مثنوي بودن و خواننده اي نديدن ،

چنگ بودن و پنجه ي نوازنده اي نبودن ...

چه بگويم ؟ خدا بودن و انسان نداشتن !


"دكتر علي شريعتي"

قطعه اي از بهشت

"به نام آنكه عشق را آفريد"


"قطعه اي از بهشت"


آمدم ای شاه ، پناهم  بده                خط امانی ز گناهم بده
ای  حَرمَت  ملجأ  در ماندگان             دور مران از در و ، راهم بده
ای گل بی خار گلستان عشق           قرب مکانی چو گیاهم بده
لایق وصل تو  که  من  نیستم            اِذن به  یک لحظه نگاهم  بده
ای که حَریمت به  مَثَل  کهرباست       شوق وسبک خیزی کاهم بده
تاکه ز عشق تو گدازم چو شمع          گرمی جان سوز به آهم بده
لشگرشیطان به کمین من است         بی کسم ای، شاه پناهم بده
از صف مژگان نگهی کن به من            با  نظری ، یار و سپاهم  بده
در  شب  اول که  به  قبرم  نهند          نور  بدان شام  سیاهم  بده
ای که عطا بخش همه عالمی            جمله ی حاجات مرا هم بده


"غلامرضا سازگار"

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : ميلاد باسعادت حضرت علي بن موسي الرضا (ع) بر همه ي دوستداران آن حضرت مبارك باد


وداع با رمضــــــــــــــــــــــــــــــان

"به نام خدا"


اینک آن را وداع می گوییم ، وداع کسی که هجرانش بر ما غم انگیز است و روی گردانش ما را به اندوه و

وحشت دچار کرده ... به این خاطر می گوییم :

سلام برتو ای بزرگترین ماه خدا ، و ای عیدعاشقان حق ، سلام برتو ای کریم ترین همنشین در میان اوقات ،

سلام برتو ای یاوری که ما را در مبارزه با شیطان یاری دادی ، سلام برتو که چه بسیار گناهان را از پرونده ی ما

زدودی ، و چه عیب ها بر ما پوشاندی ! سلام بر تو زمانت بر گنهکاران چه طولانی بود ، و در دل مومنان چه

هیبتی داشتی ، سلام برتو ای ماهی که هیچ زمانی باتو پهلو نزند . سلام برتو که وداع باتو از باب خستگی ؛

و فراغت از روزه ات نه به خاطر ملامت است .

سلام برتو که قبل از آمدنت در آرزویت به سر می بردیم ؛ و پیش از رفتنت بر هجرانت محزونیم .

سلام برتو که چه بدی ها که به سبب تو از جانب ما گشته و چه خوبی ها که از برکت تو به سوی ما سرازیر

شده . سلام برتو که دیروز چه سخت بر تو دل بسته بودیم ؛ و فردا چه بسیار شائق تو می شویم !


"صحیفه ی سجادیه"

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : نمیدونم چرا وقتی از سرسفره ی مهربونی خدا بلند میشیم باید عید بگیریم ، در صورتی که هممون

ناراحتیم از اینکه وقت وداع فرا رسیده !

ای تاریخ !

"به نام خدا "


مردی که هزار و سیصد سال پیش ، نیمه شبها پنهانی از شهر بیرون می آمد و در نخلستان های حومه تنها می گریست و چون فریاد بر سینه اش می کوفت و در حلقومش گره می خورد و راه نفس را بر او می گرفت از بیم گوشهای پست سر در حلقوم چاه می کرد و عقده های را آزادانه می گشود و دردها را در چاه می ریخت و آسوده می شد ، سبک می شد و همچون مرغی که از آشیانش و از میان جوجگانش برگردد با چینه دان خالی باز برای دانه چیدن ، دانهی درد چیدن ، به شهر ملعون خلیفه بر می گشت ، هنوز هم تنهاست .

ماه ، این تماشاچی بی درد و بی روح که بر پشت بام آسمان نخلستانهای مدینه مرد را با چشمان سرد و نگاه بی تفاوتش می نگریست ، آسمان ، این سنگ سنگین آسیایی که بر سر انسانها می گردد و خرد می کند و هر دانه ای را که بزرگتر و سخت تر است زودتر و وحشیانه تر می شکند و له می کند همچنان می نگرد ، همچنان می گردد و همچنان علی را در نخلستانهای تاریخ ، در میان کوچه باغهای هر سال و در باغهای هر شهر تنها می بیند .

اکنون دیگر کسی به علی دشنام نمی دهد ، نامش را همراه نام خدا و محمد و بر مناره ی معبد اعلام می کنند و علی که همواره صدای اذان خلیفه را بر این مناره می شنیده است اکنون می بیند و هر صبح و ظهر و هر غروب و شامگاهی نام خویش را از لبان مناره ی معبد خدا می شنود .

و تاریخ با شگفتی چشم بر این مناره دوخته است ، باور نمی کند ، چگونه مناره ی مسجدی که در چنگ خلیفه است شب و روز ، در قلب شهر ، بر سر خلق و در زیر گنبد نیلگون آسمان فریاد میز ند و از جگر فریاد می زند : من گواهی می دهم که علی مولای من است ، پیشوای من ، حجت خدا و امیر بر حق اهل ایمان است ! آیا علی پیروز شده است !

تاریخ ! چرا لبهایت را به افسوس می گزی ؟ چرا بر چهره ات ناگهان سایه ی سنگین اندوهی تیره نشست ؟ مگر صدای مسجد را نمی شنوی ؟ هر صبح و هر روز و هر مغرب و شام نمی بینی که لبهای مناره ی مسجد با نام علی باز می شود . موذن را نمی بینی که به نام علی که می رسد چگونه از دل فریاد می کشد چنان که مناره ی مسجد ، در و دیوار مسجد به لرزه می افتد ؟ نمی شنوی که نام علی از عمق محراب مسجد بر می خیزد و در حلقوم مناره می پیچد و در فضا پحش می شود ؟

اما تو مرددی تاریخ !

بگو ! تو بگو که بهتر از هرکسی بر این سرگذشت دردناک آگاهی .


"دکتر علی شریعتی"

بدون شرح !

به نام آنکه عشق را آفرید



وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود


وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی



افشین یداللهی

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1 : خیلی این شعرو دوست دارم .

پ.ن 2 : عشق می تواند جانشین همه ی نداشتن ها شود ."دکتر علی شریعتی"

پ.ن 3 :دوست داشتن از عشق برتر است .من هرگز خود را تا سطح بلندترین قله ی عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد . "دکتر علی شریعتی"

پ.ن 4 : به خاطر این ؛ این مدت به روز نکردم چون می خوام با موضوعات متنوع تری به روز کنم .

پ.ن 5 : ...

بدون شرح !

"به نام خدا"


من هرگز چشمانی بدان رنگ ندیده بودم . چشم های خاکستری رنگ بسیار دیده ام ، اما این صفت

خاکستری رنگ هیچ چیزی را بیان نمی کند . اصلا از رنگ حرف زدن و به خصوص از رنگ چشم ها حرف زدن ،

 دشوار است. نه تنها چشم های رنگین ، بلکه چشم های سیاه نیز ؛ هر کدام به رنگی هستند . لازم نیست

 توضیح بدهم که از چشمهایی حرف می زنم که حرف می زنند ، نه چشم هایی که فقط می بینند و اگر

 چشم پزشکی ترقی کند - می تواند دو عدسی به جای آن بگذارد و با این تعویض،هیچ چیز عوض نمی شود.

از چشم هایی که حرف می زنند ! این جمله ها را قرتی ها و شاعر ها و احساساتی های خنگ و لوس

و سطحی تکرار می کنند و آن را به لجن کشیده اند . اما خواننده ی من باید بداند که من این جمله را در

چه سطحی و با چه معنایی میگویم ... .

چشم هایی خاکستری داشت . یعنی چه خاکستری ؟ یعنی هیچ ! فقط می گویم تا گفته باشم که سیاه

نبود ، آبی نبود ، ازرق نبود ، سبز نبود ، و به رنگ های دیگر نبود و ... خاکستری هم نبود . اصلا مثل اینکه

هیچ رنگی نداشت ... ما غالبا آن چه را که به هیچ رنگی نیست ، می گوییم خاکستری رنگ ! مگر نه ؟

آب ( نه دریا ، رود ... آّب) ، یک قطره آب ، باران ، اشک ... به چه رنگی است ؟ هیچ ! اما بیشتر دلمان

می خواهد بگوییم خاکستری رنگ . چرا ؟ زیرا چشم های سطحی کودن ما بی رنگی را نمی تواند دید . چرا

شب هیچ رنگی نمی بینیم ؟ چرا همه شب کورند ؟ چون شب رنگها می روند و چشم های ما - که جز رنگها

را در این عالم شگفت نمی بینند - کور می شوند ! و اگر در روز ، یک بی رنگ را بتوانیم دید ، آن را حتما

باید به رنگی بنامیم ، به چه رنگی ؟ ناچار خاکستری ! ... .

آری ؛ چشم های او سربی رنگ بود . نه ، ابری رنگ بود . یعنی رنگ نداشت . بی رنگ مطلق ، دو بی رنگی

مطلق بودند که به شکل چشم ، در میانه ی پلک هایش دیده می شدند . چشم هایش به رنگ دو قطره ی

درشت آب زلال و پاک بود ! درست مثل دو دایره ی خیالی ، یعنی دو دایره از جنس خیال . مگر خیال

خاکستری رنگ نیست ؟ ... .

گرداگرد پلک هایش را ، با ظرافت و پختگی ای که احساس نمی شد ، خطی می کشید به رنگ گیسوانش ،

ابروهایش ، یک نوع خاکستری ای که دارد بور می شود ، یک موج بلند در خم سمت چپ گیسوانش به چشم

می خورد . خط مژگانش - که تند ترین رنگ بود که در سر و رویش دیده می شد - چشمانش را به بی رنگی

خیالی تری رنگ می زد . و این تنها آرایشی بود که می دانست .

رفتار مرموز و سکوت پرتفکری داشت ، با این چشم ها چنان ناسازگار بود که مرا همیشه دلواپس می داشت

که اگر چشمانش چنین نبود ، چقدر ناسازگار می نمود ! آزار دهنده می شد ! نه بلاهت یک سیمای معصوم

و نجیبانه را داشت و نه وقاحت یک چهره ی وحشی و هوستانه را ! (در تیپ های کاتولیک می گویم !)

چه بگویم ؟ این کلمات را ساخته اند تنها چهره های زیبا را وصف کنند یا چهره های زشت را . فقط بلدند

بگویند: این زیبا است ، آن زشت .

کلمات نوکر مردمند و مردم جز زشتی و زیبایی ، چیز دیگری نمی فهمند !

یک مانتوی جیر ساده ، به رنگ خرمایی بی حالتی ، همیشه همدم اندامش بود . ولی من آن را مانتویی به

رنگ سربی می دیدم و چنین گمان می کردم که این جزئی از وجود اوست . یکی از اعضای اندام اوست و

همان اندازه معنی داشت که خودش یکایک اندام خودش ، غیر از چشم هایش !

هیچ گاه چشمم جز این مانتوی خرمایی رنگ سربی را بر تن او ندید . او به اندازه ای پر از وجود و مملو از بودن

بود ، چنان حضوری نیرومند و پر داشت که تنها یک نگاه بسیار عامیانه و چشمانی کودن و ابله می توانست

در حضور او ، متوجه کفش و جوراب و رنگ پیرهن و دامنش باشد و چشم های من ، تا این اندازه بی شعور

نبود و ... یا او چنان بود که خویشتن را بیش تر از آن می یافت که با آرایه ها و پیرایه ها ، خود را جبران کند و

زیباتر از آن که با رنگ ها و طرح ها بیاراید ، و جندان به خود ایمان داشت که در اندیشه ی آن نبود تا خود را

در پارچه های رنگین و رنگارنگ کتمان نماید . او از هر چه بود و هر چه داشت ، خجل نبود .

او نه تنها این وسوسه ها را نداشت،که گویی در این عالم هیچ وسوه ای او را پریشان و نا آرام نمی ساخت.

آرامش و ایمان و اعتماد ، چنان در عمق وجودش حلول کرده بود و در آن پخته شده بود که حتی کمترین

موج شعفی ، یاد خاطره ای ، تکان خفیف آرزویی ، ورزش نرم نسیم تخیلی ، بر پنهانی ترین پرده های روحش

موج نمی انداخت .


"دکتر علی شریعتی"


چه زلال !

به نام خدا


همچون پرنده ای بلند پرواز ،

بر فراز همه ی شعرها و عشق ها ،

همه ی فهم ها و حرف ها چرخ می خورم .

دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران بهارینی

که از غیب بر زمین فرو می کوبد ،

می بارد و می بارد .

هر قطره ای کلمه ای .

چه زلال !

چه خوب !


"دکتر علی شریعتی"

حرف

به نام خدا


حرف ها بر سر دلم عقده کرده است .

شش روز است نگذاشته اند حرفی بزنم .

می خواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم ،

حرف بزنم ، بنویسم ، بگویم .

انگشت هایم خمیازه می کشند .

باید بنویسم .

این حرف ها را نمی شود تحمل کرد ،

بیش تر از این در دل نگه داشت ،

ورم می کند و رنجم می دهد .

می روم .

کجا بروم ؟


دکتر علی شریعتی

تو بمان و دگران

به نام خدا


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران


ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران ، وای به حال دگران


می روم تا که به صاحبنظری باز رسم

محرم ما نبود دیده ی کوته نظران


دلِ چون آینه ی اهل صفا می شکنند

که ز خود بی خبرند این ز خدا بی خبران


سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران


شهریارا غم آوارگی و در به دری

شورها در دلم انگیخته چون نو سفران


"شهریار"

دردم درد بی کسی بود

به نام خدا


پروردگارم ، مهربان من ،

از دوزخ این بهشت ، رهایی ام بخش !

در این جا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم . در بی قرار زندگی می کنم . و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است .

من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم .

تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی .

کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم !

دردم درد بی کسی بود .

"دکتر علی شریعتی"

شهيد چمران به روایت همسرش "غادة"

به نام آنکه عشق را آفرید


الان که دارم این پست رو می زارم چند دقیقه ایست که این متن زیبا را و این قصه ی رویایی این مرد

افسانه ای را تمام کردم .

من معمولا عادت ندارم همچین متن ها و نوشته هایی در این وبلاگ بزارم . اما این قصه مرا افسون کرد .

الان که دارم این متن رو می نویسم تمام وجودم یک غصه است و تمام غصه ام در این قصه تبدیل به یک

عشق شده و تمام عشقم تبدیل به قطرات اشکی شده که همچون سیل از گونه هایم جاری شده .

تمام وجودم سرشار از احساسیست که از درون به آتشم کشیده و فریاد عشقی آسمانی را همچون

صیحه ای عظیم از دورنم به صدا در می آورد .

نمی خواستم این قصه را ، این قصه ی افسانه ای را در این وبلاگ بزارم . اما دیدم چقدر زیبا می شود

که در کنار اشک های جاری شده از گونه هایم ، اشک های دیگری جاری شود .

زیباست ، خیلی زیباست جاری شدن این اشک ها به خاطر وجود عشق .

فقط از شما تقاضا دارم که بخوانید ، این قصه ی افسانه ای را تا پایان بخوانید تا احساسی که در این لحظه

از درونم فوران می کند را با اعماق وجودتان حس کنید

این قصه را در ادامه بخوانید .

کی میگه عشق تو کتابه ...

ادامه نوشته

خدایا... !

به نام خدا


خدایا ! ما را ببخش ، گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم ، گناهانی را که می کنیم و

با هزار قدرت عقل توجیه می کنیم و خود از آن آگاهی نداریم .


خدایا ! تو آن قدر به من رحمت کرده ، و آن چنان مرا مورد عنایت خود قرار داده ای که ، من از وجود خود

شرم می کنم ، خجالت می کشم که در مقابلت بایستم ، و خود را کوچکتر از آن می دانم که در جواب این

همه بزرگواری و پروردگاری ، تو را تشکر کنم و تشکر نیز ، تقصیری و اهانتی به ساحت مقدست می دانم .


خدایا تو میدانی که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است . از لحظه ای که به دنیا آمده ام ، نام تو را

در گوشم خوانده اند ، و یاد تو را بر قلبم گره زده اند .

تو میدانی که در سراسر عمرم ، هیچ گاه تو را فراموش نکرده ام ، در سرزمینهای دور دست ، فقط تو در کنارم

بود ، در شبهای تار ، فقط تو انیس دردها و غمهایم بودی ، در صحنه های خطر ، فقط تو مرا محافظت

می کردی ، اشکهای ریزانم را فقط تو مشاهده می نمودی ، بر قلب مجروحم ، فقط یاد تو و ذکر تو مرهم

می گذاشت .


خدایا ! تو را شکر می کنم که غم را آفرید ، و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت

بزرگ توانگر کردی .


خدایا ! تو را شکر می کنم ، که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی ، تو را شکر می کنم که

جانم را به آتش غم سوزاندی ، و قلب مجروحم را برای همیشه داغدار کردی ، دلم را سوختی و شکستی ،

تا فقط جایگاه تو باشد .


خدایا ! عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب

می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد !


خدایا ! عذر می خواهم از اینکه ، به خود اجازه می دهم که با تو راز و نیاز کنم ، عذر می خواهم که ادعاهای

زیاد دارم ، در مقابل تو اظهار وجود می کنم ، در حالی که خوب می دانم وجود من زاییده اراده ی من

نیست ، و بدون خواسته تو هیچ و پوچم .


دست نوشته های

شهید دکتر مصطفی چمران



انسان ها چهار دسته اند...

انسانها چهار دسته اند


دسته اول

آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


دسته دوم

آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.


دسته سوم

آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


دسته چهارم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


"دکتر علی شریعتی"

به نام خدا


همراه آفتاب جوانی
وقتی جوانه می زد در من نهال عشق
دست دلم به دامن شعرش رسیده بود
ميخانه ي غزل !
شعری که عشق گرم و درخشان چو آفتاب
از مشرق طلایی آن سر کشیده بود

شعری که آن زمان و همیشه در چشم من " ز رحمت محض آفریده "

پر می کشید روح پر از التهاب من

از تشنگی به سوی غزل های او نخست

در مکتب محبت او حرف عشق را

تا درس پاک سوختن آموختم درست

در دفتر ستایش نیکوی

در نامه ی پرستش زیبایی

آموختم چگونه به محبوب بنگرم

آموختم چگونه به سودای یک نگاه

از جان و مال و زندگی خویش بگذرم

آموختم چگونه

در پیش او بمیرم و دم برنیاورم

آموختم چگونه بر اندام واژه ها

از سوز آرزو

آتش در افکنم

آموختم که شور درون را

شیرین بیان کنم

فریدون مشیری

قصه شیرین

به نام خدا


مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" یی

بر نیاید دگر آواز از "من"!

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست،

بپذیریم به جان،

هر چه جز میل دل او ،

          بسپاریم به باد!

آه !

          باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد:

بیستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد " شیرین" ،

تیشه می زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد .

کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است .

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین ،

بی نهایت زیباست :

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی .

تب و تابی بودت هر نفسی .

به وصالی برسی یا نرسی!

 

فریدون مشیری

خداوند از دیدکاه ملاصدرا

خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان
 
 
اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود
 
و به قدر نیاز تو فرود می‌آید
 
و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود
 
و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود
 
و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود...
 
پدر می‌شود یتیمان را و مادر
 
برادر می‌شود محتاجان برادری را
 
 
همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را
 
 
طفل می‌شود عقیمان را
 
امید می‌شود ناامیدان را
 
 
راه می‌شود گمگشتگان را
 
نور می‌شود در تاریکی ماندگان را
 
 
شمشیر می‌شود رزمندگان را
 
 
عصا می‌شود پیران را
 
 
عشق می‌شود محتاجان به عشق را
 
...
 
خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...
 
 
به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
 
بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا
 
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
 
و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک
 
و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...
 
و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!
 
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
 
بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند
 
 
در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند
 
و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...
 
مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟