"به نام خدا"
من هرگز چشمانی بدان رنگ ندیده بودم . چشم های خاکستری رنگ بسیار دیده ام ، اما این صفت
خاکستری رنگ هیچ چیزی را بیان نمی کند . اصلا از رنگ حرف زدن و به خصوص از رنگ چشم
ها حرف زدن ،
دشوار است. نه تنها چشم های رنگین ، بلکه چشم های سیاه نیز ؛ هر کدام به رنگی هستند .
لازم نیست
توضیح بدهم که از چشمهایی حرف می زنم که حرف می زنند ، نه چشم هایی که فقط می بینند و اگر
چشم پزشکی ترقی کند - می تواند دو عدسی به جای آن بگذارد و با این تعویض،هیچ چیز
عوض نمی شود.
از چشم هایی که حرف می زنند ! این جمله ها را قرتی ها و شاعر ها و احساساتی های خنگ و لوس
و سطحی تکرار می کنند و آن را به لجن کشیده اند . اما خواننده ی من باید بداند که من این جمله را در
چه سطحی و با چه معنایی میگویم ... .
چشم هایی خاکستری داشت . یعنی چه خاکستری ؟ یعنی هیچ ! فقط می گویم تا گفته باشم که سیاه
نبود ، آبی نبود ، ازرق نبود ، سبز نبود ، و به رنگ های دیگر نبود و ... خاکستری هم نبود . اصلا مثل اینکه
هیچ رنگی نداشت ... ما غالبا آن چه را که به هیچ رنگی نیست ، می گوییم خاکستری رنگ ! مگر نه ؟
آب ( نه دریا ، رود ... آّب) ، یک قطره آب ، باران ، اشک ... به چه رنگی است ؟ هیچ ! اما بیشتر دلمان
می خواهد بگوییم خاکستری رنگ . چرا ؟ زیرا چشم های سطحی کودن ما بی رنگی را نمی تواند دید . چرا
شب هیچ رنگی نمی بینیم ؟ چرا همه شب کورند ؟ چون شب رنگها می روند و چشم های ما - که جز رنگها
را در این عالم شگفت نمی بینند - کور می شوند ! و اگر در روز ، یک بی رنگ را بتوانیم دید ، آن را حتما
باید به رنگی بنامیم ، به چه رنگی ؟ ناچار خاکستری ! ... .
آری ؛ چشم های او سربی رنگ بود . نه ، ابری رنگ بود . یعنی رنگ نداشت . بی رنگ مطلق ، دو بی رنگی
مطلق بودند که به شکل چشم ، در میانه ی پلک هایش دیده می شدند . چشم هایش به رنگ دو قطره ی
درشت آب زلال و پاک بود ! درست مثل دو دایره ی خیالی ، یعنی دو دایره از جنس خیال . مگر خیال
خاکستری رنگ نیست ؟ ... .
گرداگرد پلک هایش را ، با ظرافت و پختگی ای که احساس نمی شد ، خطی می کشید به رنگ گیسوانش ،
ابروهایش ، یک نوع خاکستری ای که دارد بور می شود ، یک موج بلند در خم سمت چپ گیسوانش به چشم
می خورد . خط مژگانش - که تند ترین رنگ بود که در سر و رویش دیده می شد - چشمانش را به بی رنگی
خیالی تری رنگ می زد . و این تنها آرایشی بود که می دانست .
رفتار مرموز و سکوت پرتفکری داشت ، با این چشم ها چنان ناسازگار بود که مرا همیشه دلواپس می داشت
که اگر چشمانش چنین نبود ، چقدر ناسازگار می نمود ! آزار دهنده می شد ! نه بلاهت یک سیمای معصوم
و نجیبانه را داشت و نه وقاحت یک چهره ی وحشی و هوستانه را ! (در تیپ های کاتولیک می گویم !)
چه بگویم ؟ این کلمات را ساخته اند تنها چهره های زیبا را وصف کنند یا چهره های زشت را . فقط بلدند
بگویند: این زیبا است ، آن زشت .
کلمات نوکر مردمند و مردم جز زشتی و زیبایی ، چیز دیگری نمی فهمند !
یک مانتوی جیر ساده ، به رنگ خرمایی بی حالتی ، همیشه همدم اندامش بود . ولی من آن را مانتویی به
رنگ سربی می دیدم و چنین گمان می کردم که این جزئی از وجود اوست . یکی از اعضای اندام اوست و
همان اندازه معنی داشت که خودش یکایک اندام خودش ، غیر از چشم هایش !
هیچ گاه چشمم جز این مانتوی خرمایی رنگ سربی را بر تن او ندید . او به اندازه ای پر از وجود و مملو از بودن
بود ، چنان حضوری نیرومند و پر داشت که تنها یک نگاه بسیار عامیانه و چشمانی کودن و ابله می توانست
در حضور او ، متوجه کفش و جوراب و رنگ پیرهن و دامنش باشد و چشم های من ، تا این اندازه بی شعور
نبود و ... یا او چنان بود که خویشتن را بیش تر از آن می یافت که با آرایه ها و پیرایه ها ، خود را جبران کند و
زیباتر از آن که با رنگ ها و طرح ها بیاراید ، و جندان به خود ایمان داشت که در اندیشه ی آن نبود تا خود را
در پارچه های رنگین و رنگارنگ کتمان نماید . او از هر چه بود و هر چه داشت ، خجل نبود .
او نه تنها این وسوسه ها را نداشت،که گویی در این عالم هیچ وسوه ای او را پریشان و نا آرام نمی ساخت.
آرامش و ایمان و اعتماد ، چنان در عمق وجودش حلول کرده بود و در آن پخته شده بود که حتی کمترین
موج شعفی ، یاد خاطره ای ، تکان خفیف آرزویی ، ورزش نرم نسیم تخیلی ، بر پنهانی ترین پرده های روحش
موج نمی انداخت .
"دکتر علی شریعتی"