روياي من و او

"به نام خدا"



سعي مي كنم چند ماه يكبار ، دوشنبه ها اين مسير را بروم . ميدان ولي عصر كه از ماشين پياده مي شدم

به سمت پل كريم خان مي رفتم . از آنجا يك ربعي راه بود . بعد از گذشتن خيابان حافظ و چند خيابان فرعي 

ديگر به خيابان ويلا مي رسم . همان نجات اللهي جديد تر ها . نمي دانم جديدن مد شده هر چند وقت يك بار 

اسم خيابان ها و ميدان ها را عوض مي كنند . كه چه به بشود !


اصلن به من چه مربوط ؟!!! كجا بودم ؟


آهان !‌ تقاطع ويلا . همان نجات اللهي جديد تر ها .

نبش تقاطع كليساي حضرت سركيس است كه مناره اش از دور معلوم بود . نزدكتر مي شوم . يك در سفيد 

بزرگ براي عبور وسايل نقليه و مواقعي كه شلوغ تر است تا از اذهام جمعيت جلوگيري شود و يك در سفيد 

كوچك سمت چپ آن قرار دارد . از در كه وارد مي شوم اتاقك كوچكي سمت چپم قرار دارد كه هميشه چند

نفر در آن هستند . از حياط كوچكش كه عبور مي كنم روبه رويم يك در بزرگ و دو در كوچك در طرفينش هست.

معمولا از در كوچك سمت چپي وارد مي شوم كه دست گيره اش هم خراب است و بايد در را حل داد تا باز 

شود .

هر چند ماه يكبار ، دوشنبه ها اين مسير را مي روم .


روزهاي اولي كه مي آمدم تنها فضاي روحاني و جو سنگيني كه سالن داشت با نقاشي ها ي در و ديوار 

حواسم را به سمت خود مي كشاند . اما كم كم همه چيز برايم عادي شد . مثل هرچيز ديگري كه در زندگي 

آدم ها مدام مرور مي شود و ديگر ارزش قبل را ندارد . شور حال گذشته اش را ندارد . تكراري هايي كه در 

خاطرات فرسوده مي شوند .

بعد از گذشت چندين ماه تنها چيزي كه برايم هنوز تازگي داشت حضور دختر جواني بود كه هر موقع مي آمدم 

درست سر آخرين نيمكت رديف راست مي نشست و زير لب دعا مي خواند . نميدانم چرا ؛ ولي از همان 

روزهايي كه احساس كردم جزئي از كليساي مقدس و روحاني من شده و مثل تمام نقاشي ها ، در و 

ديوارها ، نيمكت ها و ... هر بار كه مي آمدم روي همان نيمكت مي ديدمش ، احساس عجيبي نسبت به او 

پيدا كرده بودم . احساسي كه مرا مجبور مي كرد به بودن او عادت نكنم . بر خلاف همه ي چيزايي كه مرا به 

سمت عادت و تكراري بودن مي كشاند ، اما او تنها چيزي بود كه انگار جزئي از آرامش حاكم در سالن 

كليساست و هيچ وقت براي من تكراري نمي شد .


هر چند ماه يكبار ، دوشنبه ها ؛ اين تصوير را مي ديدم .


در را كه باز مي كنم اولين چيزي كه نگاهم را به سمت بودن مي كشاند دختر جوان است كه آبشار قهوه اي 

موهايش از پشت رو سري اش به بيرون جاري بود و مثل هميشه سر آخرين نيمكت رديف راست نشسته و به 

دعا كردن مشغول بود . 

هر چه به او نزديكتر مي شدم صداي قدم هايم لحظه به لحظه بلند تر ميشد . اما نه ! صدا خيلي نزدكتر از 

قدمهايم بود و با ريتم گام هايم هماهنگ نبود . كمي قدم هايم را آهسته تر كردم . 

تالاپ --- يك نفس عميق --- تلوپ ... 

اين نتي بود كه از سينه ام به بلندترين شكل ممكن در گوش هايم نواخته مي شد . قلبم در سينه سنگيني   

مي كرد . انگار كوهي در سينه ام گذاشته بودند و من براي هر بار تنفس بايد آن كوه ها را جا به جا مي كردم.

نفسم لحظه به لحظه تنگ تر مي شد . قلبم در سينه فشرده شده بود ، براي چند لحظه سكوت مي كرد ، 

نفسم بند مي آمد و بعد تالاپ صدا مي كرد . دوباره فشرده مي شد ، براي چند لحظه سكوت مي كرد . 

نفسم بند مي آمد و باز تالاپ ؛ صدا مي كرد .

به سمت من نگاهي كرد . انگار نه انگار كه داشت كسي را نابود مي كرد . ابروهاي پهن به هم پيوسته ؛ 

چشمهاي ... چشمهاي ... نمي دانم !!! و لبهاي سرخ خشكي كه با هر بار تنفس بوي ياس را در فضاي 

اطرافش پراكنده مي كرد . 


هرچند ماه يكبار  دوشنبه ها ، اين نگاه را مي ديدم .


آن روز خودم را به سختي به نيمكتي كه هميشه مي نشستم كشاندم .دوازده رديف با نيمكت او فاصله داشت

و رديف سمت چپ بود . مثل هميشه كسي در سالن نبود . من بودم ، تابلو ها و مجسه هايي كه تكراري

شده بودند و بوي ياسي كه در فضاي روحاني كليسا با حضور دختر در هم آميخته شده بود .

طبق معمول هميشه انگشتهايم را در هم فرو بردم و دستهاي بسته ام را روي نيمكت جلويي گذاشتم و 

پيشانيم را روي آن قرار دادم . نمي دانستم چه بگويم . هميشه همينطوري بودم . شروع مي كردم به خواندن 

سوره اي تا ... تا ... نميدانم تا كه چه ؟ فقط مي خواندم . و آن روز :


... الم

ذَلِكَ الْكِتَابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ

الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ ...


پيشاني ام را كه برداشتم گونه هايم خيس شده بود . دانه هاي اشك راه خود را پيدا كرده بودند و از

گونه هايم به تريتب سر مي خردند و مي چكيدند . نمي دانم كجا . فكر كنم خودشان هم نمي دانستند كه 

كجا مي چكند . فقط بايد مي چكيدند و اين"بايد" هم بخاطر وجود قانوني بود كه ... كه چه ؟ كه اينكه

اشكهاي آدم ها روي گونه هايشان يخ نزند ... جاذبه !

هميشه دلم مي خواست در آنجا نماز بخوانم . آرامش عجيبي كه هنگام نماز خواندن داشتم را مي خواستم با 

آرامش اين فضاي روحاني مخلوط كنم . دوست داشتم مزه ي اين تركيب را بچشم . و آن روز ناخود آگاه روي 

همان نيمكت ها ؛ به سمت قبله كه دقيقن رو به رويم بود نماز خواندم . نشسته . نميدانم چرا نشسته . شايد 

براي اينكه فكر مي كردم آنجا هم براي خودش قانوني دارد و قرار نيست هركس اعمال عباديي كه خودش 

تمايل دارد را انجام دهد .

نمازم كه تمام شد ناخود آگاه نگاهم به عقب چرخيد . سنگيني نگاهي را حس مي كردم . همان چشم هايي 

بود كه ... كه ... .

الان كه بيشتر دقت مي كنم همان چشم هاي بي رنگ بود . سفيد نبود ؛ نه . بي رنگ بود . رنگ يخ . رنگ ... 

رنگ روح . نمي دانم . شايد خاكستري رنگ . سنگيني همان چشمهاي خاكستري رنگ نگاهم را ناخود آگاه به 

عقب برگرداند . نمي دانم چرا . حتمن اين هم مثل همان قانون جاذبه قانوني دارد ديگر !!!

از درون چشمهاي سرد و بي روحش فرياد درد بلندي در وجودم فرياد مي كشيد . فرياد روحي به تسخير در 

آمده كه درون قفسي زنداني شده باشد . فرياد پرنده اي كه مدام خودش را به در و ديوار قفس مي كوبد تا 

پرواز كند . يك آتش خشم . يك حس آشنا . يك روح به زنجير كشيده . يك نگاه سرد . يك چشم خاكسري...

دوباره سنگيني كوه ها را روي شانه هاي سينه ام حس كردم . نفس هايم كند شده بود . نميدانم چه

مي گفت . از بين لبهاي سرخي كه تكان مي خورد فقط بوي ياسش را مي فهميدم . گونه هاي سرخش كه 

خيس شده بود از دور برق مي زد و مرواريد هايي كه راه خودشان را پيدا كرده بودند و مي چكيدند . آنها هم 

مي چكيدند . شايد بخاطر همان قانون ! 


چشمانم را بستم . ديگر تاب آن نگاه ها را نداشتم . نمي دانم چگونه ولي تا به خود آمدم ديدم از در بزرگ 

سالن كه مابين دو در كوچك قرار دارد خارج شدم . بوي ياس گيجم كرده بود . به سمت خيابان دويدم .

صداي عجيبي از سمت كليسا در گوشم زمزمه مي كرد . صدايي لطيف كه از ميان آن همه رنگهاي تكراري به

گوشم مي رسيد و در من آرام مي گرفت . ناخودآگاه نگاهم به سمتش چرخيد . نميدانم چرا . شايد باز هم 

...



- مَنْ عَشِقَ

- فَعَفَّ

چه مي گويد ؟!!

 - ثُمَّ مَاتَ

اين زمزمه ها يعني چه . چرا بايد در گوش من آرام بگيرند ؟!!!

مَاتَ شَهِيداً



از آن روز به بعد هر دوشنبه اي كه به كليسا مي آمدم ديگر نه خبري از آن دختر جوان بود و نه بوي ياس .

نمي دانم ! شايد هم من به كليسا نمي رفتم و او مي آمد و مي گفت هيچ خبري از من نيست .


از آن روز به بعد نه خبري از من شد و نه از او .


كليسا بود ؛همراه با مجسمه ها ،نقاشي هاي ديواري و شيشه هاي رنگي اش كه عادت كرده بودند به بودن.





-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : هرچي اين داستانو برگشتم و مرور كردم ؛ ديدم باز هم آخرين رماني كه خوندم روش تاثير داشته . براي همين خيلي سعي كردم بالا و پايينش كنم تا تاثيرش كمتر بشه اما بازم نشد . ولي حيف بود ثبتش نكنم . ديگه داشت تو پست هاي ثبت موقتيم خاك مي خورد .


خاموش...روشن...مصيبت....خاموش

"به نام خدا"



تاريكي همه جا را گرفته بود .

سكوت بود كه بر فضا حكمراني مي كرد و صداي قدمهاي من سكوت شكني بود كه با باز شدن در به سلطه ي

آن پايان داد . كم كم صداي قدمها بيشتر و بيشتر مي شد .


روشن ،

- رديف سه ؛ شماره پنج . از دست چپ

خاموش ...


صداي همهمه بيشتر و بيشتر شد و نوري كه مدام خاموش مي شد و روشن .


روشن ،

- رديف هفت ؛ شماره يازده . از دست راست

خاموش ....


و صداي گلوله  بود كه به همهمه ها سكوت را تحميل كرد .


" لا اله الا ال...  ؛ لا اله الا ال... ؛ لا اله الا ال...  ...

صداي رعد و برق

بارش بارون

فريــــــــــــــــــــاد

جيــــــــــــــــــــــغ

... "


روشن ،

- رديف يازده ؛ شماره سه . از اين ور برين لطفن .

خاموش


" كم كم ديگه داشت باورم ميشد كه همه چي تمومه . ذرات خاكي كه روش ريخته ميشد رو دونه دونشو

 حس ميكردم . ترسناك بود ، خيلي...  . ترسناكه كه يه آدم بخواد به اصل خودش برگرده . ترسناكه كه دوباره

 بري تو يه جاي تنگ و تاريك . با اين تفاوت كه ديگه اينجا نفس نميكشي ؛ نفستو ميكشن . بايد جواب تك تك

 نفسايي رو كه گرفتي ؛ تا خودت نفس بكشي رو بدي "



روشن ،

- آقاي محترم . آقا ...

- آخ ؛ خيلي معذرت مي خوام . بفرمايين .

- از اون سمت لطفن .

خاموش


" همه چي تموم شد . ديگه كسي براش نمونده جز خودش . خودش با يه آينه كه جلوشه و داره خودي رو كه

 تو اين مدت كوتاه از خودش ساخته رو ميبينه .

آره ، اونجا فقط اونه و خودش . اونه و تصوير اعمال خودش . اونه و ... . "


- خانم ميشه بيسيمتونو از كنارم بر دارين . خيلي سرو صدا ميكنه !

- آخ ؛ شرمنده !!!!!!


" آخ ... زندگي ! دلم ميخواد يه آهي به اين زندگي بكشم تا هركي مياد حواسشو جمع كنه . خودشو زودي

نبازه . بفهمه چيزايي كه جلوش رنگ آميزي شدن و برق ميزنن يه سراب بيشتر نيستن . بفهمه اينجاهم

يه جاي تنگ و تاريك مثل شكم مادرشه . هيچ فرقي نداره . منتها اونجا زندگي از همون اول برات رو بازي

 مي كرد و تاريك بود . اما اينجا ، اينجا از اين خبرا نيست . "


روشن ،

- آقا بفرمايين بيرون . اشتباه اومدين . بفرمايين خواهش ميكنم .

خاموش


"زندگي بهم ياد داده كه زير بار هيچ طوفاني نشكنم . خم ميشم ، خم ميشم چون آدمم . ولي نميشكنم .

تجربه ي زندگي بهم ياد داده اگه بشكنم و بيفتم رو زمين ؛ آدما مثل كرم ميفتن به جونم و همه اميدم

مي خورن . زندگي بهم ياد داده تجربه نكنم ؛عبرت بگيرم . برا همينه كه دارم بهت ميگم .چون ديدم شكستنو ؛

 چون ديدم كرما رو  ؛ چون ديدم ... . "



- بارون اونقدر شديد مي باره كه حس ميكنم صورتم خيس شده . صداي رعد و برق همه ي وجودمو مي لرزونه.

مثل اينكه واقعن صورتم خيس شده . به دختري كه روبروم نشسته نگاه ميكنم . صورت اونم خيس شده . انگار

داره گريه ميكنه . و من هم ...


" مصبتو مصيبت * ...

تو اين زندگي كوفتي مثل زالو افتادي به جونم و داري از تو خاليم ميكني .

تويي كه اون بالايي ، با توام . از اون بالا چه ريختيم وقتي ميبيني دارم ميپكم . حتمن جالب شدم كه همينجوري

داري نگا ميكني ... "


بلند شدم و به سمت در رفتم . در را باز كردم .

همه جا كه روشن شد همه به سمت در هجوم آوردند .


- فيلم خيلي قشنگي بود .

- آره ؛ خيلي . سينماشم سينماي خوبي بود .



---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 * رضا سرچشمه / فيلم جرم 1389/ مسود كيميايي



جيغ سرد

"به نام خدا"


خط خط خط خط خط خط خط

اين دختره ي ديوانه باز قاطي كرد !

خط خط خط خط خط خط خط

...

اعصابم كه خورد ميشه جيغ مي كشم . اون روزم از سر و صداي ماشين چمن زني كه از تو حياط انگار اعصاب 

منو ريش ريش مي كرد كلي جيغ كشيدم .

سفيدپوشا دوباره اومدن گرفتنم . يكي دستامو بست ؛ يكي پاهامو. يكي هم يه چيزي فرو كرد تو دستم . ديگه

هيچ چيزي نفهميدم . همه چيز سياه بود . سياه سياه .


سرم سنگيني مي كرد . انگار يه وزنه ي صد كيلويي گذاشتن رو سرم . نميدونم چه مدت گذشته بود .

چشمام هنوز تار مي ديدن . سعي كردم دستامو تكون بدم . تو سرم هنوز صداي ماشين چمن زني اعصابمو

 ريش ريش مي كرد ، اما ديگه حال جيغ كشيدن نداشتم .

سعي كردم از جام بلندشم . همه ي اتاق دور سرم مي چرخيد . خستگي عجيبي همه ي وجودمو 

له كره بود . صداي آشنايي بگوشم خورد . آره !! دوباره آقاي جكسون بود كه داشت خط خطي مي كرد .

تمام روزشو به خط خطي كردن كاغذاش ميگذرونه . بعضي وقتا از وسط خطهاي ذهنش كه روي كاغذ

 سوار ميشن شكلهاي عجيبي در مياره . ولي كسي به اونا توجه نميكنه !!!!

يكدفعه به خودم نشون داد كه لا به لاي اون خطهاي گره خورده اسم اعضاي خانوادش به شكل نامعلومي

مشخص بود . هيچكس نميدونه تو ذهن اين مرد چي ميگذره . انگار همه ي خستگي هاشو مي خواد رو كاغذ

پياده كنه تا براي هميشه آروم بگيره .

دستام خيلي درد مي كرد . جاي بندها مچ دستمو سياه كرده بود . هيچ كدومشون هيچي متوجه نميشدن .

فقط بلدن بريزن رو سر آدمو تا ميتونن محكم ببندنش !

تو اتاق به غير از من و آقاي جكسون كس ديگه اي نبود . از اتاق خارج شدم . كنار در؛نيمكت چوبيي بود كه بوي

رنگش هنوز روش بود . سعي كردم بشينم روي نيمكت . سرم خيلي گيج مي رفت . انگار همه ي دنيا دور سرم

مي چرخيدن . صداهاي عجيبي تو سرم راه ميرفتن ... !

سالن زياد شلوغ نبود . به غير از من دوتا ديوانه كه نميدونم اينجا چيكار مي كردن داشتن تو سالن بازي        

مي كردن . يكي درحالي كه سرش رو انداخته بود پايين داشت زير لب زمزمه هايي مي كرد و آن يكي

كف سالن نشسته بود و به ديوار خيره شده بود .

كاش من هم مي تونستم مثل اينها ديوانه باشم . 

البته اگه از من بپرسي اينجا همه ديوانه هستن !! همه به غير از آقاي جكسون كه داره خستگياشو در ميكنه ؛ 

خانم ماري كه سه تا بچه داره و اتاقهارو تمييز ميكنه و من !! البته شايد من هم ديوانه باشم . 

ولي نه ؛ اگه ديوانه بودم ...

صداي چيه؟! باز داره يه چيزي رو مغزم راه ميره ...

سفيدپوشا دارن به سرعت ميان سمتم .

ديوانه ها دارن تو سالن جيغ ميكشن !

اين چه صداييه ؟!

دستامو گذاشته بودم رو گوشمو و هيچي نمي شنيدم ...

درد شديدي رو مچ دستام حس كردم . همه جا دوباره سياه شد ...

...

...

...

خط خط خط خط خط خط خط

اينجا همه چي بي معنيه . حتي اين دختري كه تو تخت كناري خوابيده . مدام جيغ ميزنه و گوشاشو ميگيره .

خط خط خط خط خط خط خط

خط خط خط خط خط خط خط


كافه تلخ

"به نام خدا"


ديگه به آيينه اعتماد ندارم . نمي تونم خودمو توش ببينم . اونقدري كه پير شدم نشونم نميده !

طبق معمول پالتومو پوشيدم و چترمم برداشتم . درحالي كه ميدونستم باروني در كار نيست . هيچ موقع 

بارون نمي اود . اما من هر روز چترم همراهم بود . كار هر بعداز ظهرم بود . يا يك دست لباس مشكي ويك 

 پالتوي بلند و يك چتر هميشه بسته به سمت كافه تلخ مي رفتم .

هر روز ؛ راس ساعت پنج بعداز ظهر روي ميز كنار پنجره ميشتم و يه قهوه ي اسپرسو براي خودم سفارش

ميدادم و يه قهو ي فرانسه هم براي اون . اما هميشه فنجون اون دست نخورده روي ميز مي موند  !

من بودم و دوتا فنجون داغ ؛ با يه صندلي خالي پر از خاطره .


همه چيز تكراري بود تا اون بعداز ظهر ...


اون روز ؛ روز عجيبي بود . برخلاف روزهاي ديگه هوا باروني بود . طبق معمول هرروز پالتو و چترمو برداشتم .

چتري كه هيچ وقت باز نشد . درست راس ساعت به كافه رسيدم . سرتاپا خيس شده بودم . نشستم سر ميز

هميشگي . سفارش دادم . طبق معمول يه قهوه ي اسپرسو و يه قهو ه ي فرانسه .

صداي بارون ؛ سكوت هميشگي كافه رو به تسخير دراورده بود .

از پنجره بيرونو نگاه كردم . يه چيزي هواسمو از خلوتم دزديد . يه چيزه ...  !!!


- بفرماييد . قهوه هاتون حاضره .


دوباره رومو به سمت پنجره برگردوندم . اما هيچ چيزي نبود .

نگاهمو به فنجون سوخته ي قهوه انداختم . موج آشنايي هواسمو تو فنجون غرق كرد. سنگيني نگاهي رو حس كردم.


- يكي صداي تلويزيونو كم كنه . اه ... . تمركزم بهم  ريخت .

اصلن كجا بودم . چي ميخواستم بنويسم ؟!!

آهان ؛ يادم اومد ... .


اون روز راس ساعت پنج تو كافه تلخ قرار داشتيم . اما اون هميشه دير مي رسيد سر قرارا

برا همين رفتم كنار پنجره نشستم و سفارش دادم تا اون بياد . مثل هميشه ؛ يه اسپرسو براي خودم ؛

يه فرانسه براي اون . 

سنگينيه نگاهشو از پشت پنجره احساس كردم . بالاخره رسيد . با همون لبخند هميشگي ...


- علي ؛ علي ...  

- چيه بابا چي كار داري ؟ چرا انقد داد ميزني !

- چي كار ميكني تو اتاق ؟ پشو بيا شام !

- نميخورم . كار دارم . مگه نگفتم كسي مزاحمم نشه . اي بابا . گيري افتاديما !!


-ببخشيد از اينكه دير كردم !

- خواهش ميكنم . اين چه حرفيه كه ميزني !! 

منتظر بودم اون حرفو شروع كنه .

 ميدونستم كه اگه اون روز حرفمو بهش نزنم ممكنه بخاطر سفري كه در پيش داره ديگه هيچ وقت نبينمش .

 براي همين خودم بحثو شروع كردم .

- چه هواي خوبيه ها . من بارون خيلي دوست دارم . مخصوصن ؛ مخصوصن ...

(مي خواستم بگم مخصوصن اينكه كنار شما هستم)

مخصوصن با يه فنجون قهوه ي داغ ! خيلي ميچسبه ...

خنده ش از رو صورتش محو شده . ميدونم !! داره فكر ميكنه كه چه حرف مزخرفي . 

بعد از اين مدت كوتاهي كه باهاش بودم ميترسم حرف دلمو بهش بزنم . مي ترسم فكر كنه كه مي خواستم

ازش سو استفاده كنم . برا همين روم نميشد از احساسم نصبت بهش بگم .

اون روز حرفاي هميشگي رو زديم و آخر سرم ازش خداحافظي كردم و براش آرزوي موفقيت كردم .

خيلي ناراحت بودم از دست خودم . ولي براي اينكه متوجه نشه سعي ميكردم لبخندمو از صورتم پاك نكنم .

بعد از خداحافظي با لبخند هميشگيش بلند شد و از كافه رفت بيرون .

واي خدا . مثل هميشه گند زدم . چرا ؟ آخه چرا نتونستم حرفمو بهش بگم . تو اين حال و هوا بودم كه ديدم

چترشو جا گذاشته . با عجله از كافه رفتم بيرون . بارون شديدي داشت مي اومد . نميدونم چطور متوجه 

جاموندن چترش نشده بود !

- ببخشيد ! يه چند لحظه صبر كنيد ...

با لبخند زيبايي بهم نگاه كرد  .

- چترتونو جا گذاشتين !

نگاهي بهم كرد . بغضش گرفت و  رفت . هيچ وقت متوجه نشدم كه چرا بغض كرد !



ميشد گفت اون روز آخرين قراريه كه با هم داشتيم . آخه بخاطر سفري كه درپيش داشتم ديگه نمي تونستيم

همديگه رو ببينيم . ساعتم هميشه خواب ميمونه . برا همين هميشه دير مي رسم سر قرار .

داشتم از پشت پنجره بهش نگاه مي كردم . اي كاش ازم بخواد كه به اين سفر نرم .

ديدم داره نگاهم ميكنه . بارون شديدي داشت مي اومد . چترمو بستم و اومدم تو .

سعي كردم خودمو خوشحال نشون بدم .


-ببخشيد از اينكه دير كردم !

- خواهش ميكنم . اين چه حرفيه كه ميزني !!

تو اين فكر بودم كه چطور بحثو شروع كنم كه يهو گفت :

- چه هواي خوبيه ها ! من بارون خيلي دوس دارم . مخصوصن ؛ مخصوصن ...

(منتظر بودم كه بگه مخصوصن اينكه كنار منه)

- مخصوصن با يه فنجون قهوه ي داغ ! خيلي ميچسبه .

حالم بدجوري گرفته شد ! چه توقعي دارما ؟!! 

بعد از اين مدت كوتاهي كه باهاش بودم ميترسم حرف دلمو بهش بزنم . مي ترسم فكر كنه كه مي خواستم

ازش سو استفاده كنم . براي همين روم نميشد از احساسم نصبت بهش بگم .

اون روز حرفاي هميشگي رو زديم و آخر سرم ازش خداحافظي كردم و براش آرزوي موفقيت كردم .

خيلي ناراحت بودم از دست خودم . ولي براي اينكه متوجه نشه سعي ميكردم لبخندمو از صورتم پاك نكنم .

ديگه بايد مي رفتم . از ناراحتي اصلن حواسم نبود وسايلمو چطوري جمع كردم . 

بارون شديدي مي اومد . منم با اين حواسم !! چترمو جا گذاشته بودم . اما اي كاش اون برام بيارتش تا شايد

بتونم يه جوري بهش بفهمونم كه نميخوام به اين سفر برم .

- ببخشيد ! يه چند لحظه صبر كنيد ...

واي خداي من ؛ اومد .

- چترتونو جا گذاشتين !

بغضم گرفت . اي كاش ...


-علي ؛ علي . پشو بيا . سفره رو جمع كردما !

- باشه بابا ؛ اومدم . اگه گذاشتن ... .

***

وقتي برگشتم به اتاق ؛ صداي بارون تو اتاق ميپيچيد . واي خداي من ؛ داشت بارون مي اومد .

پنجره رو باز كردم و دستامو گرفتم زير بارون . برگشتم تا داستانو تموم كنم .

چند قطره بارون روي كاغذام چكيده بود .

و يه چيز خيلي عجيب !!


هيچكس پشت پنجره ي كافه نبود .

بر خلاف روزهاي گذشته ؛ هردوتا فنجون خالي بود و فقط يه چتر روي ميز جا مونده بود !!!


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : دوستان يه چند روزي نيستم . دارم ميرم پابوس حضرت خورشيد (مشهد)


چند قدم آن طرف تر

"به نام خدا"


تلق تلق ؛ تلق تلق ...

از صداش خوشم مياد . دوست دارم وقتي روي سنگ فرش هاي خيابون قدم مي زنم صداي اقتدار بشنوم .

دوست دارم صداي استواري كوه رو از رقص قدم هام بشنوم .

دستامو طبق معمول پشت كمرم گره زده بودم و آروم آروم راه مي رفتم و به صداي قدم هام گوش مي دادم .

از وقتي كه كمرمو عمل كردم ديگه عادت كردم . مثل نظاميا بايد سيخ وايستمو و راه برم .


از پشت صداي پسر بچه ي فال فروشي مي اومد كه مي گفت :

- تو رو خدا فال بخريد . ايشاالله عمرتون به درازاي يلدا باشه . تو رو خدا . يه فال ...


از روبرو خانومي داشت به سمتم مي اومد . ظاهر خيلي عجيبي داشت . صورت گل انداخته و موهاي آشفته اي

كه روي صورتش ريخته بود . با راه رفتن عجيبش خيلي جلب توجه مي كرد . عجب آدمايي پيدا ميشن ... .



چند قدم جلوتر

از سر صحنه ي تئاتر زدم بيرون . خيلي عجله داشتم . هي به اين كارگردانه ميگم بابا زشته من يه ظهر تا غروب

اين ريختي تو خيابون بگردم . اين گريم كوفتي رو از صورتم بگو پاك كنن . مي گفت نه . اصلن شما براي چي

ميري بيرون . مگه بين اجراي ظهر تا آخر شب چند ساعت فاصلست . نميشه كه روزي ده دفعه گريمت كنم .

پاشنه ي كفشمم شكسته بود . مجبور بودم طوري راه برم كه كسي متوجه نشه .


از روبه رو  پسر بچه ي فال فروشي داشت سمتم مي اومد كه مي گفت :

- تو رو خدا فال بخريد . ايشاالله عمرتون به درازاي يلدا باشه . تو رو خدا . يه فال ...


كمي جلوتر از اون مردي داشت آروم آروم به سمت من مي اومد . انگار عصا قورت داده بود . معلوم بود آدم

خيلي مغروريه . چراداره اينجوري نگام ميكنه ؟ ديگه گريمم اونقدراهم زياد نيست . عجب آدمايي پيدا ميشن ... .



چند قدم عقب تر

امشب شب يلداست . هوا خيلي سرد شده بود و منم مجبور بودم تا دير وقت كار كنم . آخه به خواهر كوچيكم

قل دادم كه امشب براش اون عروسكي كه دوست داره رو بگيرم . ناهارم نخوردم . آخه هنوزم نتونستم پول

عروسكو جوركنم .

- آقا ؛ خانوم ، تو رو خدا فال بخريد . ايشاالله عمرتون به درازاي يلدا باشه . تو رو خدا . يه فال ...


از كنارم مردي رد شد كه صداي قدم هاش نگاهمو به سمت خودش كشوند . معلومه آدم خيلي محترميه .

خيلي دوست دارم يه روز مثل اون بشم . دوست دارم همه بهم احترام بزارن . اي خدا ؛ يعني ميشه .


كمي جلوتر يه خانومي داشت به سمتم ميودمد . آرايش و لباساي عجيبش اونو متفاوت كرده بود . حتمن خانوم

خيلي محترميه . سليقه ي خيلي خوبيم داره .


بعد از يه مدت اونا ازم دور شدن و منم به راهم ادامه دادم .

- تو رو خدا فال بخريد . ايشاالله عمرتون به درازاي يلدا باشه . تو رو خدا . يه فال ...


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1 : محفل آريائي تان طلائي ، دلهايتان دريائي ، شاديهايتان يلدائي

يلدايتان مبارك


پ.ن 2 : چه زيبا سروده ام در ماتم دلم ، كه من سوگوار مرگ تدريجي خويشم ...



ملاقات با مرگ

"به نام خدا"


صداي قدم هايش را مي شنيدم .

خودش بود . مرگ . صداي قدم هاي مرگ بود كه به گوشم مي خورد . نزديك و نزديكتر مي شد .

چشمانم را آهسته بستم و محكم ميله ي تختم را چسبيدم . ناگهان صداي آشنايي به گوش رسيد .

غيـــــــــــــــــــــــــژ ، صداي باز شدن در بود .

- بلند شو ، ديگه وقتشه

بي اختيار از جا بلند شدم . پاهايم قوت نداشت . دستانم مي لرزيد . اين تنها راهي بود كه داشتم . بايد

مي رفتم . دستانم را محكم گرفت و با زنجيري به هم بست . نمي دانم چگونه . چشمانم را بسته بودم و

فقط به صداي تپش قلبم گوش مي دادم كه در لحظات آخر به صدا در آمده بود .

نمي دانم چه مدتي گذشت . خيلي طولاني بود . خيلي . ناگهان دستان سرد  خشني مرا حل داد . چشمانم

را كه باز كردم ديدم درون يك اتاقم . اتاق تنگ و تاريكي بود با يك نيمكت آهني شكسته . در و ديوارش پر از

دست خط هاي گوناگوني بود كه تنها شباهتي كه با هم داشتند اين بود كه نوعي لرزش خاص در آنها فرياد

مي زد . پنجره ي كوچكي درست رو به روي در ورودي بود كه از زمين فاصله ي زيادي داشت . در و ديوار نمور

اتاق نشان از هواي درون اتاق بود .

به كنج اتاق رفتم و نشستم ، به طوري كه زانوهايم را بقل كردم و دستم را دور پاهايم حلقه كردم .

نفس كشيدن برايم سخت شده بود . شانه هايم درد مي كرد . گويي سنگيني تمام عالم روي دوش اين اتاق

بود و من زير بار اين سنگيني خرد شده بودم .صداي نفس هايم همراه با تپش قلبي كه داشتم مثل تيك تاك

ساعت به روي مغزم راه مي رفت . گاهي صداي ضجه هاي درد آوري ميشنيدم .

به لكه هاي روي ديوار اتاق خيره شده بودم . هر لكه اي كه روي ديوار نقش بسته بود برايم به دنيايي تبديل

شده بود و ساعتها يا شايد هم روزها نگاهش مي كردم . درونشان تاريكي خاصي موج مي زد و گاهي هم

آنقدر عميق بودند كه در تاريكيشان غرق ميشدم و نفسم بند مي آمد . نمي دانم چندين بار در اين اتاق نمور و

سرد جان دادم ، فقط هر بار كه به خودم مي آمدم به لكه ي ديگري زل مي زدم و ساعتها يا شايد هم روزها

در تاريكيي كه از درونش موج مي زد غرق مي شدم . هر يك ساعت ها و روزها . چندين لكه ؛ ماهها و سالها .

نمي دانم .

احساس خستگي درد آوري مي كردم كه با هر بار جان دادن و دوباره محو سياهي شدن ؛ سنگين تر و

درد آورتر مي شد . تاريكي اتاق جزوي از وجودم شده بود و همه ي وجودم در لكه هاي سياه اتاق محو

شده بود .

صداي قدم هاي مرگ تمام سياهي ها را تبديل به تاريكي ترسناكي كرد كه تمام اتاقم را به لرزه در آورد . از

شدت ترس چشمانم را بسته بودم . دستانم را به لكه ها بخشيده بودم . احساس مي كردم كه درونشان

محو شده بودم و جدا شدن از آنها برايم سخت بود .

دست سرد و خشني كه سردي آشنايي را به دوش مي كشيد و خشونت ترسناكي داشت ؛ دستانم را گرفت

و با زنجير هاي سردي كه دماي روحم را به دوش مي كشيد بست و مرا به بيرون از اتاق پرت كرد .

نمي دانم چند ساعت ،‌چند روز يا چند سال در آن اتاق بودم ؛ ولي جدا شدن از آن لكه هاي سياه و پرت شدن

به سمت تاريكي مرگ برايم سخت و ترسناك بود . صداي تيك تاك قدم هاي مرگ خيلي سريع تر از عقربه هاي

ساعت به سمت تاريكي در حركت بود .

نسيم سرد سوزناكي به صورتم چنگ مي زد . چشمانم را كه باز كردم روبرويم پنجره ه ي حلقوي مرگ را

ديدم . از آسمان قطرات سرد و بي روح باران به زمين پرت مي شد . نفس هايم به تپش افتاده بود .

با سرعت غير قابل وصفي به سمت پنجره مي رفتم . ذرات ريز باران به صورت گلوله هاي سردي به زمين

مي خوردند و سمفوني ترس را در جانم مي نواختند .

به پله هاي چوبي ، يا نه ؛ شايد هم آهنيي كه به پنجره ي مرگ منتهي ميشد رسيدم . پاهايم مي لرزيد .

ديگر توان رفتن نداشتم . دستان سرد و خشني مرا به سمت بالا حل داد . فقط سه پله تا مرگ فاصله داشتم.

پله ها را يك به يك زير پا مي گذاشتم و به سمت مرگ مي رفتم . صداي بارش تند تر شده بود  نفس هايم

كند تر و عميق تر .

حال روبروي مرگ  ايستاده ام . روبروي تاريكي مطلق ، پايان زندگي . نمي دانم ، نمي دانم چگونه توصيفش

كنم . حلقه را به دور گردنم انداختند و از پنجره ي حلقوي مرگ عبور كردم . حال فقط يك ضربه با مرگ فاصله

داشتم . فقط يك ضربه لازم بود كه تمامي خاطرات و آرزوهايم به تاريكي تبديل شود . تاريكي مطلق .

چشمانم را بستم . صداي سكوت بود كه در فضا فرياد مي زد . سكوت تلخ و ترسناكي بود . ديگر اميدي

نداشتم . تمامش كنيد . ديگر نمي توانم .


...


ناگهان ذرات روشن نور را از پشت پوسته ي نازك پلكهايم احساس كردم . پلكهايم به سمت بالا رفت و باز شد .

نور خورشيد از پشت ابرهاي سياه و تاريكي كه بر آسمان سوار شده بود عبور كرد .و به من رسيد . در پشت

اين روشنايي جان بخش ؛ صدايي بي امان فرياد مي زد كه ؛

- دست نگه داريد ، دست نگه داريد . اعدامش نكنيد


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم


...


دوست دارم تنهاییمو با تو پر کنم

"به نام خدا"


تلق تلق تلق .

داشتم تو راهرو قدم میزدم که یکدفعه تابلوی اتاقی نظرمو جلب کرد . همونی بود که دنبالش بودم . قدم هامو

آروم تر کردم و طوری که صداشو کسی نشنوه به سمت در رفتم . گوشه در باز بود . سعی کردم داخل رو نگاه

کنم . مرد زیبایی با موهای کوتاه و خرمایی رنگ در حالی که داشت روپوش سفیدی بر تن می کرد و گوشی

پزشکی رو بر گردنش می انداخت درون اتاق بود . سرفه ای کردم تا حضور خودمو به اون مرد اطلاع بدم .

مرد با صدای دورگه و جذابی گفت :

- بفرمایین .

درو آروم باز کردم و وارد اتاق شدم . پزشک به نشانه ی احترام از جایش بلند شد و با دو دست منو راهنمایی

کرد تا بنشینم . منم در حالی که چشمامو از صورت زیبای مرد که با پوشیدن اون روپوش سفید و زیبا نورانی تر

شده بود بر نمی داشتم ؛ به روی نزدیکترین صندلی به میز نشستم .

محو چشمای زیباش شده بودم که یکدفعه اون صدای دورگه ی زیبا این نگاه رو قطع کرد و گفت :

- مشکلتون چیه خانم ؟

من که تازه به خودم اومده بودم کمی خودمو جابه جا کردم و سرفه ای کردم و گفتم :

- دلم گرفته آقای دکتر . خیلی تنهام . صبح تا شب تو یه اتاقم و از پنجره بیرون و نگاه میکنم . هرچند افراد

زیادی اونجا رفت و آمد دارند ؛ اما هیچ کدومشون نمی تونن تنهایی منو پر کنن .

اینو گفتم و سرمو پایین انداختم . داغ شده بودم . سرخی گونه هامو حس می کردم . سنگینی نگاه مردو

حس کردم و نگاهمو به سمتش روانه کردم . با چشمای آبی زیبایی که داشت به چشمام زل زد و گفت :

- این مشکلی رو که شما گفتین رو منم دارم . منم خیلی تنهام .

اینو گفت و با پاهاش صندلیش رو به عقب حل داد ، غیژژژژژژژژژ و به سمت پنجره و پشت به من برگشت .

از پشت هم خیلی جذاب بود و من چشمامو ازش برنمی داشتم . تو عمق زیباییش غرق شده بودم که

دوباره گفت : تنها نسخه ای که میتونم به جفتمون بدم اینه که تنهاییمون رو با کسی که دوسش داریم پرکنیم.

گفت و صندلیش رو به سمت میز چرخوند و شروع کرد به نوشتن نسخه و چق ، مهرشو زد .

از پشت میز بلند شد و سمت من اومد . بلند شدم تا ازش تشکر کرده باشم . فکر کنم می خواست نسخه ای

رو که برام نوشته بودو بهم بده و منو  نگاهمو از چشمای زیباش دور کنه و به خارج از اتاق راهنماییم کنه .

بغض کرده بودم . دوست داشتم باتمام وجودم فریاد بزنم که دوست دارم تنهاییمو باتو پرکنم . در حالی که

نگاهشو به چشمام دوخته بود ازم خواهش کرد که بشینم . مثل اینکه با چشماش سحرم کرده بود . ناخودآگاه

به روی صندلی نشستم . کمی بهم نزدیک شد و درحالی که نگاهشو هنوز به چشمام دوخته بود جلوم زانو زد

و برگه رو دو دستی بهم داد . صورتش سرخ شده بود و داشت از شدت شرم آتیش می گرفت . نگاهمو ازش

گرفتم و به نسخه دادم . روش نوشته بود " دوست دارم تنهاییمو با تو پر کنم "

باورم نمیشد . بغضم ترکید و اشک شوق بود که از گونه هام سرازیر شد . یعنی اونم ...

بهش نگاهی کردم و چشمامو از روی تایید حرفش باز و بسته کردم . بغض اونم ترکید و از دریای آبی چشماش

موج اشک بود که به روی گونه هاش می ریخت . برای دقایقی تو عمق چشمای هم پرواز می کردیم که یکدفعه

در اتاق باز شد . چندتا مرد با لباس های سفید به سمت اون اومدن و دستاشو گرفتن و از رو زمین بلندش

کردن . یکیشون گفت : ای بابا ، ما از دست تو چی کار کنیم . بازم اومدی تو اتاق دکتر نشستی که . پاشو ،

پاشو ببریمت تو اتاقت . اینو گفت و به سمت در بردنش . درحالی که  داشت از اتاق بیرون می رفت نگاهشو

به سمت من روانه کرد و من برای آخرین بار تو دریای آبی چشماش شنا کردم و فهمیدم که برای همیشه

توش غرق شدم .

بعد از چند دقیقه بلند شدم و از اتاق خارج شدم . به تابلوی در نگاهی کردم که روش نوشته بود "روانپزشک"

دمپایی یامو با بی میلی با خودم میکشوندم و تو راهرو تلق تلق راه می رفتم .

به آخر راهرو که رسیدم وارد اتاقم شدم . دوباره همون اتاق شلوغ . مجبور بودم با کلی دیوونه سر و کله بزنم.

تو فکر دریای چشمای اون مرد بودم که پرستار اومد تو اتاق و گفت : قرصاتو اووردم .

خنده ی تلخ

"به نام خدا"


خیابون تاریک تاریک بود . من آهسته آهسته قدم هامو بر میداشتم و با ریتم خاصی به جلو می رفتم .

یه قدم بزرگ ، سه تا قدم کوچیک . دوباره یه قدم بزرگ ، سه تا قدم کوچیک .

از ظهر که میومدم تو خیابونا تا آخر شب کارم همین بود . قدم های شمرده شمرده و با ریتم .

اون شب رفتم تو یکی از خیابونای شلوغ شهر . هرکی یه جوری نگام می کرد .

یه پیر زنی اومد جلوم و بهم گف : خسته نباشی جوون . بزن . امشب شاد بزن تا مردم شاد شن .

یه مقدارم پول بهم داد و گف : میدونم حقت بیشتر از اینه ولی شرمنده ، وسعم بیشتر از این نیست .

منم سرمو که  انداخته بودم پایین ؛ بالا اووردم و گفتم : خیلی ممنون .

اون شب دیگه مثل شبای دیگه نبود . ریتم راه رفتنمو تند تر کردم . دو قدم بلند ، یه قدم کوچیک .

اون شب شاد میزدم . شاد شاد .

هرکی از کنارم رد میشد یه چیزی میگفت و می رفت .

یکی میگف: دمت گرم ، بزن حال کنیم .

یکی میگف: خدا رو شکر تنت سالمه ، برو کار کن ، چرا میای گدایی میکنی .

یکی میگفت: همینه دیگه ، شهر که صاحاب نداشته باشه همینه . تو خیابون مطربیم میکنن .

یکی میگف : بنده خدا ، مردم برای یه لقمه نون چه کارایی که نمی کنن .

اما من مثل همه ی شبای دیگه فقط حواسم به قدم هام بود و اون شب ، دو قدم بلند ؛ یه قدم کوچیک .

آرشه رو چنان رو اون ویالون قدیمی میکشیدم که هرکی می دید به رقص در می اومد .

اون شب خیلی شاد میزدم ، اما تو دلم غوغایی بود .

هرچی فریاد میزدم تا مردم بفهمن فایده نداشت . کسی به چشمام نگا نمی کرد تا خیسی چشمامو ببینه .

هر چی فریاد میزدم ، مردم فقط میخندیدن و رد میشدن .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن :

غروبم مرگ رو دوشم ، طلوعم کن تو میتونی    

تمومم سایه می پوشم ، شروعم کن تو میتونی


شدم خورشید غرق خون ، میون مغرب دریا

منو با چشمای بغضت ، ببر تا مشرق رویا


جلسات محله

به نام خدا



نزدیک غروب که میشه همه ی زن های محله جمع میشن در خونه ی یکی و یه زیر انداز میندازن و یه دو سه

ساعتی رو کنار هم وقت می گذرونن .

راستی ، یادم رفت خودمو معرفی کنم . اسم من مرضیست . تو یکی از محله های جنوب شهر تهران زندگی

میکنیم . اون روز همه جمع شده بودن دم خونه ی ما ...

- مرضی ، پس این چایی چی شد .

- ببخشید . الان میارم مامان . مش زینب شما هم می خورین ( :

مش زینب یه خانم مهربونیه که سر کوچمون یه بقالی داره . همه دوسش دارن . به خاطر همین بعضی وقتا

باهاش شوخی می کنیم . ای بابا ، چقدر حرف زدما . رشته ی کلام از دستم رفت . کجا بودیم . آهان ؛

- مش زینب شما هم می خورین ؟

- نه مرضی جان ، برای من یه قهوه ای ، نصفه کافه ای ؛ چیزی بیار بی زحمت . این چیزا به من نمی سازه .

منم که تو آشپزخونه مرده بودم از خنده گفتم : چشم ؛ حتما . کافه ی کامل براتون نمیارم . حتما نصفش

میکنم ، چون براتون خوب نیست .

بالاخره بعد از کلی فس فس و غرغرای "مصمه" خانم چایی رو اووردم.

مصمه خانم - که اسمش معصومست و بهش میگیم مصمه - ته کوچمون که یه بن بسته میشینن . چشمتون

روز بد نبینه ، خدا نکنه توپی چیزی موقعه بازی کردن بیفته ته کوچه و بدست مصمه خانم که همیشه جلوی

در داره نگهبانی میده برسه . بگذریم .

سید خانم که تازه از سوریه برگشته بود یه بسته شکلات از انجا اوورده بود ، گذاشت وسط تا با چایی بخوریم .

مثل همیشه اون روز منیژه دیر رسید . منیژه اینا تازه اومدن به محله ی ما و تازه هم عروسی کردن . همه

بهش میگن عروس . وقتی که رسید جلسه مثل هر شب با حضور تمامی اعضا برگذار شد .

اون شب عفت خانم  شروع کرد .

- جدیدا چقدر دزد زیاد شده تو محله . بی انصافا به کابل برقم رحم نمی کنن . شانس اووردیم  یخچال

تلویزیونامون تا حالا نسوخته .

راستی یادم رفت عفت خانم و معرفی کنم . عفت خانم مامان عاطفست . عاطفه هم تنها دوست منه

که یه چند سالی از من بزرگتره و خیلی وقتا تو درسا بهم کمک میکنه .

من گفتم : تازه باحییب (بابا حبیب)منم پری شبی یکیشونو دید که سیمارو جمع کرده بود و داشت

در می رفت .

صغری خانم که خونه کناری ما میشینن گفت : خوب معلومه کار کیه . کار این پسره عادل کچله . از معتاد

جماعت هر کاری بگی بر میاد . چند وقت پیشاهم رفته بود ریسه های مچّد (مسجد) و برده بود .

منیژه گفت : مگه اینا دین و ایمون ندارن . به امیر آقا میگم بره به محمود کلانتر بگه تا بیان ببرنش پسره ی

معتاد دزد و .

سید خانم که خودشو نگه داشته بود گفت : عروس خانم ، خانما ، از شما ها بعیده . هنوز که چیزی معلوم

نیس . بیخودی گناه مردمو نشورین . بیایین بحثو عوض کنیم و راجبه یه چیز دیگه صحبت کنیم .

اینو که سید خانم گفت مامانم دوباره رو کرد به من و گفت : مرضی جان استکونا رو جمع کن و برو دوباره

چایی بریز بیار .

با کمک عاطفه لیوانارو جمع کردیم و رفتیم تو آشپزخونه تا چایی بریزیم . نمی دونم تو اون مدت که ما نبودیم

چه بحثی پیش افتاده بود . وقتی با عاطفه اومدیم دیدیم مش زینب زده زیر گریه !

- قاسم آقای خدا بیامرز که بود هیچکی جرئت نمی کرد به مغازه چپ نگا کنه . الان یه چند وقتیه که وقتی

میام میبینم کلی از جنسا رو دز (دزد) برده .

عفت خانم دوباره گفت : کاره همین پسره ی معتاده دیگه . چند شب پیشم اومدن کفش مهمونای مارو

تو روز روشن ورداشتن بردن . انقدر جلوی مهمونام شرمنده شدم .

عاطفه که خنده ی منو دید به مامانش به خنده گفت : مامان عفت ، چند شب پیش ؛ تو روز روش بردن !؟

تازه مگه کیا بودن . عمه صدیق و عروسش بودن دیگه . همون بهتر که بردن .

- ا وا دختر ، این حرفا چیه میزنی . هرکی بود بالاخره مهمون بود و حبیب خدا . آبروی ما هم جلوشون رفت .

انقد بهم متلک انداختن که این خراب شده چیه دارین توش زندگی میکنین . شیره کش خونه که بود ، حالا

دزد بازارم شده .

عاطفه با عصبانیت گفت : ایش ، نه که خودشون تو نیاورون خونه دارن .

منیژه گفت : عاطفه جان ، جدی عمتینا تو نیاورون خونه دارن !؟

من و عاطفه زدیم زیر خنده و منیژه هم با خنده ی ما خندش گرفت و گفت : مگه چیزه خنده داری گفتم .

عفت خانم گفت : نه بابا عروس خانم . اونا هم همین اطراف میشینن .

من که دیدم مش زینب به یاد قاسم آقای خدا بیامرز هنوز داره گریه میکنه بهش گفتم : مش زینب میخوای

مثل یه شیر بیام واستم دمه مغازه تا کسی جرئت نکنه بهش نگا کنه ، چه برسه چپ چپ ؟

با این حرفم مش زینب خندش گرفت و همه با خنده ی مش زینب خندیدن .

دوباره مامانم بهم گفت : مرضی جان ، خودت میدونی دیگه . زحمتشو بکش .

صغری خانم گفت : نه مرضی جان ، نمی خواد دیگه . پشیم بریم که شب شدش . الانه که اکبر آقا بیاد و

دوباره  غر بزنه که این همه ساعت میشینین دمه در صحبت میکنین و شب که میشه شام دوتا تخمه مرغم

بهمون نمی دین .

منیژه گفت : آخی ، طفلی امیر آقای ما غر که نیمزنه هیچی ، تخمه مرغم خودش میره میزنه .

صغری خانم که از قضا صاحاب خونه ی منیژه اینا هم هست یه نگا به منیژه انداخت و گفت : منیژه جان ،

فردا به امیر آقاتون بگین یادش نره کرایه رو بیاره .

اینو که گفت منیژه سرشو انداخت پایین و از همه خداحافظی کرد و رفت . عاطفه هم دنبالش رفت و دره

گوشش نمیدنم چی گفت که باهم کلی خندیدن .

عاطفه دوباره برگشت و به مامانش گفت : مامان عفت ، مام بریم دیگه .

یواشکی به عاطفه گفتم ؛ چی به منیژه گفتی که اینجور خندیدین .

از اونجایی که صغری خانم  داش چپ چپ نگامون میکرد ، عاطفه یواشکی بهم گفت : بعدا بهت میگم .

عاطفه اینا که داشتن می رفتن یه دفعه منیژه رو دیدیم که دره خونشونو باز کرد و دوباره اومد بیرون . بدو

بدو اومد سمت ما و گفت : امیر آقا زنگ زده بود . گفتش محمود کلانتراینا دیشب دزده رو که داشته

کابل محله ی بقلی رو می دزدیده گرفتن . میگفت از بچه های محل نبوده .

سید خانم گفت : دیدین الکی گناه مردمو میشورین . پشیم بریم که امشب دیگه نماز اول وقتمون دیر نشه .

با همه خداحافظی کردیم و همه رفتن .

من موندم تو کوچه تا وسایلو جمع کنم و بیارم . یهو دیدم سگی که نگهبون گاراژ سرکوچه ای تازه اوورده بود

با لنگه کفشیایی که تو دهنش بود رفت سمت خرابه و اونا رو چال کرد و دوباره برگشت .


"پایان"

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1 : این دومین داستانی بود که کامل تمومش کردم . امیدوارم از قبلی بهتر شده باشه .

پ.ن 2 : از شراره آتش بینهایت تشکر میکنم که با یکی از دستنوشته هاش ایده ی این داستانو تو ذهن من انداخت .

پ.ن 3 : ...

انتظار

به نام خدا


زنگ درو که زدم مدت زیادی طول نکشید که در باز شد . درو آروم باز کردم و داخل شدم .

برگشتم رو به کوچه ، یه کم اون طرف تر دوتا گنجشک روی زمین داشتن دنبال هم می کردن .

درو آروم بستم ؛ به طوری که هیچ صدایی از اون در قدیمی در نیومد . وقتی رومو برگردوندم به سمت خونه

نگاهمو یه درخت به سمت خودش کشوند . یه درخت تنها ؛ درست وسط حیاط که برگای بلندی رو به دوش

می کشید .

آروم آروم حرکت کردم به سمت خونه . به غیر از صدای کفشم انگار هیچ صدای دیگه ای نبود . اما چرا ،

صدای اوج گرفتن آب و خم شدن و دوباره سقوط کردن آب به گوش می رسید . آره ، مثل اینکه درست

کنار اون درخت یه حوض بزرگ بود که وسطش یه فوراره مثل دستی برای حوض خودشو بلند می کرد و

دوباره می انداخت پایین تا نگاه منو به سمت خودش بکشون . یه صدای دیگه هم بود که از کوچه میومد .

صدای جیک جیک گنجشکهایی که داشتن دنبال هم می کردن . و من همینجوری به سمت خونه قدم بر

میداشتم و نزدیک تر می شدم . به پله ها که رسیدم ایستادم . هفتا پله ی کوتاه بود که باید طی می کردم 

و بعد از اون یه سه چهار قدمی فاصله بود تا در خونه . پله ی اولو برداشتم ، پله ی دوم ، پله ی سوم تا اینکه

رسیدم به پله ی هفتم و رو به روی در ایستادم . سه قدمی که با در فاصله داشتمو برداشتم . دستمو روی

دستگیره گذاشتم و در و باز کردم و رفتم تو .

برگشتم به سمت حیاط . نگاهمو دوباره اون درخت به سمت خودش کشوند ، اما این بار اون دو تا گنجشکی

که تو کوچه دنبال هم می کردن هم روی شاخه های درخت کنار هم ایستاده بودن و به من نگاه می کردن .

درو آروم بستم و برگشتم .

رو به روم یه راهروی باریکی بود که به پله های چوبی کوتاهی می خورد و به طبقه ی بالا می رفت . قبل از

پله ها هم مثل اینکه یه در بود . یه در چوبی سفید که از قبل باز بود .

قدم هامو شمرده شمرده و آروم آروم برداشتم تا اینکه به در رسیدم . برگشتم سمت در و وارد اتاق شدم .

منظره ی عجیبی بود .

مرد ماهیگیری درست روی سنگی وسط برکه ؛ پشت به من نشسته بود و نگاهش رو به برکه دوخته بود و

انتظار ازش موج می زد . کنارش یه سبد بزرگ بود که انگار ماهی هایی رو که گرفته بود اونجا می ذاشت .

هوا داشت کم کم مه آلود می شد ، اما مرد ماهی گیر همچنان به انتظار نشسته بود .

اما به انتظار چی ؟ ماهی ها ؟ یا شایدم در انتظار کسی نشسته بود ؟ کسی چه می دونه !

اون مرد درست رو یه تخته سنگ وسط برکه نشسته بود ؛ اما هیچ اثری از خیسی روی لباسش نبود . هیچ

قایقی هم اون اطراف دیده نمی شد . انگار از آسمون افتاده بود رو تخته سنگ ، شایدم شنا کرده بود و

مدتها اونجا نشسته بود و خشک شده بود .

نگاهمو به سمت دیگه ای برگردوندم . یه کوه سفید و بزرگ به سمت آسمون زبونه کشیده بود . کوه

فرسوده از سرما سفید سفید بود . کمی که دقت کردم دیدم که درست وسط اون کوه پیر کلبه ی کوچک

زیبایی بود که درش باز بود . دود از دودکش کوچیکش به سمت آسمون می رفت . مثل اینکه صاحب خونه

منتظر یه آشنا بود ، و دره باز بود که ملتمسانه به جاده نگاه می کرد تا کسی از راه برسه و اونو ببنده .

نگاهمو به سمت دیگه ای برگردوندم . باز هم انتظار . باز هم کسی باید از راه می رسید . به طرف دیگه ای

نگاه کردم و باز هم انتظار بود که موج می زد .

سنگینی نگاهی نگاهمو به سمت چشمانی کشوند که به من نگاه می کرد . نگاهی پر از انتظار که با

دیدن من به پایان رسیده بود . به دستام که نگاه کردم دیدم یه دسته گل کوچیک تو دستام و اونا رو

به سمت اون نگاه گرفتم .

کمی اون طرف تر تابلوی کوچکی بود که روش نوشته بود : به گالری نقاشی انتظار خوش آمدید .

"پایان"

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1 : این اولین داستان کوتاهی بود که کامل نوشتم . امیدوارم خوب شده باشه .

پ.ن 2 : منتظر رگبار نقداتون برای این داستان هستم تا داستان بعدی بهتر بشه .

پ.ن 3 : به زمان انتشار این پست نگاه کنید . این کاملا اتفاقی بود که تو زمان صفر به ثبت رسیده . نمیدونم ، این صفر یه پایانه یا یه آغاز