... و تمام مي شوي شبي

"به نام خدا"


روز بيست و نهم


چه روزهايي كه به انتظار آمدنت

نشسته بودم 

...


آمدي

بعد از گذر اين ثانيه هاي سخت .

اما ...

تا نگاهم را برگرداندم

رفته بودي !



دل نوشته :


عيد همگي مبارك


...


سحن باراني :

اینک آن را وداع می گوییم ، وداع کسی که هجرانش بر ما غم انگیز است و روی گردانش ما را به اندوه و

وحشت دچار کرده ... به این خاطر می گوییم :

سلام برتو ای بزرگترین ماه خدا ، و ای عیدعاشقان حق ، سلام برتو ای کریم ترین همنشین در میان اوقات ،

سلام برتو ای یاوری که ما را در مبارزه با شیطان یاری دادی ، سلام برتو که چه بسیار گناهان را از پرونده ی ما

زدودی ، و چه عیب ها بر ما پوشاندی ! سلام بر تو زمانت بر گنهکاران چه طولانی بود ، و در دل مومنان چه

هیبتی داشتی ، سلام برتو ای ماهی که هیچ زمانی باتو پهلو نزند . سلام برتو که وداع باتو از باب خستگی ؛

و فراغت از روزه ات نه به خاطر ملامت است .

سلام برتو که قبل از آمدنت در آرزویت به سر می بردیم ؛ و پیش از رفتنت بر هجرانت محزونیم .

سلام برتو که چه بدی ها که به سبب تو از جانب ما گشته و چه خوبی ها که از برکت تو به سوی ما سرازیر

شده . سلام برتو که دیروز چه سخت بر تو دل بسته بودیم ؛ و فردا چه بسیار شائق تو می شویم !


"صحیفه ی سجادیه"



پايان نوشته :

- از همه ي دوستاني كه اين شبها با حضور گرمشون محبت كردن تا در كنار هم اين لحظات رو به ثبت برسونيم

بي نهايت ممنونم .

- از دوستاني هم كه دلنوشته هاشونو برامون به يادگار گذاشتن واقعا سپاسگزارم . 

- اين نكته رو هم بگم كه از امشب به بعد ؛ راز بارون طبق روال گذشته بروز ميشه .




* لطفا نظرات خود را "اينجـــــــــا" بگذاريد .

دلگيرم از ...

"به نام خدا"


روز بيست و هشتم



دلگيرم از لبخند سردي كه پره سكوته

خسته از اين نقاب يخ كرده و اشكاي مَرد

حالم بده مثل يه ماهي توي بيرون تنگ

جون ميده هي ، بالا و پايين ميره ،

ميميره ...

مُرد


حالم شده مثل يه نقطه ي سيا تو كاغذ

تنها و آروم ميشينه زل ميزنه به بيرون

نشسته با يه انتظار ؛ يه روز شايد بغ كنه

كاشكي كه پاك شه همه چي 

با قطره هاي 

بارون


شايد دلم كپك زده ، مونده شده ، خرابه

تو يخچال سرد تنم ، پر از دله كبابه

بايد برم از اين تنه خسته و درمونده تا -

شايد كه بال درارمو...!!!

اينا همش

تو خوابه


خسته شدم از آينه ، از اين علي بودنا

يه تصويره چروك شده ، شكسته و خم شده ...

بايد برم يه جسم تازه و دلي نو بشم

جوونيا ، تازگيا ...

اينا ازم

كم شده



براي دانلود دكلمه ي شعر بالا "اينجــــــــــــا" كليك كنيد .




دل نوشته :

باران كه مي بارد

مي بارد

مي بارد

مي بارد

مي باري ... !





سحن باراني :

 خلاصه تر بكن اي مرگ داستانم را

كه خسته تر نكنم گوش دوستانم را

"محمد علي بهمني"






* لطفا نظرات خود را "اينجـــــــــــــا" بگذاريد .

ثانيه اي تا پاييز

"به نام خدا"


روز بيست و هفتم


پاييز كه نزديك مي شود

گويي بهار مي آيد .


باد

هرس مي كند

سياهي ها را ،

آسمان مي شورد

زنگار ها را .

و دوباره

از نو

جوانه ميزني .



دل نوشته :

ثانيه شمارمو خاموش ميكنم تو اين شبها .

نميخوام اين لحظه هاي قشنگ به ثانيه شماري بگذره .

مي خوام خوب نفسشون كنم .



سخن باراني :

دوستم داري ؛ مي دانم باز -

دوست دارم كه بپرسم گاهي

دوست دارم كه بدانم امروز -

مثل ديروز مرا مي خواهي

"محمد علي بهمني"




* لطفا نظرات خود را "اينجــــــــــا" بگذاريد .

احساس سرد

"به نام خدا"


روز بيست و ششم


احساس سردي

تمام وجودم را به آغوش كشيده .

صداي خس خس سينه ام

آزارم مي دهد .

نفس هايم كند شده ،

قلبم به سرعت بالا و پايين مي پرد .


همه ي جراتم را كه جمع كنم ؛

از پنجره ي كنار تختم

پرواز مي كنم .



دل نوشته :

دلم نوشتنش نمياد .

گرفته ،

مثل آسمون ديشب شهرمون .



سخن باراني :

 نه ، نمي توان ، نمي توانم .

طاقت آن جمله اي را

كه آغاز مي كنم به سر برم ، ندارم .

اُه ! چه سنگين اند و طولاني اين جمله ها !

هر كدام را آغاز مي كنم ،

گويي فرسنگ ها ... نه ، درست دو هزار و اند صد فرسنگ

راه سنگلاخ سر بالا را

سينه خيز بايد طي كنم تا تمام شود .

و كوله بار سنگين آن معني را

كه همچنان بر دوش دارم ،

در انتهاي آن بر زمين نهم .

"دكتر علي شريعتي"



پ.ن 1 : روي جعبه ي دلم

نوشتم :

شكسته ، ديگر شكستني نيست .


پ.ن 2 : قهر بسه . وقتي اومدي خونه بغلم كن ... لطفن ...


پ.ن 3 : همچون پرنده اي كه در قفس بي تابي مي كند ، قلبم درون قفس استخواني سينه ام پر پر مي زند .




امشب

"به نام خدا"


روز بيست و پنجم


بيست و پنجمت

در من حل نمي شود !

گويي هنوز هم

به انتظار آمدنت نشسته ام .



دل نوشته :

اين شبها بوي پاييزو با همه ي وجودم دارم حس مي كنم .

پاييز نزديكه !



سخن باراني :

خسته ام خسته از دويدن ها ، باز در جاي قبلي ام بودن

خسته از اين همه توهم مهر ، خسته از عشق هاي قلابي


باز امشب دويده در تن من ، شوق پرواز و پر گشودن ها

بگذر از وزن و قافيه اينجا ، مرد راهي توهم بيا برويم

"پريـــــــــزاد"




* لطفا نظرات خود را "اينجـــــــــا" بگذاريد .

گذر لحظه ها

"به نام خدا"

روز بيست و چهارم


زمان چه زود مي گذرد

وقتي كه با لحظه هايت

گرم مي گيري و

ديگر تحمل جدايي را نداري .


گذر زمان مي شود

قاتل خاطراتي كه

نفس به نفس با آن

پرواز كردي .



دل نوشته :

امشب اينجا بارون اومد ...



خدايا ، شكرت



سخن باراني :

نگاه كن

كه غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايه ي سياه سركشم

اسير دست آفتاب مي شود

نگاه كن ؛

تمام هستيم خراب مي شود .

"فروغ فرخزاد"




* لطفا نظرات خود را "اينجـــــــــا" بگذاريد .

ذره ذره آب مي شود !

"به نام خدا"


روز بيست و سوم


ماه را كه ديدم

چشمانم را خيس كرد ،

وقتي كه ذره ذره آب مي شود و

از دست من

كاري بر نمي آيد .


ماه بزرگ من ...

چه زود كوچك مي شود !



دل نوشته :

ديشب چقدر زمين باراني بود .

چقدر خوب بود .

چقدر آرام بود .

چقدر طوفاني ... نوراني ...

يك سال ديگر بايد صبر كنيم . بايد زنده بمانيم . بايد ... ، تا چنين شبهايي در ما تكرار شود .

چقدر درد آور ، چقدر خوب !!!



 سحن باراني :

وَانْقُلْنی اِلی دَرَجَةِ الَّتوْبَةِ

مرا به درجه توبه و بازگشت

اِلَیکَ وَاَعِنّی بِالْبُکآءِ عَلی نَفْسی فَقَدْ اَفْنَیتُ بِالتَّسْویفِ وَالاْمالِ

به‌سویت برسان و یاری‌ام ده به گریه کردن بر خویشتن، زیرا که من عمرم را به امروز و فردا کردن و آرزوها

عُمْری وَقَدْ نَزَلْتُ مَنْزِلَةَ الاْیسینَ مِنْ خَیری فَمَنْ یکوُنُ اَسْوَءَ حالاً

گذراندم و درآمده‌ام در جایگاه ناامیدان از خیر خودم، پس کیست که بدحال‌تر از من باشد

مِنّی اِنْ اَنَا نُقِلْتُ عَلی مِثْلِ حالی اِلی قَبْری لَمْ اُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتی وَلَمْ

اگر من بر این حال به‌سوی قبرم منتقل گردم زیرا که آماده اش نکرده‌ام برای خوابیدنم

اَفْرُشْهُ بِالْعَمَلِ الصّالِحِ لِضَجْعَتی وَمالی لا اَبْکی وَلا اَدْری اِلی ما

و فرش نکرده‌ام آنرا به عمل صالح برای آرمیدنم و چرا گریه نکنم در صورتی که نمی‌دانم به چه سرنوشتی

یکوُنُ مَصیری وَاَری نَفْسی تُخادِعُنی وَاَیامی تُخاتِلُنی وَقَدْ

دچار گردم؟ من نفس خود را چنان بینم که با من نیرنگ زند و روزگارم را که مرا بفریبد

خَفَقَتْ عِنْدَ رَاْسی اَجْنِحَه الْمَوْتِ فَمالی لا اَبْکی اَبْکی لِخُروُجِ

در حالی که مرگ بال‌های خود را بر سرم گسترده پس چرا گریه نکنم؟ گریه کنم برای جان دادنم

نَفْسی اَبْکی لِظُلْمَةِ قَبْری اَبْکی لِضیقِ لَحَدی اَبْکی لِسُؤالِ مُنْکَر

گریه کنم برای تاریکی قبرم، گریه کنم برای تنگی لحدم، گریه کنم برای سوال نکیر

وَنَکیر اِیای اَبْکی لِخُروُجی مِنْ قَبْری عُرْیاناً ذَلیلاً حامِلاً ثِقْلی

و منکر از من، گریه کنم برای بیرون آمدنم از قبر برهنه و خوار که بار سنگینم را

عَلی ظَهْری اَنْظُرُ مَرَّةً عَنْ یمینی وَاُخْری عَنْ شِمالی اِذِ الْخَلائِقُ

به پشتم بار کرده. یکبار از طرف راستم بنگرم و بار دیگر از طرف چپ و هریک از خلایق را

فی شَاْن غَیرِ شَاْنی لِکُلِّ امْرِئ مِنْهُمْ یوْمَئِذ شَاْنٌ یغْنیهِ وُجوُهٌ

در کاری غیر از کار خود ببینم. برای هر یک از آنها در آن روز کاری است که به خود مشغولش دارد چهره‌هایی

یوْمَئِذ مُسْفِرَةٌ ضاحِکَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ وَوُجوُهٌ یوْمَئِذ عَلَیها غَبَرَةٌ

در آن روز گشاده و خندان و شادمانند و چهره‌هایی در آن روز غبارآلود است و سیاهی و خواری آنها را

تَرْهَقُها قَتَرَةٌ وَذِلَّه سَیدی عَلَیکَ مُعَوَّلی وَمُعْتَمَدی وَرَجائی

فراگرفته ای آقای من بر تو است تکیه و اعتماد و امید

وَتَوَکُّلی وَبِرَحْمَتِکَ تَعَلُّقی

و توکلم و به رحمت تو آویخته‌ام

"دعاي ابوحمزه ثمالي"




* لطفا نظرات خود را "اينجـــــــا" بگذاريد .

نگاه من به تو ديگران به خود مشغول

"به نام خدا"


روز بيست و دوم


مگر مي شود كه

فرياد الغوثم را بشنود

و برايم

خدايي نكند !!!!!

او كه الرحمن الرحيم است .



دل نوشته :

الغوث ؛ الغوث

يا رب ...



سخن باراني:

مردی نزد رسول خدا آمد و سؤال کرد:

"چه کنم که خداوند دعایم را مستجاب کند؟"

پیامبر فرمودند:

"اگر می‌خواهید دعاهایيتان مستجاب شود با زبانی دعا کنید که با آن زبان گناه نکرده باشید."

عرض کرد:

"یا رسول الّله، ما چگونه می‌توانیم با زبانی دعا کنیم که آلوده به گناهی نباشد در حالی که همه ما از 

گناه‌کارانیم؟"

پیامبر فرمودند:

"زبان تو برای تو گناه کرده است نه برای برادر تو. پس زبان تو نسبت به برادرت بی‌گناه است و زبان او نسبت به 

تو. برای یک‌دیگر دعا کنید تا مستجاب شود."




* لطفا نظرات خود را "اينجـــــــــا" بگذاريد .

...

"به نام خدا"


روز بيست و يكم



اَللهُمّ الْعَن قتَلهَ اَمیرالمؤمنین


............................................                              ............................................

............................................                              ............................................

............................................                              ............................................

............................................                              ............................................

............................................                              ............................................

............................................                              ............................................

............................................                              ............................................


دل نوشته :

ديگر قلمم توان نوشتن

كاغذهايم توان حمل كردن

زبانم توان گفتن

چشمانم توان ديدن

پاهايم توان ايستادن

كمرم توان راست ماندن

را ندارد .

آري ؛

تا همينجا بس است .

ديگر اجازه ي ورود ندارم .



سخن باراني :

اي تاريخ !

مردی که هزار و سیصد سال پیش ، نیمه شبها پنهانی از شهر بیرون می آمد و در نخلستان های حومه تنها 

می گریست و چون فریاد بر سینه اش می کوفت و در حلقومش گره می خورد و راه نفس را بر او می گرفت از 

بیم گوشهای پست سر در حلقوم چاه می کرد و عقده ها را آزادانه می گشود و دردها را درچاه می ریخت و 

آسوده می شد ، سبک می شد و همچون مرغی که از آشیانش و از میان جوجگانش برگردد با چینه دان 

خالی باز برای دانه چیدن ، دانه ی درد چیدن ، به شهر ملعون خلیفه بر می گشت ، هنوز هم تنهاست .


ماه ،این تماشاچی بی درد و بی روح که بر پشت بام آسمان نخلستانهای مدینه مرد را با چشمان سرد و نگاه 

بی تفاوتش می نگریست ، آسمان ، این سنگ سنگین آسیایی که بر سر انسانها می گردد و خرد می کند و 

هر دانه ای را که بزرگتر و سخت تر است زودتر و وحشیانه تر می شکند و له می کند همچنان می نگرد ، 

همچنان می گردد و همچنان علی را در نخلستانهای تاریخ ، در میان کوچه باغهای هر سال و در باغهای هر 

شهر تنها می بیند .


اکنون دیگر کسی به علی دشنام نمی دهد ، نامش را همراه نام خدا و محمد و بر مناره ی معبد اعلام می 

کنند و علی که همواره صدای اذان خلیفه را بر این مناره می شنیده است اکنون می بیند و هر صبح و ظهر و 

هر غروب و شامگاهی نام خویش را از لبان مناره ی معبد خدا می شنود .


و تاریخ با شگفتی چشم بر این مناره دوخته است ،باور نمی کند ، چگونه مناره ی مسجدی که در چنگ خلیفه 

است شب و روز ، در قلب شهر ، بر سر خلق و در زیر گنبد نیلگون آسمان فریاد میز ند و از جگر فریاد می زند : 

من گواهی می دهم که علی مولای من است ، پیشوای من ، حجت خدا و امیر بر حق اهل ایمان است ! آیا 

علی پیروز شده است !


تاریخ ! چرا لبهایت را به افسوس می گزی ؟ چرا بر چهره ات ناگهان سایه ی سنگین اندوهی تیره نشست ؟ 

مگر صدای مسجد را نمی شنوی ؟هر صبح و هر روز و هر مغرب و شام نمی بینی که لبهای مناره ی مسجد با 

نام علی باز می شود . موذن را نمی بینی که به نام علی که می رسد چگونه از دل فریاد می کشد چنان که 

مناره ی مسجد ، در و دیوار مسجد به لرزه می افتد ؟ نمی شنوی که نام علی از عمق محراب مسجد بر می 

خیزد و در حلقوم مناره می پیچد و در فضا پحش می شود ؟


اما تو مرددی تاریخ !

بگو ! تو بگو که بهتر از هرکسی بر این سرگذشت دردناک آگاهی .

"دكتر علي شريعتي"



پ.ن : اين شعريست كه هرچه كردم بنويسم جوهر قلمم نچكيد .


آينه ي خدا

"به نام خدا"


روز بيستم


علي بودن

علي شدن

علي ماندن ؛ سخت است ، علي !


كاش ميتوانستيم

آينه اي تمام قد

از علي باشيم

كه آينه اي از خداست



دل نوشته :

چي بگم ؟

چي ميتونم بگم ؟

امشب شب نوشتن نيست . امشب شبه ديدنه ، شب صدا كردنه ، شب گوش كردنه ...

امشب شب نوشتن نيست !!!



سخن باراني :

 لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّن أَلْفِ شَهْرٍ

"سوره قدر"




* لطفا نظرات خود را "اينجـــــــــــــا" بگذاريد .

من ميدوم و تو به دنيال من

"به نام خدا"


روز نوزدهم


بودن يا نبودن ...

مسئله اين نيست !

وقتي كه تو مدام در مني و

نبودن معنايي ندارد

و من مدام به دنبال تو و

بودن معنايي ندارد


تو در انتظار آمدن مني و

من به انتظار ياري تو .

و قدم هايم كه به عقب مي روند

و دستهاي ياري دهنده ات كه به دنبالم مي دوند ...




براي دانلود دكلمه ي شعر حالم بد است "اينجـــــــــــــا" كليك كنيد .



دل نوشته :

نگاه كن كه چه زيبا مي بارد

چه زيبا مي نوازد

چه زيبا ...

اين شبها را مي گويم !



سخن باراني :

يا رَبِّ ... بِكَ عَرَفْتُكَ

اي پروردگار من ... من تو را به وسيله ي خودت شناختم

"دعاي ابوحمزه ثمالي"




* لطفا نظرات خود را "اينجــــــــــا" بگذاريد .

در انتظار باران ...

"به نام خدا"


روز هجدهم


وقتي كه قدر ها

يك به يك

مي آيند و مي روند ،

و تاثير يك هفته ايشان در من

سال به سال كمتر مي شود .


قرار نيست

سرنوشت اين قدرها در من

مدام تكرار شود .


شبي هم فرا مي رسد

كه ؛

شب معراج من است

...



دل نوشته :

اين شبها بوي علي را مي دهند .

شب زنده داري ها نواي باران چشم هاي او را مي دهند .

ليلة القدر و رمضان ، تفسير كامليست از علي ...



سخن باراني :

هر جا غصه دار شدی استغفار کن. استغفار امان انسان است. به این کاری نداشته باش که چرا محزون شده 

ای ، اذیتت کرده اند ؟ گناهی کرده ای؟ بعضی وجود خودشان را گناه می دانند. شما می گویی چرا من 

درست کار نمی کنم ، او خودش را گناه می داند. محزون که شدی استغفار کن. چه غم خود را داشته باشی 

و چه غم مؤمنین را ، استغفار غم ها را از بین می برد. همان طور که وقتی خطا می کنی همه صدمه می 

خورند ، مثلاً وقتی چند نفر کفران نعمت می کنند به همه ضرر می رسد ؛ استغفار هم که می کنی به همه 

ماسوای خودت نفع می رسانی.

"حاج  اسماعيل دولابي"


پ.ن1 : ... پس غصه دار كه شديم ؛ استغفار كنيم !

پ.ن2 : اين شبها يكديگر را فراموش نكنيم ... !

التماس دعا




* لطفا نظرات خود را "اينجـــــــــــا" بگذاريد .

بغض - باران - پرواز

"به نام خدا"


روز هفدهم


بغض كه مي كنم

تمام درد هاي عالم بر سرم

آوار مي شوند ،

و به گوشه اي تكيه مي دهم

كه بر روي اين زمين سخت

ويران نشوم .


در من زلزله اي رخ مي دهد ،

ويراني به بار مي آيد

و مي شكنم ،

اما زمين نمي ريزم ...


باران كه از گونه هايم مي بارد ،

خالي كه مي شوم ،

مثل پري كه خود را به دست باد مي سپارد

پرواز مي كنم .

سبك مي شوم .


ديگر احتياجي به ديوار ندارم .

ديگر سنگين نيستم .


...



دل نوشته :

شب هاي باراني در راه است .

ثانيه ها چه زود مي گذرند .

نكند خواب بمانيم ... !



سخن باراني :

آه ، بگذار زين دريچه ي باز

خفته در پرنيان روياها

با پر روشني سفر گيرم

بگذرم از حصار دنيا ها

"فروغ فرخزاد"




* لطفا نظرات خود را "اينجـــــــــا" بگذاريد .

مرگ ...   .

"به نام خدا"


روز شانزدهم


مرگ

يك حقيقت ملسي كه

تلخي حضورش

همواره در شيرين ترين لحظات

زير زباني از گذر زمان

حس مي شود 

و اين نويد را كه

همه چيز روزي تمام مي شود

فرياد مي زند .


مرگ

يك واقعيت شيرين

كه به بودن ،

خواستن

و نفس كشيدن هاي پي در پي احساس

معنا مي بخشد


مرگ

يك درامي تلخ

كه ترس پاك شدن را

هر روز به خاطرات نوشته شده

با مداد سياه خلقت

تزريق مي كند

تا روزي از هول آمدنش

سنكوب كند .



براي دانلود دكلمه ي مرگ كه چكيده اي از چند پست هست "اينجـــــــــــا" كليك كنيد .



دل نوشته :

هرموقع به اينكه يه روز قراره بميرم فكر ميكنم مورمورم ميشه . ملسي بهترين مزه ايه كه ميتونم براش انتخاب

كنم . ترس از اينكه پا تو يه دنياي جديد ميذارم و ديگه هيچ وقت اين كوچه هاي پر خاطره رو نميبينم .

شايدم خوشحالم برا اينكه ميرم تو يه دنياي بزرگتر و چيزاي جديد ميبينم .

و از همه مهمتر اعتقاديه كه به معاد دارم . 



سخن باراني :

هيچ پيشامدي نزديكتر از مرگ نيست

"حضرت علي (ع)"




نيمه ... !

"به نام خدا"


روز پانزدهم


قطره ي بودنش

مدام با دلم بازي مي كند .

بوي حضورش

مرا مست مي كند .

گرماي وجودش

به لرزه مي اندازد ؛ همه ي هستيم را

و صداي آرامش

مرا به دنيايي ديگر روانه مي كند .


ببين

چه زيبا عشق بازي مي كنند با معشوق خود

دانه هاي باران ...



براي دانلود دكلمه ي شعر "غم باران" كه چند پست پيش ثبت شده ؛ "اينجـــــــــــــــا" كليك كنيد .

براي دانلود فايل كم حجم با كيفيت پايين تر "اينجـــــــــــــا" كليك كنيد .



دل نوشته :

راستي ، راز بارون شما چيه ؟؟؟؟؟؟



سخن باراني :

دلم مي خواد جلوت وايسم ... تو چشمات ذل بزنم ... بگم دمت گرم ! بعد ببينم چه جوابي بهم ميدي خدا .

قبول كن كه سوال سختاي امتحانو دادي به من

بازم بگو تبعيض قائل نميشي

ولي دمت گرم

همين كه هستي خوبه

...


هديه اي از : "يكي كه خيلي برام عزيزه ، و دوست نداشت اسمشو بذارم"



پ.ن : ماه به نيمه رسيد ...

!




* لطفا نظرات خود را "اينجــــــــــا" بگذاريد .

خجالت

"به نام خدا"


روز چهاردهم


ديوارها

لحظه لحظه تنگ تر مي شوند

در اين قفس استخواني ،

وقتي كه

شرم

تمام دنيايم را

به لرزه در مي آورد ؛

و هيچ زميني كه تو آنجا نباشي

براي فرو رفتن

دهان باز نمي كند

تا آب شوم .



دل نوشته :

رمضون حال و هوامو عوض ميكنه .

بهم حالي مي كنه كه بايد برم جلو ،‌ حتي اگه روي نگاه كردن بهشو نداشته باشم .

بهم ثابت مي كنه كه بخشندس ؛ كه حرفامو گوش ميده ؛ كه هنوز از يادش نرفتم .

مي فهمم كه خدا بودن خيلي بزرگتر از چيزيه كه تو ذهن منه !



سخن باراني :

برای رسیدن اراده میکنم

برای رفتن گام بر می دارم

و برای فتح ِ کوه ِ نشیب ها امید دارم!

خدایا...هر لحظه که سپری می شود برای بدرقه اش آب شرم میریزم...و حرکت تکراری دستم برای

 خداحافظی ، پشت هرآنچه که گذشت...

و می سپرمش نزد خدایی که مُهر ِ تاریخ ِ گذشته را بر آن می کوبد..در انقضای زمان!

و من برای تولدی دوباره گامهایم را بارور میکنم...

خداوندا...تا تو ، تا رسیدن به تو راهی نیست...اما رسیدن به تو پر از دشواری های ساده!

قلب تو در رگ گردن من می تپد و من هر لحظه با تپش های تو تکرار می شوم

خیال مبهمی دارم...تو در من و من دور از تو...حس درماندگی...

خیالم را تخت می کنم برای تو را خواب دیدن...

و چشم بر می بندم بر تمامی سکوتی که در آن حرف جاریست...

و می رسم به صدایی که در سکوت ِ تو جاریست...

من برای بودن و ماندن و رفتن و رسیدن..اصلا برای تمام فعل هایم تو را پناهگاه بی کسی هایم می خواهم

و شانه هایت...که تنها میزبان همیشگی اشکهایم است

تا تو...راهی ست بس ساده و سخت...

ساده، وقتی که نیستم و تو هستی...سخت ،وقتی که هستم و تو نیستی...

تا تو تا رسیدن به تو گام بر میدارم ، در برهوت ِ تاریکی

فانوست را به من بده...!

هديه اي از : "آسمان / اينجا هوا باراني است"




* لطفا نظرات خود را "اينجــــــــــــا" بگذاريد .

م ر گ يا مرگ ؟!!!

"به نام خدا"


روز سيزدهم


م ر گ يا مرگ ؟!!

كدام رخ مي دهد ؟



نفسم بالا نمي آيد .

احساس خفگي مدام در من

رسوخ مي كند 

و اعلام موجوديتم

كم كم تبخير مي شود .


مرگ

اين روياي شيرين خستگي ها

و كابوس تلخ شادي ها

نفس به نفس

به من نزديكتر مي شود

و من ... ؟!!!


گاهي فرار ميكنم ،

گاهي آغوشم را باز مي كنم

و گاهي هم

بي تفاوت

از كنارش عبور مي كنم !


تكليفم

با خودم نه روشن است نه تاريك ...



دل نوشته :

داشتم به اين فكر مي كردم كه چقد خوب ميشد روي قبرم به جاي اينكه سنگ بذارم ، يه آيينه ي بزرگ بذارم .

البته بذارم نه ، بذارن !!!!

اون وخ قبرم ميشد تصويري از آسمون . روح و جسمم هردوشون بين ابرا بودن و هيچ وقت از هم جدا نميشدن .

چقد خوب ميشه اگه بشه . يعني ميشه ؟

اصلن فرقي هم مي كنه ؛‌ يا نه ؟



سخن باراني :

آمده ام ، یار ، پناهم بده! 

دستان ِ خالی و جامه ی می آلودم را ننگر

آمدنم را نگر . . . 

سرخی ِ چشمان ِ شفق یافته ام را نگر . . .

می خواهم دستانم را حلقه زنم بر ضریح محبّتتــــ

بوسه بر نگاه الرّحمانتــــــ زنم

هوای بی کسی ام را 

آکنده از عطر حضورتـــــ کنم

برایت أشکو الیک غربتی سر دهم

برایم از انتهای التهاب لحظات سرگردان گویی

و آیه های بارانی اتــــــ را بباری بر گونه های پر عطشم 

آنقدر اسماء الحسنی یت را به تمنّای أجرنا ضجّه زنم

تا به حرمتــــــــــ نام حبیب الباکین

لحظه ای ، آنی ، مرا صدا زنی :

بنده ی من . . . !*

چه زیبا سخنی گفت خواجه عبدالله :

" خدایا ! اگر یکــــــــــ بار بگویی بنده ی من ،

از عرش بگذرد خنده ی من "*

به راستی تنها به آن هنگام

خنده ی مستانه ام اوج گیرد ، به بلندای سجـــــــــود !

اگر چه ، نشانم دادی و خـــــــــــوب دانستم

قصّة الحـــــــــزن لاانفصام لها . . .


هديه اي از : "باران / تپش سايه ي باران"




* لطفا نظرات خود را "اينجــــــــــا" بگذاريد

دلم گرفته ...

"به نام خدا"


روز دوازدهم



دلم گرفته از اين حال و روز تكراري

از اين تبسم زوري ، به شكل اجباري


دلم گرفته از اين خشكيه دل مرداد

كه تشنگي به دلم مي كند خدا بي داد


دلم گرفته از اين درد و غصه ... ماتم ها

من و تو ما شده ايم !!! و تمام ما تنها


دلم گرفته از اين آسمان بي باران

و قطره هاي دل غصه هاي بي پايان


دلم شكسته از اين شاخه گل كه پژمرده

كسي به زير لگد هاي من من ت ، مرده


دلم گرفته از اين قامتي كه تا خورده

كسي كه رفته دلم را براي خود برده


دلم گرفته از اين آينه ؛ شكسته شده

و قلب من كه براي هميشه بسته شده


دلم گرفته از اين بوسه هاي بي تكرار

كه قطره قطره چكيد و براي من افطار


دلم شكسته از اين روزگار پر تقدير

از اين رديف و عروضي كه مي كنم تقرير





دل نوشته :

دل گرفته كه نوشتن ندارد  .

باريدن دارد ...


ببار ...

تا ميتواني ببار !



سخن باراني :

چشمامو رو هم مي ذارم و واسه يه لحظه اطرافمو نگاه مي كنم .تك تك كسايي كه جلوي چشام از دست 

دادم . همه رفتن و الان تنها كسي كه برام مونده تويي . اين روزها احساس نزديكي بيشتري بهت مي كنم .

كاش همه ي عمر مهمونت بودم . كاش تو همه ي مهمونيا مثل تو ازم پذيرايي مي كردن . يه جوري كه نه من

احساس غريبي و تنهايي بكنم و نه صاحب اون مهموني فقط بخاطر انجام وظيفه ازم پذيرايي كنه .

كاش همه خدا بودن و واسم خدايي مي كردن .


هديه اي از : "فاطمه / سردخونه"



* لطفا نظرات خود را "اينجـــــــــــــا" بگذاريد .

بدون شرح

"به نام خدا"


روز يازدهم



گريه ام مثل خودم در دل تو تكراريست

هوس بودن تو در دل من اجباريست


اشك من بعد دو روزي كه تو رفتي خشكيد

بعد از آن خون دلم از دو نگاهم جاريست


قلب يخ كرده ي تو ، آتش و هرم لب من

سوخت اين قلب لبم ، مثل لبت سيگاريست


نسخه ي خوابْ حرام است ؛ دلم پيچيده

شب من تا به سحر مملو ِ از بيداريست


روزه ام روي تو را ، مغرب دوري نشده ؟

وقت آن نيست بگويي كه دم افطاريست ؟!!!




دل نوشته :

دست و دلم به قلم نمي رود

دلم گرفته !

هوس كردم زير باران در كوچه باغ دلتنگي هايم قدم بزنم .

باران موهايم را شانه كند ،

نوازشم كند ،

بر لبهايم بوسه زند ،

برايم از آن نت هاي دلنوازش بزند .


دلم گرفته ...



سخن باراني :

چشمانم شوق رسيدن به تو را دارند . نگاه هاي اسيرم همچون پرنده اي از قفس گريخته ، آزاد و رها بسوي تو

مي آيد . درد وجودم كه تنها براي فراق توست ، تمام آسمان را فرا گرفته ... انتظار... من به انتظار تو زنده ام ...

نفسهايم بر دلم سنگيني مي كنند . روحم تسخير شده ي زمين است و زنداني خاكم . رهايم كن ؛ خدايا ...

تو مرا بخوان ... همين كافيست براي آمدن در آغوشت ...


هديه اي از : "مينا / پرچين راز"




لحظه هاي ناب

"به نام خدا"


روز دهم


لحظه ي طلوع غروب را ميبيني

كه چه زيبا

خورشيد جاي خودش را به ماه مي دهد . 


ربنا ،

گذر ثانيه هايي كه

عبورشان يك امر زيبايي را بدوش مي كشند ،

نواي دلنشين اذان .


بسم الله ...

وقت افطار است


التماس دعا


...



دل نوشته :

حتمن تو زندگيتون لحظه هايي هست كه تو هيچ واژه اي جا نميشه و نميتونين بزرگي اون لحظه ها رو شرح 

بدين .

گفتم لحظه . قشنگترين لحظه هاي زندگيتون يادتونه ؟ آخه مگه ميشه آدم قشنگترين لحظه هاي زندگيش ،

 قشنگترين تصويراي زنديگيش از ذهنش بره .



"قشنگ يادمه . انگار همين ديروز بود .شب شهادت امام رضا(ع) . من بودم وصحن انقلاب و دسته ي عزاداري و

پنجره ي اميد ! اره ، پنجره ي اميد . آخه من اسم پنجره فولادو گذاشتم پنجره ي اميد . آخه هركي دلشو به

اون پنجره دخيل مي بنده با هزارتا اميد و آرزو اومده . كم پيش مياد اميدش نا اميد بشه ...

داشتم مي گفتم .

من بودم و صحن انقلاب و دسته ي عزاداري و پنجره ي اميد . صورتم خيس خيس شده بود . اصلن متوجه 

حضورش نشدم . وقتي فهميدم كه صداشو شنيدم . وقتي احساسش كردم كه داشت لمسم مي كرد .

وقتي نفسش كردم كه داشت رو لبام بوسه ميزد .

كم كم حضورش شدت گرفت . با همون لحن صدا ، با همون سمفوني آرامش . تنها فرقش اين بود كه اونجا

صحن انقلاب بود . اونجا مشهد بود . اون شب ؛ شب غروب حضرت خورشيد بود . و من بودم و صحن و انقلاب و

دسته ي عزاداري و پنجره ي اميد ، و بارون كه وقتي به پنجره ميخورد ... "



ميبينين ؟ نميشه شرح داد . لحظه هاي قشنگو نميشه شرح داد . بايد لمسشون كرد .


اين شبها هر نفسش يه لحظه ي قشنگه . موقع افطار كه مي رسه ، ربنا كه خونده ميشه ... . هركسي براي

خودش يه حس خاص خودشو داره . سخت ميشه توضيحش داد .

وقت سحر و دعاي سحر ماه عسل و صداي اذان و ...


از اينجا به بعد ديگر قلم توان نوشتن،كلمات توان حمل كردن ، زبان توان بيان كردن ، كاغذ توان به دوش كشيدن

را ندارد . من هم اجازه ي نوشتن ندارم . 

تنها كلماتي كه قادر به توصيف اين لحظه ها هستند كلماتي از جنس سكوتند .

سكوت ...



سخن باراني :

افطار كه كرديد ،

بدنتان كه آرام گرفت ،

به دعايي ؛ به ثنايي ؛ خدا را ياد كنيد .

با خودتان خلوت كنيد .

به قرآن نگاه كنيد .

با اينكه اصلا ساكت بنشينيد .

اين خيلي قيمتي است .

آدم افطار حقيقي را با خدا مي كند .

افطار حقيقي كه خوردن نيست ،

 أُبْعَثُ حَیًّا ، آن افطار است .

نماز پيامبر (ص) است ، روزه علي (ع) است و افطار خداست . از افطار بالاتر هم چيزي نيست .

علي (ع) روزه است ؛ يعني هر كه علي (ع) را قبول كند در دنيا كم حرف مي زند ، آلوده نمي شود . ذكر دنيا را

كم مي كند ادعايش از بين مي رود . هر كه پيغمبر را نگاه كند نماز خوانده است . ذكر خدا مي گويد ، 

دعا مي كند ، صلوات مي فرستد .

همين طور مي آيد جلو تا خدا را ملاقات مي كند و مي گويد اشهد ، خدا را ديدم .

اشهد ان لا اله الا الله مي گويد و بالا مي رود .

"حاج اسماعيل دولابي"



* لطفا نظرات خود را "اينجــــــــــــا" بگذاريد .

شرم

"به نام خدا"


روز نهم


تا پيش از طلوع رمضان

خواسته ها و گلايه هايم

همچون آتشفشان

از درونم فوران مي كردند 


رمضان كه آمد

گويي همه ي خواسته هايم

همه ي گلايه هايم

تهنشين شده اند .


چه ميتوانم بگويم .

چه دارم بگويم ،

وقتي روبرويم ايستاه اي .

جز اينكه ... 

سرم را به زير اندازم و

سكوت كنم

...



دل نوشته :

چه شبهاي روشني است اين شبها .

چه دلربايي مي كند ماه از آسمان .

چه شبهاي روزي !

چه زيبا . چه روشن . چه درخشان !

گويي زمين ستاره باران شده ...

 


سخن باراني :

كسي كه گمان نيكي به تو برد ، گمانش را تصديق كن .

"حضرت علي ع"



پ.ن : هرچه بيشتر خودم را در خودم جستجو مي كنم ، بيشتر گم مي شوم .

مي خورم به يك ديوار . به هيچ ... به عدم ...

هنوز خودم نابودي خودم را باور نكردم !




* لطفا نظرات خود را "اينجـــــــــــــا" بگذاريد .

دلتنگي

"به نام خدا"


روز هشتم


خاطرات دور

يك به يك برايم طنابي مي شوند

به دور گردنم ،

و حكم اعدام را

بدون هيچ ترحمي

در من صادر مي كنند .


در من ... عدالتي ... جريان ... ندارد .


تنهايي

به شكل نامنظمي 

مدام در من رسوخ مي كند

و من هرچه دست و پا مي زنم

بيشتر فرو مي روم .



دل نوشته :

روزها يك به يك غروب مي كنند و شبها يك به يك طلوع . و من همچنان هماني هستم كه بودم .

و رمضان به سرعت مي گذرد ...

بايد كاري بكنم !



سخن باراني :

 حرف زدن باهات برام سخت شده . خيلي وقته يادم رفته چجوري بايد باهات حرف بزنم . خيلي وقته طلبكارانه

جلو چشمات وايسادم و داد زدم و تو ... تو فقط زل زدي تو چشمام ... يه وقتايي خنديدي به وقتايي هم اخم 

كردي و من سكوت ... يه سكوت پر از بغض كه باز دلت بلرزه و بغلم كني .

ولي مي دوني چقدر وقته كه برام اب نبات قيچي نخريدي ؟ از اونايي كه فقط تو بلدي بهم بدي تا شيرينم كنه .

تلخ شدم خدا

شيرينم كن !

"يكي كه دوست نداشت اسمشو بذارم ولي اين روزا بهترين هديست از طرف خدا براي من"
"همدم همه ي دلتنگيامه و اميدوارم هركجا كه هست باروني بمونه"




*لطفا نظرات خود را در "اينجــــــــــــــــــا" بگذاريد"

به زمان بگوييد بايستد

"به نام خدا"


روز ششم


به زمان بگوييد بايستد .

او كه درك نمي كند اين شبها را ،

كه ديگر هرگز تكرار نمي شوند .


كاش مي شد

زمان را از اين شبها گرفت .

آن وقت هر چقدر كه مي خواستي

به آسمان خيره مي شدي .

پرواز مي كردي

...


به زمان بگوييد

كمي ، فقط كمي

درك كند اين لحظه ها را .

مگر نه اينكه ...

اينكه چه ؟

مگر زمان هم درك مي كند ؟


داستان نباف علي

اين نيز مثل شبهاي ديگر

مي گذرد !!!




دل نوشته :

تا حالا شده وقتي از يه عزيزي خداحافظي ميكني ، دقيقن همون لحظه دلت براش تنگ بشه ؟

يا حتي نه ، وقتي كه به چشماش خيره شدي و با همه ي وجودت دوست داري كنارت باشه ، يهويي دلت

براش تنگ بشه ؟

براي منكه خيلي اتفاق افتاده .

اين شبها دلم براي رمضان تنگ ميشه . خيلي !!!!

هر چي هم كه به نيمه ي ماه نزديكتر ميشيم ، دلم بيشتر تنگ ميشه . 

چرا انقد زمان تو روزاي خوب زود مي گذره ؟؟؟؟؟!!!!!!!


سخن باراني :

اگر مامور نبودم كه با مردم بياميزم و در ميان خلق زندگي كنم ، دو چشم را به اين آسمان مي دوختم .

و چندان به نگاه كردن ادامه مي دادم ؛ تا خدا جانم را بستناند .

"پيامبر اكرم ص"



پ.ن 1 : نگاه نكن به طول زمان كه زود ميگذره ؛ به عمقش نگاه كن كه ميتونه پايان ناپذير باشه .

پ.ن 2 : زمان براي گذشتنه . تنها چيزي كه ميتونه متوقفش كنه لحظه هاي خوبه كه هيچ وقت تو دلمون

پاياني ندارن .


هر پنج روز يكبار ، كامنتدوني يكي از پست ها فعال ميشه



درد

"به نام خدا"


روز پنجم


حالم بد است و بي تو دلم هار مي شود

در چشم هاي تو دل من خار مي شود


اينجا بدون تو ؛ تب و سردرد و واهمه

هر جاده اي حواله ي ديوار مي شود


ابزار قتل عام من آغوش ياد توست

وقتي كه دور گردن من دار مي شود


من مرد منجمد شده ؛ اقرار مي كنم

اين جمله ها به ياد تو تكرار مي شود


حالم بد است و گريه امانم نمي دهد

دردم براي سينه ام افطار مي شود





دل نوشته :

امشب دلم نوشتنش نمي آيد . فقط يك جمله ؛

كاش اين شبها تمام نشود .



سخن باراني :

چه هراسي بالاتر از آنكه كسي خود را در درون خويش گم كرده باشد .

"دكتر علي شريعتي"



پ.ن : با تشكر فراوان از خواهر عزيزم "الهه ملك محمدي" كه تو اصلاح شعر خيلي كمكم كردن 


* لطفا نظرات  خود را "اينجا" بگذاريد



عادت

"به نام خدا"


روز چهارم


خدايا ... !

شروع كه مي شوم

هر روز جزئي از بودنت را در وجودم كشف مي كنم .

تا آنجايي كه ديگر هر روزم مي شوي .

در من مدام تكرار مي شوي ،

در واژه هايم ، در نفس هايم ، در ...

در بودن هايم .


و من تو را عادت مي كنم .

هر روز ، هر شب ...


عادتت كه مي كنم

ديگر در روحم جاري نيستي .

مي شوي يك بركه ي راكد در وجودم

كه هر روز بايد بخوانمت .


دل نوشته :

رمضان كه مي آيد ؛ عادت هايم از يادم مي رود و تو باز در من جاري مي شوي .

من مي شوم يك قطره در درياي بودن تو و هر روز يك حسي از بودنت را در خودم تجربه مي كنم .

تو مي شوي يك جريان آشنا در من و هر شب يك دلتنگي تازه را در من ميدمي .



سخن باراني :

نمي خوام وقتي تو هستي ،‌ آدم آدمكا شم

چرا عادتم تو باشي ؛ مي خوام عاشق تو باشم

"دكتر افشين يدللهي"



سكوت

"به نام خدا"


روز سوم


وقتي كه چيزي به ذهنم نمي رسد

تا بنويسمشان

به يكجا خيره مي شوم .

ناگهان دلهره ي عظيمي از سكوت

وجودم را به تسخير در مي آورد ،

و لشگر رم كرده اي از خاطرات تلخ

به سرزمين افكارم هجوم مي آورند .


دل نوشته : 

شبهاي رمضان كه مي آيد ، ميروم داخل اتاق ، چراغها را خاموش مي كنم . تنها نوري كه در اتاق حكمراني

مي كند نور مانيتور است . يك آهنگ ميگذارم و در سكوت شروع ميكنم به نوشتن .

مي نويسم ، مي نويسم ... ، آنقدر مي نويسم كه ... كه ؟؟؟! نمي دانم ...  .



سخن باراني :

خداوند نعمت بزرگي كه به انسان ها داده است ، اين است كه از شنيدن سكوت عاجزند .

"دكتر علي شريعتي"


پ.ن 1 : مراقب باش سراب آرامش سكوت ؛ فريبت ندهد تا كلماتت غرق شوند .

پ.ن 2 : سكوتم را به بند مي كشم وقتي در سكوت در دنياي با "تو" بودن پرواز ميكنم .



رقص نور شب

"به نام خدا"


روز دوم


يا ايها الذين آمنوا ، آمنوا ...


ايمان كه مي آوري ديگر دليل معني ندارد . نمي تواني بگويي چرا ، چگونه ، براي چه ...

نميتواني بگويي چرا ايمان دارم . علتت قابل تكلم نيست .

گاهي اوقات مثلن ايمان كه مي آوريم فريادش مي كنيم . پشت عقيده هاي رنگين رنگ آمييزيش مي كنيم .

مدام به اين و آن نشانش مي دهيم و ... دليل مي آوريم . چرا و علتش را مدام تكرار مي كنيم . نقابش 

مي كنيم ميزنيم به صورتمان تا رنگين تر شويم . تا همگان با انگشت نشانمان دهند .

و فقط همين را دارم بگويم :

اي كساني كه ايمان آورده ايد ، ايمان بياوريد ...


دل نوشته : 

رمضان است و شبهايش . شبهايي كه از هر صبحي روشن تر و گرم است . مي درخشد همچون مرواريدي

ميان شبهاي ديگر سال و گرم مي كند دلهاي مرده و خاك گرفته اي كه از شدت روز مررگي يخ زده اند .

ستاره ها در شبهايش بر روي آسمان برق ميزنند و با نور ماه در قلب آسمان بي كران دلها مي رقصند .

و چه رقص زيبايي مي شود ؛ وقتي زمين از آسمان درخشان تر است !



سخن باراني :

معاني مرموز و آن جهاني و شگفت و بي تاب كننده ي عشق ، ارادت ،‌دوست داشتن ،‌پرستش ، شهادت ، 

درد ، دعا ، ايثار ،‌شك ، تنهايي ، اخلاص ، يكتايي ، يكتويي ، اضطراب ، انتظار ، صبر ، حق ،  ارزش ، قداست ، 

ايمان ، زيبايي ، خير ... اند .

اين ها همه معاني غيبي اند ، همه يادگاري هاي بهشتي اند كه با آدم ، به زمين آمده اند و در زمين نيز 

همچون آدم ، بيگانه اند و غريب و معمايي و مجهول و نافهميدني،و اين است كه وقتي به آنها مي انديشيم ،‌در 

زير دست و پاي خشن عقل پايمال مي شوند و از رهگذر او مي گريزند و همچون گلبرگ هاي لطيف غنچه اي 

ناشكفته ،‌ در لاي انگشتان "تشريح" ، مي پژمرند و در برق "نگاه هاي خشك علم" محو مي شوند ...

"دكتر علي شريعتي"


وقتي كه انتظار ها به سر مي رسد

"به نام خدا"


روز اول


پايان انتظار چه لذت بخش است .

صداي اذان را مي شنوي ، كه در كوچه ها همچون درآمدي آسماني صوت زيبايش را همراه با امواج ملايمي

از باد به گوشهاي سنگيني كه يك سال است گرمي صدايش را لمس نكرده اند مي رساند .


برق ماه را مي بيني كه چگونه همچون دختركي چهارده ساله خودش را در مقابل خورشيد پيش آسمان ناز

مي كند و هر لحظه درخشان تر ؛ هر ثانيه زيباتر ؛ و هر روز بزرگتر و شاداب تر مي شود .


و صوت زيباي قرآن ... ! كه چه بگويم از اين همه سادگي كه پيچيدگي را در درونش نسل به نسل به زمينيان

هديه مي دهد .


آري ؛ همه ي اينها نشان از طلوع شهر الصيام است ، نشان از رويت ماه رمضان است .


دل نوشته : 

رمضان كه مي آيد گويي همه ي دنيا در دل كوچك تو جمع مي شود . مي شود دريايي در دل قطره .

اما نه ! مي شود قطره اي در دريا .

دلت دريايي مي شود . از شوق باران رمضان ؛ دل به دريا ميزني و مي شوي آسماني .

دوست من ، خواهر من ، برادر من . هم نفس لحظه هاي هميشگيم . دوست نداشته ي خياليه من .

روياي خاطرات هميشگيه من . اي تويي كه مي خوانيم ، اي تويي كه مي بيني ام ، اي تويي كه مي باري ام

و ... ؛‌ رمضانت مبارك 



سخن باراني :

هر زيبايي مال دلي است ؛‌ كه آن را مي فهمد .

تمام !

"دكتر علي شريعتي"



پ.ن : اگه خدا بخواد راز بارون هر روز با يك رمضان نامه بروز مي شه .


هر پنج روز يكبار ، كامنتدوني يكي از پست ها فعال ميشه