"به نام خدا"
ديگه به آيينه اعتماد ندارم . نمي تونم خودمو توش ببينم . اونقدري كه پير شدم نشونم نميده !
طبق معمول پالتومو پوشيدم و چترمم برداشتم . درحالي كه ميدونستم باروني در كار نيست . هيچ موقع
بارون نمي اود . اما من هر روز چترم همراهم بود . كار هر بعداز ظهرم بود . يا يك دست لباس مشكي ويك
پالتوي بلند و يك چتر هميشه بسته به سمت كافه تلخ مي رفتم .
هر روز ؛ راس ساعت پنج بعداز ظهر روي ميز كنار پنجره ميشتم و يه قهوه ي اسپرسو براي خودم سفارش
ميدادم و يه قهو ي فرانسه هم براي اون . اما هميشه فنجون اون دست نخورده روي ميز مي موند !
من بودم و دوتا فنجون داغ ؛ با يه صندلي خالي پر از خاطره .
همه چيز تكراري بود تا اون بعداز ظهر ...
اون روز ؛ روز عجيبي بود . برخلاف روزهاي ديگه هوا باروني بود . طبق معمول هرروز پالتو و چترمو برداشتم .
چتري كه هيچ وقت باز نشد . درست راس ساعت به كافه رسيدم . سرتاپا خيس شده بودم . نشستم سر ميز
هميشگي . سفارش دادم . طبق معمول يه قهوه ي اسپرسو و يه قهو ه ي فرانسه .
صداي بارون ؛ سكوت هميشگي كافه رو به تسخير دراورده بود .
از پنجره بيرونو نگاه كردم . يه چيزي هواسمو از خلوتم دزديد . يه چيزه ... !!!
- بفرماييد . قهوه هاتون حاضره .
دوباره رومو به سمت پنجره برگردوندم . اما هيچ چيزي نبود .
نگاهمو به فنجون سوخته ي قهوه انداختم . موج آشنايي هواسمو تو فنجون غرق كرد. سنگيني نگاهي رو حس كردم.
- يكي صداي تلويزيونو كم كنه . اه ... . تمركزم بهم ريخت .
اصلن كجا بودم . چي ميخواستم بنويسم ؟!!
آهان ؛ يادم اومد ... .
اون روز راس ساعت پنج تو كافه تلخ قرار داشتيم . اما اون هميشه دير مي رسيد سر قرارا
برا همين رفتم كنار پنجره نشستم و سفارش دادم تا اون بياد . مثل هميشه ؛ يه اسپرسو براي خودم ؛
يه فرانسه براي اون .
سنگينيه نگاهشو از پشت پنجره احساس كردم . بالاخره رسيد . با همون لبخند هميشگي ...
- علي ؛ علي ...
- چيه بابا چي كار داري ؟ چرا انقد داد ميزني !
- چي كار ميكني تو اتاق ؟ پشو بيا شام !
- نميخورم . كار دارم . مگه نگفتم كسي مزاحمم نشه . اي بابا . گيري افتاديما !!
-ببخشيد از اينكه دير كردم !
- خواهش ميكنم . اين چه حرفيه كه ميزني !!
منتظر بودم اون حرفو شروع كنه .
ميدونستم كه اگه اون روز حرفمو بهش نزنم ممكنه بخاطر سفري كه در پيش داره ديگه هيچ وقت نبينمش .
براي همين خودم بحثو شروع كردم .
- چه هواي خوبيه ها . من بارون خيلي دوست دارم . مخصوصن ؛ مخصوصن ...
(مي خواستم بگم مخصوصن اينكه كنار شما هستم)
مخصوصن با يه فنجون قهوه ي داغ ! خيلي ميچسبه ...
خنده ش از رو صورتش محو شده . ميدونم !! داره فكر ميكنه كه چه حرف مزخرفي .
بعد از اين مدت كوتاهي كه باهاش بودم ميترسم حرف دلمو بهش بزنم . مي ترسم فكر كنه كه مي خواستم
ازش سو استفاده كنم . برا همين روم نميشد از احساسم نصبت بهش بگم .
اون روز حرفاي هميشگي رو زديم و آخر سرم ازش خداحافظي كردم و براش آرزوي موفقيت كردم .
خيلي ناراحت بودم از دست خودم . ولي براي اينكه متوجه نشه سعي ميكردم لبخندمو از صورتم پاك نكنم .
بعد از خداحافظي با لبخند هميشگيش بلند شد و از كافه رفت بيرون .
واي خدا . مثل هميشه گند زدم . چرا ؟ آخه چرا نتونستم حرفمو بهش بگم . تو اين حال و هوا بودم كه ديدم
چترشو جا گذاشته . با عجله از كافه رفتم بيرون . بارون شديدي داشت مي اومد . نميدونم چطور متوجه
جاموندن چترش نشده بود !
- ببخشيد ! يه چند لحظه صبر كنيد ...
با لبخند زيبايي بهم نگاه كرد .
- چترتونو جا گذاشتين !
نگاهي بهم كرد . بغضش گرفت و رفت . هيچ وقت متوجه نشدم كه چرا بغض كرد !
ميشد گفت اون روز آخرين قراريه كه با هم داشتيم . آخه بخاطر سفري كه درپيش داشتم ديگه نمي تونستيم
همديگه رو ببينيم . ساعتم هميشه خواب ميمونه . برا همين هميشه دير مي رسم سر قرار .
داشتم از پشت پنجره بهش نگاه مي كردم . اي كاش ازم بخواد كه به اين سفر نرم .
ديدم داره نگاهم ميكنه . بارون شديدي داشت مي اومد . چترمو بستم و اومدم تو .
سعي كردم خودمو خوشحال نشون بدم .
-ببخشيد از اينكه دير كردم !
- خواهش ميكنم . اين چه حرفيه كه ميزني !!
تو اين فكر بودم كه چطور بحثو شروع كنم كه يهو گفت :
- چه هواي خوبيه ها ! من بارون خيلي دوس دارم . مخصوصن ؛ مخصوصن ...
(منتظر بودم كه بگه مخصوصن اينكه كنار منه)
- مخصوصن با يه فنجون قهوه ي داغ ! خيلي ميچسبه .
حالم بدجوري گرفته شد ! چه توقعي دارما ؟!!
بعد از اين مدت كوتاهي كه باهاش بودم ميترسم حرف دلمو بهش بزنم . مي ترسم فكر كنه كه مي خواستم
ازش سو استفاده كنم . براي همين روم نميشد از احساسم نصبت بهش بگم .
اون روز حرفاي هميشگي رو زديم و آخر سرم ازش خداحافظي كردم و براش آرزوي موفقيت كردم .
خيلي ناراحت بودم از دست خودم . ولي براي اينكه متوجه نشه سعي ميكردم لبخندمو از صورتم پاك نكنم .
ديگه بايد مي رفتم . از ناراحتي اصلن حواسم نبود وسايلمو چطوري جمع كردم .
بارون شديدي مي اومد . منم با اين حواسم !! چترمو جا گذاشته بودم . اما اي كاش اون برام بيارتش تا شايد
بتونم يه جوري بهش بفهمونم كه نميخوام به اين سفر برم .
- ببخشيد ! يه چند لحظه صبر كنيد ...
واي خداي من ؛ اومد .
- چترتونو جا گذاشتين !
بغضم گرفت . اي كاش ...
-علي ؛ علي . پشو بيا . سفره رو جمع كردما !
- باشه بابا ؛ اومدم . اگه گذاشتن ... .
***
وقتي برگشتم به اتاق ؛ صداي بارون تو اتاق ميپيچيد . واي خداي من ؛ داشت بارون مي اومد .
پنجره رو باز كردم و دستامو گرفتم زير بارون . برگشتم تا داستانو تموم كنم .
چند قطره بارون روي كاغذام چكيده بود .
و يه چيز خيلي عجيب !!
هيچكس پشت پنجره ي كافه نبود .
بر خلاف روزهاي گذشته ؛ هردوتا فنجون خالي بود و فقط يه چتر روي ميز جا مونده بود !!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : دوستان يه چند روزي نيستم . دارم ميرم پابوس حضرت خورشيد (مشهد)