نقابهاي اشتباهي

"به نام خدا"





بوي رنگ نقابهاي اشتباهي

فضاي اطرافم را مملو از پر كرده .

چقدر دلم - نقاب شبيه - خودش را مي خواهد .


اين روزها بين حق و باطل

فاصله ي چهار انگشتي هم نيست

و تاريكي هاي سفيد موج ميزند

در نگاه نقابهاي رنگي .


و چقدر سخت است

انتظار آمدن دستي كه

پرده ي نقابها را كنار بكشد

تا سياهي ها سفيد جلوه نكنند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: حضرت علي (ع): بدانيد ميان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله بيشتر نيست .

پ.ن2: الا يا ايها المهدي مدام الوصل ناولها

كه در دوران هجرانش بسي افتاد مشكلها

"ملا محسن فيض كاشاني"



اي تو به من از خود من خويشتر

"به نام خدا"


هيچ بگويم ز غمت ؛ هيچ تر

هي تو بخواهي بزني نيشتر ؟!


زخم زبانت به دلم خنجري

تا بكند زخم دلم ريشتر


اي كه تو هستي همه جا در دلم

( اي تو به من از خود من خويشتر *)


پيش بيا تا كه بگويم به تو

قصه ي اين فاصله درويشتر


پيش بيا پيش بيا تا دلم

تا كه شوم من ز تو هم كيشتر


تا تو نگيري دل من با دلت

بغض كنم داغ تو را بيشتر


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1:  * دوست ترت دارم از هر چه دوست

               اي تو به من از خود من خويشتر

                                                        "مرحوم قيصر امين پور"


پ.ن2: من با تو جمع شدم كه ما شويم . معادله غلط بود ، تو ؛ شما شدي .


كافه تلخ

"به نام خدا"


ديگه به آيينه اعتماد ندارم . نمي تونم خودمو توش ببينم . اونقدري كه پير شدم نشونم نميده !

طبق معمول پالتومو پوشيدم و چترمم برداشتم . درحالي كه ميدونستم باروني در كار نيست . هيچ موقع 

بارون نمي اود . اما من هر روز چترم همراهم بود . كار هر بعداز ظهرم بود . يا يك دست لباس مشكي ويك 

 پالتوي بلند و يك چتر هميشه بسته به سمت كافه تلخ مي رفتم .

هر روز ؛ راس ساعت پنج بعداز ظهر روي ميز كنار پنجره ميشتم و يه قهوه ي اسپرسو براي خودم سفارش

ميدادم و يه قهو ي فرانسه هم براي اون . اما هميشه فنجون اون دست نخورده روي ميز مي موند  !

من بودم و دوتا فنجون داغ ؛ با يه صندلي خالي پر از خاطره .


همه چيز تكراري بود تا اون بعداز ظهر ...


اون روز ؛ روز عجيبي بود . برخلاف روزهاي ديگه هوا باروني بود . طبق معمول هرروز پالتو و چترمو برداشتم .

چتري كه هيچ وقت باز نشد . درست راس ساعت به كافه رسيدم . سرتاپا خيس شده بودم . نشستم سر ميز

هميشگي . سفارش دادم . طبق معمول يه قهوه ي اسپرسو و يه قهو ه ي فرانسه .

صداي بارون ؛ سكوت هميشگي كافه رو به تسخير دراورده بود .

از پنجره بيرونو نگاه كردم . يه چيزي هواسمو از خلوتم دزديد . يه چيزه ...  !!!


- بفرماييد . قهوه هاتون حاضره .


دوباره رومو به سمت پنجره برگردوندم . اما هيچ چيزي نبود .

نگاهمو به فنجون سوخته ي قهوه انداختم . موج آشنايي هواسمو تو فنجون غرق كرد. سنگيني نگاهي رو حس كردم.


- يكي صداي تلويزيونو كم كنه . اه ... . تمركزم بهم  ريخت .

اصلن كجا بودم . چي ميخواستم بنويسم ؟!!

آهان ؛ يادم اومد ... .


اون روز راس ساعت پنج تو كافه تلخ قرار داشتيم . اما اون هميشه دير مي رسيد سر قرارا

برا همين رفتم كنار پنجره نشستم و سفارش دادم تا اون بياد . مثل هميشه ؛ يه اسپرسو براي خودم ؛

يه فرانسه براي اون . 

سنگينيه نگاهشو از پشت پنجره احساس كردم . بالاخره رسيد . با همون لبخند هميشگي ...


- علي ؛ علي ...  

- چيه بابا چي كار داري ؟ چرا انقد داد ميزني !

- چي كار ميكني تو اتاق ؟ پشو بيا شام !

- نميخورم . كار دارم . مگه نگفتم كسي مزاحمم نشه . اي بابا . گيري افتاديما !!


-ببخشيد از اينكه دير كردم !

- خواهش ميكنم . اين چه حرفيه كه ميزني !! 

منتظر بودم اون حرفو شروع كنه .

 ميدونستم كه اگه اون روز حرفمو بهش نزنم ممكنه بخاطر سفري كه در پيش داره ديگه هيچ وقت نبينمش .

 براي همين خودم بحثو شروع كردم .

- چه هواي خوبيه ها . من بارون خيلي دوست دارم . مخصوصن ؛ مخصوصن ...

(مي خواستم بگم مخصوصن اينكه كنار شما هستم)

مخصوصن با يه فنجون قهوه ي داغ ! خيلي ميچسبه ...

خنده ش از رو صورتش محو شده . ميدونم !! داره فكر ميكنه كه چه حرف مزخرفي . 

بعد از اين مدت كوتاهي كه باهاش بودم ميترسم حرف دلمو بهش بزنم . مي ترسم فكر كنه كه مي خواستم

ازش سو استفاده كنم . برا همين روم نميشد از احساسم نصبت بهش بگم .

اون روز حرفاي هميشگي رو زديم و آخر سرم ازش خداحافظي كردم و براش آرزوي موفقيت كردم .

خيلي ناراحت بودم از دست خودم . ولي براي اينكه متوجه نشه سعي ميكردم لبخندمو از صورتم پاك نكنم .

بعد از خداحافظي با لبخند هميشگيش بلند شد و از كافه رفت بيرون .

واي خدا . مثل هميشه گند زدم . چرا ؟ آخه چرا نتونستم حرفمو بهش بگم . تو اين حال و هوا بودم كه ديدم

چترشو جا گذاشته . با عجله از كافه رفتم بيرون . بارون شديدي داشت مي اومد . نميدونم چطور متوجه 

جاموندن چترش نشده بود !

- ببخشيد ! يه چند لحظه صبر كنيد ...

با لبخند زيبايي بهم نگاه كرد  .

- چترتونو جا گذاشتين !

نگاهي بهم كرد . بغضش گرفت و  رفت . هيچ وقت متوجه نشدم كه چرا بغض كرد !



ميشد گفت اون روز آخرين قراريه كه با هم داشتيم . آخه بخاطر سفري كه درپيش داشتم ديگه نمي تونستيم

همديگه رو ببينيم . ساعتم هميشه خواب ميمونه . برا همين هميشه دير مي رسم سر قرار .

داشتم از پشت پنجره بهش نگاه مي كردم . اي كاش ازم بخواد كه به اين سفر نرم .

ديدم داره نگاهم ميكنه . بارون شديدي داشت مي اومد . چترمو بستم و اومدم تو .

سعي كردم خودمو خوشحال نشون بدم .


-ببخشيد از اينكه دير كردم !

- خواهش ميكنم . اين چه حرفيه كه ميزني !!

تو اين فكر بودم كه چطور بحثو شروع كنم كه يهو گفت :

- چه هواي خوبيه ها ! من بارون خيلي دوس دارم . مخصوصن ؛ مخصوصن ...

(منتظر بودم كه بگه مخصوصن اينكه كنار منه)

- مخصوصن با يه فنجون قهوه ي داغ ! خيلي ميچسبه .

حالم بدجوري گرفته شد ! چه توقعي دارما ؟!! 

بعد از اين مدت كوتاهي كه باهاش بودم ميترسم حرف دلمو بهش بزنم . مي ترسم فكر كنه كه مي خواستم

ازش سو استفاده كنم . براي همين روم نميشد از احساسم نصبت بهش بگم .

اون روز حرفاي هميشگي رو زديم و آخر سرم ازش خداحافظي كردم و براش آرزوي موفقيت كردم .

خيلي ناراحت بودم از دست خودم . ولي براي اينكه متوجه نشه سعي ميكردم لبخندمو از صورتم پاك نكنم .

ديگه بايد مي رفتم . از ناراحتي اصلن حواسم نبود وسايلمو چطوري جمع كردم . 

بارون شديدي مي اومد . منم با اين حواسم !! چترمو جا گذاشته بودم . اما اي كاش اون برام بيارتش تا شايد

بتونم يه جوري بهش بفهمونم كه نميخوام به اين سفر برم .

- ببخشيد ! يه چند لحظه صبر كنيد ...

واي خداي من ؛ اومد .

- چترتونو جا گذاشتين !

بغضم گرفت . اي كاش ...


-علي ؛ علي . پشو بيا . سفره رو جمع كردما !

- باشه بابا ؛ اومدم . اگه گذاشتن ... .

***

وقتي برگشتم به اتاق ؛ صداي بارون تو اتاق ميپيچيد . واي خداي من ؛ داشت بارون مي اومد .

پنجره رو باز كردم و دستامو گرفتم زير بارون . برگشتم تا داستانو تموم كنم .

چند قطره بارون روي كاغذام چكيده بود .

و يه چيز خيلي عجيب !!


هيچكس پشت پنجره ي كافه نبود .

بر خلاف روزهاي گذشته ؛ هردوتا فنجون خالي بود و فقط يه چتر روي ميز جا مونده بود !!!


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : دوستان يه چند روزي نيستم . دارم ميرم پابوس حضرت خورشيد (مشهد)


ساعت خواب مانده

به نام خدا"


ساعت خواب مانده اي شده ام

گوشه ي اتاق نمناكي

كي توانِ گفتنم باشد ؟

در كنار اين دل خاكي


مشق شب نوشته ام ؛ دوري

اي خداي خستگي هايم

دست من بگير و بِنْويسش

خط اين شكستگي هايم


خسته ام از اين همه تكـــرار

شده ام خيالِ بارانـــــي

مينوسم امشبم با اشك

ضجه اي ، ببين ؛ به آرامي


نيمه سيبِ قرمزي گم شد !

اي خدا چرا ؟ تو مي داني ؟

رد او گرفته اَن - تا من

بر تنش لباس باراني


با تو ام ، تويي كه ميخواني

تيك و تاكِ ساعت خوابي

گوش كن نوار قلبم را

تاپ و توپ بارش آبي




خسته شدم از اين حبس احساسات در زندان كتابهاي درسي !

تا مي آيم شاخص لاسپيرس را در ذهنم بگنجانم ؛ ناگهان ذهنم در برابر امواجي از بيت ها و احساسات بي قافيه

قرار مي گيرد . اما به ناچار ؛ نه تنها بايد شاخص لاسپيرس را از بر كنم ؛ بلكه شاخص پاشه و انواع مدل و

هزار نظريه ي ديگر را بايد ياد بگيرم و خشت خشت روي هم بچينم تا ديواري به دور احساسات بي محلم بكشم .


خسته شدم از اين حبس شدن ها به خاطر يك مشت نظريه ي اقتضايي و چند صورتحساب و يك مشت اتحاديه

كه به ناچار بايد همچون سطل آبي به آتش احساساتم خاليشان كنم .


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1: كاش نامت باران بود . آن وقت تمام مردم شهر ؛ براي آمدنت دعا مي كردند ...

پ.ن 2: ...


علي كوچولو

"به نام آنكه عشق را آفريد"


خاكها كه درهم شد ؛ آبي كه ريخته شد ؛ گلي كه سرشته شد و دم اهورايي كه دميده شد ...

من خلق شدم . 

فرزندي از دل زمستان سرد باراني كه همچون وزش بادي ميان انسانها وزيد و به زمين رسيد . 

فرزندي از جنس آدم با روحي ماورايي كه همه ي سختي هاي دنيا را تنهايي به دوش كشيد .


آري ؛ امروز روزيست كه من پا به دنياي فاني ها گذاشتم تا خود را براي هميشه باقي كنم .

و طبق معمول براي اولين بار اين جمله را خود به خود ميگويم كه :


 علي كوچولو ؛ تولدت مبارك



شايد براي طلوعي دوباره شروع به وزيدن كردم تا با رقص باراني ها در آسمان به يك مسير ابدي تغيير جهت دهم .

و شايد با فوت كردن شعله ي دلم در نخستين روز از بهمني زمستاني ؛ شعله ي ديگري را روشن كنم به پاس

اين روزهايي كه گذشت و من هنوز نفس ميكشم ، و روزهاي ديگري كه درپي دارم .


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1 : ديشب تا صبح از دل درد باراني بودم . از دست بي وفايي آدمها ...

پ.ن2 : ...