اشك و لبخند

"به نام خدا"



امشب قهقهه ي اشكهايم را

با چك چك خنده هايم اشتباه گرفته ام

اما ؛

تو باورش كن .


خس خس سينه ام

سرشار از شوق است

و فوران بغض هايم صداي لبخند مي دهد

و در انتظار لحظه ايست

تا پيوند ميان اشك و لبخند را جشن بگيرد .


و چقدر شيرين است

تلخي انتظاري كه

نميداني چگونه سرنوشتت را رقم مي زند .


و چه حس عجيبيست

در انتظار ِ

انتظار نشستن ...



نقاب ... !



مثل بغضي گرفته قلبم را

زير چشم ِ دلي كه پُف كرده

نقشي از يك نقاب بي ابروست

چهره اي كه برويم اُف كرده


روي اشكي كه زير يك لبخند

شكلي از يك عذابِ وجدان است

خسته ام از نقابِ مردي كه

از درونش كه توي زندان است


او نقابي به صورت من شد

مي برد او از آبرويم كه

قهر قلبم ، نگاه چشمانم ...

مي چكد غم از آب / رويم كه


اين منم كه به روي اين صورت

خنده ام را تصنعي كردم

خسته ام من ازاين نگاه شلوغ

گريه ام را تجملي كردم


روي قابي كه قدِ آيينست

اين منم  روبروي عكس خودم ؟/!

چهره ام شد به پشت او پنهان

مثل ِ قابي كه هست عكس* خودم


* بلعكس ؛ مخالف

مرا از جمع عاشق هاي سرگردان جدا گردان

"به نام تنهاترين تنهايي ها"


يك استكان بغض و دو فنجان چايِ دلتنگي

يك حبه ي درد و دو قاشق حالِ بي رنگي

يك خاطرِ تنها و يك احساس درد آور

يك هيچِ بي معنا  ... /

و يك ديواره ي سنگي





خدايا در قَدَر هايت دلم را بي بلا گردان

در اين دنياي زهرآگين دلم را سم زدا گردان

نمي دانم منم از خود چرا دلگير و دلمردم

خدايا اين دلم را از سياهي ها رها گردان

دلم افسانه مي خواهد ولي افسوس پ‍‍ژمرده

خدايا اين دلِ تنهاي من را بي عزا گردان

در اين پيمانه ي زهري كه در دستم دهد شيطان

به جاي مُهر و افسونش دلم را با خدا گردان

بهارم مي شود با تو ولي اما خدايا تو

مرا از جمع عاشق هاي سرگردان جدا گردان




شازده كوچولو : چه ديار اسرار آميزيست ؛ ديار اشك !



تو زنده اي يا مرده

"به نام خدا"


جوهرم بغض مي كند من را

تا وجود و وجوب تر گردد

دلخورم از تمام فلسفه ها

نذر كردم خدام برگردد ...

"الهه ملك محمدي"




براي كودكاني كه پدرانشان از جنس ايثار بودند



پشت غم هاي تا نخورده ي خود

مي نويسد بخاطر ديروز

رفت با گامهاي كوچك خود

مقصدش غصه هايي از امروز


بغض يك دختري ترك خورده

كنج ديوار از اتاق دلش

مي نويسد براي بابايش

قطعه اي كه سرشته شد به گِلش


زخم من يادگاري از باباست

خورده بودم زمين به وقتي كه

دسته من را گرفته تنهايي

در همان كوچه اي كه رفتي كه


روي تابي كه خالي از پشتم -

منم و حسرت نگاه پدر

پدرم كه شهيد شد ، اما

دل من مانده بود و خون جگر


خوش به حالت پدر كه رفتي تو

اين زمانه ؛ زمانه ي پوچيست ؟/!

مردماني كه زنده يا مردند ...

روزگاري پر از فراموشي ست !!!!


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حال و روزگار من

اين است .

دل من كه از خودم خستست

...

خودم از خودم

كه دلگيرم

كوچه ي دلم ببين ...


بستست


نيمه شب خورشيدي

"به نام خدا"


مگر دنبال آرامش نمي گرديد

چرا از مرگ مي ترسيد ؟

كجا آرامشي از مرگ خوشتر كس تواند ديد ؟

"فريدون مشيري"




مي روم به گوشه اي خالي

كنج يك اتاقه پنهاني

بي قراره خاطراتي كه

خستگي هايي به تنهايي


زندگي فرار كرد از من

من هم آغوش اتاقي سرد

پلكه منجمد ترك برداشت

پشت سرماي نگاه مرد


اضطراب زنگ آخر بود

جزوه ي سريع استاد و

پيچ و تاب لحظه ي آخر

لحظه ي زمان كه ايستاد و


سردي صداي بوقي كه

پشت خود گرفته حكم جلب

يك نفس براي من مانده ...

خط ممتد از نوار قلب


بعد از آن سكوت ؛ ديگر هيچ

حكم تبعيدي كه بخشيدند

مي روم به جمله ي آخر

مرگ را به من ... ن/ ب بخشيدند




دوستاني كه بروز هستند :

- كلاغ

- سهيل شفيعي

- زهرا شاهمرادي

- محمد باباصفري

- گيله لوي