اشك و لبخند
امشب قهقهه ي اشكهايم را
با چك چك خنده هايم اشتباه گرفته ام
اما ؛
تو باورش كن .
خس خس سينه ام
سرشار از شوق است
و فوران بغض هايم صداي لبخند مي دهد
و در انتظار لحظه ايست
تا پيوند ميان اشك و لبخند را جشن بگيرد .
و چقدر شيرين است
تلخي انتظاري كه
نميداني چگونه سرنوشتت را رقم مي زند .
و چه حس عجيبيست
در انتظار ِ
انتظار نشستن ...

نقاب ... !
مثل بغضي گرفته قلبم را
زير چشم ِ دلي كه پُف كرده
نقشي از يك نقاب بي ابروست
چهره اي كه برويم اُف كرده
روي اشكي كه زير يك لبخند
شكلي از يك عذابِ وجدان است
خسته ام از نقابِ مردي كه
از درونش كه توي زندان است
او نقابي به صورت من شد
مي برد او از آبرويم كه
قهر قلبم ، نگاه چشمانم ...
مي چكد غم از آب / رويم كه
اين منم كه به روي اين صورت
خنده ام را تصنعي كردم
خسته ام من ازاين نگاه شلوغ
گريه ام را تجملي كردم
روي قابي كه قدِ آيينست
اين منم روبروي عكس خودم ؟/!
چهره ام شد به پشت او پنهان
مثل ِ قابي كه هست عكس* خودم
* بلعكس ؛ مخالف
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم