من ديگر بهانه نمي خواهم

براي نوشتن ديگر دنبال بهانه نمي گردم .
خودم به يك بهانه تبديل شده ام
براي يك عمر نوشتن .
بغض هاي خاك گرفته
آنقدر در دلم پيشروي كرده اند
كه ديگر بي بهانه بغضم مي گيرد .
بي بهانه گريه ميكنم
بي بهانه دلم مي شكند .
دلم را فرسوده اند
اين بغضهاي چندين ساله ام .
تنها دليل دلتنگ نشدنم
باران بود
كه اين روزها
ديگر نمي بارد .
ناچارم
خودم بر آسمان دلم ببارم
تا دلتنگي باران را نكند .
دلم اندازه ي يك دل سير باران مي خواهد .
هوس نُت هاي عميقش را كرده ام .
پوستم دلتنگ نوازشهايش شده
و مدام بي تابي ميكند .
من ... ديگر ... بهانه ... نمي خواهم
پ.ن1 : مي دانم ، باران كه مي بارد ؛ ثانيه ها به احترام حضورش مي ايستند .
پ.ن2 : آسمان هر بار با نُت هاي جديدي مي بارد . چه سمفونيي مي شود سمفوني بارش .
پ.ن3 : دارم هي پا به پاي خشكي آسمان مي بارم .
شازده نوشت: اگه آدم گذاشت اهليش كنند ، بفهمي نفهمي خودش رو به اين خطر انداخته كه كارش به
گريه كردن بكشه



ما تهي دستان عاشق پيشه ايم