من ديگر بهانه نمي خواهم

"به نام خدا"




براي نوشتن ديگر دنبال بهانه نمي گردم .

خودم به يك بهانه تبديل شده ام

براي يك عمر نوشتن .


بغض هاي خاك گرفته

آنقدر در دلم پيشروي كرده اند

كه ديگر بي بهانه بغضم مي گيرد .

بي بهانه گريه ميكنم

بي بهانه دلم مي شكند .

دلم را فرسوده اند

اين بغضهاي چندين ساله ام .


تنها دليل دلتنگ نشدنم

باران بود

كه اين روزها

ديگر نمي بارد .

ناچارم

خودم بر آسمان دلم ببارم

تا دلتنگي باران را نكند .


دلم اندازه ي يك دل سير باران مي خواهد .

هوس نُت هاي عميقش را كرده ام .

پوستم دلتنگ نوازشهايش شده

و مدام بي تابي ميكند .


من ... ديگر ... بهانه ... نمي خواهم



پ.ن1 : مي دانم ، باران كه مي بارد ؛ ثانيه ها به احترام حضورش مي ايستند .

پ.ن2 : آسمان هر بار با نُت هاي جديدي مي بارد . چه سمفونيي مي شود سمفوني بارش .

پ.ن3 : دارم هي پا به پاي خشكي آسمان مي بارم .


شازده نوشت: اگه آدم گذاشت اهليش كنند ، بفهمي نفهمي خودش رو به اين خطر انداخته كه كارش به

گريه كردن بكشه



صبر داشته باش

"به نام خداوند باران"





دارم هي پا به پاي واژه هايم صبوري مي كنم

تا مقابل سان رفتن هاي پي در پي احساسات بايستم .


تا كتابهايم را باز مي كنم

تا پاي نظريه هاي مديريت وسط مي آيد

تا نظريه ي كلاسيك ها را با نئو كلاسيك ها مقايسه مي كنم

بوي باران به روي كتابهايم مي چكد

و واژه هاي مديريتيم يك هو بهم مي ريزند .


در كتابم قيامتي مي شود

و كلمات بي اختيار شورش مي كنند .

دلم طوفاني مي شود

غرش مي كند

همچون بارانِ به بند كشيده در دل ابرها .


آسمان مي درخشد

يك آن همه جا روشن مي شود

و سكوت

...

سكوت همه جا را فرا مي گيرد

و بعد از آن

صداي بارش احساسات است كه روي برگه هاي دلم مي بارند .


دستم ناخودآگاه كج مي شود

به سمت گوشه ي جزوه هايم مي رود

و شروع مي كند به باريدن .


مي نويسد

مي نويسد

آنقدر مي نويسد كه ديگر جايي براي نوشتن نماند .

مي روم صفحه اي ديگر

گوشه اي ديگر

جزوه اي ديگر


...


تا كي ؟!!!

بايد باران واژه هايم را در دل ابرها به بند بكشم .

فرياد نزن دلم

صبر داشته باش .



پ.ن1 : دلم به اندازه ي همه ي واژه ها سكوت ميخواهد

فقط ، سكوت !


پ.ن2 : ليلة الرغائب هم آمد . تو را آرزو كردم . كاش اين جمعه بيايي .



* در ادامه هم دوتا شعر تقديمي به مناسب تولد عزيزانم گذاشتم كه دوست داشتم تو رازبارون هم ثبت بشه


ادامه نوشته

سكوت ... دلتنگي ...

"به نام خدا"



دوست دارم سكوت كنم .

دوست دارم فقط سكوت كنم ...

من - چيزي - براي - گفتن - ندارم !!!!!!!

اما

براي اينكه به ديگران بفهمانم

بايد حرف بزنم




لطفاْ با سكوت بخوانيد 


براي گل تـــــــي تـــــــي بارانــــــــــــي ام


آنقدر دلتنگ توام //    ... تا مي برد خوابم -

روياي چشمان تو مثل قرص اعصابم *


من مي شوم يك دفتر و در آن تويي شعرم

حالا تو را همچون غزل در دفترم دارم


يك واژه اي در من  ؛ مثال ابر باراني

در اين كوير دوريت ماندم ؛ تو ميداني ؟


روياي خوابم هستي و كابوس بيداريم

از دوريت حبسم منم در چارديواريم


من مي روم از اين كوير خشك تنهايي

تا تو بيايي ... شايد از اين خواب رويايي


من ميكشم درد و تو هم تأثير درماني

اي نسخه ي غم هاي من در دل تو مي ماني




* با الهام از "به زن!" الهه ملك محمدي


پ.ن1 :

رها شدیم رها مثل روح بی جسدی

نه با تو ایم  و نه بی تو ، چه روزگار بدی...

                                                             "عبدالجبار كاكائي"

پ.ن2  :

دست من گير كه آن دست همان است كه من

سالها از غم هجران تو بر سر زده ام ...

"..."


"دوستاني كه لينك فايل صوتي شعر رو مي خوان بگن تا براشون بفرستم"



دلم گرفته ...

"به نام خدا"



خشك مينويسم ، تو تَـــــــــــر بخوان



باران كه مي بارد

سمفوني دلتنگي هايم شروع به نواختن مي كنند .

و چه زيبا مي نوازند ؛

چه زيبا مي بارند ... .



همين !!!




لحظه ها را، یکی پس از دیگری، بی رحمانه می کشم...

من ، احمق ترین قاتل سریالی دنیام



دلم گرفته از اين ؛ آن ، از اين همه دل درد

دلم گرفته از اين قاتلان بي پيگرد


دلم گرفته ... منم ؟!!! اينكه قد آيينست ؟

علي شكسته شدي ! روزگار تو اين است ...


دلم گرفته از اين شهر و مردماني سرد

از اين نبودن يك مرد ... / و آدم بي درد


دلم گرفته از اين دل گرفتن بي جا

از اين همه غم و غصه كه جمع شدن يكجا


دلم گرفته از اين روزگار نامردي

و زندگي تو ببين با دلم چه ها كردي


دلم گرفته از اين حبس بغض تنهايي

تو اشك سرد من از اين دلم نمي آيي ؟


دلم گرفته از اين شعر دل گرفته ي خود

و اين سه نقطه ... سكوتي ... / كه كرده ام بي خود !!!


دلم گرفته از اين قاتلان بي پيگرد

كه كشته ام دل خود را به خاطر يك درد


دلم گرفته از اين ( ... ) نقطه چين بي پايان

...................................................

.........................................

..............................

......................

.............

.......

...


شازده نوشت : چه ديار اسرار آميزيست ؛ ديار اشك ...


انتظار نوشت :

عمريست كه آواره ي دشتي آقا

رفتي و دوباره برنگشتي آقا

شايد كه تو آمدي و ديدي خوابيم

از خير تماممان گذشتي آقا

                                                              "عباس صادقي"

نسخه ي همه ي اين دردها

تويي ...

پس كي ميايي

اي مرهم دردهايم ؟



پ.ن : براي n امين بار عذر مي خواهم:

خدايا عذر مي خواهم

از اينكه به خود اجازه مي دهم

كه با تو راز و نياز كنم

"شهيد دكتر مصطفي چمران"