باران براي چشم هاي تو ضرر دارد
باران كه مي بارد
از پشت پنجره به دانه هايش خيره مي شوم
و عاشقانه هايم را به روي كاغذ پياده مي كنم .
اما
زير بارش اين دانه هاي بي رحم
چه كسي نگران دخترك فال فروش سر چهار راه است
كه يك روسري نازك سرش كرده
و فال هايش
همه خيس شده اند ...

باران من يك قطره اش هم دردسر دارد
بر روي قلب پنجره حتي اثر دارد
چك چك ... به روي پلك من يخ مي زند هر بار
باران براي چشم هاي من ضرر دارد
اما كسي حرف دلم را هم نمي فهمد
اينبار بدجوري دلم اما - اگر دارد
اصلن براي وصف اين باران نمي دانم ...
گاهي تصور مي كنم او هم خطر دارد
حتي برايش مي شود اين را تجسم كرد
در قطره هايش او نبرد خير و شر دارد
يك روز بر سقف فقيري مي چكد ، فردا
بر من دليل شعر و ... حس مختصر دارد
شايد براي شعر من هر دانه اش حرفند
اما براي دخترك شكل تبر دارد
يكجور احساس گَسي ما بين افكارم
كه نسبتي با دانه هاي مستمر دارد
اين آرزو در من مخرب مي كند او را :
"تا آب اينجا را نبرده دست بردارد"
باران برايم مي شود يك حس تو در تو
هر جور مي خواهي بخوانش ... حرف تَر دارد
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم