"دلم گرفته" دوباره ، تمام حرف من این است

"به نام خدا"


چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

...

ثانیه هایم کندتر از همیشه عبور میکنند

تیک هایم دیرتر از همیشه تاک می شوند

شبهایم طولانی تر شده اند ؛ زیر بار این دوستت دارم هایی که دوستم ندارند ...

گاهی چقدر دلم تنگ میشود برای روزهایی که هیچ وقت وجود نداشتند ، اما میتوانستند در من نفس بکشند

و جان تازه ای به من بدهند . چقدر دلم تنگ می شود برای روزهایی که هیچ وقت وجود نخواهند داشت ، اما

می توانند در من نطفه ببندد . چقدر دلم تنگ میشود برای این روزهایم که حالم ازشان به هم میخورد ، اما

میدانم فرداتر که بشود دلم برایشان تنگ تر میشود .

چقدر دلم تنگ میشود این شبها

شبهایی که دیگر روز نمیشوند .


باران

دلم یک مشت باران می خواهد با طعم دوستت دارم

با رنگ و بوی روزهایی که هر روز روشن تر از روز قبل می شوند

باران ؛ با طعم باران

تلخ

مثل روزهایی که شیرینیشان

هنوز هم زیر دندان هایم درد میگیرند ...

بارانی که ساعتها زیرش قدم بزنم

و تا یک هفته

از تب گرم دستهایش در آتش بسوزم .

دلم باران می خواهد

با طعم دوستت دارم های قدیمی . چقدر کاکائو های بچگی خوشمزه تر بودند ...



چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

چقدر دلم میگیرد این روزها از خکسالی ادم ها در این روزگار بی بارانی

...


ساعت به وقت ؛ باران

"به نام خدا"


به بهانه ی باران .

به بهانه ی شبهای بارانی گونه هایم که بی چتر خیس می شوند ..

به بهانه ی عطر یاس و طراوت مریم هایی که پشت چراغ قرمز به سراغم می آیند ...

به بهانه ی دست های سرد دختر و پسر فال فروش ؛ که سیاهیشان زیر برق چشمهایشان می درخشید ....

به بهانه ی همه ی لحظه های خوبی که سپری نکرده ام .....

به بهانه ی عشق ، دوست داشتن و محبت که بی بهانه می بارند ......

به بهانه ی همه ی بهانه های دنیا

بی بهانه

می نویسم .......



این شبها

بارانی چشم هایم را

با واژه ها

می سرایم ...


»»» لطفن بدون چتر بخوانید ...



تو فصل پاییز همه چی قشنگه

بارون میاد ، هوا چه عاشقانه س

وقتی کنارم باشی زیر بارون

"چتر یه اختراع احمقانه س"


میخوام بگم این روزا خیلی خوبه

همین که تو کنارمی کافیه

شالی که دور چادرت میندازی

همونه که قول دادی میبافیه


میخوام بگم بدون دستای تو

وقتی که بارون میگیره میمیرم

هوا که بارونی میشه همیشه

دستاتو توو جیب کتم میگیرم


باد اومده ؛ دوباره عاشق شدن

برگای پاییزی کف خیابون

چادرتو یه کم بکش جلوتر

چشمامو هی دور سرت نگردون


بارون میاد ؛ آسمون عاشق شده

یادت نره کاپشنتو بیاری

کاپشنو زیر چادرت بپوشی

عینکتو توی جیبش نذاری !!


دوس دارم اون لحظه ای که با منی

دستمامو محکم بگیری دو دستی

جمله ی تکراری تو بازم بگی:

"بازم که بند کفشاتو نبستی!!!"


یادم باشه فردا که بارون میاد

توی جیبم یه شاخه گل بذارم

می بخشی اینکه چادرت خیس شده

ایندفعه یادم باشه چتر بیارم


این شبا زیر بارونیم همیشه

میدونی ؛ اینکه خیس شدی بهانه س

میخوام که شونه هات کنارم باشه

چتر یه اختراع عاشقانه س





پ.ن: "چتر یه اختراع احمقانه س" ....... "حامد عسکری"




اتفاق شب تولد من

"به نام خدا"


1

11

...

22 ...


کوچولو تر که بودم همه ی دنیام جمع میشد تو اسباب بازی هام و بزرگترین ارزوم داشتن اسباب بازی هایی بود

که از پشت ویترینا میدیدم و وقتی به دستم میرسیدن انگار دنیا رو بهم دادن ...

دبستان که رفتم دوس داشتم انقد بزرگ بشم که بتونم مثل کلاس پنجمی ها راس راس راه برم و هیچکی

نتونه بهم بگه بالا چشمت ابروس ...

راهنمایی که رفتم همه ی ارزوم این بود که اونقدری بزرگ بشم که بتونم تا سرچهار راهمون با دوچرخه تنهایی

برم و برگردم ...

دبیرستان که رفتم تو فکر دانشگاه بودم . اینکه کم کم مستقل بشم و اجازه ی اینو داشته باشم که تا دیروقت

بیرون از خونه باشم و بتونم یه دانشگاه خوب قبول بشم ...

اما این سالها همه ی ارزوم اینه که یک روز ، فقط یک روز اون بچه کوچولویی باشم که همه دنیاش اسباب

بازی هاش بودن و اونارو با دنیا عوضشون نمیکرد . اینکه بشینم ساعتها با اسباب بازی هام بازی کنم و

بعدازظهر برم زنگ خونه تک تک دوستامو بزنمو و تا غروب تو کوچه فوتبال بازی کنیم . اخرشم با اخم و دعوا

برگردیم خونه ... باز فرداش دور هم جمع شیم . انگار نه انگار که دیروزش با هم دعوا کرده بودیم ...

اخ که چقدر دلم برا بچگیام تنگ شده

اخ که چقدر دلم برا بچگیام تنگ شده

اخ که چقدر دلم برا بچگیام تنگ شده ...



پشت هم روزها ورق خوردند

تا رسیدیم اول بهمن

اتفاقی عجیب رخ داده

اتفاق شب تولد من


اتفاقی شبیه یک نوزاد

پشت آن گریه های طولانی

من شریک غم زمستانم

می روم رو به سمت ویرانی


در همان روزهای آغازین

کودک از زندگیش خسته شده

از همان روزها کمر خم کرد

شد علی با یی ِ شکسته شده


بعده بیست و ... چه فرق دارد چند

سالها مثل سال نوری بود

توی این سال ها نفهمیدم

طعم لبخندها چجوری بود


دارم از روزگار می گویم

روزگاری که سخت سرد شده

روزگاری که کودکی هایش

درخیابان بزرگ و مرد شده


من دلم درد می کند خود را

از بیابان کویر تر شده ام

شمع کیک تولدم یعنی

بیست چند سال درد به در شده ام


قصه پایان نمی رسد اینجا

شمع کیک تولدم تو بسوز

این علی یی که مانده با حوضش

مردگی کرده است تا امروز


توی دنیای کودکانه ی من

آرزویی شبیه رویا بود

اینکه روزی بزرگتر بشوم -

در خیالم همیشه زیبا بود


یاد آن روزهای کودکی ام ...

من دلم تنگ می شود گاهی

هرکسی که بزرگتر بشود

یک قدم می رود به بیراهی


روزگار بزرگتر شدن است

اینکه قلبم شبیه سنگ شده

حس دنیای کودکانه ی من -

دل سنگم عجیب تنگ شده


بین سگ پرسه ها بزرگ شدن

وسط این همه تورم درد

وقتی این دردها غنی بشود

مشتق ریشه می شود یک مرد


پشت هم دردها ورق خوردند

تا رسیدیم اول بهمن

روی تقویم ها نوشته شده

"اتفاق شب تولد من"