حرفهای مخفیانه

"به نام خدا"



»» من ، تو را مخفیانه می نویسم ::


این روزهایم را با خواندن و نوشتن های پی در پی نفس می کشم . وقتی که می ماند مینشینم کامنت هایم را

دوباره خوانی میکنم و روی تک تک جمله هایش فکر می کنم . گاهی احساس می کنم چقدر حالم از تعریف و

تمجید های الکی به هم می خورد و به این فکر میکنم که دیگر هیچ وقت "راز بارون" را با شعرهایم به روز نکنم .

اینکه قبل تر ها چقدر ذوق می کردم که از نوشته هایم تعریف می کنند ، چون ایمان داشتم وقتی که برای

تایپ کردن و گذاشتن پست گذاشته ام به هدر نرفته است و خوانده شده ام . همین که خوانده شوم برایم

کافیست ... گاهی هم به کامنت های کوتاهی فکر می کنم که خالی از این تعریف و تمجید هاست و در یک

جمله مینویسند: بد بود . احتمالن با این نوع کامنت ها بیشتر کیف می کنم چون مطمئنم که خوانده شده ام ...

و متاسف میشوم که وقت خواننده را هدر دادم . برای همین سعی می کنم که بهتر باشم . و همیشه ممنون

کسانی هستم که وقت می گذارند و با دقت کارهایم را می خوانند و گاهی نقد می کنند .


مخفیانه تو را مینویسم و تو مخفیانه مرا میخوانی . اما هیچ کس نمی داند که این مخفیانه هایی که مینویسم را

همه می خوانند و به دست هیچ کس نمی رسد . اصلا اصلش هم همان است که به دست هیچ کس نرسد .

می شود حکایت نامه هایی که به دست باد می سپاریم یا در ضریح امام زاده ای می اندازیم . 

دلم دلش چاه جمکران می خواهد ...



... می شود مریم


می دانم این شعرم شعاری می شود مریم

اما برایم یادگاری می شود مریم


این روزها با تو زمستان را نمی بینم

این فصل ها با تو بهاری می شود مریم


وقتی که از باران برایم شعر می خوانی

باران برایم انحصاری می شود مریم


هرشب کنارم زیر باران راه می آیی

بی چتر ؛ باهم گهگداری می شود مریم


هر وقت شال آبی ات را باد با خود برد

اینجا هوایش آبشاری می شود مریم


وقتی که رسم عاشقی را خوب میدانی

ماندن همیشه اختیاری می شود مریم


"من دوستت دارم" همیشه شعر زیبایی ست

شعرم همانکه دوست داری می شود مریم




ایران: بیژن ! یه قولی بهم میدی ؟

بیژن: تا چی باشه !

ایران : اینکه هیچوقت منو فراموش نکنی ، حتی اگه تَرکم کردی .

بیژن : قول لازم نداره ، وقتی یکی وارد ِ زندگی آدم بشه ، آدم بخواد نخواد اون جزئی از خاطراتشه !

ایران : حتی اگه بره ؟

بیژن : حتی اگه بره !


"در چشم باد - مسعود جعفری جوزانی"



حرفی برای گفتن ندارم ...

به تو که نیستی

به تو که چادری سیاه بر سرنداری

- که حالم از طراحی این چادرهای یک دست مشکی

با امواجی که با زمین خاک بازی می کنند

به هم می خورد

چون از پشت همه را "تو" میبینم !! -

به تویی که انعکاس چشمهایت را

در دانه های باران پاییزی شهرمان ندیدم

و هر روز غزلی نذرشان نمی کنم .



به تویی که بوی مریم نمی دهی

و با نفس هایت همه ی سال را بهار نمی کنی


حرفی برای گفتن ندارم ...


فقط نمی دانم


چرا این روزها عاشق فعل های منفی شده ام .




... سخت است


شاید همیشه لحظه ی آغاز سخت است

وقت پریدن اولین پرواز سخت است


سخت است بعضی جمله ها را رک بگویی

"من دوستت دارم" ... ، همین ابراز سخت است


وقتی غزل از وصف چشمانت نوشتم

دربیت ها آرایه ی ایجاز سخت است


ساز مخالف میزنی وقتی تو با من

زیر نت این سمفونی آواز سخت است


من باز بودم بین شاهین نگاهت

بی بال و پر بودن برای باز سخت است




رنگین کمون تاریک

"به نام خدا"


این روزها زیاد عاشق می شوم . عاشق شدن هم عالمی دارد . یکهو میبینی فردی یا چیزی که سالیان سال

است جلو چشمت رژه می رود رنگ و بوی دیگری می گیرد . انگار که اصلن نبوده . یکهو زندگیت جان تازه ای

می گیرد و تصمیم ها و هدف هایت را تغییر می دهی . و امان از اینکه یکهو فارغ شوی و دوباره روز از نو و روزی

از نو . اما عشق های من طولانی تر از این حرفها بوده . بعضی از موارد حتی از سن و سال خودم هم زده بالاتر

و نمی دانم کی و کجا عاشق چنین موجودی شده ام که خودم هم خبر ندارم . این آخری ها که هنوزم که هنوز

است دلم درگیرش هست و برایم رنگ لعابش هیچ وقت کمرنگ نمی شود موهای بلندی داشت که هرموجش

می توانست یک ناو جنگی را به ساحل بکشاند . صورتش مثل تابلو نقاشی بود با رنگهای طبیعی که گویی

طبیعت را از صورت او طرح زده اند . لبهایی سرخ که گاهی هم چیزی مابین نارنجی و زرد بود که همیشه بوی

باران می داد و رطوبت خوش عطری داشت . چشمهایش نمی دانم چه رنگی بود . هروقت به چشمانش نگاه

می کردم در آنها غرق می شدم و ساعتها در آسمان چشم هایش پرواز می کردم . حالا که فکر می کنم آبی

بود ، به وسعت همه ی آسمان ها که هرچه بهش نگاه می کردم بیشتر جذبش می شدم ...

بخواهم از وجناتش بگویم تا صبح باید گوش بدهید و بخوانیدم . در وصفش همین را بگویم که سالیان سال است

که این موجود دوست داشتنی دل و دین مرا برده و مرا یک دل نه صد دل عاشق و شیفته خودش کرده .


رضا امیرخانی در قیدارش نوشته بود که خدا عاشقی است که حتی دوست ندارد اسم معشوقش را کسی

بداند ... منم اگر بکشیدم اسمش را به هیچ کس نمی گویم . فقط تا آنجا که می دانم همه "پاییز" صدایش 

می کنند اما من بهش می گویم ... .



***



آخرین تصویری که

از تو در ذهنم نقش بسته

درخت بزرگی ست که به تو تکیه داده است

و دستهایی که

مثل آونگ مدام به این طرف و آن طرف می روند

و سعی دارند مرا هیپنوتیزم کنند .


آن روز

یادت رفته بود که مردها هم گریه می کنند ...

کاش به جای دست تکان دادن

کاسه ی آبی پشت سرم می ریختی .





قرصای رنگارنگ این روزام

سبز و سفید و آبی و زرده

باید با قرصام مهربون باشم

آبی که رفته بر نمیگرده


از وقتی رفتی حال من خوش نیس

دکتر جوابم کرده انگاری

من حال و روزم بستگی داره ...

اینکه چقدری دوستم داری


دلگیرم از این شهر و آدم ها

اینجا همه مثل تو می خندن

توو چهره ی هر عابری هستی

وقتی که چشماشونو میبندن


دارم مرورت می کنم هر روز

توو قاب عکسایی که جا موندم

گاهی دلم بدجور می لرزه

فک می کنم عکساتو سوزوندم


از هرکی پرسیدم موافق بود

وقتی تو هستی حال من خوبه

دستات مثه قرصای اعصاب ِ

وقتی که نیستی قلبم آشوبه


توو فکر اینم تا تو برگردی

من شیر گازو باز میذارم

دیگه نیازی به مُسکن نیس

از زندگی بدجور بیزارم



باران فتح

"به نام خدا"



عباس: حاجی گِلوم مـِسوزه… میشه دستاتو بذاری رو گلوم ؟!

کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)..آخه…!

عباس: نِه حاجی!..همی دستارو بذار… میخوام همینا باشه…

کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده ، گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم…

عباس: ها! بُگو…

کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه…. میپرسن کیا داوطلب اند؟!… از اون جمع یه

ترکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لر …(بغض کاظم)… یه فـارس ، یه بلوچ ، … عباس؟!…

عباس؟!


"آژانس شیشه ای - ابراهیم حاتمی کیا"




اینجا پر از سیم های خارداری ست

که سبزی را به جانشان تزریق کرده اند ...

سیم های سبز

سیم های سبزی که خاردارند

و تخریب چی ها

خودشان را روی آنها پخش می کنند .


احمد را بین بچه ها نمیبینم

که به جان این خاردار های سبز بیافتد

و مسیر را برایمان باز کند .

اینجا پر است از عراقی هایی که

لباس های بی رنگ به تن دارند

و خبری از بچه های گردان نیست .


دیشب خواب فاطمه را دیدم .

دکتر می گفت که پری روز به دیدارم امده

اما من به عملیات رفته بودم

و او برگشته بود .

اما

دکتر دروغ می گوید

چون فاطمه را خودم کشتم .

فاطمه که زنده نیست تا به دیدار من بیاید ...

همان روزی که عراقی ها

به خانه یمان آمدند

با دستان خودم راهی اش کردم .

او رفت

و من را میان عراقی ها تنها گذاشت ...


دیروز

پرستار ها به من حمله ور شدند .

میگویند بیچاره هنوز در دوران جنگ زندگی میکند ...

آنها نمیدانند که من میدانم ،

میدانم که جنگ تمام شده است

و عراقی ها سالیان سال است

با لباس های سفید

میان همه ی اینجا

مارش نظامی میدهند .


فاطمه

فاطمه ی من

دیشب خوابت را دیدم .

لباس های سبز بر تن داشتی

مثل همه ی این سیم خاردار ها

که بچه ها رویش پهن می شوند ،

مثل فضای سبز اینجا

که دور تا دورمان را حصار کشیده .

صورتت دیگر کبود نبود

و از بازویت خون نمی آمد .

دیشب

مثل اولین باری که دیدمت

روی صورتت لبخندهای سحر آمیزی روییده بود ...


پرستارها دارند می آیند .

فکر می کنند من بیخودی به اسمان خیره شده ام

و هیچ کاری نمی کنم .

بیچاره ها نمی دانند که

دارم به حاجی گرای منطقه را میدهم


جنگ تمام نشده .

سی و دو سال است که جنگ تمام نشده

و هنوزم که هنوز است

عکس امام

لای قرانی که تو به من دادی

توی جیب پیراهنم

به من قوت قلب می دهد




إِنَّا فَتَحْنَا ... ذکر می گویم

أَجْرًا عَظیمای مرا دادی

خمپاره ها کِل میکشند اینجا

جل جل به روی شهر و آبادی


ترکش درون شعر می رقصد

تابوت های شهر درگیرند

بِسمِ الَذی يُحْيِي وَ يُميتُ

اینجا شهیدانش نمیمیرند


در معرکه دزفول زخمی شد

فتح المبین با رمز یا زهرا

آمد نجات اطلسی هایش -

این باغبان فکه تا اینجا


الله اَکبر ... باز از/ان گفتند

من ؛ اَشهدُ أن... که دلم تنگ است

حَیِ عَلی چشمان زیبایت

چون بر سر چشمان تو جنگ است


من باز پشتت اقتدا کردم

بِسمِ الـ... صدای بارش باران

باران به روی قبله می بارد

وقتی تو هستی سوره ی قرآن


إِنَّا فَتَحْنَا ... ذکر می گویم

خمپاره روی شعر می بارد

این سوره ی فتح ی که می خوانی

یعنی خدا هم دوستت دارد




برای دانلود دکلمه شعر "باران فتح"       اینجـــــــا       کلیک کنید