بنویسید منتظر بخوانید انتظار/... و تمام می شود شبی

"هو المنور"


روز بیست و نهم


ماهی را که

برای دیدنش لحظه شماری میکردم

دیگر دوست ندارم

رویت شود



شعر نوشت :


چشمانم

به بركه اي باراني تبديل شده

و درخت موژه هايم

زير باراش مداوم باران

ريخته است !

پلك هايم تبديل به نمك زاري خشك و بي درخت شده .


به چشمانم نگاه كن ....

بركه ايست آبي ،

در دل كويري سفيد



دل نوشت :


دلم اصلن دلش عید نمی خواد 

خدایا ، خدایا ... یه شب دیگه بهمون مهلت بده تا ...



سخن بارانی :


در قرآن، اسم بعضی از پیامبران آمده است؛ اسم بعضی غیر پیامبران هم چه صالح و چه طامع آمده... صلحا

عاشق حضرت بازی هستند... اما حضرت حق، بعضی را خودش هم عاشق است... عاشقی خدا توفیر دارد با

عاشقی ما... خدا عاشقی است که حتا دوست ندارد، اسم معشوقش را کسی بداند... به او می‌گوید، رجل!

همین... مرد!...همین...می‌فرماید و جاء من اقصی‌المدینه رجل یسعی... جای دیگر می‌فرماید و جاء رجل من

اقصی المدینه یسعی، یعنی این دو تا رجل باهم فرق می‌کنند... یکی می‌آید موسای نبی را نجات

می‌دهد...قوم بنی اسرائیل را در اصل نجات می‌دهد...دیگری هم قومی را از عذاب نجات می‌دهد...اسم‌ش

چیست؟ اسم‌شان چیست؟ نمی‌دانیم...رجل است


"رضا اميرخاني - قيدار"


ساعت 23:35


چه روزهايي كه به انتظار آمدنت

نشسته بودم 

...


آمدي

بعد از گذر اين ثانيه هاي سخت .

اما ...

تا نگاهم را برگرداندم

رفته بودي !



شعر نوشت :




دل نوشت :


عيد همگي مبارك


...



سخن بارانی :


اینک آن را وداع می گوییم ، وداع کسی که هجرانش بر ما غم انگیز است و روی گردانش ما را به اندوه و

وحشت دچار کرده ... به این خاطر می گوییم :

سلام برتو ای بزرگترین ماه خدا ، و ای عیدعاشقان حق ، سلام برتو ای کریم ترین همنشین در میان اوقات ،

سلام برتو ای یاوری که ما را در مبارزه با شیطان یاری دادی ، سلام برتو که چه بسیار گناهان را از پرونده ی ما

زدودی ، و چه عیب ها بر ما پوشاندی ! سلام بر تو زمانت بر گنهکاران چه طولانی بود ، و در دل مومنان چه

هیبتی داشتی ، سلام برتو ای ماهی که هیچ زمانی باتو پهلو نزند . سلام برتو که وداع باتو از باب خستگی ؛

و فراغت از روزه ات نه به خاطر ملامت است .

سلام برتو که قبل از آمدنت در آرزویت به سر می بردیم ؛ و پیش از رفتنت بر هجرانت محزونیم .

سلام برتو که چه بدی ها که به سبب تو از جانب ما گشته و چه خوبی ها که از برکت تو به سوی ما سرازیر

شده . سلام برتو که دیروز چه سخت بر تو دل بسته بودیم ؛ و فردا چه بسیار شائق تو می شویم !


"صحیفه ی سجادیه"




پايان نوشت :

- از همه ي دوستاني كه اين شبها با حضور گرمشون محبت كردن تا در كنار هم اين لحظات رو به ثبت برسونيم

بي نهايت ممنونم .

- از دوستاني هم كه دلنوشته هاشونو برامون به يادگار گذاشتن واقعا سپاسگزارم . 

- اين نكته رو هم بگم كه از امشب به بعد ؛ راز بارون طبق روال گذشته بروز ميشه .


* برای پست آخر برنامه داشتم . اما متاسفانه دوستان همراهی نکردن ...

فقط دوتا از دوستان برامون با دست خط خودشون یادگاری نوشتن که میتونین اونارو تو ادامه ی مطلب همراه

با دلنوشته هایی که به عنوان یادگاری رو قلب راز بارون حک شد رو ببینین .




* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

ادامه نوشته

رفتن همیشه اختیاری نیست ...

"هو السبحان"


روز بیست و هشتم


چشمهایم را بستم ...

باز که کردم

بیست و هشت روز از بودنت گذشته بود



شعر نوشت :


بالاخره روزي رسيد

كه تو آمدي

و فاصله ها را به هيچ رساندي .

آغوشم را باز مي كنم

تا در هرم حضورت غرق شوم

و فعل نبودن ها را

از خاطراتم حذف كنم .


چشمانم را آرام آرام ميبيندم

تا در تو بميرم

.
..
...

باز كه مي كنم

مي بينم

باز در كابوس بيداري به سر مي برم .

بدون تو ...


كاش

ديگر هيچ وقت

چشمانم باز نشود ...


.

..

...


هرگاه در شعر من "رسيدن" ديدي

مطمئن باش ايراد تايپي ست ...

پرم از "نرسيدن"هايي كه

در تقديرم نفوذ كرده



دل نوشت :


روزهای آشفته ای دارم

.

..

...

التماس دعای خیلییییی ...



سخن بارانی :


جهنم نبودنت بهتر از برزخ عادی شدنم است...

نه

کمی که آتش به جان من می اندازی می فهمم جهنم چقدر دردناک است...

فقط خدا می تواند مرا از دست فرشته های عذاب تو بگیرد...

خدایا الغوث


هدیه ای از : "مهسا رودکی"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

غروب شبهای آفتابی

"هو الغفار"


روز بیست و هفتم


چشمهایم را می بندم ...

می خواهم تا همیشه

ثانیه ها را در بیست و هفتمت

نگه دارم



شعر نوشت :


آسمان خاموش می شود

وقتی

(...)ــهایم طعم رفتن می گیرد .

تو ذره ذره محو می شوی

و من

لحظه لحظه آب  می روم ...

این شبها

چه زود

غروب می کنند



دل نوشت :


می خوام ثانیه شمارمو خاموش کنم

کر کره ی همه ی فکر و خیال هام رو بکشم پایین و فقط به ماه نگاه کنم

انقد بهش نگاه کنم که وقتی ازش رو برمیگردونم همه جا رو ماه ببینم ...

ماه ماه ماه ماه ماه ماه

ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه

ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه

ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه

ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه ماه



سخن بارانی :


وقتی کسی رو دوست داری

حاضری هرکاری بکنی تا ازت راضی باشه

حتی اگه به ضررت باشه

وقتی کسی رو دوست داری

حاضری از همه چی بگذری تا به اونی که میخواد برسی

به خودش

به خودت

وقتی خدا رو دوست داری ...

حاضری هرکاری بکنی تا بهش برسی

اون وقته که به خودت رسیدی


هديه اي از : "فاطی / سردخونه"




* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

به ماه بگویید بایستد

"هو الاول و الاخر"


روز بیست و ششم


وقتی که

ماه بزرگ من

ذره ذره آب می شود

و کاری از دستان من بر نمی آید



شعر نوشت :


دوست دارم ...

چشمانم را ببندم

تا براي هميشه تو را داشته باشم .

چون ديگر

پاي هيچ پلك برهم زدني

در ميان نيست



دل نوشت :


چقد این روزای آخری داره زود میگذره

دلم میخواد چشامو ببندم و زمانو برای همیشه تو ذهنم نگه دارم

کاش ماه خدا تو من هیچ وقت تموم نشه ...

.

..

...

ثانیه هایم درد اورند

خدایا خودت رحم کن



سخن بارانی :


هر زيبايي مال دلي است ؛‌ كه آن را مي فهمد .

تمام !

"دكتر علي شريعتي"




* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

جملات درهم

"هو الهادی"


روز بیست و پنجم


بيست و پنجمت

در من حل نمي شود !

گويي هنوز هم

به انتظار آمدنت نشسته ام .



شعر نوشت :


ماه من

"هو الحنان"


روز بیست و چهارم


ماه  بزرگ من

چه زود

کوچک می شود ...



شعر نوشت :


احساس سردي

تمام وجودم را به آغوش كشيده .

صداي خس خس سينه ام

آزارم مي دهد .

نفس هايم كند شده ،

قلبم به سرعت بالا و پايين مي پرد .


همه ي جراتم را كه جمع كنم ؛

از پنجره ي كنار تختم

پرواز مي كنم .



دل نوشت :


دلم نوشتنش نمیاد

بغض داره ...


::: التماس دعا :::



سخن بارانی :


نه ، نمي توان ، نمي توانم .

طاقت آن جمله اي را

كه آغاز مي كنم به سر برم ، ندارم .

اُه ! چه سنگين اند و طولاني اين جمله ها !

هر كدام را آغاز مي كنم ،

گويي فرسنگ ها ... نه ، درست دو هزار و اند صد فرسنگ

راه سنگلاخ سر بالا را

سينه خيز بايد طي كنم تا تمام شود .

و كوله بار سنگين آن معني را

كه همچنان بر دوش دارم ،

در انتهاي آن بر زمين نهم .

"دكتر علي شريعتي"




* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ

"هو الناظر"


روز بیست سوم



وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ

الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ

أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ




دیشب

زمین بارید

زمین لرزید ...



شعر نوشت :


وقتی که

بارانی زمینم را

بر تن ملائک می کنم

و آسمان

از زمین خیس می شود...


من

پیغمبر این شبهای دلم هستم

و با چشمهایم

می توانم معجزه کنم



دل نوشت :


دیشب شب قشنگی بود . اما درد داشت . خیلی درد داشت ...

فقط برای بعضی ها متاسفم که انقدر عجولانه و احساسی با مسائل برخورد میکنن .

بیچاره خدا ... بیچاره زمین ... ببیچاره دین ... بیچاره آسمون


امشب شمالغرب دلم دررررررررررد می کند

امشب شمالغرب دلم دررررررررررد می کند



سخن بارانی :


معنائی در کلمات نیست

در سکوتی است که بین آنهاست

کلمات دانسته ها را در بر می گیرند

اما کیست جز سکوت

که سهم ما را از نادانسته ها بیان کند



"کتلین رین - قلمرو زرین - ترجمه: الهی قمشه ای"




* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول

"هو الجبار"


روز بیست و دوم


الغـــــــــوث ، الغـــــــــوث ...



شعر نوشت :


. . .



دل نوشت :


امروز فقط یه خواهش دارم . همه ی حرفم همینه ...

::: التماس دعا :::



سخن بارانی :


وَانْقُلْنی اِلی دَرَجَةِ الَّتوْبَةِ

مرا به درجه توبه و بازگشت

اِلَیکَ وَاَعِنّی بِالْبُکآءِ عَلی نَفْسی فَقَدْ اَفْنَیتُ بِالتَّسْویفِ وَالاْمالِ

به‌سویت برسان و یاری‌ام ده به گریه کردن بر خویشتن، زیرا که من عمرم را به امروز و فردا کردن و آرزوها

عُمْری وَقَدْ نَزَلْتُ مَنْزِلَةَ الاْیسینَ مِنْ خَیری فَمَنْ یکوُنُ اَسْوَءَ حالاً

گذراندم و درآمده‌ام در جایگاه ناامیدان از خیر خودم، پس کیست که بدحال‌تر از من باشد

مِنّی اِنْ اَنَا نُقِلْتُ عَلی مِثْلِ حالی اِلی قَبْری لَمْ اُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتی وَلَمْ

اگر من بر این حال به‌سوی قبرم منتقل گردم زیرا که آماده اش نکرده‌ام برای خوابیدنم

اَفْرُشْهُ بِالْعَمَلِ الصّالِحِ لِضَجْعَتی وَمالی لا اَبْکی وَلا اَدْری اِلی ما

و فرش نکرده‌ام آنرا به عمل صالح برای آرمیدنم و چرا گریه نکنم در صورتی که نمی‌دانم به چه سرنوشتی

یکوُنُ مَصیری وَاَری نَفْسی تُخادِعُنی وَاَیامی تُخاتِلُنی وَقَدْ

دچار گردم؟ من نفس خود را چنان بینم که با من نیرنگ زند و روزگارم را که مرا بفریبد

خَفَقَتْ عِنْدَ رَاْسی اَجْنِحَه الْمَوْتِ فَمالی لا اَبْکی اَبْکی لِخُروُجِ

در حالی که مرگ بال‌های خود را بر سرم گسترده پس چرا گریه نکنم؟ گریه کنم برای جان دادنم

نَفْسی اَبْکی لِظُلْمَةِ قَبْری اَبْکی لِضیقِ لَحَدی اَبْکی لِسُؤالِ مُنْکَر

گریه کنم برای تاریکی قبرم، گریه کنم برای تنگی لحدم، گریه کنم برای سوال نکیر

وَنَکیر اِیای اَبْکی لِخُروُجی مِنْ قَبْری عُرْیاناً ذَلیلاً حامِلاً ثِقْلی

و منکر از من، گریه کنم برای بیرون آمدنم از قبر برهنه و خوار که بار سنگینم را

عَلی ظَهْری اَنْظُرُ مَرَّةً عَنْ یمینی وَاُخْری عَنْ شِمالی اِذِ الْخَلائِقُ

به پشتم بار کرده. یکبار از طرف راستم بنگرم و بار دیگر از طرف چپ و هریک از خلایق را

فی شَاْن غَیرِ شَاْنی لِکُلِّ امْرِئ مِنْهُمْ یوْمَئِذ شَاْنٌ یغْنیهِ وُجوُهٌ

در کاری غیر از کار خود ببینم. برای هر یک از آنها در آن روز کاری است که به خود مشغولش دارد چهره‌هایی

یوْمَئِذ مُسْفِرَةٌ ضاحِکَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ وَوُجوُهٌ یوْمَئِذ عَلَیها غَبَرَةٌ

در آن روز گشاده و خندان و شادمانند و چهره‌هایی در آن روز غبارآلود است و سیاهی و خواری آنها را

تَرْهَقُها قَتَرَةٌ وَذِلَّه سَیدی عَلَیکَ مُعَوَّلی وَمُعْتَمَدی وَرَجائی

فراگرفته ای آقای من بر تو است تکیه و اعتماد و امید

وَتَوَکُّلی وَبِرَحْمَتِکَ تَعَلُّقی

و توکلم و به رحمت تو آویخته‌ام


"دعاي ابوحمزه ثمالي"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

یوسف کوفه

"هو القدوس"


روز بیست و یکم



اَللهُمّ الْعَن قتَلةَ اَمیرالمؤمنین





شعر نوشت :


... به ساحت مقدس حضرت بقیة الله



از دست های بسته ی قرآن

فزت و رب الکعبه نازل شد

شق القمر اینار هم رخ داد

دنیا بدون ماه " باطل شد... "


این چاه ها آبستن دردند

از زخم های کوچه و دیوار

یکبار دیگر آیه نازل شد :

" کوچه بیا دست از سرش بردار "


یوسف به چاه افتاده از گریه

تا مرهمی بر دردها باشد

این پیرهن یعقوب می خواهد

کوفه نمک بر زخم می پاشد


اینبار زهرا مثل یعقوب است

در انتظار یوسفش مانده

از گرگهای شهر معلوم است

این پیرهن را درد آزرده


این زخم ها دیگر نفس گیرند

در کاسه های شیر درمان نیست

باید علی را سمت کنعان برد

دیگر تحمل کردن آسان نیست



دل نوشت :


. . .



سخن بارانی :


اي تاريخ !

مردی که هزار و سیصد سال پیش ، نیمه شبها پنهانی از شهر بیرون می آمد و در نخلستان های حومه تنها 

می گریست و چون فریاد بر سینه اش می کوفت و در حلقومش گره می خورد و راه نفس را بر او می گرفت از 

بیم گوشهای پست سر در حلقوم چاه می کرد و عقده ها را آزادانه می گشود و دردها را درچاه می ریخت و 

آسوده می شد ، سبک می شد و همچون مرغی که از آشیانش و از میان جوجگانش برگردد با چینه دان 

خالی باز برای دانه چیدن ، دانه ی درد چیدن ، به شهر ملعون خلیفه بر می گشت ، هنوز هم تنهاست .


ماه ،این تماشاچی بی درد و بی روح که بر پشت بام آسمان نخلستانهای مدینه مرد را با چشمان سرد و نگاه 

بی تفاوتش می نگریست ، آسمان ، این سنگ سنگین آسیایی که بر سر انسانها می گردد و خرد می کند و 

هر دانه ای را که بزرگتر و سخت تر است زودتر و وحشیانه تر می شکند و له می کند همچنان می نگرد ، 

همچنان می گردد و همچنان علی را در نخلستانهای تاریخ ، در میان کوچه باغهای هر سال و در باغهای هر 

شهر تنها می بیند .


اکنون دیگر کسی به علی دشنام نمی دهد ، نامش را همراه نام خدا و محمد و بر مناره ی معبد اعلام می 

کنند و علی که همواره صدای اذان خلیفه را بر این مناره می شنیده است اکنون می بیند و هر صبح و ظهر و 

هر غروب و شامگاهی نام خویش را از لبان مناره ی معبد خدا می شنود .


و تاریخ با شگفتی چشم بر این مناره دوخته است ،باور نمی کند ، چگونه مناره ی مسجدی که در چنگ خلیفه 

است شب و روز ، در قلب شهر ، بر سر خلق و در زیر گنبد نیلگون آسمان فریاد میز ند و از جگر فریاد می زند : 

من گواهی می دهم که علی مولای من است ، پیشوای من ، حجت خدا و امیر بر حق اهل ایمان است ! آیا 

علی پیروز شده است !


تاریخ ! چرا لبهایت را به افسوس می گزی ؟ چرا بر چهره ات ناگهان سایه ی سنگین اندوهی تیره نشست ؟ 

مگر صدای مسجد را نمی شنوی ؟هر صبح و هر روز و هر مغرب و شام نمی بینی که لبهای مناره ی مسجد با 

نام علی باز می شود . موذن را نمی بینی که به نام علی که می رسد چگونه از دل فریاد می کشد چنان که 

مناره ی مسجد ، در و دیوار مسجد به لرزه می افتد ؟ نمی شنوی که نام علی از عمق محراب مسجد بر می 

خیزد و در حلقوم مناره می پیچد و در فضا پحش می شود ؟


اما تو مرددی تاریخ !

بگو ! تو بگو که بهتر از هرکسی بر این سرگذشت دردناک آگاهی .


"دكتر علي شريعتي"




از من به من نزدیکتر تو

"هوالسمیع"


روز بیستم


کاش

قدر بدانیم

این شبها را ...



شعر نوشت :


. . .



دل نوشت :


چي بگم ؟

چي ميتونم بگم ؟

امشب شب نوشتن نيست . امشب شبه ديدنه ، شب صدا كردنه ، شب گوش كردنه ...

امشب شب نوشتن نيست !!!



سخن بارانی :


يا رَبِّ ... بِكَ عَرَفْتُكَ

اي پروردگار من ... من تو را به وسيله ي خودت شناختم

"دعاي ابوحمزه ثمالي"




* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

هر جور می خواهی بخوانش ؛ حرف تَر دارد

"هو الکاشف"


روز نوزدهم


شق القمر یعنی

سرشکافته ی علی ؛

که در نبود پیغمبر

دیگر نیمه هایش به هم نرسید ...



شعر نوشت :


کاش

برادرانت تو را هم به چاه می انداختند

تا چند سال بعد

عزیز مصر میشدی ...

اما

گرگهای سرزمینت

تو را تکه تکه کردند

و ذره ذره به درون چاه های مدینه ریختند .


زمین

آبستن ناله های توست ...



دل نوشت :


دلم پره حرفه . اما بعضی جاها نباید نوشت . بعضی جاها اصلن نمیشه نوشت ...

واژه ها توان به دوش کشیدن حرف ها رو ندارن !

ع

ل

ی

...



سخن بارانی :


خدایا ای که بزرگ و بی همتایی

ای که وجودت همه آرامش است

از تو می خواهم که در این شبهای خاص دل های سیاه ما را به روشنی نور وجود خود که زیبا ترین نور عالم

است روشن و سپید گردانی با تمام وجود دوستت دارم ای مهربان ترین مهربانان

از طرف بنده روسیاه به نور دو عالم ( خداوند بخشنده مهربان )


"هدیه ای از : نگار / شاعر شبهای تار"




* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

باران . باران . باران

"هو الصبور"


روز هفدهم


بغضی من از تو

گریه تو از من

.

..

...

به آتش بکش



شعر نوشت :


تمام دنیایم را

قطره هایی از جنس باران گرفته

که از گونه های تو جریان دارد ...


چقدر دوست داشتنی می شود

آسمان نگاهت

وقتی پر از اشک می شوی

و هوایم را بغض چشم هایت می گیرد


"شور"

مراعات نظیر آسمانت را می گویم

با چشم های من ...

با این همه

پر از تناقض است

فاصله ی بین

بارانی گونه های من

تا خیسی آسمان تو



دل نوشت :


آخ چقد امروز بغض دارم

ببخشید ... ببخشید که تو انقد زلالی و من روز به روز سیاه تر میشم

ببشخید ... ببخشید که تو انقد روشنی و من هر روز تاریکتر از دیروز

ببخشید ... ببخشید که تو مثل بارون جاری میشی و من مثل یه برکه انقد موندم تا ...

ببخشید ... ببخشید که تو انقد لطیفی و من انقد زبر و خشن

ببخشید ... ببخشید ... ببخشید ...


دلم بارون میخواد با طعم یه آغوش گرم ... با طعم یه شونه که مثل کوه هوامو داشته باشه

دلم بارون میخواد با عطر خاک ... با خنکی کوچه

دلم بارون میخواد با طعم قدم زدن رو جدول خیابونا ... از اینجاااااااااا تا هرکجا که بشه

دلم بارون می خواد با طعم ...

دلم بارون میخواد با طعم ...

بارون


شدم مثل یه سد ... از گریه پرم و بغض داره خفم میکنه

شدم مثل یه ماهی که افتاده بیرون اب و داره دست و پا میزنه

حالا نمیدونم واقعنی داره دست و پا میزنم یا همش خیاله . نمیدونم ...


دلم نوشتنش نمیاد ، گریه داره . اندازه ی تمام اسمون

کاش میشد یه روز یه دل سیر از اسمون ببارم و همه ی زمینو خیس کنم

کاش ... کاش ... کاش ...


آخ که چقد امروز بغض دارم



سخن بارانی :


خدا جونم ! خدای خوبم !

می بینی که چجوری مث یه تیکه ابر سیاه

از همه ی ابرها عقب افتادم و سرم پر از فکر بارونه !

دلم بارونتو می خواد !

دلم بارون مهربونی هاتو ...

می خواد !


"هدیه ای از : گنــــــــدم"




پ.ن : چه خوبه که یاد بگیریم ، گاهی مواقع حاشیه مهمتر از متنه ...




*لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

حرفهایی از جنس نگفتن

"هو الرازق"


روز شانزدهم


شانزدهمت را دوست دارم ...

روز

خارق العاده ای

در راه است !



نمیدونم چرا پست امروز اینجوری شد !!! غزلی که تو شعر نوشته تقریبن برای دو ماهه پیشه و

به دلایلی قرار نبود هیچ جا ثبتش کنم ... خودمم نمیدونم که چرا الان ثبتش کردم .

مطلبیم که تو دل نوشته ؛ یه دلنوشتی بود که باید پاره میشد تا هیچ کس نخونتش . چون ازون

دلنوشتایی بود که آدم بعده نوشتن باید پاره کنه ! اما نمیدونم چرا اینم الان ثبتش کردم .

امروز روز عجیبی بود ... !!!



شعر نوشت :



دقيقا مثل انساني كه باران را نمي فهمد

مسلماني كه مرتد است و ايمان را نمي فهمد


درونت مثل اينكه يخ زده ... از عشق بي حسي

تو مثل شاخه ي خشكي كه گلدان را نمي فهمد


صراط مسقيمي تو ولي از راه بي راهه

تو مثل راه بي راهي ... - خيابان را نمي فهمد -


كنارم هستي اما تو به من فرسنگها دوري

شبيه حومه ي تهران كه تهران را نمي فهمد


حوادث در تو روييدند ، اما ؛ حس ناخوانده -

دقيقا مثل باراني كه انسان را نمي فهمد



دل نوشت :


تنها کسی هستی که "دوستت دارم" هایم را بدون هیچ تردیدی برایت زمزمه می کنم

دوستت دارم هایی از جنس چروکی دست های مادرم ... دوستت دارم هایی به رنگ سفیدی موهای پدرم ...

تنها کسی هستی که بدون هیچ منتی گفتی دوستت دارم و تا اخرش هم پای حرفت هستی ... هستی ،

مطمئنم که هستی !

اگر سایه ی یک مرد در زندگیم جاری شود مطمئنم که آن مرد کسی نیست جز تو ...

مردی از جنس لوطی های قدیم شهرمان که پاشنه می خواباندند و لنگ به دور گردن می آویختند تا سایه ی

نامرد را از روی اسمان شهر کم کنند ... مردی که این روزها برایمان به افسانه ی قدیمی شهر تبدیل شده ...

اما تو که افسانه نیستی !!! تو بوی مریممی ، بوی یاسی که هر روز برای نماز بیدارم میکنی . تو همان بارانی

هستی که سالهاست در پی کشف رازت با موسیقی ملایم قطراتش میرقصم...همانگونه که تو می خواهـ...ی!

گفتم دوستت دارم و زیر تمام قول و قرارمان زدم ... تو که مثل من نیستی !!! تا اخرش پای حرفهایت میمانی...

حالا ؛ هم من منتظرم هم تو ... تو منتظر شندیدن دوستت دارم های من ، و من منتظر دست های گره گشای

تو ...

دوستت داااااااااااااااااااااااااااااااارم ... دستهای گره گشایت را که به سویم دراز کنی نذرم را ادا می کنم ... مگر

نگفتی که کسی که عاشقت شود خود خون بهای انی؟

میدانم باز هم پای حرفت میمانی ...

خون بهای عاشق که معشوق باشد عشق بوی باران میگیرد ... بوی یاس می دهد و تو پروردگار تمامی

عطرهای بهشتی هستی

خدایا ، دوستت دارم ... فقط میماند یک چیز ... مردانگی را که از تو یاد بگیرم خود خونبهای عشقمان می شوم

... اجازه بده مرد که شدم برای یکبار هم که شده من برایت پرپر بزنم ... میخواهم به همه ثابت کنم که تو هیچ

وقت تنها نیستی و نخواهی بود ، مثل من ...



سخن بارانی :


لیلی گفت : بس است دیگر ، بس است و از قصه بیرون آمد
مجنون دور خودش می چرخید . مجنون لیلی را نمی دید و رفتنش را هم
لیلی گفت : کاش مجنون این همه خود خواه نبود . کاش لیلی را می دید
خدا گفت لیلی بمان ، قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند
لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد . حکایت است . حکایت چرخیدن
خدا گفت : مثل حکایت زمین ، مثل حکایت ماه . لیلی ، بچرخ
لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را می دید . مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند
خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی ، بچرخ
لیلی چرخید ، چرخید و چرخید و چرخید

دور ، دوره لیلیست . لیلی می گردد و قصه اش دایره است
هزار نقطه دوار . دیگر نه نقطه و نه لیلی
لیلی ! بگرد ، گردیدنت را من تماشا می کنم
لیلی ! بگرد ، تنها حکایت دایره باقیست


"عرفان نظر آهاری"



اشکـــ...

"هو الغفور"


روز پانزدهم


الف

شین

کاف

...



شعر نوشت :




دل نوشت :


...




سخن بارانی :


... حالا یادم می‌آید قدم که می‌زدم – می‌زنم، با قدم‌هام می‌شُمارمَ‌ت. شاید قدم‌هات را، شاید حرف‌هام را که

تمامی نداشت و حرف نبود تنها، تو اما به حرف دیده بودی‌شان و گذشته بودی از کنارشان که فقط: زیبا،

قشنگ؛ شنیدنی‌اند با موسیقی و زنگ خاصی که صِدام داشت ( حالا اما نمی‌دانم باز صِدام زنگ دارد، خَش

دارد، گرما و... دارد یا نه؟ صِدام را دیگر نمی‌دانم. نمی‌شناسم. نمی‌شنوم خودم حتا ). راه که می‌روم

می‌شُمارمَ‌ت. می‌شمارم چندبار پرده‌ی گوش‌هام به جمله‌ی کوتاهِ "دوستت دارم" لرزیدَه‌ست؟ چندبار نگاهَ‌ت را

به‌شوق دیده‌ام که تووشان برق خاصی بوده باشد؟ برقی که بگوید، حرف بزند بام. چندبار لرزش شانه‌هات را

دیده‌ام که بخواهند چیزی را، بُغضی را بتکانند از خودشان؟ چندبار گوشه‌ی لب‌هات را دیده‌ام که به تمنای

بوسه‌ای لرزیده - شکفته - باز شده باشند از هم؟ چندبار خودت را دیده‌ام که با فِراغِ بال و آرامشِ خیال از جایی

نه دوور - نه نزدیک، از همان خیابانِ همیشه که یک سووشْ خانه‌ی من است ( روشن و آشکار ) و سوویِ

دیگرش خانه‌ی تو ( در مِه و گُم ) به سمتم می‌آیی و لب‌هات به لب‌خند نشسته باشد؟... می‌شمارم قدم‌هام

را و شهر را در زیر پاهام تمام می‌کنم و دوباره از سر می‌گیرم که این‌بار کوچه‌هاش را که می‌روم، شُمارشَ‌م

درست از آب در بیاید. این‌بار راه رفتنم طعم دیگری داشته باشد...


"رضا کاظمی"




* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

حساب و کتاب عشق

"هو الباقی"


روز چهاردهم


حساب نکن ،

کتاب هم نکن .

یک دل سیر نگاهش کن

که بعدن پشیمان نشوی ...



شعر نوشت :


این رابطه

هیچ گاه به نقطه ی سر به سر نمی رسد...

همیشه ی تاریخ

عشق

یک سر سود است و یک سر زیان .

برای همین است که

هیچ وقت

ترازنامه های احساس

در صورتهای مالیمان

درست از آب در نیامد ...

همیشه یک جای کار می لنگد .


من و تو

هیچ وقت حسابدار خوبی نبوده ایم

اما مطمئن باش که خدا

حسابرس خوبی ست .



دل نوشت :


دارم فکر میکنم که امروز دلم چی میخواد

.

..

... مممممممممم

دلم کره میخواد با عسل . یا شایدم خامه با خرما . یه چیز شیرین ، خیلیییییی شیرین ...

چقد این شبا ماه قشنگه . چقد ماه امسال یه جوریه ، یه جور خوب ، یه جور خوشمزه . دلم یه چیز خوشمزه

می خواد که نه شیرین باشه نه ترش . ملس باشه ، مثه فسنجوووون ...

:)))))))))) ببخشید یهو خندم گرفت . آخه یه لحظه از ذهنم گذشت که امسال چقد ماه رمضون فسنجونیه D:

.

..

...

ماه عسلتون شیرین :)



سخن بارانی :


حالا تو میشینی پشتم ، دستتم حلقه می کنی دُورَم ... واسه اینکه باد بهت نخوره سرتو میچسبونی بهم ...

معلومه دیگه ... عاشق میشم ... خُب ندید بدیدم دیگه ...


"رضا موتوری - مسعود کیمیایی"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

به استقبال ماه

هو المصور"


روز سیزدهم


نمیدانم

ماه شب چهارده را

دوست دارم / دوست ندارم

دوست دارم

دوست ندارم

دوست دارم

دوست ندارم

دوست ...



شعر نوشت :


::: به جای شعر نوشت امروز ، به ماه امشب نگاه کنید ... :::



دل نوشت :


آخ که چقد دم افطار خیاباونا رو دوس دارم ... انگار همه ادما زنبورن و دارن می دوان تا کار و تلاش روزانشونو

زودی ببرن به ملکشون تحویل بدن ... انگار همه ی روزو تلاش میکنن تا به این زمان برسن .

صدای بووووق بوووووق ماشینا ، آش و حلیم و صف نون ، بدو بدووو کردنا برا رسیدن ...

چقد خوب میشه که آدما تو این لحظه ها دست هم دیگه رو بگیرن .

اصن این قرار دوممون ... بیاین دم افطار دست همو بگیریم ...



سخن بارانی :


افطار كه كرديد ،

بدنتان كه آرام گرفت ،

به دعايي ؛ به ثنايي ؛ خدا را ياد كنيد .

با خودتان خلوت كنيد .

به قرآن نگاه كنيد .

با اينكه اصلا ساكت بنشينيد .

اين خيلي قيمتي است .

آدم افطار حقيقي را با خدا مي كند .

افطار حقيقي كه خوردن نيست ،

 أُبْعَثُ حَیًّا ، آن افطار است .

نماز پيامبر (ص) است ، روزه علي (ع) است و افطار خداست . از افطار بالاتر هم چيزي نيست .

علي (ع) روزه است ؛ يعني هر كه علي (ع) را قبول كند در دنيا كم حرف مي زند ، آلوده نمي شود . ذكر دنيا را

كم مي كند ادعايش از بين مي رود . هر كه پيغمبر را نگاه كند نماز خوانده است . ذكر خدا مي گويد ، 

دعا مي كند ، صلوات مي فرستد .

همين طور مي آيد جلو تا خدا را ملاقات مي كند و مي گويد اشهد ، خدا را ديدم .

اشهد ان لا اله الا الله مي گويد و بالا مي رود .


"حاج اسماعیل دولابی"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

انتظار

"هو الوسیع"


روز دوازدهم


انتظار ...

از جنس جمعه هایی که

کشیدنی نیست ،

کشیدنی ست !!

مثل درد ...



شعر نوشت :


همه ي روزهايم به گرفتگي غروبهاي جمعه اي شده

كه تكرار روزمرگي هايم را جايگزين عجل وليك الفرجش كرده ام

و اميد به اينكه روزي ميرسد

كه او هم ميرسد !!!


با حال اين روزهايم

دعاي فرج خواندنم گناه بزرگيست

كه آمدن منجي را فداي مرگ خستگي هايم مي كند ...


دلم تنگ است براي غروبهاي دلگير جمعه

كه آل ياسين تنها تسكينش بود و ندبه تنها پيشگيريش .



جمعه هاي اين شهر


با دلتنگي هاي بدلي غروب مي كند


و با خستگي هاي حاصل از تعطيلي ؛ شنبه مي شود .




بي خود فرياد هل من ناصر سر نده آقا


كه صدايت زير رنگ خاكستري اين شهر بي روح


خفه مي شود ...


كه كيست ياري دهنده اي که خود را ياري كند ؟!!





دل نوشت :


دلم دلش رمضان می خواهد با بوی یاس ، با طعم نرگس ...

دلش انتظار می خواهد از جنس صدا کردن ؛ نه دیدن ! دلش می خواهد انتظار صدای وزش بادهای مشرقی

را بکشد تا انتظار رویت بهار را . دلش یک دنیا دلتنگ بهاریست که سالیان سال است از این سرزمین رخت

بر بسته است و سفر طولانیی برای ماه به پشت ابرها رغم زده است ...

دلم دلش ماه می خواهد با بوی عطر گل های شقایق ، که وقتی به نیمه نزدیک می شود زمین از حضورش

نورانی تر از آسمان شود ... دلم دلش انتظار می خواهد از جنس واژه ی : "علی من" ...




سحن بارانی :


خدایا ؛

سهو که می شوند سجده هایم ؛

شک می کنم به دلی که ،

پیش "تو" نیست و

" بودن اش" را دم می زند !!!


"هدیه ای از : یکتا / باران عشق"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

سیب شب دوازده

"هو الودود"


روز یازدم


این شبها

ماه من

بیشتر شبیه به سیب گاز زده ای ست

- که من را به زمین هبوط داد -

تا ماه شب دوازده



شعر نوشت :


به روی بوم سفیدی مرا سیاه کشید

بخاطر تو مرا طرحی از گناه کشید


نگاه گندمی ات بوی سیب لبهایت

مرا تبسم چشمت به اشتباه کشید


شبیه تیر خلاصی به سمت آدم بود

که هرچه آه کشید از همین نگاه کشید


و مُهر میوه ی ممنوعه روی پیشانیت

تمام بودن من را به قعر چاه کشید


و بعد فاصله ای در میانمان افتاد

که شاعرانه میان من و تو راه کشید



دل نوشت :


دلم نوشتنش نمیاد ...

میخواد یه دل سیر گریه کنه وقتی که داره با چشمای خودش ذره ذره بزرگ شدن ماهشو میبینه و هیچ

کاری ام از دستش بر نمیاد . دلم داره تنگ میشه برای این روزا ...

شده تا حالا کنار یه کسی باشین و همون لحظه دلتون براش تنگ بشه ؛ چون میدونین به زودی قراره ازش ...

نه دیگه ، نشد علی آقا . قرار اولمون یادت رفته انگاریااااا !!!!!!!

.

..

...

دلم نوشتنش نمیاد ...



سخن بارانی :


يكي

دو تا

سه تا

هميـــــنطور روي هم مي ذاشت

آجر هارو !

سالها عرق ريخت

هزار فراز و نشيب . . .

بالاخره ، ساخته شد اين ديوار بزرگــــــــ .

/ جدا شدن از هم ! /

تكيه زد به ديوار ، به خودش اومد و صورتش ، خيس ِ اشك !

سرشو كرد به آسمون ،


چند لحظه بعد . . .

تَــــــــخ !

همه ي ديوار ريخت!


+ گناه ها آجرهاي سنگيني بودن / اما / دستهاي خدا سنگين تر ،

فقط يه تلنگر كافي بود !

تَــــــــخ . . . / !


"هدیه ای از : آسمان / چند وجب دورتر"



گناه

"هو الستار"


روز دهم


گناه دارد

این روزهایی که با گناه آغشته شده

و سرشار از سیاهی هاست ...

رمضان که آمد

آب پاکی را به روی تمام سیاهی ها ریخت .

اینجا

همه چی

توبه می کند



شعر نوشت :


این روزها

ساعت ها پشت پنجره می ایستم

بی آنکه

لحظه ای به بیرون نگاه کنم .

مثل چشمهایی که

در قفسی به وسعت شهر

خفه شده باشند ...



دل نوشت :


توبه های ما هم انگار چینیه ... هی توبه میکنی ؛ هی میشکنه ، هی توبه میکنی ؛ هی میشکنه ...

دلم یه توبه نشکن می خواد ، همچی مشتی .



سخن بارانی :


ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو هم سایه ی دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید ؟

در صورت دل صورت معشوق مبین است
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید


"مولانا - یادگاری از:الهه / حادثه"




* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

تو ِ من

"هو الباقی"


روز نهم


رمضان را

بخاطر حضور توست که دوست دارم ...

وقتی که نفس به نفسش

تو را زندگی میکنم



شعر نوشت :




دل نوشت :


دلم می خواد بنویسم ... اینار فقط برای تو ؛

دوست دارم قدیمی شده ، فدات بشم قدیمی شده ، اما یه وقتایی میگی دوست دارم و پای همه چیشم

وا میستی ... اون وخته که بهت میگن مـــــــرد ، میگن لوطی ، میگن رفیق ، میگن قدیمی ...

یه وقتاییم مثه من میزنی زیر همه چی ؛ همه ی اون حرفا یادت میره . همه ی قول و قرارا یادت میره و هیچیه

هیچی ... بعدش دستتو دراز میکنی تا وقتی خوردی زمین دستتو بگیره ... نامردی نمیکنی و بازم میگیری .

چون تو تا اخرش هستی . وقتی میگی هستم یعنی هستی . منم دلم یه این خوشه که تو مثه من نامرد

نیستی و تا اخرش پای همه چیم هستی ...

یادمه یه روز گفتی هرکی که عاشقم بشه خودم خون بهاشم . نذر کردم وقتی که عاشقت شدم ، وقتی یاد

گرفتم که پاشنه کفشمو بخوابونم سرمو بگیرم بالا راه برم ، وقتی یاد گرفتم مرد شم و پای حرفم واستم ،

اینبار خودم خون بهات باشم ... بذا همه عالم بدونن که بابا یه بارم ما آره ... بذا همه بفهمن که نه تو تنهایی

نه من ...

باهات کلی حرف دارم ...



سخن بارانی :


علی چشمهایش را بست .سعی کرد قیافه مه تاب را به خاطر بیاورد.


-موهایش آب شار قهوه ای، قدش تا این جای من (سرشانه هایش را نشان داد) ،سنش پنج سال کوچک

تر،حرف زدنش آرام،ریز بخندد،وقتی می گوید ((علی)) سرش را روی شانه هایش کج کند، لب هایش مثل

غنچه ی گل یاس ،اصلش باید بوی یاس بدهد...


"من او - رضا امیرخانی"




* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

تلخی شیرین

"هو الرئوف"


روز هشتم


رمضان

با طعم روز هشتم

یعنی

ت ل خ

به شیرینی یک زیارتنامه



شعر نوشت :


تلخ منم

همچون فنجاني

كه ساعات طولاني در نگاهش غرق شده باشي

و خاطراتت بر روي دانه هاي قهوه

ماسيده باشد ...


تلخ منم ...

زهرماري ِ ته مانده هاي يك رابطه

كه شيريني خاطرات را

به تلخي درد آوري مبدل مي كند ...


تلخ ؛

مثل من ...

مثل چشم هاي كم سويي كه

بعد از تو

تمام مردم شهر را از دور

"تـــــــــــــــو" ميبيند



ت ل خ ؛

مثل ع ل ي ...





دل نوشت :


امروز ماه رمضون تلخه ... همون مزه ای که عاشقشم ... یه تلخیه شیرین

مثه طعم کف رو قهوه ، مثه مزه ی کاکائوهای قدیم که خیلییییییییییییییی مزه میدادن بهم



سخن بارانی :


بابا لنگ دراز عزیزم

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!

وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور!

بابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ...

بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمیخواهم ...!

بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم ...!



"بابا لنگ دراز - جین وبستر"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

دوست داشتن

"هو المحبوب"


روز هفتم


رمضان

پر از لحظه هایی ست

که می توان نفس به نفسش را دوست داشت



شعر نوشت :


تو را به جای همه ی شعرهای دنیا می خوانم

تو را به جای همه واژه های دنیا قلم می زنم

برای خاطر سمفونیه کلمات

که درون چشمانت موج می زنند

تو را به اندازه ی همه ی امواج دریا گوش می دهم

تو را بخاطر همه الهه ها فریاد می زنم ...

به جای ونوس به تو عشق می ورزم

و مثال ولکانوس در تو گر می گیرم

و همچون پوزئیدون در تو شنا می کنم

که تو آتنای تمام دنیایی

و بالای دست کرونوس در تاریخ پرواز می کنی


تو را برای همه ی الهه های دنیا الهه می خوانم

که تو زنوس تمامی خدایانی



دل نوشت :


دوست داشتن که دل نوشت نمی خواد ، خودش دل نوشته

...

..

.

دوستت دارم

.

..

...



سخن بارانی :


این قسمت شکســ ـــ ــــت

بعدن واژه ها جایگزین خرده واژه هایش می شوند

.

.

.




* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

با هر عنوانی که می خواهید بخوانید

"هو الفاطر"


روز ششم


- من

- رمضان

- خدا

.

..

...

خدا کند بشود

میانشان مراعات نظیری پیدا کرد



شعر نوشت :


برگشت ، خاطرات خودش را مرور کرد

پس کوچه های کنج دلش را نمور کرد


در باورش هنوز سر کوچه مانده بود

معشوقه ای دوباره به ذهنش خطور کرد


هرچند خوانده بود که معوشقه رفتنی است ...

اما دوباره سایه ای از او ظهور کرد


در ذهن خود گرفت کمی دست سایه را

تا اینکه ابر آمد و یک آن عبور کرد ...


بعدش نگاه کرد به خورشید پشت ابر

باید دوباره قصه را از گریه شور کرد


.

..

...

شاعر دوباره غصه ی خود را بهانه کرد

دیوان شعرهای خودش را قطور کرد



دل نوشت :


دیدین آدما وقتی میخوان برن پیش یکی که خیلییییی بزرگه ؛ قبلش کلی مقدمه چینی میکنن با خودشون که

وقتی رفتم چجوری سلام بدم ، دست بدم یا ندم ، چجوری حرفامو بزنم ، چجوری درخواستامو بخوام ...

مثلن الان من . انقد دلم میخواد برم امام رضا و کلییییییی براش درد و دل کنم و ازش چیز بخوام . ولی مطمئنم

تا وارد حرم میشم انگار زبونم قفل میکنه و دیگه هچی نمیخوام . انگار تموم خواستم فقط خودش بوده .

ماه رمضونم دقیقن همینجوریه ... کلی انتظار میکشی که از راه برسه تا وقتی به خدا نزدیک شدی کلییییی

ازش چیز بخوای . اما تا خدا گوششو میاره لب دهنت ، تا بهت میگه بگو فدات شم ؛ بگو عزیز دلم ؛ بگو بنده

من ؛ بگو ببینم چی میخوای ، یهو فکت قفل میکنه . صدای قلبت تو سرت میپیچه و هیچی نمیتونی بگی ...



سخن بارانی :


این شب هایی که با گریه افطار می کنم

و نبودت را روزه می گیرم

چه جای تعجب است که سحرها یک فنجان بغض فرو دهم ؟!

دوستت دارم ها میان این جز جز آیه هاست

تو شب قدر منی که هر چه بود و نبود را متزلزل کردی و با هرچه فرشته که کنارت بود به قلب من

نازل شدی...

من تو را از این ماه طلبکارم


هدیه ای از : "مهسا رودکی"

(دانلود) دکلمه سخن بارانی



بهار رمضان

"هو الرحیم"


روز پنجم


امسال

تابستان هم بهار می شود

زیر شکوفه های خوش عطر

ماه عسل



شعر نوشت :


چاه ها را خیره می شوم ...

سیاه و تاریک

و سرشار از آبستن وحشت های خیالی .

اما

مگر نه اینکه

هرکس به اعماق خیالی چاهش

پناه ببرد ،

فرشته ای می شود

که بر فراز تمام تاریخ

به پرواز در می آید ؟



دل نوشت :


آخ که چقد دلم برا شلوغیای کوچه و خیابونای شهر ؛ دم افطار تنگ شده بود ... اصن انگار شهر تو ماه رمضون

یه روح تازه توش دمیده میشه ... شلوغیای دم افطار ، صفای نونوایی و آش و حلیم ، زولبیا بامیه هایی که

تا سقف شیرینی فروشیا رفتن ، عصبانیت راننده ها ، بوق بوقای ماشینا ...

اصن همشون یه حس و حال تازه دارن ، انگار که تو اوج تابستون بهار اومده تو این شهر ...



سخن بارانی :


آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن‌تر است از آدمی که

تابه‌حال پاش نلغزیده... این حرف سنگین است... خودم هم می‌دانم. خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتن

آکبند درآمد، فلزش معلوم می‌شود، اما فلز خطاکرده رو است، روشن است... مثل این کف دست، کج و معوج

خط‌ش پیداست. از آدم بی‌خطا می‌ترسم، اما پای آدم تک‌خطا می‌ایستم...


"قیدار - رضا امیرخانی"





* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

سپید باران

"هو الرحمان"


روز چهارم


. باران

..  باران

...   باران

قسم به باران

وقتی که تو را خیس تر می کند

و من را عاشق تر



شعر نوشت :


امشب

تمام سپیدهایم را

که به جان کاغذهای سفید دفترم افتاده اند

و با روسپیدیی از جنس شعر

سیاهش کرده اند

خط می زنم ...

امشب

تمام سپیدها

سیاه می شوند .


سپیدها

سیاهه ای از جنس شعر هستند

که با دستان من

به قتل می رسند ...


امشب...



دل نوشت :


آخ که چقد تو این حال و اوضاع داغووووون یه ماه رمضون بارونی میچسبه ...

حسه ادمی رو دارم که تو یه تابستونه گرررررم بعد از ساعتها پیاده روی میاد خونه . لباساشو عوض میکنه ،

یه آبی به سرو صورتش میزنه ، وا میسته جلو کولر و یه لیوان آب خنک میخوره و جیگرش حال میاد ...

آخ که چقد خسته ام از این گرمای نابودگر این روزا

بارانم آرزوست ...

راستی ، کسی تا حالا به این فکر کرده که اینجا چرا اسمش راز بارونه ؟ اصن راز بارون یعنی چی؟ یعنی کی؟

راز بارونی که رو سر شماها قطره قطره میریزه و خیستون میکنه چیه ؟



سخن بارانی :


خدایا ! تو را شکر می کنم ، که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی ، تو را شکر می کنم که

جانم را به آتش غم سوزاندی ، و قلب مجروحم را برای همیشه داغدار کردی ، دلم را سوختی و شکستی ،

تا فقط جایگاه تو باشد .

خدایا ! عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب

می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد !


"شهید دکتر مصطفی چمران"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

سکوت قلب

"هو المحبوب"


روز سوم


ماه کوچک من

روز به روز بزرگتر می شود

و من هنوز

اندر خم یک کوچه ام ...



شعر نوشت :


اين روزها

با هر صدايي

صداي آرامش بخش تو به گوشم مي رسد .

هر عابري كه از كنارم رد مي شود

با نگاه تو به من نگاه مي كند

و رنگ چشمان تو در چشمانش برق مي زند ،

انگار كه صورت زيباي تو

در چهره ي تمام مردم اين شهر

جا خوش كرده است !

همه ي كوچه بوي عطر تو را مي دهد

و از پشت ؛ همه شبيه به تو راه مي روند .

نمي دانم چرا

صداي كفشهاي همه ي آدم هاي اينجا

دلهره ي آمدنت را به جانم مي اندازد ...


كجاي اين شهري

كه همه جا هستي و هيج جا نيستي ؟



دل نوشت :


صدای قلب که از سینه بیرون نزنه

سینه یتیم میشه

نفسا مدام هرزه میره

هیچ دمی بهونه ای برای بازدم شدن نداره


صدای قلب

زاویه ی نگاهو موازنه میکنه

حکم قرنیزو داره

صدای قلب خیلی مهمه

هرشب به صداش گوش بدین

باهاش حرف بزنین

صدای قلب ...



سخن بارانی :


افطار كه كرديد ،

بدنتان كه آرام گرفت ،

به دعايي ؛ به ثنايي ؛ خدا را ياد كنيد .

با خودتان خلوت كنيد .

به قرآن نگاه كنيد .

با اينكه اصلا ساكت بنشينيد .

اين خيلي قيمتي است .

آدم افطار حقيقي را با خدا مي كند .

افطار حقيقي كه خوردن نيست ،

 أُبْعَثُ حَیًّا ، آن افطار است .

نماز پيامبر (ص) است ، روزه علي (ع) است و افطار خداست . از افطار بالاتر هم چيزي نيست .

علي (ع) روزه است ؛ يعني هر كه علي (ع) را قبول كند در دنيا كم حرف مي زند ، آلوده نمي شود . ذكر دنيا را

كم مي كند ادعايش از بين مي رود . هر كه پيغمبر را نگاه كند نماز خوانده است . ذكر خدا مي گويد ، 

دعا مي كند ، صلوات مي فرستد .

همين طور مي آيد جلو تا خدا را ملاقات مي كند و مي گويد اشهد ، خدا را ديدم .

اشهد ان لا اله الا الله مي گويد و بالا مي رود .


"حاج اسماعیل دولابی"




پ.ن : دوستانی که برام کامنت خصوصی میذارن خواهشن زیرش این نکته رو قید کنن که برای ثبت یادگاری

در رمضان نامه ست ... از دوستانی که تاحالا کامنت گذاشتن برای اطمینان خاطر ممنون میشم برام کامنت

خصوصی بذارن و به این نکته اشاره کنن تا شرمندشون نشم !



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

فاصله

"هو الفاطر"


روز دوم


رمضان

یعنی ماهی که

فاصله در آن هیچ معنایی ندارد .

نقطه ی صفر مرزی

تمام فاصله ها ...



شعر نوشت :


دلم هوای آفتاب می کند ؛

گاهی

که زیر این قطرات درد آور

تنهاییم را

- مثل یک موش آبکشیده -

به دوش می کشم ...

این روزها

شازده کوچولو شده ام ...

سفرم را از مهتاب چشمهایت آغاز کرده ام

و از گرمای سوزان دستهایت

عبور می کنم

تا روزی به قرص روی آفتابیت برسم ...

هنوز نرسیده

مارهای قصه را کجای دلم جا بدهم

که فاصله ها را

میان ما حکمفرما نکند



دل نوشت :


ماه رمضون که میاد انگار همه ی فاصله ها برداشته میشه ... آخ که چقد میچسبه ...

یادمه چند وقتا پیشا یه کنفرانس راجب مسائل روانشناسی نحوه ی برخورد و رفتار ادما داشتم . موقعي كه

داشتم يه سري مطالب و كتابهاي روانشناسي مطالعه ميكردم براي كنفرانس ، چشمم به يه مطلبي خورد كه

هنوز كه هنوزه بعد از گذشته چند سال اونو مدااااام تو خودم مرور ميكنم .


اون مطلب با يه سوال شروع شده بود ، كه چرا ادما وقتي با هم دعوا ميكنن صداشونو بلند ميكنن و سر هم

داد ميزنن ؟ بعد از يه سري صحبت به اين جواب رسيد كه:

"هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند"


بعد پرسيده بود: با توجه به اين مسئله هنگامي كه عشقشون به همديگه بيشتر شد چه اتفاقی مي افته ؟

و جواب داده بود:

"آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند! اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد ..."



سخن بارانی :


مرزها

زبان فاصله را نمی فهمند .

هرچه دورتر می روم

نزدیکتر می شوی ...

"رضا کاظمی"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .

وقتی که انتظارها به سر می رسد

"هو اللطیف"


روز اول


پرده ها که کنار می روند

ابرها که پراکنده می شوند

چشم های پر مهر خدا بر فراز اسمان ها رویت می شود ...

سفره ی رحمتش

بر پیکره ی کوچک خلقت پهن شده است ،

بسم الله ...




شعر نوشت :


تلخ منم

همچون فنجان قهوه ای که

سالیان سال است

کنار فنجان دلتنگی هایم

یخ می کند ...

رو به روی جای خالی تو


تلخ

مثل چتر خاطره ی بارانیمان

که از آن روز به بعد

به جای پناه سرم

تکیه گاهم شده است ...

.

..

...

تلخ که می گویم

تلخی با طعم بدون تو بودن است ،

تلخی سرد ...

مانند نگاه منتظری که

منجمد می شود

روی فنجان ،

که هر روز شاهد یخ شدنش است .

مثل قهوه ی ماسیده ی ته فنجان ...


رابطه ی مستقیمی

بین دمای بدن من

با حرارت فنجان رو به روی جای خالی تو وجود دارد ...


تلخ

مثل

منی که یخ زده ام ...



«««نگاه سفالی»»»



رفیق روز و شبم صندلی خالی بود

درون کافه نگاهش کمی سوالی بود


کنار پنجره جای همیشگی بودیم

هوای قلب من آن شب چقدر عالی بود


به راس ساعت دلتنگی ام کمی دیر است

قرار آخر هفته ، که چند سالی بود -


بخاطر تو در این کوچه میزدم پرسه

حکایت من ِ او در همین حوالی بود


درون کافه من و صندلی خالی که -

همیشه سوژه ی اخبار این اهالی بود


دو قهوه ... بی شکر ؛ اما همیشه شیرین بود

سفارشی که برای تو ِ خیالی بود


تمام مردم دنیای کوچک کافه

نگاهشان به حضورت کمی سفالی بود



دل نوشت :


همیشه وقتی انتظار یه چی رو میکشم و موعدش میرسه ؛ هم خوشحالم هم ناراحت .

خوشحال برا اینکه بالاخره انتظارم به سر رسیده و ناراحت برای اینکه یه روزی این خوشحالی تموم میشه ...

اما میخوام امسال همه ی سعیمو بکنم تا فقط فقط خوشحال باشم .

درسته قراره باهم روزها رو بشماریم ، اما بیاین همگی باهم قدر نفس به نفسشو بدونیم تا دیگه هیچ موقع

پشیمون رفتنش نشیم ...

این شد قرار اول امسالمون ... "یا علی"


ماه عسلتون مبارکـــ...



سخن بارانی :