"به نام خدا"
قبل نوشت: این نکته را اول مینویسم که یادم باشد بعدن یک ستایش نامه برای "حباب" محسن
یگانه بنویسم ... صدایش برایم سرشار ار خاطرات شیرین است و این روزها که به حباب گوش
میدهم روزگار را التماس میکنم که حداقل برای این نوستالژیی شیرین من هم که شده کمی به
این روزهایم قند اضافه کند ... التماس میکنم !
همیشه ی همیشه به این اعتقاد دارم که این ادمان که به مکان ها هویت و اعتبار میدن . ادمان که بهشون
روح میدن تا بشه توشون نفس کشید ... اعتقاد دارم به اینکه اگه ادما نباشن هیچ مکانی ارزش نفس کشیدن
نداره . اما چند وقتیه که کنار ادما ؛ به قصه ها هم اعتقاد پیدا کردم . اینکه بعضی از قصه ها به بعضی از مکان
ها ارزش میدن ...
مثلن وقتی "من او" امیرخانی رو برای چندمین بار میخونم دیگه از همون صفحه های اولش وقتی میگه "خانی
آباد" ؛ دیگه میتونم با همه ی وجودم درکش کنم . قبلنا هیچ حسی نسبت به "خانی آباد" که یکی از محله
های قدیمی تهران ِ نداشتم . مثله خیلی از محله های دیگه که اون اطراف هست برام تداعی ترافیک و
شلوغی و طرح ترافیک و دود بود. اما همین چند وقت پیشا که فقط بخاطر کتاب امیرخانی رفتم اونجا دیگه اون
حسو بهش نداشتم ... یه صبح جمعه که خیابونای اطراف خلوت بود و هنوز شهر رنگ و بوی طبیعیش رو به
خودش نگرفته بود . کنار مسجد قندی ماشین رو نگه داشتم و چشمام بستم و تو کوچه های اطرافش قدم زدم
. اولین بویی که به مشامم خورد بوی یاس بود . نمی دونم اونایی که تو اون کوچه ها زندگی می کنن چجوری
متوجه این بو یاس که تو رگ و پی خونه هاشون رفته نشدن . شایدم شدن و به هیچکس نمیگن . شاید بوی
یاس تو اون محله یه راز ِ ...
کوچه های پر پیچ و خم که مثل بچه های شیطون از سر و کول محله بالا رفتن و درختایی که از رو دیوارا کوچه
رو سرک میکشن . بعضی از دیوارا که کاهگلی ان ؛ مثل دیواری که روش انار ترکیده سرخی خاص و مطبوعی
دارن . بوی انار ادمو مست میکنه .
چشم هامو که می بندم دختری می بینم که موهاش آب شار قهوه ای ، قدش تا این جای من ( سرشونه
هامو نشون می دم ) ، سنش چند سال کوچک تر ، حرف زدنش آروم ، ریز می خنده ، وقتی میگه "علی"
سرش رو روی شونه هاش کج میکنه ، لب هاش مثل غنچه ی گل یاس ، اصلش باید بوی یاس بده ...
سوپر مارکتی که چند کوچه پایین تر از مسجد ِ ، خونه های بزرگ و قدیمی که معلوم نیست کدومشون برای
خونواده فتاح ِ ، کوچه های پر پیچ و خم با عابرایی که بعضی وقتا چپ چپ نگاهم می کردن ... همه ی اینا
باعث شد تا به این اعتقاد پیدا کنم که گاهی مواقع قصه ها هم به مکان ها ارزش میدن .
همین ... !
در این مدت خیلی به کامنت های دوستان درباره ی پست قبل فکر کردم . فکر میکنم برای
بعضی ها سوء تفاهم شده است . فکر نمیکنم هیچ آدمی از تعریف و تمجید بدش بیاید به شرطی
که الکی نباشد ... راستش کمی که تامل کردم فکر کردم بهتر است یک مدتی روند به روز
رسانی "راز بارون" را که یکی دو سالی می شود به این صورت است تغییر دهم .
احتمالن از امروز به بعد کمتر در پست ها از من غزل و ترانه می خوانید . فعلن ترجیح میدهم
شعرهایم را در دفتر نگه دارم و گاهی اوقات از تک بیت هایش در پست هایم استفاده کنم .
درضمن دوستانی هم که در فیس بوک کارهای مرا دنبال می کنند از امروز احتمالن کمتر مرا
در آن فضا میبینند . فعلن ترجیح میدهم "حباب" گوش دهم و بنویسم و بنویسم و بنویسم ...
بعد اینکه اطلاع رسانی هایم هم دیگر مثل گذشته نیست (به غیر از این پست) . دوستانی
که تمایل دارند دل نوشته های مرا دنبال کنند هفته ای یکی دوبار به "راز بارون" سر بزنند چون
قصد دارم حداقل هفته ای یکبار بروز کنم - انشاالله ... و سعی میکنم بیشتر به وبلاگ دوستان
سر بزنم .
و در پایان از آنجا که اکثر برنامه ریزی های این روزهایم کوتاه مدت می باشد این روال تا ماه
محرم ادامه دارد و اگر خدا بخواهد در ماه محرم طبق روال هر سال "راز بارون" ویژه نامه ی
خاص خودش را دارد ... بعدش با خداست .
یک دنیا ممنون که میخوانیدم
یا علی ...