گل بریزید ؛ تازه داماد آمده

"هو المصور"


       برگه ششم - خط اول :    بگذار اين "سال هاي حرام" بگذرد      


امام صادق :

"كل شهر محرم ، و كل يوم عاشورا ، و كل ارض كربلا"

در قبايل عرب همواره جنگ بود ، اما مكه "زمين حرام" بود و چهار ماه رجب ، ذي القعده ، ذي حجه و محرم ،

"زمان حرام" ، يعني كه در آن جنگ حرام است . دو قبيله كه با هم مي جنگيدند ، تا وارد ماه حرام مي شدند ،

جنگ را موقتا تعطيل مي كردند ، اما براي آنكه اعلام كنند كه : «در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست ،

ماه حرام رسيده است و چون بگذرد ، جنگ ادامه خواهد يافت» ،‌سنت بود كه بر قبه ي خيمه ي فرمانده قبيله ،

پرچم سرخي بر مي افراشتند ، تا دوستان ، دشمنان و مردم ، همه ، بدانند كه :«جنگ پايان نيافته است » .

آنها كه به كربلا مي روند ، مي بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه ي جنگ ، آرامش مرگ

سايه افكنده است .

اما مي بينند كه بر قبه ي آرامگاه حسين ، پرچم سرخي در اهتزاز است .

بگذار اين "سال هاي حرام" بگذرد !


"دكتر علي شريعتي"

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه ششم - خط آخر :    گل بریزید ؛ تازه داماد آمده



امشب شب رزم است شب نوحه گری نیست

فرزند حسن رفته به میدان خطری نیست


از بوی خوشت دشت گلستان شده قاسم

چون شیشه ی عطری که دگر روش دری نیست


مشغول دعا بودم و تسبیح رها شد

از دانه ی تسبیح دل من خبری نیست


از داغ علی اکبر خود سوخته بودم

بعد از تو در این سینه ی تنگم جگری نیست


هرچند که جای پدرت بوده ام اما -

"صد شکر کنار بدن تو پدری نیست"



التماس دعا


مُوتُوا قَبلَ اَن تمُوتُوا

"به نام پروردگار باران"


       برگه پنجم - خط اول : مُوتُوا قَبلَ اَن تمُوتُوا       


عاشورا سالي يك بار شيعيان را مي ميراند و زنده مي كند و مُوتُوا قَبلَ اَن تمُوتُوا را عملي مي كند .


"حاج اسماعيل دولابي"

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه پنجم - خط آخر : احلی من العسل


امشب حرف زدن سخته برام . خیلی سخته ...

شب یتیم کربلا ؛ شاهزاده عبدالله بن الحسن



به کدامین سمت می دومی

شاخ گل نیلوفری حسن ؟


گره دستانت را باز کردی

تا بر این کویر خشک و بی روح

بذر افشانی کنی عطر حضورت را ...


شهادت

دو قدم جلوتر

درون گودالی منتظر توست ...

تعجیل کن




التماس دعا


شب زینبیه

"بسم الله المالك القاهر الجبار المنتقم"


       برگه چهارم - خط اول : اي زينب       


ای زینب! ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش!

...

تو خود شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی ، همچون برادرت که با قطره قطره خون خویش سخن 

می گوید.


"دكتر علي شريعتي"

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه چهارم - خط آخر : و در اين بحر طويلي كه نوشتم :

                                              بدون تو نمي خواهم از اين عالم تاريك ؛ بهشتم


ياد آن عصر طلوعي

كه زره بر تن طفلان خودش كرد و

دلش را ز دل كودك خود كند و

گره زد به زره نامه به اين بند :

كه برادر

تو ببخشي

كه اين گوشه جگر هاي من اندك

و فرستادمشان سوي تو تا

راهي ميدان بشون

گوش به فرمان

همگي نذرخداحافظيم بهر يه پيمان

كه مگر مي شود امروز

حسينم

همه ي نور دو عينم

بين چشمان تو بين الحرمينم ... ،

شود امروز ؛ جگر گوشه ي تو

مثل جگر هاي حسن پرپر و

من مشق خودم از بر و

سرمشق من امروز سفارش شده از مادرمان فاطمه :

بنْويس تو از لحظه ي قنداقه حسين دلبر و ...


امروز همان لحظه ي ميعاد پدر شد

كه دلم خون جگر شد

به خدا راضيم از اينكه دو طفلان من اين بار پسر شد ،

كه سرم وقت رجز خواندشان پيش خدا

رو به هوا

چشم به چشمان تو بندم

نروم مثل عقابي

سر بالين نذورات خودم

شيون و زاري بكنم

چشم به چشمان عدو ، گريه و خاري بكنم .

تا كه تو از كرده ي خود

رو به نگاهم بشوي سر به زمين ؛

و من از كوچكي سهم خودم نذر تو اي ماه جبين ،

از سر شرم بگويم كه : ببخشيــــــــد همين ...


...



التماس دعا


قحطی محبت

"بسم الرب الرقیه"


       برگه سوم - خط اول : قحطي محبت       


در كربلا ، هم قحط آب بود و هم قحط محبت .


"حاج اسماعيل دولابي"

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه سوم - خط آخر : دق كردن



کسی میدونه دق کردن یعنی چی ؟



دق کردن . [ دِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) به مرض دق مبتلی شدن . (فرهنگ فارسی معین ). مسلول شدن . تب

لازم گرفتن . رجوع به دق شود. || از بسیاری ِ اندوه به دق مردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). از اندوه و رنج و

غصه آزرده شدن ورنجور شدن و مردن . (ناظم الاطباء). از غصه یا بیماری دق مردن . بر اثر اندوه شدید ناشی از

مرگ عزیزان یا شکست سخت خوردن در عشق یا زندگی به شدت محزون و اندوهگین شدن و بر اثر آن مردن .

(فرهنگ لغات عامیانه ).

"لغت نامه دهخدا"







همین ... !





نگاه مضطربت دیده بود قافله ها را

زمین کرببلا و تمام هروله ها را


روایت غزلت شد بهانه ای که بگویم

تمام درد و بلایت ؛ تمام مرحله ها را


به جای خالی گهواره زل نزن که ببینی -

دوباره تیر سه شعبه به دست حرمله ها را


کنار راس پدر گریه کن عزیز غزل هام

نشان بده تو برایش تمام آبله ها را


بگو از اینکه یتیمی چقدر درد بزرگی ست

تمام زخم زبان های شام و هلهله ها را



التماس دعا


همه غلطی می چرخند

"به نام او كه فريادرس است"


       برگه دوم - خط اول :    همه غلطي مي چرخند      


همه غلطي مي چرخند ‍‍؛ الا يكي ،

همان فلشي كه در جهت مخالف ديگران است

- حسين - و تنها اوست كه

به دعوت شهادت طواف را ترك مي كند



"دكتر علي شريعتي"

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه دوم - خط آخر :    ...


امشب می خواهم روزه ی سکوت بگیرم


.

.

.


...


التماس دعا


طوفان واژه ها

"به نام آنكه عشق را آفريد"


       برگه اول - خط اول:    قتيل العبرات يعني كشته ي اشكها      


گريه كليد قلب است

و دلي كه مغموم و محزون باشد با گريه باز مي شود ،  آن قدر گريه مي كند كه در دلش گل مي رويد .

حزن غم شديد است كه گريه ندارد . وقتي كه غم روي غم بيايد دل مي شكند و گريه آغاز مي شود .

گريه اسلحه ي مومن است . كربلا اسلحه ي مومن است .

امام حسين عليه السلام براي گريه خلق شده و قتيل العبرات يعني كشته ي اشكها است .


"حاج اسماعيل دولابي"

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه اول - خط آخر: طوفان واژه ها



آقا برای از تو نوشتن غزل کم است

اغراق و استعاره و ضرب المثل کم است


گفتی شهادت  است که احلُ مِنَ العسل

اینها روایت است ؛ والا عسل کم است


سرشارم از محبت تو ؛ از ازل به بعد

قبل از ازل نبوده والا ازل کم است


با تو تمام فاصله ها شعر می شوند

بی تو تمام قافیه ها را گسل کم است


این واژه ها برای تو از دم به صف شدند

مفعول و فاعلات و فعولن فعل کم است




* برداشتی غیر عمدی از مهدی رحیمی:

مولا براي از تو سرودن غزل کم است

تلميح و استعاره ، مجاز و بدل کم است


با تشکر ویژه از "پرنیان دل آرام"


پ.ن : اگه خدا بخواد راز بارون هر شب با يه دست خط عاشورايي به روز میشه .

التماس دعا ...



هفتاد و دو ساعت به محرم مانده

"به نام آنکه عشق را آفرید"



از سال گذشته در دلم غم مانده

تا ساعت رسمی عزا کم مانده

از دور صدای کاروان می آید ...

هفتاد و دو ساعت به محرم مانده




به یاری خدا امسال هم طبق روال سال های گذشته راز بارون به مناسب دهه ی اول محرم هرشب به روز

میشه ...

التماس دعا

چ ش م هایت ...

"به نام خدا"



یک عمارت هرچقدرم که قدیمی و بزرگ ...

روزهای بی تو حتی اصفهان تکراری است


وقتی از جغرافیای بودنت حرفی زدم

بی تو هرجای جهان باشم جهان تکراری است


.

..

...



چشم هایت ... چشم هایت چقدر شبیه به ته مانده ی قهوه ی من است !!!

گویی فال قهوه ی من چشمهای تو بود ...

سرم درد می کند وقتی که زیاد به قهوه ی چشمهایت فکر میکنم . گاهی مواقع آنقدر فکر میکنم که شبها

خواب از سرم می پرد .


میدانم ، جمله هایم خیلی بی ربط است !

سالهاست ارتباط عمودی شعرهایم چشم های توست ... اما چه کسی میداند ترجمه چشم هایت را ...

..

.


این روزها

مدام زیر بار این واژه ها

سنگسار می شوم ...

به جرم

نگاه کردن به چشم های تو


.

..

...


پ.ن 1: طبق قراری که گذاشته بودیم دو بیت از اخرین غزلمو بالای پست گذاشتم

پ.ن 2: ماه محرم داره میاد رفقا . بیاین دلامونو آماده کنیم ...




چقدر عاشق بعضی کارها هستم

"به نام خدا"


...


حکم یک ماهی افتاده به بیرون از آب

مثل آبی تو برایم ، به هوا محتاجم ...


بی تو پاییز شبیه دل تابستان است

من به بارانی چشمان شما محتاجم


...


داشتم به این فکر میکردم که چقدر عااااشق بعضی کارها هستم .

اینکه چشمهایم را ببندم و نفسم را حبس کنم و با صورت به سمت درخت بیدی که شاخ و برگ هایش در

مقابل قبله به حالت رکوع درآمده اند بروم . مهم نیست چه اتفاقی می افتد - صورتم زخمی می شود یا ... - ،

تنها چیزی که برایم مهم است سرمای نوازشگر شاخ و برگ های بید است که حس ملسی را به جان آدم

می اندازد .

اینکه یکهو هوا ابری شود و باران تندی ببارد و من به سرعت به سمت پشت بام بروم و انقدر زیر باران بمانم که

از سر و صورت و لباس هایم آب بچکد . اگر هم بعدش سرما بخورم برایم مهم نیست . اصلن چه بهتر که سرما

بخورم . اینجوری احساس لذت بخش تری بهم دست می دهد .

اینکه روی جدول های کنار خیابان ساعتها راه بروم . اینکه مردم نگاهم کنند برایم اصلن مهم نیست ؛ مهم حس

قشنگی است که وقتی یک پایم را از روی جدول بر میدارم و به جلو میگذارم - آن لحظه ای که روی یک پا روی

جدول ایستاده ام و حس معلقی که بین زمین و آسمان دارم - بهم دست می دهد .

اینکه باران ببارد و شب باشد و پنجره ی اتاقم را باز کنم و آهنگی که خیلی دوست دارم را با صدای بلند گوش

دهم و با یک فنجان اسپرسو داااغ و ترجیحا تا انجا که می شود تلخ بروم کنار پنجره بایستم و باران صورتم را

قلقلک بدهد .

اینکه ؛ اینکه ؛ اینکه ... چقدر من عااااااشق بعضی کارها هستم .



نمی دانم

به تکه های پیراهن یوسف نگاه کنم

یا جگر زلخیا ...

تنها چیزی که می دانم

عشق روی لبه ی تیغ های تیز جا خوش کرده است .

گاه روی کاردهای میوه خوری

و گاه روی خنجر تیز برادر نماها ...


فرقی ندارد زمینی باشد یا آسمانی ،

عاقبتش به سمت خداست .


...


بخند ، خنده ی تو مثل قرص اعصاب است

برای زخم دلم می شود کمی مرهم


اگر شبیه زلیخا تو عاشقم باشی

شبیه یوسف در چاه می شوم کم کم


...


پ.ن: دو بیت شعری که بالا و پایین پست گذاشتم قسمتی از غزل هایی که تازه نوشتم . هفته ای که گذشت

خدارو شکر هفته ی پر غزلی برام بود . چهار تا غزل نوشتم که البته دوتاش هنوز تکمیل نشده .



قصه هایی از جنس آدم

"به نام خدا"


قبل نوشت: این نکته را اول مینویسم که یادم باشد بعدن یک ستایش نامه برای "حباب" محسن

یگانه بنویسم ... صدایش برایم سرشار ار خاطرات شیرین است و این روزها که به حباب گوش

میدهم روزگار را التماس میکنم که حداقل برای این نوستالژیی شیرین من هم که شده کمی به

این روزهایم قند اضافه کند ... التماس میکنم !



همیشه ی همیشه به این اعتقاد دارم که این ادمان که به مکان ها هویت و اعتبار میدن . ادمان که بهشون

روح میدن تا بشه توشون نفس کشید ... اعتقاد دارم به اینکه اگه ادما نباشن هیچ مکانی ارزش نفس کشیدن

نداره . اما چند وقتیه که کنار ادما ؛ به قصه ها هم اعتقاد پیدا کردم . اینکه بعضی از قصه ها به بعضی از مکان

ها ارزش میدن ...


مثلن وقتی "من او" امیرخانی رو برای چندمین بار میخونم دیگه از همون صفحه های اولش وقتی میگه "خانی

آباد" ؛ دیگه میتونم با همه ی وجودم درکش کنم . قبلنا هیچ حسی نسبت به "خانی آباد" که یکی از محله

های قدیمی تهران ِ نداشتم . مثله خیلی از محله های دیگه که اون اطراف هست برام تداعی ترافیک و

شلوغی و طرح ترافیک و دود بود. اما همین چند وقت پیشا که فقط بخاطر کتاب امیرخانی رفتم اونجا دیگه اون

حسو بهش نداشتم ... یه صبح جمعه که خیابونای اطراف خلوت بود و هنوز شهر رنگ و بوی طبیعیش رو به

خودش نگرفته بود . کنار مسجد قندی ماشین رو نگه داشتم و چشمام بستم و تو کوچه های اطرافش قدم زدم

. اولین بویی که به مشامم خورد بوی یاس بود . نمی دونم اونایی که تو اون کوچه ها زندگی می کنن چجوری

متوجه این بو یاس که تو رگ و پی خونه هاشون رفته نشدن . شایدم شدن و به هیچکس نمیگن . شاید بوی

یاس تو اون محله یه راز ِ ...

کوچه های پر پیچ و خم که مثل بچه های شیطون از سر و کول محله بالا رفتن و درختایی که از رو دیوارا کوچه

رو سرک میکشن . بعضی از دیوارا که کاهگلی ان ؛ مثل دیواری که روش انار ترکیده سرخی خاص و مطبوعی

دارن . بوی انار ادمو مست میکنه .


چشم هامو که می بندم دختری می بینم که موهاش آب شار قهوه ای ، قدش تا این جای من ( سرشونه

هامو نشون می دم ) ، سنش چند سال کوچک تر ، حرف زدنش آروم ، ریز می خنده ، وقتی میگه "علی"

سرش رو روی شونه هاش کج میکنه ، لب هاش مثل غنچه ی گل یاس ، اصلش باید بوی یاس بده ...


سوپر مارکتی که چند کوچه پایین تر از مسجد ِ ، خونه های بزرگ و قدیمی که معلوم نیست کدومشون برای

خونواده فتاح ِ ، کوچه های پر پیچ و خم با عابرایی که بعضی وقتا چپ چپ نگاهم می کردن ... همه ی اینا

باعث شد تا به این اعتقاد پیدا کنم که گاهی مواقع قصه ها هم به مکان ها ارزش میدن .


همین ... !



در این مدت خیلی به کامنت های دوستان درباره ی پست قبل فکر کردم . فکر میکنم برای

بعضی ها سوء تفاهم شده است . فکر نمیکنم هیچ آدمی از تعریف و تمجید بدش بیاید به شرطی

که الکی نباشد ... راستش کمی که تامل کردم فکر کردم بهتر است یک مدتی روند به روز

رسانی "راز بارون" را که یکی دو سالی می شود به این صورت است تغییر دهم .


احتمالن از امروز به بعد کمتر در پست ها از من غزل و ترانه می خوانید . فعلن ترجیح میدهم

شعرهایم را در دفتر نگه دارم و گاهی اوقات از تک بیت هایش در پست هایم استفاده کنم .

درضمن دوستانی هم که در فیس بوک کارهای مرا دنبال می کنند از امروز احتمالن کمتر مرا

در آن فضا میبینند . فعلن ترجیح میدهم "حباب" گوش دهم و بنویسم و بنویسم و بنویسم ...

بعد اینکه اطلاع رسانی هایم هم دیگر مثل گذشته نیست (به غیر از این پست) . دوستانی

که تمایل دارند دل نوشته های مرا دنبال کنند هفته ای یکی دوبار به "راز بارون" سر بزنند چون

قصد دارم حداقل هفته ای یکبار بروز کنم - انشاالله ... و سعی میکنم بیشتر به وبلاگ دوستان

سر بزنم .


و در پایان از آنجا که اکثر برنامه ریزی های این روزهایم کوتاه مدت می باشد این روال تا ماه

محرم ادامه دارد و اگر خدا بخواهد در ماه محرم طبق روال هر سال "راز بارون" ویژه نامه ی

خاص خودش را دارد ... بعدش با خداست .


یک دنیا ممنون که میخوانیدم

یا علی ...