"هوالکبیر"
::روز بیست و یکم:::
اَللهُمّ الْعَن قتَلةَ اَمیرالمؤمنین
شعر نوشت :
خیلی وقته دارم رو شعر نوشت امروز کار میکنم . کلیم براش وقت گذاشتم تا اونی که میخوام
بشه در بیاد . الانم تموم شده ... تمومه تموم . اما فکر میکنم میتونم یه کم روش بیشتر وسواس
خرج کنم ، چون دوست ندارم خراب بشه . بالاخره سالی یبار که بیشتر نیس شعر نوشت امروز .
برای همین اجازه میخوام که یه مهلت کوچولو بگیرم تا اونجور که میخوام بشه . تا اندازه ی یک
سال دلامونو راضی نگه داره ...
ممنون ...
(این قسمت در دست ساخت است)
دل نوشت :
دلم که میگیرد ... درد می کند . کاریش هم نمی توام بکنم !
گاهی چقدر دلم به حال خودم تنگ میشود . گاهی چقدر دلم برای حال این روزهایم می تپد . گاهی چقدر دلم
دل دل می کند برای ... برای یک لحظه نفس کشیدن در هوایی که تو نفس میکشی . برای یکبار بغل کردن
هوایی که در آن قدم میزنی . برای همه ی این دوستت دارم هایی که نگفته بودم اما دیده بودی . دیده بودی
که چقدر دوستت دارم و نمی توانم بگویم . چقدر عاشقت می شوم و نمی توانم فریاد کنم . دیده بودی که چه
دردی میکشم از این سکوت اما دم بر نیاوردی . سکوتم را با سکوت جواب دادی و هیچ نگفتی .
حالا خوب ببین ... ببین چگونه شعله های درد از سینه ام زبانه می کشد ...
اگر پروانه بودم دلم نمی سوخت . لااقل میگفتم دارم برای تو خودم را به از بین میبرم . برای تویی که نوری .
برای تویی که نوری و میخواهی همه جا را روشن کنی .
حالا ببین ... ببین که چگونه با به آتش کشیدن سینه ام همه جا را روشن میکنم . ببین چگونه به دور خودم
میپیچم و دم بر نمی اورم ...
کاش می توانستم سکوتم را بشکنم . کاش می توانستم فریاد بزنم . کاش می توانستم بگویم . بگویم که
دوستت دارم . کاش می توانستی بگویی که دوستم داری ...
دوستت دارم و دوستم داری . این همه ی آن حرفی ست که در سکوت بین ما فریاد می شود . چقدر درد
دارد. چقدر خوب است . چقدر این درد های خوب را دوست دارم . چقدر دردهایی که بخاطر تو به جان سینه
می افتد را دوست دارم .
سخن بارانی :
اي تاريخ !
مردی که هزار و سیصد سال پیش ، نیمه شبها پنهانی از شهر بیرون می آمد و در نخلستان های حومه تنها
می گریست و چون فریاد بر سینه اش می کوفت و در حلقومش گره می خورد و راه نفس را بر او می گرفت از
بیم گوشهای پست سر در حلقوم چاه می کرد و عقده ها را آزادانه می گشود و دردها را درچاه می ریخت و
آسوده می شد ، سبک می شد و همچون مرغی که از آشیانش و از میان جوجگانش برگردد با چینه دان
خالی باز برای دانه چیدن ، دانه ی درد چیدن ، به شهر ملعون خلیفه بر می گشت ، هنوز هم تنهاست .
ماه ،این تماشاچی بی درد و بی روح که بر پشت بام آسمان نخلستانهای مدینه مرد را با چشمان سرد و نگاه
بی تفاوتش می نگریست ، آسمان ، این سنگ سنگین آسیایی که بر سر انسانها می گردد و خرد می کند و
هر دانه ای را که بزرگتر و سخت تر است زودتر و وحشیانه تر می شکند و له می کند همچنان می نگرد ،
همچنان می گردد و همچنان علی را در نخلستانهای تاریخ ، در میان کوچه باغهای هر سال و در باغهای هر
شهر تنها می بیند .
اکنون دیگر کسی به علی دشنام نمی دهد ، نامش را همراه نام خدا و محمد و بر مناره ی معبد اعلام می
کنند و علی که همواره صدای اذان خلیفه را بر این مناره می شنیده است اکنون می بیند و هر صبح و ظهر و
هر غروب و شامگاهی نام خویش را از لبان مناره ی معبد خدا می شنود .
و تاریخ با شگفتی چشم بر این مناره دوخته است ،باور نمی کند ، چگونه مناره ی مسجدی که در چنگ خلیفه
است شب و روز ، در قلب شهر ، بر سر خلق و در زیر گنبد نیلگون آسمان فریاد میز ند و از جگر فریاد می زند :
من گواهی می دهم که علی مولای من است ، پیشوای من ، حجت خدا و امیر بر حق اهل ایمان است ! آیا
علی پیروز شده است !
تاریخ ! چرا لبهایت را به افسوس می گزی ؟ چرا بر چهره ات ناگهان سایه ی سنگین اندوهی تیره نشست ؟
مگر صدای مسجد را نمی شنوی ؟هر صبح و هر روز و هر مغرب و شام نمی بینی که لبهای مناره ی مسجد با
نام علی باز می شود . موذن را نمی بینی که به نام علی که می رسد چگونه از دل فریاد می کشد چنان که
مناره ی مسجد ، در و دیوار مسجد به لرزه می افتد ؟ نمی شنوی که نام علی از عمق محراب مسجد بر می
خیزد و در حلقوم مناره می پیچد و در فضا پحش می شود ؟
اما تو مرددی تاریخ !
بگو ! تو بگو که بهتر از هرکسی بر این سرگذشت دردناک آگاهی .
"دكتر علي شريعتي"