ميدوني چندتا پاييز،بهارو گريه كردم ؟

"به نام خدا"


سردي هايم را گرم بخوان



اين روزها

پاييزهم زمستان شده است

و دانه هاي باران

زير سردي نگاه قطرات برف

يخ زده اند 




پــــــــــــــرده اول


زمان حوالي عصر طلوع باراني

مكان دوباره همان جدول خياباني -


كه من هميشه در آنجا قدم زدم با تو

كنار پرسش بي پاسخي كه مي داني


زمين به دور سرم نه سرم به دور زمين ...

مرور پاسخ اينكه ؛ چرا نمي ماني !!!


گريستن ... كه  در اينجا نمي دهد معني

به زير باراش باران ... !!! / و حرف پاياني :


چگونه مي شود اين پرده را نمايش داد

سه نقطه (...)  را وسط شعر من تو مي خواني



پــــــــــــــرده دوم


زمان همان شب خيس چهارم آبان

مكان كنار همين مرد مانده در باران


كنار يك جسد خيس و مانده در كوچه

همان حوالي درد طلوع يك پايان


و چشم ... گريه و هي گريه و ... دلش خون شد

و نبش قبر دو خط خاطرات او با آن



پــــــــــــــرده آخر


زمان دو راهي پوچي ... و نقطه ... آخر خط

مكان اتاق سياه خرابه ي ويران



پ.ن1 :

آسمان اين روزهاي شهر

يخ زده است .

ستاره باران كه مي شود

زمين در آغوش دانه ها

سردش مي شود ...


پ.ن2 : سرمايت را دوست دارم ...

تا وقتي لب به اين قلب آهني ات بزنم

و لبهايم بچسبد !




قهوه ي باران

"به نام خدا"


چشمان قهوه ات  را كه

مزه مزه مي كنم

در كافه باران مي گيرد .


طعم قهوه بدون چشمانت

درد دارد ...




صداي چك چك قطره به روي حافظه ام

و خاطرات هميشه نخوانده ي تلخم 

كنار شر شر باران قدم زدن با تو ...

و طعم تلخ نگاهت نشسته رو قهوم


هميشه آخر قصه يكي نبوده ، يكي

به زير چتر سياهي كه بسته مي ماند

و گريه هاي نشسته به زير قهقه ها

نه ... طعم شعره مرا آنكه مانده مي داند


دلم گرفته از اين ... اَه ، دوباره تكراري

و واژه هاي درونم كپك زدند با من

مرور خاطره ها روي جدول كوچه

به زير بارش باران قدم زدن تا من


به ياد قهوه ي چشمت به قهوه خيره شدم

كه طعم تلخ هميشه نبودنت دارد

براي خاطره هايم عجيب دلتنگم

و قطره هاي دلم روي واژه مي بارد


دوباره بارش باران ... ، كه قطع مي شود و

و شعره مانده ي من روي شعر مي ماسد

همين ... دوباره سر سطر ، يك قدم بي تو ...

و بيت اخر من نيمه كاره مي ماند



يك ردپا ، تنها در اين ساحل نشسته

"به نام خدا"


و ما اراده كرديم

كه منت گذاريم بر كساني كه ضعيف شده اند در زمين

و قرار دهيم ايشان را پيشوا

و قرار دهيم ايشان را وارثان


"سوره مباركه قصص/آيه 5"







اين جمعه ها آمد ، ولي مانند يك راز -

"اين بار با رفتن ، غزل مي گردد آغاز *"


بيتي ندارم من براي گفتن از تو

آقا نگاه ساده اي  بر من بيانداز


چشمان تو شعري ؛ كه من هرگز نخواندم

اين گريه ها هم مي كند چشم مرا باز


هي قافيه ، هي شعر ... در وصف نگاهت

اين نقطه چين ها مي زند حرف من ايجاز


حالا براي گفتن عشقم دليلي -

دارم ، تو بر هر ركعت شعرم بپرداز


مردي سوار ابرها تنها نشسته

در انتظار بارش يك قطره اعجاز


پايان اين شعر است ، اما اين حكايت ... !!!

بر روي دفتر مي شود درد تو ابراز



پ.ن1 : يك سال

بدون جمعه هايش

مي شود سيصد و سيزده روز ...

...


پ.ن2 : هر شب

خستگي هايم را روي جدول كنار خيابان

قدم مي زنم .

جوبها مي شود براي "علي"

چاهي كه فرياد مي زند تنهايي هايش را ...

هر شب

خيس به خانه بر مي گردم .


پ.ن3 : آنچه را كه مي دانيد ، زير پا نگذاريد .

اين ؛ تمام عرفان است .

"آيت الله بهجت"


* ... يكي نبود و ديگري هي رفت و آمد

اين بار با رفتن ، غزل مي گردد آغاز

"امير مرزبان"