تكرار،تكرار،تكرار
تكرار ، تكرار ، تكرار
خيابان هاي شلوغ و خاكستري شهرمان مملو از تكرارهاي تكراري شده اند .
خاطراتي كه در سه گوشه ي شهرمان ؛ مرا به زانو مي اندازد ، ديگر توان ساعتها پياده رفتن كنار خيابان را
از من گرفته . مرور ، مرور ، مرور . هر روز در من مرور مي شوند اين خاطرات آشنا .
حتي شنيدن صداي خودم هم برايم دردآور است . هر طرف كه مي روم نشانه ايست . صداي بوق هاي
پي در پي ؛ بوي خاكستري دود ؛ بوي قهوه ي تلخ ؛ بوي گلهاي مخملي ... .
و تكرار است كه اين روزها به جان خسته ام افتاده تا از شمارش نفسهايم بكاهد و مرا به سمت پايان ببرد .
اين شبها ستاره ها هم بر سقف آسمان شهرمان كورند . گويي پسرك بازي گوشي آنها را با تير و كمان
كوچكش شكسته . آسمان شهرمان به يك خاكستري بي كران تبديل شده .
و اين روزها رودي از دوده هاي خاكستري رنگ جلوي ديدگانم به رقص افتاده اند تا نبينيم آنچه را كه ديدنيست
و ببينم آنچه را كه نديدنيست . چشمانم همچون سرابي در دل كويري خشك و دوده اي موج مي زنند تا
نشانه اي از باران در درياي وجودشان پيدا شود .
چقدر دلم تنگ است براي يك شانه ي استوار كه اين جسم بي جان مرا به دوش بكشد .
چقدر دلم تنگ است براي يك فنجان قهوه ي تلخ كه تمام وجودم را به تلخي شيريني مبدل كند .
چقدر دلم تنگ است براي شندين صداي امواج دريا ، براي ديدن رقص آتش در دل شب ، براي باران ... .
سهم من از اين دنيا يك دست لباس مشكي ، يك جفت كفش و يك كت قهوه اي رنگ است كه بايد در
پياده روهاي اين شهر خاكستري به فرسوده اي ابدي تبديل شود .
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن 1 : چگونه دل به آسمان بدوزم وقتي كه چشمانم به زمين دوخته شده .
پ.ن 2 : اين روزها همچون كوير بارانيم . خشك ؛ گاهي خيس ، سرد ؛ گاهي سوزان .
پ.ن3 : شمارو دعوت ميكنم به خوانش وبلاگ طنز گروهيمون ؛ سكونش ، كه هر چهارشنبه به روز ميشه .
پ.ن 4 : اي كاش مي توانستم ...
بعد نوشت : بعد از مرگم به پزشكي قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند . من به آن مشكوكم !
"حسين پناهي"


ما تهي دستان عاشق پيشه ايم