...
روز بيست و يكم

اَللهُمّ الْعَن قتَلهَ اَمیرالمؤمنین
............................................ ............................................
............................................ ............................................
............................................ ............................................
............................................ ............................................
............................................ ............................................
............................................ ............................................
............................................ ............................................
دل نوشته :
ديگر قلمم توان نوشتن
كاغذهايم توان حمل كردن
زبانم توان گفتن
چشمانم توان ديدن
پاهايم توان ايستادن
كمرم توان راست ماندن
را ندارد .
آري ؛
تا همينجا بس است .
ديگر اجازه ي ورود ندارم .
سخن باراني :
اي تاريخ !
مردی که هزار و سیصد سال پیش ، نیمه شبها پنهانی از شهر بیرون می آمد و در نخلستان های حومه تنها
می گریست و چون فریاد بر سینه اش می کوفت و در حلقومش گره می خورد و راه نفس را بر او می گرفت از
بیم گوشهای پست سر در حلقوم چاه می کرد و عقده ها را آزادانه می گشود و دردها را درچاه می ریخت و
آسوده می شد ، سبک می شد و همچون مرغی که از آشیانش و از میان جوجگانش برگردد با چینه دان
خالی باز برای دانه چیدن ، دانه ی درد چیدن ، به شهر ملعون خلیفه بر می گشت ، هنوز هم تنهاست .
ماه ،این تماشاچی بی درد و بی روح که بر پشت بام آسمان نخلستانهای مدینه مرد را با چشمان سرد و نگاه
بی تفاوتش می نگریست ، آسمان ، این سنگ سنگین آسیایی که بر سر انسانها می گردد و خرد می کند و
هر دانه ای را که بزرگتر و سخت تر است زودتر و وحشیانه تر می شکند و له می کند همچنان می نگرد ،
همچنان می گردد و همچنان علی را در نخلستانهای تاریخ ، در میان کوچه باغهای هر سال و در باغهای هر
شهر تنها می بیند .
اکنون دیگر کسی به علی دشنام نمی دهد ، نامش را همراه نام خدا و محمد و بر مناره ی معبد اعلام می
کنند و علی که همواره صدای اذان خلیفه را بر این مناره می شنیده است اکنون می بیند و هر صبح و ظهر و
هر غروب و شامگاهی نام خویش را از لبان مناره ی معبد خدا می شنود .
و تاریخ با شگفتی چشم بر این مناره دوخته است ،باور نمی کند ، چگونه مناره ی مسجدی که در چنگ خلیفه
است شب و روز ، در قلب شهر ، بر سر خلق و در زیر گنبد نیلگون آسمان فریاد میز ند و از جگر فریاد می زند :
من گواهی می دهم که علی مولای من است ، پیشوای من ، حجت خدا و امیر بر حق اهل ایمان است ! آیا
علی پیروز شده است !
تاریخ ! چرا لبهایت را به افسوس می گزی ؟ چرا بر چهره ات ناگهان سایه ی سنگین اندوهی تیره نشست ؟
مگر صدای مسجد را نمی شنوی ؟هر صبح و هر روز و هر مغرب و شام نمی بینی که لبهای مناره ی مسجد با
نام علی باز می شود . موذن را نمی بینی که به نام علی که می رسد چگونه از دل فریاد می کشد چنان که
مناره ی مسجد ، در و دیوار مسجد به لرزه می افتد ؟ نمی شنوی که نام علی از عمق محراب مسجد بر می
خیزد و در حلقوم مناره می پیچد و در فضا پحش می شود ؟
اما تو مرددی تاریخ !
بگو ! تو بگو که بهتر از هرکسی بر این سرگذشت دردناک آگاهی .
"دكتر علي شريعتي"
پ.ن : اين شعريست كه هرچه كردم بنويسم جوهر قلمم نچكيد .









ما تهي دستان عاشق پيشه ايم