دلم دلش می خواهد ...
این روزها دلم درد می کند .
دلم ...
از این روزها
درد می کند .
درد می کند
دلم
این روزها را ...
دلم یک خیابان می خواهد با شیب ملایمی که باران خیسش کرده است و جدول های سیاه و سفیدی در دو
طرفش به موازات هم تا انتهای بی انتهاییش کشیده شده اند . خیابانی شلوغ و پر از آدم های رنگارنگی که زیر
بارش شدید باران به سقف چترهایشان پناه برده اند و دست در جیب هم از کنار یکدیگر عبور می کنند .
در این لحظه من وارد میشوم . با شالگردن سیاه و سفیدم ، کتونی قهوه ای سوخته ام و پالتویی که دستهایم
را در جیبش پناه بدهم . پالتویی سیاه و سفید که با رنگ شالگردن و آسفالت خیابان و چترها و آدم های
زیرشان سِت شده است .
بعد یقه اش را تا گوش هایم بالا میدهم و آرام آرام روی جدول های خیابان به سمت بالا راه می افتم .قدم هایم
را جوری بر میدارم که پاهایم بین جدول های سیاه و سفید فرود بیایند و شروع میکنم به شمردن ... شمردن
هرچیز که بشود . مثلا تعداد قدم هایی که بر میدارم یا تعداد دانه های بارانی که به روی صورتم میریزد یا صدای
تیک تاک ساعتی که به مچ نبسته ام و یا هر چیز دیگری که بشود شمرد .
آنقدر زیر باران قدم بزنم تا شسته شوم . مثل رد پای خودکاری که با بارش دانه های اشک روی کاغذ شسته
می شوند .
دلم دلش چه چیزهایی می خواهد !!!
.
.
چقدر خوب که جوهر این کیبورد ها تمام نمی شود . هرچقدر دلت می خواهد می نویسی و می نویسی و
می نویسی ... فقط کاش گزینه ای ، دکمه ای چیزی داشت تا میشد بعضی چیز ها راخط خطی کنی و بعد
مچاله اش کنی و بندازی دور . آنقدر دور که دیگر دست هیچ کسی بهش نرسد .
چقدر دلم از اینجور نوشتن ها سیر است ...
.
.
...
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم