فرياد سكوت يكتا

"به نام خداوند يكتا"



اينك بهار است و خدا دلتنگ روي توست

باران كه مي بارد دلت هم همنوا دارد

حالا خدا هم مينوازد با دلش تنها

حالا نُتم ؛ شعرم ... سكوتم هم صدا دارد

 

[باران كه مي بارد خدا هم ساكت است و بس]



"براي شكسته شدن سكوت سنگين  يكتا"


اگر چه وزن ندارد

ولي ...

كلام باران است



باران عشق ؛ سكوت سنگين كه مي شود

يكتاي عاشقانه اي سر ميزند از او

تك زنبقي كه در ميان دشت لاله ها

باران كه مي بارد خدا در ميزند از او


[حالا تو اين سكوت سنگين را شكسته اي]



در فصل پاييزي كه در اين دشت لاله ها

تك زنبق يكتاي او تنها شكفته است

در او بهار است و شكفتن ؛ فصل زندگي

بي او خزان است و در او باران شنفته است:


[تصنيف عاشقانه ي باران عشق را]



باران كه مي بارد ، "خدا دلتنگ روي توست"

يعني تويي تك قطره ي تنهايي خدا

حالا كه تو شبنم شدي در كنج چشم او

ديگر نمي شود دلت از قلب او جدا


[حالا تويي تك زنبق تنهايي خدا]



حالا كه مي خواند دلت باران عشق را

چون همنواي قطره ميماني ...  تو بارااااني !

اين بارش باران ، كه نه ... اين بارش واژه

تنها تويي يكتا ؛ كه چون باران تو ميماني


[ديدي كه مي فهمد دلم تنهايي تو را ... ]



پ.ن : تقديم به باران عشق خواهرم يكتا


* براي دانلود فايل صوتي شعر "فرياد سكوت يكتا" كليك كنيد



آدم به كوه مي/نمي رسد

"به نام خدا"


"آدم به كوه مي رسد"


ديگر نه چاهي مي خواهم

تا دردهايم را درونش فرياد بكشم

و نه شانه اي

كه تكيه گاهم باشد .

من به تخته سنگي قانع ام !







"آدم به كوه نمي رسد"


اي خواب رويايي نه اي روياي كابوسم

هر شب تو را با گريه و لبخند مي بوسم *


هرشب تويي در يك پتو در بين دستانم -

آغوش من اندازه ي اين ماهْ طاووسم


امشب تويي در بين قاب عكس ديروزم

عكست ترحم ميكند بر اين دل لوسم


ديشب تنم آغوش گرم يك عروسك بود

شايد كه من زير تن ِ گرماي فانوسم


اين دل شده سنگي و تو آدم كه نه كوهي

من مي رسم بر كوه در دنياي معكوسم ؟!!!




* اي مرد روياها ... كه نه ! اي مرد كابوسم !

  هر شب تو را با گريه و لبخند مي بوسم

"الهه ملك محمدي"


پ.ن :

تنهايي خدا به اضافه ي تنهايي من

مي شود تنهايي ما !!!!!!!!!!

اما نه ؛

يك جاي اين معادله مي لنگد

و آن هم خداست


راز بارون يك ساله شد

"به نام خدا"




راز بارون يك ساله شده


اين روزها آنقدر نوشتم و پاره كردم

آنقدر شعرهايم را موقتي ثبت كردم

آنقدر خط زدم و دوباره نوشتم

كه يادم آمد امروز بيست و يك روز هست كه به روز نكردم .

"از دوستاني كه با چشمهاي منتظر آمدند و با دستهاي خالي برگشتند عذر مي خواهم"



چقدر زود بود كه يكسال گذشت

و چقدر دير بود كه يكسال گذشت .

اما به هرحال ؛

يكسال گذشت .



در ادامه دوتا شعر تقديمي ميذارم كه دوست دارم تو راز بارون هم ثبت بشن .



برای الهه ی عزیز ...


 

تو از نگاه غزلهای من که میگذری

دلم در این شب شعرت اسیر در بدری


تویی ؛‌الـــهه ی عشقی ،‌ ونوووس زیبایی

که با محبت و مِهرت به ما کنی نظری


دلی به وسعــــــــــت جغرافیای انسانی

تویی ؛ الهه ی شعری ، خودت که بی خبری !


قسم به بغض غزل های نانوشته ی تو

تویی که با کلماتت به دل کنی گذری


تو با نگــــــــاه قشنگت به قدِّ دنیایی

حقیقتی که مجازی ، به من که می نگری


تویی که با نفست یک بداهه می کاری

که با ردیف نگاهـــــــــــت دل مرا ببری


خلاصه ی شعرم ، می کنم سخن ایجاز

که هرچه من بنویسم از آن بزررررررگ تری



* ميدانم كه هيچ قلمي نميتواند دل بزرگت را به روي كاغذ ترسيم كند . اميدوارم كوچكي واژه هايم را ببخشي .


شعر بعدي را در ادامه بخوانيد


پ.ن : ديشب خدا را ديدم كه گوشه اي ميگريست ، من نيز گريستم .

هر دو يك درد داشتيم ...

آدم هـــــــــــــــا


ادامه نوشته