دنياي اين روزاي من

"به نام خدا"


بعضي چيزها زودتر از آنچه فكرش را بكني تمام مي شوند .

روزهاي خوب ، نوشته هاي خوب ، فيلم هاي خوب ، زندگي هاي ...

بعضي دلها زودتر از آنچه فكرش را بكني ...

نه ... اين را دوست ندارم .


- هميشه از يه پايان تلخ متنفر بودم . اما هميشه همه ي پايان ها تلخ بود .

- نه اون تلخي كه شيرينه ها . اون تلخي رو كه عاشقشم .

- تلخيي كه زهره ماره . وقتي آدم ميخوره ...


اين روزها ترجيح مي دهم ؛ بميرم

پيش از آنكه بميرم .

مي خواهم گوش هايم با صداي خرد شدن آشنا باشند .

چه فرقي مي كند ؟ له شدن غرور روي زمين

يا خرد شدن استخوان ها زير زمين ...


يكي روزهايش "شمسي" ثبت مي شود . يكي نفس هايش "ميلاد"ي بازدم مي شود .

يكي "مهتابي" ، يكي "مهدي"ي ، يكي "ستاره" اي ، يكي "حسين"ي ، يكي "سايه"اي ، يكي ...

و لحظه هاي اين روزهاي من "تنهايي" عبور مي كند .

 و تنهايي هايم هر شب براي آسمان چشمانم نماز باران مي خوانند ...


- الان اينارو نوشتي كه چي بشه مثلا ؟ يه دنياي اين روزاي من هم بالاش نوشتي ! كه چي بشه ؟

- ميخواي چي بگي ؟ خودت حاليت هس !!!

- به قول درويش مصطفي رضا امير خاني : "تنها بنايي كه اگه بلرزه محكم تر ميشه ... دله"

- دل منكه كه هر روز داره ميلرزه و مي ريزه . اما اين كجا و اون كجا ...




اين روزها كاغذ هاي دلم مدام مچاله مي شوند .

بي آنكه كسي آنها را بخواند .



تمام ! رفتنش آوار شد ... شنيد و گذشت

به نقطه چين ... وسط شعر من رسيد و گذشت

و باز آخر قصه ، كه اولش شده بود

بهار از وسط شعر من پريد و گذشت ...

.................................................

فك مي كنم حتي تو هم از من گريزاني

اين جاي خالي را چرا با من نمي خواني ؟

اين چند سالي كه من تو ؛ با هم و ،‌ دوريم ...

حتي تو يك چيز از من و حالم نمي داني !!!


- و و و ...

- اين روزها كلي كاغذ مچاله شده دارم . كلي تيكه هاي دل شكسته شده .

- ولي همه رو فروختم . يكي همشو ازم خريده .



پ.ن : مي دانم وقتي برگردي

ديگر مرا نمي شناسي .

اين روزها جلوي هر آينه اي كه مي ايستم

تصوير شكسته اي تحويلم مي دهد .


براي شناختن من بايد عكسهايم را مچاله كني ...



اينم دلكمه ي شعر "پر طاووس" كه خيلي وقت پيش نوشته بودم .

فقط بخاطر يك هديه ...

براي دانلود دكلمه "اينجـــــــــــا" كليك كنيد .




* در ادامه دوتا غزل هست كه چند ماه پيش نوشته بودمش و تقديمش كردم به يه موجود "عزيز"

دوست داشتم تو راز بارون هم ثبتش كنم .


ادامه نوشته

فرش قرمز

"به نام خدا"



ببين چه مراعات نظيري مي شود ...

انگشتهاي گره خورده ي من ؛

با شبكه هاي پنجره فولاد تو





صدا صداي دل و لرزه هاي ناقوس است ...

حريم امن بهشتي كه نام آن طوس است


عجب شبي بشود روي فرش قرمز ها

نماز و شبنم و باران كه مثل قاموس است


به قطره قطره ي اشكم به روي قرآنم

لبم ... ضريح تو ... / انگار تشنه ي بوس است


دوباره بغض دلم ذره اي ترك خورده

و اشك و روي روانم ... دلم ببين لوس است !!!


و مثل بال كبوتر ، صداي نقاره

چكيده روي دلم ، چونكه مثل فانوس است


حياط و صحن و سرايت چه لذتي دارد

چه مي شود تو بگويي كه وقت پابوس است ؟




پ.ن : فرخنده ميلاد حضرت شمس الشموس ، امام رضا عليه سلام ، مباركباد .



فيلم نامه روزگار

"به نام خدا"



لحظه هايم

تمام لحظه هايي كه با تو ميگذرانم

در من آرام ميگيرند

و تيك تاك ثانيه هايم

همراه با شمارش نفسهايم

مي ايستند .


من

عمرم

با تو

ن/ميگذرد




روايت اول :

"من راوي ام ... تو شخصيت داستان من *"

يا كه دليل بودن و طرز بيان من


در سطر خاطرات من جا باز كرده اي

يك شخصيت ... يا نقش اول ! ... قهرمان من


اين يك سكانس عاشقانه در زمان توست

يك لانگ شات ساده از اين آسمان من


من ، تو ... خيابان ... آسمان ... باران و خاطره

اين عاشقانه مي برد هر لحظه جان من


اينجا تو كات مي دهي ... از خواب مي پرم

اين قصه هرشب پخش مي شد از زبان من



روايت دوم :

راوي تويي ... و من از رويا پريده ام

حالا بخوانيم از زبان تو رمان من :


پيچيده اين صداي تو در ذهن من ، ولي -

اينجا منم ... بدون تو ... / اين گفتمان من


صبحي بدون بودنت ... از قصه هاي دور !!!!

سرخوش بخوان با يك طلوع ، از اين اذان من


از اين به بعد مي روم تنها به راه خود

تصوير روي آينه ، شكل جوان من


اينجا تو كات مي دهي ... در خواب مي روم

امروز ِ من ... خود بودنم ... اين آرمان من



روايت سوم :

"راوي چه فرق مي كند اينكه منم ؟ تويي ؟ *"

اين قصه غصه ي من و خوانندگان من


هر شب روايت مي كنم اين قصه را به خود

اين حلقه فيلم ِ خاك خورده ؛ بود از آن من


اين يك رُمانس عاشقانه ؟ ... يا ؛ تراژديك !

يك دفتر قديمي از فصل خزان من


مي فهمم اين درد من و تو ، نه ... بلكه ما

حالا رديف من شده درد جهان ما




پ.ن1 : هر روز پسر بچه اي در من

مرا جستجو مي كند ...

كاش پيدايم كند !


پ.ن2 : فاصله ي ديشب تا امروزم

برايم يك عمر بود ...

چقدر شكسته شده

چيني نازك تنهايي من


پ.ن3 : آدم ها يك زماني

 در يك جايي

ناخواسته

خود را جا ميگذارند و مي روند .

به همين راحتي !


و من

روزگاريست كه خودم را

جاگذاشته ام

اما ؛ نه به همين راحتي ...



" * امير مرزبان "

* اولين تجربه ي غزل بلندم بعد از مدتها بود . كم و كاستياشو ببخشين . 



خيال مي كني اين درد آخرم باشد ؟

"به نام خدا"


سهميه هاي كپك زده ام

امتياز هاي نگرفته ام

...

همه اش ارزاني شما ،

شمايي كه متلكهايتان

مرا به بند حسرت مي كشد .


همه اش ارزاني شما .

من فقط

پدرم را مي خواهم ...



شبي كه دختركت توي قصه پرپر شد ...

به پشت قاب نگاهت نشسته اي بابا ؟

و زير لب ... كه دعايم "خدا خدا" بود و

و رفتنت ... دل من را شكسته اي بابا


همين ... دوباره سر سطر ... بعد ده سالي -

درون قاب سياهي نشسته رو ديوار

دوباره زير لبم ... اي "خدا چرا؟" بود و

و كي از اين همه كابوس مي شوم بيدار


هميشه متهمم ؛ چونكه بي پدر بودم

به كاسه آش و ... دهاني * ... فراتر از دستم

براي دختركت اين نمي شود بابا ...

نخورده مجرم و زندان ملتم هستم !


يكي نبود و يكي بود ... پس دوتا مردند

هميشه آخر قصه يكي كبوتر بود

يكي شكسته دل و خسته از زمانه شده

يكي به روي دوتا مين ... هميشه پرپر بود


بس است شاعر شعرم ، دوباره خسته شدم

خيالِ تو كه دلم را زمانه از بر شد ؟

و دخترك وسط شعرهاي من خوابيد ...

"تمام ! نقطه ... همان بيت ، بيت آخر شد** "



* آش نخورده و دهان سوخته

** تمام ! نقطه ... همان بيت ، بيت آخر شد -------  "امير مرزبان"



براي دانلود دكلمه "اينجـــــــــــا" كليك كنيد .



بهار پاييز / ... رد دلتنگي

"به نام خدا"


پاييز من آمد ... و باران احتماليست

برگ درختان زرد و اين فصلم خياليست

پيراهن تصوير دريايم چه عاليست

دلهاي مردم دوري از هر خشكساليست


پاييز و برگ و بوي عطر سرد باران



پاييز كه از راه مي رسد

تمام دنيايم را

بوي خاك باران خورده و

خش خش برگهاي خشك شده

فرا مي گيرد .


پاييز

اين فصل بهار باران

در تك تك لحظه هايم

چكه مي كند

و من را

همراه با عطر ملايم نسيمش

مدام به اين طرف و آن طرف

مي كشاند




بر روي كاغذ مي دود امشب نوك خودكار

هي مي نويسد از تو تا من را كند تكرار


اين بار هم بيتي براي رفع دلتنگي -

مي آيد و ياد تو را جان مي دهد هر بار


تا انتهاي سطرهايم مي شوي با من

با اين غزل دست مرا مي گيري و انگار -


سرگيجه مي گيرم براي وصف چشمانت

من مي شوم مات نگاه نافذ اين مار


پايان دفتر مي شود ... يك نقطه و ... اتمام !

جان مي دهد در من تمام رد اين ديدار


جوهر به روي كاغذم حل مي شود با تو

يك لكه مي ماند به روي قلب اين آثار


اين شعر پاياني ندارد ، روز ديگر باز ...

بر روي كاغذ مي دود هر شب نوك خودكار



پ.ن : پاييزتون مبارك