اينجا جاي هيچكس نيست ...

"به نام خدا"



ثانيه ها در من مي ميرند

وقتي نگاهم را به خط كشي هاي جاده اي مي سپارم

كه ردپاها در آن خيلي زود گم مي شوند ...

و من همچنان در انتظار عيد فطر نشسته ام





ديگر غزلهايم براي هيچكس نيست

نه ... ؛ خاطراتم ماجراي هيچكس نيست


اين شعرهاي لعنتي بايد بدانند

ديگر كسي اينجا بجاي هيچكس نيست


حتي خدا ما بين اشعارم دروغ است

شايد خدا اينجا خداي هيچكس نيست


بايد بگويم تا شما اين را بدانيد

اين روزها در من هواي هيچكس نيست


كر شد خيابان هاي اين شهر دروغين

در مغز من ... حالا صداي هيچكس نيست


تنهايي ام حتي رفيق نيمه را(ه) شد

دردم شبيه دردهاي هيچ كس نيست


من زل زدن را خوب ميفهمم به جاده

اين رد پا جاهاي پاي هيچكس نيست


باران تداعي مي كند اين را برايم

اين روزها دل آشناي هيچكس نيست



تر نوشت يك خشكي

"به نام خدا"



با غزل ها كن بخار شيشه ي درد مرا

له نكن پاييز قلب خسته ي زرد مرا


روي آن با دست خود بنويس اين شعر ترم

تا نكن با شعر "رفتن" قلب دلسرد مرا


با غزل ها كن ببيني اين ترك هاي دلم

گوش كن فرياد بغضم ، داد "برگرد" مرا


قلب يخ كرده فقط ميفهمد اين گرماي تو

زوج كن با دست خود اين قطعه ي فرد مرا


حرف من را زود تفسيرش نكن با منطقت

صبر كن ؛ شايد بفهمي اين عملكرد مرا


باز كن چشمان خود را روي خواهش هاي من

تا ببيني چهره ي گريان اين "مرد" مرا



درد دارد اين منطق خشك و بي روحت ؛

وقتي كه به تمام اشكهاي من

پشت پا ميزني .


سر و ته ميخوانمت .

اما فرقي نمي كند

درد همان درد است ...






حواسم هست ؛ امروزم ، من از عشق تو سرشارم !

قلم آغاز كن او را : به نام دوستت دارم ...


به يادم هست باران را به روي دفتر شعرم

و من هرگز نرفتم تا برايش چتر بردارم


هوا صاف و كمي ابري ، برودت دارد اين شبها

و خوابش ميبرد ساعت كه شب لج كرده اينبارم


درونم كودتايي شد ؛ كه سايه م سهم تنهاييست

در آغوش خودم بودن ... به روي نقش ديوارم


تو آن سو حكم جاري كن منم درگير احكامت

كه محكومم در اين شبها زمان را بي تو بشمارم


چه شد آن شب ؟ نمي دانم ، سرم گيج هوايت شد

"تو را من چشم در راهم" ؛ تمام حرف اشعارم



پ.ن: دلم

به خاموشي هاي اين روزها

خيلي روشن است ...



يك تولد ساده

"به نام خدا"


دنيا كه بايستد ، خيالم راحت مي شود . ديگر نگران سراشيبي هاي پي در پي نيستم كه كمرم را تا كند .

ديگر دل به سرازيري هاي زود گذر نمي بندم . ديگر نگران سرعت زياد يا كمش نيستم . دنيا كه بايستد ؛‌ قلب 

من هم از ضربان هاي پي در پي مي ايستد . ديگر تند تند نميزند ، نگران نيست . ديگر شكستني نيست ...


روزها چه تند مي گذرند .

دلها چه زود عاشق مي شوند

و چه سخت كنده ...

گويي من و زمين دست به دست هم داده ايم

و هي دور خودمان ميچرخيم و مي چرخيم و مي چرخيم

تا همچون گلوله هاي سرخ خورشيد

در آسمان - اين بي كران تاريك -

گر بگيريم .

خدا را چه ديدي

شايد روزي من و زمين هم خورشيد شديم ،

كه مگر نه اينكه : إنا لله وإنا إليه راجعون ...




شب به شب ستاره ها را نگاه مي كني .

اخترك من كوچك تر از آن است كه بتوانم جايش را نشانت  بدهم .

اما چه بهتر ! آن هم براي تو مي شود يكي از ستار ها ؛

و آن وقت تو دوست داري همه ي ستاره ها را تماشا كني ...

هم شان مي شوند دوست هاي تو ...


"شاده كوچولو - آنتوان دوسنت اگزو په ري"




براي شازده كوچولو و علي و حوضش



براي خاطر آنكس كه دوستش دارين

بيا رقم بزنيم اين دعاي خود ... آمين


بيا به ياد همان خنده هاي شيرينش

براي خاطر او ... سمت خوشه ي پروين -


به سمت اختركش زل زدن (...) سه تا نقطه

دعا كنم كه بيايي تو باز سمت زمين


هبوط كن به هوايم ، بيا كنار دلم

كه از نبود تو اين دل دوباره شد غمگين


ولي نه اينكه بيايي كنار آن مار و ...

تو را به جان گلت ... اين كنار كرده كمين !


نه ؛ اعتماد نكن ، بيش از اين به آدم ها

هميشه آدميت مي كند مرا ننگين


سري بزن به گل و چاه و لانه ي روباه

برو كنار ترن روي تخته اي بنشين


دوباره پنجره ها روي صورت كودك

نشسته بينيه سردش شبيه يك آذين


...


سقوط كن به كويرم ، كه تشنه ي آبم

ولي كنار تو دريا به خود كنم تلقين


بيا كنار علي يي كه مانده با حوضش

بيا كه خنده ي تو مي دهد مرا تسكين


كمي به فكر منم باش ... حال من بد شد

از آن زمان كه تو رفتي و حال من شد اين :


به صبح خيره شوم تا دوباره شب برسد

و شب فرا برسد تا به صبح خيره شوم

و شب فرا برسد تا به صبح گريه كنم

به صبح خيره شوم تا به سمت شب بروم

به صبح خيره شوم تا دوباره شب برسد

و شب فرا برسد تا به صبح خيره شوم

و شب فرا برسد تا به صبح گريه كنم

به صبح خيره شوم تا به سمت شب بروم

به صبح خيره شوم تا دوباره شب برسد

و شب فرا برسد تا به صبح خيره شوم

و شب فرا برسد تا به صبح گريه كنم

به صبح خيره شوم تا به سمت شب بروم


...


در انتظار نماهنگ گرم لبخندت

كنار پنجره ماندن ، به شكل يك عادت

در انتظار خبرهاي آمدن ماندن

و تيتر داغ خبرهاي صبح را خواندن

در انتظار كسي كه كسم شود روزي

فرار كردن از دست آدم موذي

در انتظار گذشت زمان بي معني

و حل مسئله هاي مردد ذهني

درانتظار عبور تو از خيال من

شبي عبور تو از اين خيال دزدين

در انتظار نگاهت كه چشم مي دوزي

شبيه خنده ي آن كودك پريروزي

در انتظار نوشتن براي دلگرمي

تو معني كلمات مرا نمي فهمي