اينجا ، بدون تو ...

"به نام خدا"



اتوبان ها چه مي فهمند

از اندوه مردي تنها

كه در دالان خاطرات غرق شده

و رابطه اي مستقيم بين

فشار پاي راستش روي پدال گاز

و شدت بغض هايش وجود دارد *


اتوبان ها چه مي دانند

هر كيلومتر سرعت غير مجاز

چه رابطه اي با

شمارش قدم هاي پاياني تو دارد ...

وقتي كه

هر قدمت خنجري بر دل سياه زمين بود

و پس لرزه هاي نبودنت

در قلبم فرود مي آمد .


اتوبان ها كه خبر ندارند

از تباني كيلومتر شمار ماشين

با گاردريل هاي كنار اتوبان ،

كه قانون جاذبه را زير سوال مي برند ....


خيابان ها چه مي دانند

از خاطرات رقم خورده پياده روها

كه هر كدامشان

طناب داريست به دور بغض هايم


كوچه ها كه درك نمي كنند

بوي عطري را كه

ساليان سال است

در بين درختهايش ... در و ديوارهايش ... پياده رو هايش ...

جولان مي دهد

و در هر فصلي بهار را با خود مي آورد .


كوچه ها كه نمي فهمند

فرق صداي خرچ خرچ برگهاي پاييز را

- كه زير پاي عابران له مي شود -

با صداي شكستن دلي

كه در يك قدمي يك درخت خشك

اتفاق مي افتد ...




درمانده ام ؛ اينجا كسي درمان من نيست

در خود پلاسيدم كسي گلدان من نيست


من دفترم را پرت كردم توي دريا

اين موج هاي لعنتي از آن من نيست !!!


من رام كردم شعرها را تا به امروز

ديگر طناب شعر در دستان من نيست


امشب تمام ابرها ترديد دارند ...

اين اشك ها ديگر غم باران من نيست


يك شب خدا مابين اشعارم به من گفت :

اين روزها ديگر كسي انسان من نيست


من خوب فهميدم شكستن را در اينجا ...

تقدير مي گويد كه اين پايان من نيست !!!


من مهرها را يك به يك تعبير كردم

بعد از تو ديگر نوبت آبان من نيست


.

.

.


شايد خيابان ها كتاب خاطراتند

اما بدون دست تو تهران من نيست




پ.ن :

هيچ وقت نبودن ها را

نفهميدي ...

چون هميشه رفته اي

...

اما ؛

در هميشه روي يك پاشنه نمي چرخد .



* برداشتی غیر عمدی از "فاطمه حق وردیان"


دقيقا مثل باراني كه انسان را نمي فهمد

"به نام خدا"



موجود دوست داشتني سنگي من

برگرد ،

كه اين روزها

خيلي دلم برايت تنگ است



كارم شده نوشتن و خط زدن . نمي دانم از جان اين كاغذ و خودكار ها چه مي خواهم . هرچه به دلم مي گويم

بس كن ، اما گوشش به اين حرف ها نمي رود . دلش پر شده از خط خط هايي كه هيچ كدامشان به نتيجه اي

نميرسد . جاي همه يشان در سطل زباله ست . 

نمي دانم چند سال ، چند ماه ،‌ چند روز يا چند ساعت از آن روزها مي گذرد . زياد هم برايم فرقي نمي كند ،

چون من صبح به صبح همه يشان را در خودم مرور مي كنم و از خانه بيرون ميزنم . حتي بوي تك تك رزهاي

سياه مخملي كه براي صدقه ي چشمانت به تو دادم ، هر روز مي شنوم .

اما كاش فقط يكبار ، فقط يكبار برايم يك شاخه گل مي خريدي تا اين روزها بتوانم عطر گرماي دستانت را در

خارهاي روي شاخه اش احساس كنم .



اپيزود 1 :


يه روز توي همون روزا گفتي كه تو قلب مني

اين روزا ديگه ... چي بگم ، قلب تو كه تو نداره


يادته گفتي اون شبي كه تك ستاره ي توام ؟

اين شبا توي آسمون ستاره سوسو نداره


گفتي كه دوست ندارم ... ، اون روز يادم نميره

زل زده بودم به چشات ؛ چشام كه جادو نداره


طفلي دلم دلش شكست ؛ دنيا برام جهنمه

گريه امونم نميده ، چشام ديگه سو نداره



اپيزود 2 :


اومدي كه بهم بگي ؛ گذشته ها گذشته و ...

رز سياه مخمليت ديگه برام بو نداره


زخم زبونات كه مدام ؛ نمك رو زخم من شدن

درداي تو سينه ي من ؛ زخمي كه دارو نداره


زل ميزني به چشم من ... ؛ ياد گذشته افتادم

صورت تو ؛ تو ذهن من ،‌ كه چشم و ابرو نداره


گفتي پشيمون شدم و مي خوام كه پيشت بمونم

مي خواي بگي دوسم داري !!! اما دلت رو نداره ...




دلتنگ نوشت :


ديروز تو خيابون ولي عصر بودم كه يهو بغضم گرفت .

خيلي دلم مي خواست بشينم وسط پياده رو و بزنم زير گريه ...

كاش ، كاش بچه بودم . اون وخ به بهونه ي  اينكه يه چيزي رو تو اون خيابونا گم كردم ميزدم زير گريه .




حس مردي به قبله خوابيده

روي شونش پر از غم دنياست

حس فرهاد قصه ي شيرين

لاي كوهي شكسته و تنهاست


حس عاشق بدون معشوقش

توي شبها قدم زدن تنها

حس دستي كه مانده در جيبم

مثل وقتي كه نيستي اينجا


وقت رفتن رسيده من ماندم ...

مثل يك شاخه ام كه خشكيده

بوي عطرت هنوز توي فضاس

عطر و گرماي خوب اركيده


مات و مبهوت رفتنت بودم

حس ماندن كنار يك كوچه

توي ذهنم مدام ميكِشمت

لاي گل ها و طرح قاليچه


بين اين خاطرات ؛ جان كندن

توي مغزم مدام ميپلكي

اينكه باور نمي كنم تنهام

حس بودن كنار تو - الكي





پ.ن: ايام فاطميه رو به همه تسليت ميگم .

التماس دعاي فراوووون