غزلي نذر خداحافظيم با پاييز
امشب
آخرين قطره ي پاييزي به روي زمين مي چكد
و چه خوب
كه از همه ي شبها طولاني تر است ...
تَلَقْ تَلَقْ ... دو سه رنگي به روي اين جدول
سياه و سبز و سفيد و ... دوباره از اول
قدم زدن وسط خاطري كه پژمرده
صداي خش خش قلبي به شكل افسرده
نشسته دانه ي باران به روي اشعارم
و خواندن غزلي كه نوشته تب دارم
قسم به شبنم و اشك و رطوبت باران
رسيده آخر خط ؛ اين روابط با آن
نشسته هاله ي دردي به روي چشمانم
دوباره لحظه ي رفتن رسيده مي دانم
قدم زدن وسط جدوله پر از درد و
سوال اول آن ؛ اين روابط سرد و ...
و تك تك كلماتم به روي جدول مرد
ستون سرد عمودي "كه او دلم را برد؟"
سوال بعدي جدول ، "كنار تنهايي؟"
زمان باراش باران هميشه اينجايي
رديف برگ درختان ؛ ستون پاييزي ...
و مي چكد دو سه قطره به روي روميزي
هجوم برگ درختان به سمت افكارم
و روز آخر پاييز و منكه بيزارم -
از اين تحمل نُه ماهه ي پر از دوري
و بارش كلماتم به شكل اينجوري :
چِلِكْ چِلِكْ ... دو سه خط و ؛ دوباره از اول
سوال آخرم !! اما ، سفيده اين جدول
پ.ن : زير بارش باران تو را وضو مي گيرم
و دو ركعت نماز آيات به آسمان اقتدا مي كنم ...
مي ترسم !
مي ترسم از اينكه بروي و ديگر باز نگردي
مخصوصن اينكه
اين بار خداحافظيت از هميشه طولاني تر شده .




ما تهي دستان عاشق پيشه ايم