خاموش...روشن...مصيبت....خاموش

"به نام خدا"



تاريكي همه جا را گرفته بود .

سكوت بود كه بر فضا حكمراني مي كرد و صداي قدمهاي من سكوت شكني بود كه با باز شدن در به سلطه ي

آن پايان داد . كم كم صداي قدمها بيشتر و بيشتر مي شد .


روشن ،

- رديف سه ؛ شماره پنج . از دست چپ

خاموش ...


صداي همهمه بيشتر و بيشتر شد و نوري كه مدام خاموش مي شد و روشن .


روشن ،

- رديف هفت ؛ شماره يازده . از دست راست

خاموش ....


و صداي گلوله  بود كه به همهمه ها سكوت را تحميل كرد .


" لا اله الا ال...  ؛ لا اله الا ال... ؛ لا اله الا ال...  ...

صداي رعد و برق

بارش بارون

فريــــــــــــــــــــاد

جيــــــــــــــــــــــغ

... "


روشن ،

- رديف يازده ؛ شماره سه . از اين ور برين لطفن .

خاموش


" كم كم ديگه داشت باورم ميشد كه همه چي تمومه . ذرات خاكي كه روش ريخته ميشد رو دونه دونشو

 حس ميكردم . ترسناك بود ، خيلي...  . ترسناكه كه يه آدم بخواد به اصل خودش برگرده . ترسناكه كه دوباره

 بري تو يه جاي تنگ و تاريك . با اين تفاوت كه ديگه اينجا نفس نميكشي ؛ نفستو ميكشن . بايد جواب تك تك

 نفسايي رو كه گرفتي ؛ تا خودت نفس بكشي رو بدي "



روشن ،

- آقاي محترم . آقا ...

- آخ ؛ خيلي معذرت مي خوام . بفرمايين .

- از اون سمت لطفن .

خاموش


" همه چي تموم شد . ديگه كسي براش نمونده جز خودش . خودش با يه آينه كه جلوشه و داره خودي رو كه

 تو اين مدت كوتاه از خودش ساخته رو ميبينه .

آره ، اونجا فقط اونه و خودش . اونه و تصوير اعمال خودش . اونه و ... . "


- خانم ميشه بيسيمتونو از كنارم بر دارين . خيلي سرو صدا ميكنه !

- آخ ؛ شرمنده !!!!!!


" آخ ... زندگي ! دلم ميخواد يه آهي به اين زندگي بكشم تا هركي مياد حواسشو جمع كنه . خودشو زودي

نبازه . بفهمه چيزايي كه جلوش رنگ آميزي شدن و برق ميزنن يه سراب بيشتر نيستن . بفهمه اينجاهم

يه جاي تنگ و تاريك مثل شكم مادرشه . هيچ فرقي نداره . منتها اونجا زندگي از همون اول برات رو بازي

 مي كرد و تاريك بود . اما اينجا ، اينجا از اين خبرا نيست . "


روشن ،

- آقا بفرمايين بيرون . اشتباه اومدين . بفرمايين خواهش ميكنم .

خاموش


"زندگي بهم ياد داده كه زير بار هيچ طوفاني نشكنم . خم ميشم ، خم ميشم چون آدمم . ولي نميشكنم .

تجربه ي زندگي بهم ياد داده اگه بشكنم و بيفتم رو زمين ؛ آدما مثل كرم ميفتن به جونم و همه اميدم

مي خورن . زندگي بهم ياد داده تجربه نكنم ؛عبرت بگيرم . برا همينه كه دارم بهت ميگم .چون ديدم شكستنو ؛

 چون ديدم كرما رو  ؛ چون ديدم ... . "



- بارون اونقدر شديد مي باره كه حس ميكنم صورتم خيس شده . صداي رعد و برق همه ي وجودمو مي لرزونه.

مثل اينكه واقعن صورتم خيس شده . به دختري كه روبروم نشسته نگاه ميكنم . صورت اونم خيس شده . انگار

داره گريه ميكنه . و من هم ...


" مصبتو مصيبت * ...

تو اين زندگي كوفتي مثل زالو افتادي به جونم و داري از تو خاليم ميكني .

تويي كه اون بالايي ، با توام . از اون بالا چه ريختيم وقتي ميبيني دارم ميپكم . حتمن جالب شدم كه همينجوري

داري نگا ميكني ... "


بلند شدم و به سمت در رفتم . در را باز كردم .

همه جا كه روشن شد همه به سمت در هجوم آوردند .


- فيلم خيلي قشنگي بود .

- آره ؛ خيلي . سينماشم سينماي خوبي بود .



---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 * رضا سرچشمه / فيلم جرم 1389/ مسود كيميايي



خط ممتد

"به نام خدا"



چشم هايت را ببند

لب بر اين دريچه ي كوچك بگذار

و تنها نفس بكش

نفس بكش

نفس بكش !

نفس بكش !

نفس بكش لعنتي !

نفس بكش !

نفس ! ...

دكتر سرش را تكان مي دهد

پرستار سرش را تكان مي دهد

دكتر عرقش را پاك مي كند

و رشته كوه هاي سبز

بر صفحه مانيتور

كوير مي شوند


"گروس عبدالملكيان"







امشب صداي ناله ام ؛ دردم ... كه خسته ام

فردا ببين روي زمين ؛ خُردم ... شكسته ام


دارم كه در خود ... هِي خودم تكرار مي شود

دارم كه هِي خواب ... و دلم بيدار مي شود


بالاي من يك صفحه ي رنگي و جيغ و داد

دارد كه خط خط مي زند قلبم ؛ به يك مداد


خطي شبيه دردِ من ؛ تنها و خسته بود

او بود همواري ِ قلبم را كه بسته بود


بوقي شبيه ناله ي دردي كه بي صداست

در انتظار جيغ ممتد تا خود خداست


يك خط ناهموار سبزي كه نشسته بود

آن خط دردي كه دلش از غم شكسته بود


در انتظار صافي ِ اين رشته كوه درد

در انتظار دشت سبزي زير نور زرد


من ماندم و دردي كه در اين سينه مي تپد

........................................................

تالاپ ؛ تلوپ ... بي بيب ... بيــــــــــــب ...

                                    ديگر نمي تپد...



نقاب رنگي شهر كابوسهايم ،‌ تهران

"به نام خدا"





بيچاره تهران ... !!!

بيچاره تهران كه ندانسته

روزش را شب مي كند

غافل از اينكه كسي آن طرف تر

از او بخاطر گناه نكرده اش دلگير است .


بيچاره تهران ... !

بيچاره تهران كه بايد گناه كس ديگري را بدوش بكشد

بي آنكه حتي روحش هم خبر داشته باشد .

اين عداااااالت نيست / هست ؟!!!!


بيچاره تهران كه ندانسته

شهر كابوسهاي * خوابهاي بيداري شده ،

و نخواسته

به زير نقاب دوده اي آدمهاي هزار و يك رنگ رفته

و آسمانش مملو از خاليست ،

بدون هيچ ستاره اي !


بيچاره تهران ...

كه كسي نيست به فريادش برسد .

كسي صداي سرفه هايش را نمي شنود .


بيچاره من

كه در تهراني نفس مي كشم

كه مدتهاست در زير غبار رنگي ادم ها

سقفي ندارد .



اينجا ادم هايش هم مثل شهرش

بي خبرند ؟/!

از نقابي كه مدام به صورت ميزنند

تا سياه را آبي نشان دهند !!


بيچاره تهران

كه ناخواسته

زير بار گناه اين نقاب رفته ،

و كسي نميبيند

كه دارد كمر خم ميكند

زير اين بار اجباري آدمها 



* "شهر كابوسهاي من تهران"   ---> سيد مهدي موسوي <---

پ ن: بنداول و دوم خطاب به فرد خاصي بود