درد نوشت

"به نام خدا"



وقتی که دوست خنجری از پشت بسته است

باید به سمت دشمن خود بی امان گریخت


از دست دوست(!) می شود مدتی نبود

اما ز دست خود به کجا می توان گریخت ؟!


.

.

.


داشتم برای خود مرور می کردم روزهای گذشته ای که از آن ها جا ماندم ...

گاهی بیشتر از اینکه نگران آینده ام باشم به گذشته فکر می کنم . گذشته ای که دیگر هیچ راه برگشتی

برای آن نیست . آزمون و خطاست . مثل کنکور می ماند . اندوخته ی نفس به نفس این بیست و چند سال

را باید نگه داری و در یک امتحان نه چندان آسان خرج کنی ... تایم مشخصی دارد که اگر تمام شود دیگر هیچ 

کاری از دست هیچ کس برنمی آید . باید تک و تنها در انتظار بازخوردش بنشینی . بازخورد تمام این بیست و

چند سال زندگی ...


میلان کوندرا در بار هستی اش نوشته:

"زندگی فقط یکبار است و ما هرگز نخواهیم توانست تصمیم درست از نادرست را تمیز دهیم ، زیرا ما در هر

وضعی فقط می توانیم یکبار تصمیم بگیریم ، زندگی دوباره ، سه باره و چهار باره به ما عطا نمی شود که این را 

برای ما امکان پذیر سازد تا تصمیم های مختلف خود را مقایسه کنیم"


تصور کنید چقدر می تواند درد داشته باشد وقتی با چشم های خود قیامت را در سرزمین استواری که به آن

تکیه داده ای مشاهده کنی . سرزمینی که کوه بود و تکیه گاهی که مانند پنبه در آسمان پخش می شود ...

مگر چند بار به دنیا آمده ایم که باید هرچند سال یکبار قیامت را با چشم های خود ببینیم و از ترس آن به گوشه 

ای پناه ببریم . گوشه ای که در آن هیچ وقت نمی شود تنها بود . همیشه کوله باری از خودت را همراه داری . 

خودی که هرگز نمی توانی از خود جدا کنی .



... و تمام می شود شبی

"هو المنور"


::روز سی ام::


ماهی را که

به انتظار آمدنش نشسته بودم

دیگر دوست ندارم

رویت شود


.

.

.


چه روزهايي كه به انتظار آمدنت

نشسته بودم 

...


آمدي

بعد از گذر اين ثانيه هاي سخت .

اما ...

تا نگاهم را برگرداندم

رفته بودي !



شعر نوشت :



دل نوشت :


عیــــــــــــــــــــــــد همگی مبارکــــــــــــــــــــــــــــــ...



سخن بارانی :


اینک آن را وداع می گوییم ، وداع کسی که هجرانش بر ما غم انگیز است و روی گردانش ما را به اندوه و

وحشت دچار کرده ... به این خاطر می گوییم :

سلام برتو ای بزرگترین ماه خدا ، و ای عیدعاشقان حق ، سلام برتو ای کریم ترین همنشین در میان اوقات ،

سلام برتو ای یاوری که ما را در مبارزه با شیطان یاری دادی ، سلام برتو که چه بسیار گناهان را از پرونده ی ما

زدودی ، و چه عیب ها بر ما پوشاندی ! سلام بر تو زمانت بر گنهکاران چه طولانی بود ، و در دل مومنان چه

هیبتی داشتی ، سلام برتو ای ماهی که هیچ زمانی باتو پهلو نزند . سلام برتو که وداع باتو از باب خستگی ؛

و فراغت از روزه ات نه به خاطر ملامت است .

سلام برتو که قبل از آمدنت در آرزویت به سر می بردیم ؛ و پیش از رفتنت بر هجرانت محزونیم .

سلام برتو که چه بدی ها که به سبب تو از جانب ما گشته و چه خوبی ها که از برکت تو به سوی ما سرازیر

شده . سلام برتو که دیروز چه سخت بر تو دل بسته بودیم ؛ و فردا چه بسیار شائق تو می شویم !


"صحیفه ی سجادیه"



پایان نوشت:

- از دو سه تا از دوستان همیشگی راز بارون که تو این چند سال هیچ وقت تنهام نذاشتن بی نهایت تشکر

میکنم . خدا میدونه اگه این شب ها شماهام نبودیم چی می شد ...

- از دوست بسیار مهربانم سرکار خانم "رودکی" بابت تنها یادگاری امسال راز بارون تشکر میکنم و عذر خواهی

میکنم که امسال احتمالن دل نوشتشون کمتر خوانده شده .

- طبیق روال هر ساله راز بارون از امشب به بعد طبق روال گذشته به روز می شود .



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید . 


ماه تنهای من

"هوالرضوان"


::روز بیست و نهم::


بیست و نهمت را

شکر گزارم

که یک روز دیگر

فرصت نفس کشیدن به من می دهد



شعر نوشت :


این شب ها

تو را استهلال می کنم

به امی اینکه

بعد از گذر این روزها تلخ

رویت شوی



دل نوشت :


احتمالن دلم برا این شبها تنگ بشه . برا لحظه به لحظه ش

چند وقتیه دارم به این فکر میکنم که میگه ماها چند سالمونه ؟! ده سال ؟ بیست سال ؟ سی سال ؟ چهل

سال ؟ چند سال !! مثلن اگه یه نفر سی سالش باشه کلن سی تا ماه رمضونو تجربه کرده . تازه اونم از

هشت نه سالگی یه چیزایی از ماه رمضون متوجه میشه و اینکه یه فرقی با ماه های دیگه داره . میمونه

بیست و دو سه تا ...

کمـــــــــــه ... خیی کمـــــــــه

کاش بشه که همه ی ماه های عمرمونو مثه ماه رمضون بکنیم

شبهای پر نور ؛ با نور های سبز

کاش ...



سخن بارانی :.


تنهايي

تنهايي

بلند ترين شاخه اين را خوب مي فهمد

"شهاب مقربين"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


استغفرالله

"هوالسلام"


::روز بیست و هشتم:::


ماه امشب را

بغض می کنم ...

.

.

.

استغفرالله ...



شعر نوشت :


تو را به جای همه ی کسانی که ننوشته ام ، می نویسم 

تو را به جای همه ی کسانی که نخوانده ام ، می خوانم

تو را دوست می دارم

به جای همه ی کسانی که می توانستم دوست بدارم و دوست نداشتم

تو را

به جای همه ی دوست داشتنی های دنیا دوست می دارم

برای خاطر شعر

برای خاطر شعری که در اقیانوس چشم هایت موج می زند

تو را ...



دل نوشت :


...


ب.ن: 

امشب کلی بغض داشتم . کلیــــــــ ... یه حرکت از یه دوست قدیمی باعث شد این بغض بشکنه ...

فک کنم باید ازش ممنون باشم .

دلم میخواد تا خود صبح رو سجاده م گریه کنم . تا صبح پای اون شمع باطریه سبز رنگم اب شم و گریه کنم .

احتمالن نفسای اخرم باشه . قبلن قولشو داده بودم . حالا یا میشکنم و به زباله دان تاریخ میپیوندم یا وقتی 

از این پیله در بیام میشم الماس و دیگه هیچ وقت نمیشکنم .

برام دعا کنین



سخن بارانی :


عاشق حضرت بازی هستند... اما حضرت حق، بعضی را خودش هم عاشق است... عاشقی خدا توفیر دارد با

عاشقی ما... خدا عاشقی است که حتا دوست ندارد، اسم معشوقش را کسی بداند... به او می‌گوید، رجل!

همین... مرد!...همین...می‌فرماید و جاء من اقصی‌المدینه رجل یسعی... جای دیگر می‌فرماید و جاء رجل من

اقصی المدینه یسعی، یعنی این دو تا رجل باهم فرق می‌کنند... یکی می‌آید موسای نبی را نجات

می‌دهد...قوم بنی اسرائیل را در اصل نجات می‌دهد...دیگری هم قومی را از عذاب نجات می‌دهد...اسم‌ش

چیست؟ اسم‌شان چیست؟ نمی‌دانیم...رجل است

"رضا اميرخاني - قيدار"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


معجزه

"هوالغفار"


::روز بیست و هفتم:::


معجزه ی

این شب هایت را

دوست دارم ...



شعر نوشت :


کاش

چشمهایت

هیچ وقت غروب نکنند ...

پلک هایت را باز کن

که تا همیشه

آفتاب

روی ماه طلوع کن



دل نوشت :


دلم دلش یه معجزه میخواد . یه معجزه برای دل ...

یه معجزه ای که یه جوون تازه بده به این دلی که دیگه داره نفسای اخرشو میکشه . همه ی سعیمو میکنم

که تا عید فطر بکشمش اما یه معجزه میخوام تا یه روح تازه بهش بدمه و دوباره زنده بشه . یه روحی که

خسته نباشه . یه روی که پر از معجره باشه ...

دلم

دلش

یه معجزه میخواد از جنس دوستت دارم های قدیمی که واقعنی دوست داشتن . نه مثل این

دوستت دارم هایی که هیج وقت دوستت ندارن . اخ که چقد دلم پره از این ادم ها ...



سخن بارانی :


چرا تو ؟

چرا فقط تو ؟

چرا از میان زنان فقط تو ؟

هندسه ی زندگیم را تغییر میدهی

پابرهنه به جهان کوچکم وارد میشوی

در را می بندی

و من اعتراض نمیکنم

چرا فقط تو را دوست دارم ؟

"نزار قبانی"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


حکمت

"هوالحکیم"


::روز بیست وششم:::


ماه بزرگ من

چه زود

کوچک می شود

.

.

.



شعر نوشت :


شبها را با بغض پشت سر میگذارم

و صبح ها را

با کابوس ...

چشم هایم را باز کن

هنگامی که

چشم هایم را می بندم



دل نوشت :


نمیدونم ... الان باید چه حسی داشته باشم .

یه جا خوندم غصه خوردنم مثه شراب خوردن حرامه ! داشتم به این فکر میکردم که من چقدر میتونم گناهکار

باشم و در عین حال چقدر ...

قراره بمیرم ! نه ؛ بهتره اینجوری بگم . قراره خودمو بکشم !! امروز یا فردا ، زیاد فرقی نمیکنه . برای اینکه بتونم

زندگی کنم باید بتونم خودمو بکشم .



سخن بارانی :


یک وقت است که فقط ترک دعا مطرح است امّا یک وقتی است که غیر از ترک دعا، چیزهای دیگری هم مثل 

شکایت از خدا بیان می‌شود. یک وقت در ارتباط با مخلوق است و یک وقت در ارتباط با خالق؛ که آنجا وضع خیلی 

بدی پیدا می‌کند و سر از کفر در می‌آورد. در اینجا مقدّمتاً باید یک چیزی را تذکّر بدهم.

سؤال می‌شود: چون می‌گوییم خدا حکیم است؛ آیا در اجابت دعایی که از ناحیۀ خدا وعده داده شده، این‌طور 

است که خداوند رعایت حکمت را نکند؟

خداوند کارهایی که می‌کند حساب شده است و این‌طور نیست که هر چه بنده بخواهد، به او بدهد ولو اینکه به 

ضررش هم باشد. مثل اینکه بچّه‌ای بگوید: این چاقو را به من بدهید. بعد به او بدهیم و او با چاقو دست خود را 

ببرد. آیا خدا مصلحت داعی را رعایت نمی‌کند؟ نه! چون گفته «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُم». این‌طور نیست که 

همین‌طور بخواهد بدهد؛ او خلاف حکمت نمی‌کند. این را لطف، رحمت و محبّت نسبت به بنده نمی‌گویند. 


"حاج آقا مجتبی تهرانی - شب بیست و شش رمضان نود و یک"



بودنت عین حس دلتنگی ست

"هوالرئوف"


::روز بیست و پنجم:::


هستی

و روز به روز

دلم برایت تنگ تر می شود ...



شعر نوشت :


(این روزها

همه ی شعر هایم را

بغض میکنم)


...



دل نوشت :


یعنی من میمیرم برا کارایی که یهو خودمم غافلگیر میکنه ...


داری توو پیاده رو راه میری و یهو بزنی زیر گریه . خیلی اروم راه بری و گریه کنی و تنها چیزی که برات اهمیت 

نداشته باشه نگاهای مردمه

یا تو مترو نشستی یهو دلت یه غزل بخواد و هوس کنی بلند بلند بخونیش . بعد اروم اروم صداتو ببری بالا ،

طوری که دیگه همه چپ چپ نگات کنن

یا پشت فرمون باشی و یهو بارون بگیره . پاتو بذاری رو ترمز و بزنی کنار و از ماشین پیاده شی و یه دل

سیـــــــــر خیس شی

یا یهو دلت هوس صحبت کردن با یکی رو بکنه و از اونجایی که کسی نیست که باهاش صحبت کنی تلفن 

همراهتو بذاری کنار گوشتو توو پیاده رو راه بری و بلند بلند باهاش صحبت کنی . بعد از کلی بحث کردن بهش

بگی که چقد دوسش داری ...

داری قدم میزنی یهو یه حسی بهت بگه که باید ازینجا عکس بگیری . گوشیتو در بیاری و مداااااام عکس بگیری . 

بعد بیای همشو مثه دیوونه ها بذاری تو فیس بوک


یا یا یا ...

.

.

.


آخ که چقد دوست دارم اینجور حرکتارو ... حرکاتی که گاهی مواقع خودمم غافلگیر میکنه ، که اگه یه روز

نباشن احتمالن اون روز دق می کنم



سخن بارانی :


منو به حال من رها نکن

تو که برای من همه کسی

اگه هنوزم عاشق منی

چرا به داد من نمیرسی

"روزبه بمانی"



ب.ن: میبخشین که امسال راز بارون انقد خلوته خدا :(  ...



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


چادر سیاه

"هوالمصور"


::روز بیست و چهارم:::


وقتی که

ماه شب بیست و پنجمت

در آسمانی با چادر سیاه

می درخشد

.

.

.


شعر نوشت :


نمی دانم

کدامین باد

از کدام جهت

روسری دختری - با موهای طلایی - در بیت المقدس را

به دست باد داده بود

تا موج های خروشان دختری با چادر سیاه

با یک سونامی تاریخی به مکه برسند

و همه ی مسلمانان جهان را مجبور کند

تا قبله شان را

تغییر دهند ...


فقط این را می دانم

که موهایت تداعی گر تاریخ هستند

وقتی که

مرا مجبور می کنند قبله ام را از کعبه

به سمت تو تغییر دهم



دل نوشت :


دلم دلش حلیم می خواهد با دارچین و شکر و کمی کنجد

با یک مقدار آش با تعنا داغ و پیاز داغ اضافه

یک مقداری زولبیا و بامیه همراه با نان سنگک داغ و پنیر و گردو و سبزی

.

.

.

همین

دیگر به چیز دیگری احتیاج ندارم



سخن بارانی :


تمام دختر ها بايد شعري داشته باشند

که براي شان نوشته شده

حتا اگر مجبور شويم اين دنياي لعنتي را

براي اين کار سر و ته کنيم

" ريچارد براتيگان "



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


شب با تو بودن

"هوالصبوح"


::روز بیست و سوم:::


تو که باشی

دیگر هیچکس نیست ...

به شرطی که

باشی



شعر نوشت :


چقدر

دلم برای شبهای روشن تنگ می شود ...

وقتی به این فکر میکنم که

شاید دیگر

هیچ وقت برایم روشن نشوند


...


اذان صبح نگو تا دوباره صبح شود !

دلم برای شب قدر تنگ خواهد شد ...



دل نوشت :


دلم گرفته ...

دلم از یسری ادما خیلی گرفته

ولی بیخیالش

.

.

.

ذکر مدام این شبهام این شده:

::حسبی الله::



سخن بارانی :


افطار كه كرديد ،

بدنتان كه آرام گرفت ،

به دعايي ؛ به ثنايي ؛ خدا را ياد كنيد .

با خودتان خلوت كنيد .

به قرآن نگاه كنيد .

با اينكه اصلا ساكت بنشينيد .

اين خيلي قيمتي است .

آدم افطار حقيقي را با خدا مي كند .

افطار حقيقي كه خوردن نيست ،

 أُبْعَثُ حَیًّا ، آن افطار است .

نماز پيامبر (ص) است ، روزه علي (ع) است و افطار خداست . از افطار بالاتر هم چيزي نيست .

علي (ع) روزه است ؛ يعني هر كه علي (ع) را قبول كند در دنيا كم حرف مي زند ، آلوده نمي شود . ذكر دنيا را

كم مي كند ادعايش از بين مي رود . هر كه پيغمبر را نگاه كند نماز خوانده است . ذكر خدا مي گويد ، 

دعا مي كند ، صلوات مي فرستد .

همين طور مي آيد جلو تا خدا را ملاقات مي كند و مي گويد اشهد ، خدا را ديدم .

اشهد ان لا اله الا الله مي گويد و بالا مي رود .

"حاج اسماعیل دولابی"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


شبهای روشن

"هوالغفور"


::روز بیست و دوم:::


امشب

شب حسین

است



شعر نوشت :


این شبها

صبح می شوند

هر شب ...



دل نوشت :


دلم چیزی دلش نمیخواد بگه ...

میخواد سکوت کنه . فقط سکوتـــــــ کنه و یه دل سیر نگاه کنه



سخن بارانی :


آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن‌تر است از آدمی که

تابه‌حال پاش نلغزیده... این حرف سنگین است... خودم هم می‌دانم. خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتن

آکبند درآمد، فلزش معلوم می‌شود، اما فلز خطاکرده رو است، روشن است... مثل این کف دست، کج و معوج

خط‌ش پیداست. از آدم بی‌خطا می‌ترسم، اما پای آدم تک‌خطا می‌ایستم...

"قیدار - رضا امیرخانی"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


دریا نامه

"هوالکبیر"


::روز بیست و یکم:::


اَللهُمّ الْعَن قتَلةَ اَمیرالمؤمنین



شعر نوشت :


خیلی وقته دارم رو شعر نوشت امروز کار میکنم . کلیم براش وقت گذاشتم تا اونی که میخوام 

بشه در بیاد . الانم تموم شده ... تمومه تموم . اما فکر میکنم میتونم یه کم روش بیشتر وسواس 

خرج کنم ، چون دوست ندارم خراب بشه . بالاخره سالی یبار که بیشتر نیس شعر نوشت امروز . 

برای همین اجازه میخوام که یه مهلت کوچولو بگیرم تا اونجور که میخوام بشه . تا اندازه ی یک 

سال دلامونو راضی نگه داره ...


ممنون ...


(این قسمت در دست ساخت است)



دل نوشت :


دلم که میگیرد ... درد می کند . کاریش هم نمی توام بکنم !


گاهی چقدر دلم به حال خودم تنگ میشود . گاهی چقدر دلم برای حال این روزهایم می تپد . گاهی چقدر دلم 

دل دل می کند برای ... برای یک لحظه نفس کشیدن در هوایی که تو نفس میکشی . برای یکبار بغل کردن 

هوایی که در آن قدم میزنی . برای همه ی این دوستت دارم هایی که نگفته بودم اما دیده بودی . دیده بودی

که چقدر دوستت دارم و نمی توانم بگویم . چقدر عاشقت می شوم و نمی توانم فریاد کنم . دیده بودی که چه 

دردی میکشم از این سکوت اما دم بر نیاوردی . سکوتم را با سکوت جواب دادی و هیچ نگفتی .

حالا خوب ببین ... ببین چگونه شعله های درد از سینه ام زبانه می کشد ...

اگر پروانه بودم دلم نمی سوخت . لااقل میگفتم دارم برای تو خودم را به از بین میبرم . برای تویی که نوری .

برای تویی که نوری و میخواهی همه جا را روشن کنی .

حالا ببین ... ببین که چگونه با به آتش کشیدن سینه ام همه جا را روشن میکنم . ببین چگونه به دور خودم 

میپیچم و دم بر نمی اورم ...

کاش می توانستم سکوتم را بشکنم . کاش می توانستم فریاد بزنم . کاش می توانستم بگویم . بگویم که 

دوستت دارم . کاش می توانستی بگویی که دوستم داری ...


دوستت دارم و دوستم داری . این همه ی آن حرفی ست که در سکوت بین ما فریاد می شود . چقدر درد

دارد. چقدر خوب است . چقدر این درد های خوب را دوست دارم . چقدر دردهایی که بخاطر تو به جان سینه

می افتد را دوست دارم .




سخن بارانی :

اي تاريخ !

مردی که هزار و سیصد سال پیش ، نیمه شبها پنهانی از شهر بیرون می آمد و در نخلستان های حومه تنها 

می گریست و چون فریاد بر سینه اش می کوفت و در حلقومش گره می خورد و راه نفس را بر او می گرفت از 

بیم گوشهای پست سر در حلقوم چاه می کرد و عقده ها را آزادانه می گشود و دردها را درچاه می ریخت و 

آسوده می شد ، سبک می شد و همچون مرغی که از آشیانش و از میان جوجگانش برگردد با چینه دان 

خالی باز برای دانه چیدن ، دانه ی درد چیدن ، به شهر ملعون خلیفه بر می گشت ، هنوز هم تنهاست .


ماه ،این تماشاچی بی درد و بی روح که بر پشت بام آسمان نخلستانهای مدینه مرد را با چشمان سرد و نگاه 

بی تفاوتش می نگریست ، آسمان ، این سنگ سنگین آسیایی که بر سر انسانها می گردد و خرد می کند و 

هر دانه ای را که بزرگتر و سخت تر است زودتر و وحشیانه تر می شکند و له می کند همچنان می نگرد ، 

همچنان می گردد و همچنان علی را در نخلستانهای تاریخ ، در میان کوچه باغهای هر سال و در باغهای هر 

شهر تنها می بیند .


اکنون دیگر کسی به علی دشنام نمی دهد ، نامش را همراه نام خدا و محمد و بر مناره ی معبد اعلام می 

کنند و علی که همواره صدای اذان خلیفه را بر این مناره می شنیده است اکنون می بیند و هر صبح و ظهر و 

هر غروب و شامگاهی نام خویش را از لبان مناره ی معبد خدا می شنود .


و تاریخ با شگفتی چشم بر این مناره دوخته است ،باور نمی کند ، چگونه مناره ی مسجدی که در چنگ خلیفه 

است شب و روز ، در قلب شهر ، بر سر خلق و در زیر گنبد نیلگون آسمان فریاد میز ند و از جگر فریاد می زند : 

من گواهی می دهم که علی مولای من است ، پیشوای من ، حجت خدا و امیر بر حق اهل ایمان است ! آیا 

علی پیروز شده است !


تاریخ ! چرا لبهایت را به افسوس می گزی ؟ چرا بر چهره ات ناگهان سایه ی سنگین اندوهی تیره نشست ؟ 

مگر صدای مسجد را نمی شنوی ؟هر صبح و هر روز و هر مغرب و شام نمی بینی که لبهای مناره ی مسجد با 

نام علی باز می شود . موذن را نمی بینی که به نام علی که می رسد چگونه از دل فریاد می کشد چنان که 

مناره ی مسجد ، در و دیوار مسجد به لرزه می افتد ؟ نمی شنوی که نام علی از عمق محراب مسجد بر می 

خیزد و در حلقوم مناره می پیچد و در فضا پحش می شود ؟


اما تو مرددی تاریخ !

بگو ! تو بگو که بهتر از هرکسی بر این سرگذشت دردناک آگاهی .

"دكتر علي شريعتي"



... علی ...

"هوالرازق"


::روز بیستم:::


ماه بزرگ من

امشب

شکافته شد



شعر نوشت :


زمین

آبستن ناله های شبانه ی توست

.

.

.



دل نوشت :


علــــــــــــــــــــــی ...

آخ که چقد سخته آدم سخنگینه این اسم بزرگو رو شونه ش حس کنه . چقد سخته که وقتی علی صدات

میکنن تنت بلرزه و به خودت بیای . بگی ... چی داری به خودت بگی !! از اون همه بزرگی فقط یه اسم برات

به جا مونده و همه به همین اسم صدات میکنن ... علی ...

بعد به خودت میای و میگی پسر ؛ حداقل جوری باش که وقتی کسی یاد اسم مقدس علی میفته و به همین

اسم صدات میکنه به ذهنش یه آدمی بیاد که لیاقت به دوش کشیدن این اسمو داشته باشه .

چقد سخته که علی باشی و علی نباشی . علی وار نباشی . همه ی سعیتو بکنی تا حداقل بتونی یه گوشه

ای این همه بزرگی رو تو خودت جا بدی .


سختــــــــــه ...



سخن بارانی :

...


شیعه اگر سکوت علی(ع) را شنیده بود

ننگی به نام زاده ملجم نداشتیم


تاریخ هم اگر قلمی صادقانه داشت

ایمان به هر حقیقت مبهم نداشتیم


دیوار و در ، حریر فدک را نمی شکست

یک عمر داغ فاطمه را هم نداشتیم


"اصغر معاذی"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


شق القمر

"یا هو"


::روز نوزدهم:::


چاه که سر میرود

شق القمر می شود

...



شعز نوشت :


ع

ل

ی

.

.

.



دل نوشت :


دیشب انقدر زمین بارید ، هوا کلی خنک شده بود 

.

.

خدایا بگو آ ، یه جوری که انگار میخوای همینجوری هوای زمینو بارونی نگه داری ...



سخن بارانی :


يَا سَيِّدِي أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤَالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِيَّةَ وَ أَنْتَ الْمَنَّانُ بِالْعَطِيَّاتِ عَلَى أَهْلِ مَمْلَكَتِكَ وَ الْعَائِدُ عَلَيْهِمْ بِتَحَنُّنِ رَأْفَتِكَ [بِحُسْنِ نِعْمَتِكَ‏]


اى‏ آقاى من در شأن تو اين نيست كه دستور به درخواست دهى و از بخشش خوددارى كنى،تو با عطاهايت بر

اهل مملكتت بسيار كريمى،و بر آنان با محبّت و رأفت بسيار احسان كننده‏اى.

"ابوحمزه ثمالی"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


پناه دهنده

"هوالمجیر"


::روز هجدهم:::


هجدهمین روزت را

پناه میخواهم ...

پناهگاهم باش



شعر نوشت :


شانه های تو

بهترین چتریست

که میشناسم

.

.

.



دل نوشت :


خوبه با دستات رو گونه ها چتر درست میکنی تا خیس نشن

خوبه که هستی

خوبه که وقت تا حالا باهام قهر نکردی

یه وقت قهر نکنیاااا !! اگه قهر کنی ... نمیدونم چه بلایی سرم میاد

باش

برای همیشه باش

سرپناهم باش



سخن بارانی :


سُبْحَانَكَ يَا اللَّهُ تَعَالَيْتَ يَا رَحْمَانُ أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ سُبْحَانَكَ يَا رَحِيمُ تَعَالَيْتَ يَا كَرِيمُ أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ 

سُبْحَانَكَ يَا مَلِكُ تَعَالَيْتَ يَا مَالِكُ أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ سُبْحَانَكَ يَا قُدُّوسُ تَعَالَيْتَ يَا سَلامُ أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ 

سُبْحَانَكَ يَا مُؤْمِنُ تَعَالَيْتَ يَا مُهَيْمِنُ أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ سُبْحَانَكَ يَا عَزِيزُ تَعَالَيْتَ يَا جَبَّارُ أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ 

سُبْحَانَكَ يَا مُتَكَبِّرُ تَعَالَيْتَ يَا مُتَجَبِّرُ أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ

منزّهى تو اى خدا،بلندمرتبه هستى اى بخشنده،ما را از آتش پناه ده اى پناه‏دهنده،منزّهى تو اى 

مهربان،بلندمرتبه هستى‏ اى كريم،ما را از آتش پناه ده اى پناه‏دهنده،منزّهى تو اى فرمانروا،بلندمرتبه هستى اى 

مالك،ما را از آتش پناه ده اى‏ منزّهى تو اى ايمن‏بخش، بلندمرتبه هستى اى چيره بر هستى،مار از آتش پناه ده 

اى پناه‏دهنده،منزّهى تو اى عزّتمند،بلندمرتبه هستى اى جبّار،ما را از آتش‏ پناه ده اى پناه‏دهنده،منزّهى تو اى 

بزرگ‏منش،بلندمرتبه هستى اى بزرگ‏منش،ما را از آتش پناه ده اى پناه‏دهنده،پناه‏دهنده،منزّهى تو اى برى از 

هر عيب،بلندمرتبه هستى اى سلام،ما را از آتش پناه ده اى پناه‏دهنده، 

"دعای مجیر"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


ماه قشنگ

"هوالمعافی"


::روز هفدهم:::


امشب ماه را در آسمان دیدم ...

چقدر به آسمان می آمد

ماه شب هجدهم ات



شعر نوشت :


تو من را می خواهی

و من دیگری را ...

این وسط

هر که خودخواه تر باشد

به معشوقش می رسد



دل نوشت :


دارم به این فکر میکنم که چقدر دلم میتونه برای این شبها تنگ بشه ...

سخت میگذره ، اما شیرینه . شایدم تلخ . یه تلخیه شیریــــن !

آخ که چقدر دلم برای این شبها تنگ میشه . همیشه بزرگتر ها میگن قدر لحظات الانتونو بدونین . دارم

سعی میکنم تا قدر لحظات الانمو بدونم . خدا کنه بشه ... خدا کنه بتونم .

چقــــــــــــــــــــــــــــدر قشنگ

چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر آروم ...



سخن بارانی :


چو کار نارسای عاجزان ، با این همه پستی

بجز دست دعا دیگر که بالا می برد ما را ؟

"بیـــــدل"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


دلتنگی

"هوالصبور"


::روز شانزدهم:::


شانزدهمین روزت

دلتنگ بودم



شعر نوشت :


یه قدیمی نوشت که کلــــــی حال و روز این روزامه:


باید غزل از تو اثری داشته باشد

معشوقه از اینجا گذری داشته باشد


سخت است که مجنون شده باشی و ببینی

لیلای تو عشق دگری داشته باشد *


از دست زمانه به دل کوه بیفتی

یک مرد به شیرین نظری داشته باشد


سخت است که رستم شده باشی و ندانی

تهمینه از عشقت پسری داشته باشد


در قصه ی خود کاوه ی آهنگری اما

این شهر اگر دادگری ؛ داشته باشد !!


باید که تو شاعر شده باشی و بفهمی ...

شاید غزل از من خبری داشته باشد



دل نوشت :


دلم تنگ شده . دلم برای خودم تنگ شده 

دلم برای بغضی از ادم ها تنگ شده

دلتنگم و این دلتنگی داره خفم میکنه . دلتنگ کسی که نیست . دلتنگ کسی که هیچ وقت نبوده و نیست .

دلم برای "علی" تنگ شده ...

دلم یه دل سیر بارون میخواد . اینجا هوا خیلییییی گرمه

.

.

.

بعد نوشت :

میخواستم یه عکس از حرم امام رضا بذارم و  بگم که دلتنگم

میخواستم بغض کنم که ...

یه دوست ، یه دوست خیلی خوب ، یه دوستی که تو این شبها مثه خیلیای دیگه فراموشم نکرده و هر شب به 

یادمه ، یه دوست بزرگ . برام نوشت:


در حجمه اینه های زیر زمین 

-میان یا رب های فراز کمیل کنار باب الجواد -

و ان طرفت تر از ضریح طلا

میان خطبه های غدیر دور صحن:

به یادتان بودم

...

.

.

.

منم و یه دنیا بغض و دلتنگی

منم و یه کوله بار ذکر که باید شکر کنم خدارو برا اینکه هنوزم که هنوزه میون این همه شماره ی خاک خورده ،

میون این همه مسافر خورشید ... یه دوست به یادمه . اونم وسط کمیل


.


سخن بارانی :


نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی

تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی

سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت

که همان کف غباری به هوا رسیده باشی

"بیـــــــــــدل"



اشک

"هوالجواد"


::روز پانزدهم:::


کیست

یاری دهنده ای که

خود را یاری کند ؟!!



شعر نوشت :


...




دل نوشت :


چقدر خوبه که آدم بتونه یه دل سیــــــر گریه کنه . چقدر خوبه که بغض گلوی آدم فشار نده و بشه با صدای

بلند گریه کرد . چقدر خوبه ...

اگه یه روز نتونم گریه کنم احتمالن تا آخر شبش دق میکنم . چقدر خوبه که میشه گریه کرد .

چقدر خوبه که هستی . چقدر خوبه که شونه هاتو میچسبونی به شونه هام تا سرمو بذارم روشنو و یه زار زار

گریه کنم . چقدر خوبه که شونه هات خسته نمیشه و انقد وامیستی تا خوابم بگیره .

چقدر خوبه که وقتی قنوت میگیرم وا میستی کنارم تا سرمو خم کنم و بذارم رو شونه هات . انقدر گریه کنم

که قنوت و رکوعم یکی بهش ...

الهی

حسبی الله ...



سخن بارانی :


رفتنت

آن قدرها که فکر مي کني

فاجعه نيست

من مثل بيدهاي مجنون

ايستاده مي ميرم

"نزار قباني"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


دوست داشتن

"هوالقدوس"


::روز چهاردهم:::


چهاردهمین روزت را

با همه ی وجودم

می توانم دوست داشته باشم



شعر نوشت :


قدیمی نوشت )

تو را به جای همه ی شعرهای دنیا می خوانم

تو را به جای همه واژه های دنیا قلم می زنم

برای خاطر سمفونیه کلمات

که درون چشمانت موج می زنند

تو را به اندازه ی همه ی امواج دریا گوش می دهم

تو را بخاطر همه الهه ها فریاد می زنم ...

به جای ونوس به تو عشق می ورزم

و مثال ولکانوس در تو گر می گیرم

و همچون پوزئیدون در تو شنا می کنم

که تو آتنای تمام دنیایی

و بالای دست کرونوس در تاریخ پرواز می کنی

تو را برای همه ی الهه های دنیا الهه می خوانم

که تو زنوس تمامی خدایانی



دل نوشت :


نمیدانم چرا ؛ اما چند وقتی ست که احساس میکنم میتوانم صدای قلبم را بشنوم . تمام روز مدام همه ی وجود

مرا می لرزاند . هر دو ثانیه یکبار و هر بار دو مرتبه ...

تمام روز صدایش را میشنوم ، غیر از مواقعی که نور خورشید به تو برخورد میکند و تو مثل یک آینه نور را به سمت

چشم های من منعکس میکنی و من تو را می بینم . چشم های سیاهی که هر روز مرا شب می کند . ابشار

موهایی که نور خورشید هیچ وقت نتوانست به آنها دسترسی پیدا کند تا من ببینمشان . عطری که تمام دنیای

مرا به تسخیر در میاورد و لبخندت . لبخندت . لبخندت ...

وقتی میخندی احساس میکنم یک رباط هستم . یک رباطی که هیچ اختیاری از خود ندارد و کنترلش دست کس

دیگری ست . دیگر صدای قلبم را نمیشنوم . همه چیز برایم در تو خلاصه می شود . همه ی صداها صدای 

توست . حتی صدای قلب تو در سینه ام می تپد .

همه ی این ها را گفتم تا بگویم دوستت دارم . همه ی این ها را گفتم تا ... تا از تو یک خواهش کنم .

خواهش کنم که ؛ دوستم داشته باشی ...



سخن بارانی :


... حالا یادم می‌آید قدم که می‌زدم – می‌زنم، با قدم‌هام می‌شُمارمَ‌ت. شاید قدم‌هات را، شاید حرف‌هام را که

تمامی نداشت و حرف نبود تنها، تو اما به حرف دیده بودی‌شان و گذشته بودی از کنارشان که فقط: زیبا،

قشنگ؛ شنیدنی‌اند با موسیقی و زنگ خاصی که صِدام داشت ( حالا اما نمی‌دانم باز صِدام زنگ دارد، خَش

دارد، گرما و... دارد یا نه؟ صِدام را دیگر نمی‌دانم. نمی‌شناسم. نمی‌شنوم خودم حتا ). راه که می‌روم

می‌شُمارمَ‌ت. می‌شمارم چندبار پرده‌ی گوش‌هام به جمله‌ی کوتاهِ "دوستت دارم" لرزیدَه‌ست؟ چندبار نگاهَ‌ت را

به‌شوق دیده‌ام که تووشان برق خاصی بوده باشد؟ برقی که بگوید، حرف بزند بام. چندبار لرزش شانه‌هات را

دیده‌ام که بخواهند چیزی را، بُغضی را بتکانند از خودشان؟ چندبار گوشه‌ی لب‌هات را دیده‌ام که به تمنای

بوسه‌ای لرزیده - شکفته - باز شده باشند از هم؟ چندبار خودت را دیده‌ام که با فِراغِ بال و آرامشِ خیال از جایی

نه دوور - نه نزدیک، از همان خیابانِ همیشه که یک سووشْ خانه‌ی من است ( روشن و آشکار ) و سوویِ

دیگرش خانه‌ی تو ( در مِه و گُم ) به سمتم می‌آیی و لب‌هات به لب‌خند نشسته باشد؟... می‌شمارم قدم‌هام

را و شهر را در زیر پاهام تمام می‌کنم و دوباره از سر می‌گیرم که این‌بار کوچه‌هاش را که می‌روم، شُمارشَ‌م

درست از آب در بیاید. این‌بار راه رفتنم طعم دیگری داشته باشد...

"رضا کاظمی"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .