من و تو باهمدیگه یکی شدیم
این روزها
جلوی آینه که می ایستم
از آنچه که درونش می بینم
دوووور ترم
.
پشت این آینه
شهری ست
ویران شده ...
این روزها دلشوره دارم ...
دلم شور میزند از این نبودن هایی که قرار است یک روز بیاید ؛ کنارم بنشید ... پشتش بالشت بگذارم و برایش
قهوه بیاروم با یک فجان آب . تا صبح کنار هم بنشینیم و با هم صحبت کنیم . او قول بدهد که دیگر هیچ وقت
نرود و من قول بدهم که دیگر گریه نکنم ... گریه نکنم ... گریه نکنم ...
چقدر دلم گریه می خواهد این روزها . به اندازی همه ی لحظه هایی که میتوانستیم با هم باشیم و نبودیم . به
اندازه ی همه ی سنگ فرش هایی که میتوانستیم پا به پای هم متر کنیم و نکردیم . به اندازه ی همه
قطره های باران که روی موهایت نریخت تا آبشار سیاه من برای همیشه خشک بماند . به اندازه ی تمام
قطره های باران که روی زمین ریخت و ما زیرش خیس نشدیم دلم گریه می خواهد . به اندازه ی تماس
ثانیه هایی که گذشت و ما با هم نفس نکشیدیم ...
این روز ها دلشوره دارم
دلم
شور می زند
این روزها را ...
به روی نیمکتی در کنارهم باشیم
برای مدت کوتاه غار هم باشیم
نگاه کن به نگاهم که وقت را بکشیم
درون ثانیه ها در حصار هم باشیم
بپاش موی خودت را به آسمان و بریز-
به کوه شانه ی من ... "آبشار هم باشیم"
و بعد غرق شو در من ؛ بیا به آغوشم
بخواب در تن من ، استتار هم باشیم
چه لحظه های قشنگی ست با تو بودن ها
نفس بکش که در روزگار هم باشیم
"علی.س"
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم