لبخند تو بی رحم ترین قاتل شهر است
گاهی چقدر دلم برای لبخند هایت تنگ می شود . بعضی وقت ها آنقدر درونش غرق می شوم که مانند
فیلم های سه بعدی در ذهنم وول می خورد . آنقدر غرق می شوم تا درونش جان می دهم . بعد مرا به
قبرستان میبرند و در حالی که هنوز نفس می کشم به خاک می سپارند . انقدر در قبر می مانم تا صدایی
ناشناس مرا از خواب بیدار کند ... شاید هم به خواب فرو ببرد . نمیدانم !
اول چشم هایت مانند غنچه های شکوفه شده باز می شوند و برقشان چشم هایم را می زند . بعد لب هایت
مثل یک قایق پهلو گرفته در سواحل ماه لنگر می اندازد و دماغه ی سمت راست من که سمت چپ تو
می شود از مسیر خارج شده و به سمت پایین می رود . مثل یک پیج خطرناک که بدون هیچ تابلوی اخطاری
همه را به ته دره پرت می کند . همه را ...
هر کس که به لبخندهایت خیره می شود را نابود می کنی . بعد به قبرستان می روند و درحالی که هنوز نفس
می کشند به خاک می سپارندشان . آنقدر در قبر می مانند تا صدایی ناشناس از خواب بیدارشان کند . شاید
هم به خواب فرو ببردشان . نمیدانند !
گاهی آنقدر دلم برای لبخند هایت تنگ می شود که مجبور می شوم روزی چند بار خودم را بکشم .
لبخندهایت مرگ بارترین پیچی ست که من میشناسم ...
.
.
.
بخند ؛ خنده برای تو بهترین شعر است ، برای از تو نوشتن چه بی قرار شدم
تو سوژه ی غزلی ؛ "آن" ناب شعرم باش ، به عشق سرزده ی مبهمی دچار شدم
بخند ؛ خنده برای دلت کمی خوب است ، هلال ماه لبت را به آسمان بسپار
اگرچه فصل درون دلم زمستان است ، به یاد قایق شعرت کمی بهار شدم
تو صاحب دو دریچه به شکل دریایی ، مدیترانه ی چشمان تو دلم را برد
و قبل از اینکه درونش اسیر و غرق شوم ، به روی قایق لب های تو سوار شدم
تو پلک میزنی و من نماز می خوانم ، خسوف میشود انگار ماه چشمانت
نماز وحشت من جای شکر دارد چون که با ردیف نگاه تو رستگار شدم
دو رکعت از غزلم را اقامه می بندم به اقتدای کسی که تو را بخنداند
کمی بخند ؛ بفهمم که دوستم داری ، ببین که با غزلت من چه با وقار شدم !
"علی.س"
...
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم