"هوالمحبوب"
::روز هفتم:::
داری چیکار می کنی با من ؟
.
.
.
شعر نوشت :
...
در دل روزهای تاریکم کاش می شد که ماه من باشی
کاش در این مسیر ناهموار روشنی بخش راه من باشی
چشم های تو قبله ام شده اند ؛ من به سمتت نماز می خوانم
از خدا خواستم ؛ موافق بود اینکه تو قبله گاه من باشی *
من به معراج می روم وقتی ؛ خوشه ی گندمی به من بدهی
دوست دارم که سیب باشی تو دوست دارم گناه من باشی
عشق یک اشتباه مرسوم است ؛ دوستت دارم و خیالی نیست
عاشقت می شوم که تو اینبار بهترین اشتباه من باشی
چشم های تو سوره ی قرآن ؛ من پیمبر شدم به باور تو
عصر ها در "حرا"ی آغوشت ؛ می توانی پناه من باشی
.
.
.
دل نوشت :
دلم نوشتنش نمیاد ...
شاید بعدن بخواد گریه کنه
سخن بارانی :
مَن طَلَبَني وَجَدَني
وَمَن وَجَدَني عَرَفَني
وَمَن عَرَفَني اَحَبَّني
وَمَن اَحَبَّني عَشَقَني
وَمَن عَشَقَني عَشَقْتُهُ
وَمَن عَشَقْتُهُ قَتَلتُهُ
وَمَن قَتَلته فَعَلَيَّ دیتَهُ
و مَن عَلَیَ دیَتَهُ و اَنا دیتَهُ
آن کس که مرا طلب کند، من را می یابد
و آن کس که مرا یافت، من را می شناسد
و آن کس که مرا شناخت، من را دوست می دارد
و آن کس که مرا دوست داشت، به من عشق می ورزد
و آن کس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق می ورزم
و آن کس که من به او عشق ورزیدم، او را می کشم
و آن کس را که من بکشم، خونبهای او بر من واجب است
و آن کس که خونبهایش بر من واجب شد، پس خود من خونبهای او می باشم .
"خـــــــــــــــــــدا"
* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .