خط خطی

"هوالستار العیوب"


::روز سیزدهم:::


سیزدهمین روزت را

گریه کردم



شعر نوشت :


::: به جای شعر نوشت امروز ، به ماه امشب نگاه کنید ... :::



دل نوشت :


امروز یه سوال ذهنمو درگیر خودش کرده

اینکه ؛ کی گفته دل به دل راه داره؟؟؟؟؟

حوصله ی درد و دل نوشت ندارم . میبخشین ماه قشنگم

معذرت ...



سخن بارانی :


آنقدر در دلم هستی

که حتی دیگر

به ذهنم هم نمی رسی !

"جمال ثریا"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


سکوت

"هوالرئوف"


::روز دوازدهم:::


درد دارد سکوت

لطفا

در این مکان سکوت را رعایت نفرمایید



شعر نوشت :


وقتی که دید چشم ترم را ، سکوت کرد

این اشک های مستمرم را ... سکوت کرد


چیزی بگو برای دلم ؛ غصه می خورد

آتش گرفته بال و پرم را ... سکوت کرد


شاید تمام مهر تو را ریشه کن کنم

بشکن تو دسته ی تبرم را ... سکوت کرد


یا زخم می زنی به دلم با سکوت خود

یا پاره می کنی جگرم را ... سکوت کرد


من مرده ام ولی به تو هی فکر می کنم

یک شب می آورند خبرم را ... سکوت کرد



دل نوشت :


خدا میدونه که چقدر بعضی از سکوت کردنا درد داره . وقتی که پر از دلشوره ای و منتظر یه صدا که آرومت کنه ،

وقتی پر از بغضی و میخوای داد بزنی ، وقتی پر از گریه ای و می خوای که یکی بیاد تو گوشت نفس بکشه تا

آروم شی ، وقتی که منتظری تا یکی بزنه تو گوشت و هرچی از دهنش در میاد بهت بگه ، وقتی ...

چقدر درد داره بعضی سکوت کردنا

چقدر درد داره



سخن بارانی :


معنائی در کلمات نیست

در سکوتی است که بین آنهاست

کلمات دانسته ها را در بر می گیرند

اما کیست جز سکوت

که سهم ما را از نادانسته ها بیان کند

"کتلین رین - قلمرو زرین - ترجمه: الهی قمشه ای"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


عادت

"هوالقادر"


::روز یازدهم:::


کاش ؛

کاش ...



شعر نوشت :


وقتی که

عصر شنبه

برایم غروب جمعه می شود



دل نوشت :


چقدر بده که آدم به یسری چیزا عادت کنه . مثلن به شنیدن صدای قلب هم ، به محبت کردن ، به ...

به هرچیزی که باعث بشه قلبت دیگه تند نزنه . چقد بده که عادت کنی قلبت کند بزنه . هی کند بزنه . هی

کند بزنه ... یهو به خودت میای و میبینی که دیگه نمیزنه !

چقد بده که عادت کنی به مردن



سخن بارانی :


شاید بی ربط باشه ولی وقتی خوندمش پا به پاش قدم زدم و گریه کردم ؛


چقدر پاهای کوچکت

به تو می‌آیند

وقتی در بزرگراه‌ قدم می‌زنی

و ناخواسته

پل‌های عابر پیاده را هوایی می‌کنی

از خانه به خیابان می‌آیی

مثل آبشاری که از کوه سرازیر می‌شود

مثل پیامبری که هر چهل روز یک بار 

ریاضت‌گاهش را ترک می‌کند

از خانه به خیابان می‌آیی

بی اینکه بدانی 

زنان زیبا

چه بلایی بر سر جهان می‌آورند

پس طوری از پله‌ها پایین بیا

که قیمت دلار بالا نرود

بگذار ، واقعیتی را با تو در میان بگذارم

در خاورمیانه

مردها یا عاشق می‌شوند

یا انقلاب می‌کنند

حالا بگو

سهم من از تو

از سرزمینی که برای آن جنگیده‌ام

چیست ؟

پیراهن خونی بر طناب رخت ؟

مدال افتخار بر دیوار ؟

یا تپانچه‌ای کهنه

که خشاب خالی‌اش دیگر هیچکس را نمی‌ترساند؟

بی اعتنا 

دستت را در جیبت پنهان کرده‌ای 

موهایت را در روسری

پیراهنت در آغوش باد است 

و چشمانت برای رهگذرانی 

که خیابان را

به قبل و بعد تو تقسیم می‌کنند

کفش‌هایت را اما اگر به من بدهی

جای دوری نمی‌رود

دست‌کم می‌توانم 

چند روز دیگر با دلتنگی‌هایم راه بیایم

چه می‌شود کرد ؟

مردی که یک سیگار برایش بیشتر نمانده 

پک‌های آخر را عمیق‌تر می‌گیرد

"حامد یعقوبی"



منِ او

"هوالجمیل"


::روز دهم:::


ماه کوچک من

چه زود بزرگ می شود

.

.

.



شعر نوشت :


این روزها مدام زخم می خورم ...

چادرت را بیاور ،

میخواهم تیمم کنم .



دل نوشت :


هر روز صبح زنی در من قدم می زند و چادرش را به دست باد می سپارد . آنقدر راه می رود تا چادر سیاهش

آسمان را به سیاهی می برد .

هر روز شب من عاشق زنی می شوم که در من با چادری سیاه قدم می زند و لبه های چادرش با زمین خاک

بازی می کند . تا به حال هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که باد هم می تواند در چادر یک زن به رقص در بیاید .



سخن بارانی :


چنان که اغاز کرده ای

همیشه بر همان خواهی بود ...

"هولدرلین"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


مرگ

"هواالمالک"


::روز نهم:::


چه دردناک

جان می دهم

نهمین روزت را ...



شعر نوشت :


من

گوشه گوشه ی این شهر

مرده ام .

برای به خاک سپاریم

باید شهر را دفن کنید .



دل نوشت :


مرگ ... !!

بستگی دارد از چه زاویه ای نگاهش کنی . یک وقت است آدم با چیزی رو به رو می شود که تا به حال

تجربه اش نکرده . آن وقت برا مواجه با آن دست و پایش را گم می کند و گاهی مواقع هم از ترس میمیرد .

اما یک وقت است آدم با چیزی رو به رو می شود که هر روز تجربه اش کرده و با آن زندگی می کند . دیگر نه 

نگران است و نه از ترس میمیرد . مثل نفس کشیدن و یا خوابیدن که برایش یک چیز عادی ست ، با آن هم

کنار می آید و در کنارش زندگی می کند ...

همین ... !

.


سخن بارانی :


هيچ پيشامدي نزديكتر از مرگ نيست

"حضرت امیر علیه السلام"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


چشم هایش

هوالفاطر"


::روز هشتم:::


به ثانیه ها بگویید

بایستند

.

.

.



شعر نوشت :


(چشمهایت را

رو به آینه باز کن

تا شعر نوشت امشب مرا بخوانی)


...



دل نوشت :


دارم به این فکر میکنم که چقد خوبه که خدا برا آدم ها پنجره گذاشته تا هرازگاهی بازش کنن و هوای درونشونو

تازه کنن . اونم دو تا ...

چشم میتونه هم گوش بده هم بو بکشه هم ببینه هم حرف بزنه هم مزه مزه کنه . اما به غیر از اینا کلی کار

دیگه هم هست که میتونه انجام بده . یکیش اینکه میتونه هوای آدمو عوض کنه . 

چشم هامونو خوب باز کنیم و بذاریم یه کم نفس بکشیم . 



سخن بارانی :


منتقدانم می‌گویند

دایرۀ واژگانی محدودی دارم

مثلا این‌که مدام از « تلفن » استفاده می‌کنم

منتقدانم،

بعضی‌های‌شان!

چیزی از شعر سرشان نمی‌شود

هیچ وقت در جایگاه شاعر قرار نداشته‌اند

هیچ وقت پشت تلفن شعر نخوانده‌اند

هیچ وقت پشت تلفن گریه نکرده‌اند

هیچ وقت صدای نفس‌های تورا

از پشت گوشی تلفن ننوشیده‌اند.


"علی محمد مودب"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


عشق

"هوالمحبوب"


::روز هفتم:::


داری چیکار می کنی با من ؟

.

.

.


شعر نوشت : 


...

در دل روزهای تاریکم کاش می شد که ماه من باشی

کاش در این مسیر ناهموار روشنی بخش راه من باشی


چشم های تو قبله ام شده اند ؛ من به سمتت نماز می خوانم

از خدا خواستم ؛ موافق بود اینکه تو قبله گاه من باشی *


من به معراج می روم وقتی ؛ خوشه ی گندمی به من بدهی

دوست دارم که سیب باشی تو دوست دارم گناه من باشی


عشق یک اشتباه مرسوم است ؛ دوستت دارم و خیالی نیست

عاشقت می شوم که تو اینبار بهترین اشتباه من باشی


چشم های تو سوره ی قرآن ؛ من پیمبر شدم به باور تو

عصر ها در "حرا"ی آغوشت ؛ می توانی پناه من باشی


.

.

.



دل نوشت : 


دلم نوشتنش نمیاد ...

شاید بعدن بخواد گریه کنه



سخن بارانی : 


مَن طَلَبَني وَجَدَني

وَمَن وَجَدَني عَرَفَني

وَمَن عَرَفَني اَحَبَّني

وَمَن اَحَبَّني عَشَقَني

وَمَن عَشَقَني عَشَقْتُهُ

وَمَن عَشَقْتُهُ قَتَلتُهُ

وَمَن قَتَلته فَعَلَيَّ دیتَهُ

و مَن عَلَیَ دیَتَهُ و اَنا دیتَهُ


آن کس که مرا طلب کند، من را می یابد

و آن کس که مرا یافت، من را می شناسد

و آن کس که مرا شناخت، من را دوست می دارد

و آن کس که مرا دوست داشت، به من عشق می ورزد

و آن کس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق می ورزم

و آن کس که من به او عشق ورزیدم، او را می کشم

و آن کس را که من بکشم، خونبهای او بر من واجب است

و آن کس که خونبهایش بر من واجب شد، پس خود من خونبهای او می باشم .


"خـــــــــــــــــــدا"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


آدم ها

"هو الخالق"


::روز ششم:::


ششمین روزت را

فکر می کردم ...

به اینکه

انقدر زود میگذری

به اینکه چه زود میگذریم



شعر نوشت :


آدم ها کاری کرده اند

که از آدم بودن خسته ام ...

.

.

.

کاش درخت بودم



دل نوشت :


دیشب کلی داشتم به آدم ها فکر میکردم . به آدم هایی که دور و ورمو گرفتن . به آدم هایی که دور و ورشونو

گرفتم . از یه سری آدم ها کلی تشکر کردم . برای بودنشون . برای نفس کشیدنشون ...

عجیب ترین موجوداتی که به عمرم دیدم همین آدم هان . یکیش خودم . این روزها انقدر از دست خودم عصبانیم

که ، که ... نمیدونم که چی . فقط میدونم خیلی از دست خودم عصبانیم !

اما فقط یه چیزی رو فهمیدم . اینکه آدم ها تا وقتی هستن قدر همو میدونن . وقتی که نباشن دیگه نیستن ...

دیگه هیچی نیست . هیچی ...



سخن بارانی :


آدم‌ها تمام نمي‌شوند

آدم‌ها ، نيمه‌شب

با همه ي آنچه

در پس ذهن تو

برايت باقي گذاشته‌اند ،

به تو هجوم مي‌آورند ...


"هرتا مولر"



تو

"یا هو"


::روز پنجم:::


گاهی چقدر

دلم برا تویی که وجود خارجی نداری

تنگ می شود ...

مثل خدایی که هست

اما نیست



شعر نوشت :


آنقدر بغض خورده ام

که دیگر میلی به سحری ندارم ...

از وقتی که رفتی

مراجع فتوا داده اند ،

غصه خوردن برای تو

روزه را باطل نمی کند



شعر نوشت :


حالم خوب است . اینهایی را که مینویسم اصلن باور نکن ... !!

رمضان که باشد ، خدا که باشد ، تو که باشی !! همه چی خوب است .

دلم دلش آش میخواهد با پیاز داغ اضافه . اما دیگر روغن نمی خواهد ؛ نه یک وجب نه صد وجب ...

دلم ضعف میرود وقتی میبینم همه جا هستی و هیچ جا نیستی

تازگی ها چقدر آدم حسودی شده ام

حالم از آدم های حسود به هم می خورد ...



سخن بارانی :


نه گرسنه ام می شود

نه تشنه ام

حتی زبانم هم نمی چرخد ک بگویم

خدایا...! تو مرا روزه گرفته ای؟ 

من ب مهمانی ات آمده ام... پس تو کجایی؟


"هدیه ای از : مهسا / حرف های زرد"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


تنهایی

"هوالمالک"


::روز چهارم:::


وقتی که

عصر شنبه

برایم

غروب جمعه می شود



شعر نوشت :


تنهایی

برای من تلفن همراهی ست

که چشم هایم را

با نخ و سوزن به آن دوخته ام

و امید

زمانی گوشه ی دلم خاک می خورد

که میدانم

تلفن همراهم را سالهاست خاموش کرده ام .


آنقدر سوزن زده ام

که دیگر

چشم هایم امیدی به دیدن ندارند ...



دل نوشت :


دارم به این فکر میکنم که اگه خدایی تو زندگی آدما نبود ؛ چی میشد !

.

.

.

خدا تنهاست ... میفهمه تنهایی یعنی چی

پس خیالت راحت باشه که هیچ وقت هیچ وقت تنهات نمیذاره



سخن بارانی :


پروردگارم ، مهربان من ،

از دوزخ این بهشت ، رهایی ام بخش !

در این جا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم . در بی قرار زندگی می کنم . و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است .

من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم .

تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی .

کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم !

دردم درد بی کسی بود .

"دکتر علی شریعتی"




* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


بغض

"هوالباران"


::روز سوم:::


روز سوم

ابری بود ...

باریدم



شعر نوشت :


شانه های تو

بهترین چتریست که می شناسم

. . .



دل نوشت :


چه حس قشنگیه وقتی بغض کنی و خدا بیاد سرتو بگیره به سینه ش . بعد با انگشتاش برا گونه هات چتر

درست کنه تا صورتت خیس نشه . بعد تو گوشت ارووووم زمزمه کنه و ازت بخواد که آروم باشی ...

بگه دیگه تموم شد . بگه من پیشتم و دیگه همه چی تموم شد

بوش کنی ... انقـــــــــــد بوش کنی که خوابت بگیره . تو بغل خدا خوابت بگیره ...

چه حس قشنگیه

.

.

چقد خوبه که تو هستی



سخن بارانی :


هر جا غصه دار شدی استغفار کن. استغفار امان انسان است. به این کاری نداشته باش که چرا محزون شده 

ای ، اذیتت کرده اند ؟ گناهی کرده ای؟ بعضی وجود خودشان را گناه می دانند. شما می گویی چرا من 

درست کار نمی کنم ، او خودش را گناه می داند. محزون که شدی استغفار کن. چه غم خود را داشته باشی 

و چه غم مؤمنین را ، استغفار غم ها را از بین می برد. همان طور که وقتی خطا می کنی همه صدمه می 

خورند ، مثلاً وقتی چند نفر کفران نعمت می کنند به همه ضرر می رسد ؛ استغفار هم که می کنی به همه 

ماسوای خودت نفع می رسانی.


"حاج  اسماعيل دولابي"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


نفس

"هو الرحمن"



::روز دوم:::


تنگی نفس

ریه هایم را از پا انداخته است ...

دکتر می گوید

که باید به دریا بروم .

چشم هایت را

باز کن



شعر نوشت :


در دهکده ی ما

ماهیگیرها که عاشق می شوند

دیگر رنگ ساحل را نمی بینند

اما

کسی چه میفهمد

راننده ی قطاری را

که مجبور است از ایستگاه های رفته

هر روز عبور کند



دل نوشت :


هممممممممممممممممم ...

یه نفس عمیـــــــــــــــق بکشین این شبها رو . ببینین چقدر خوبه !

چقدر خوبه که میتونی سرتو بذاری رو شونه ی خدا و بوش کنی .

دیگه هیچی از خدا نمیخوای . فقط میخوای که بذاره نفس بکشی ... نفس بکش ... نفس بکش ... نفســـ...



سخن بارانی :


اَللّهُمَّ فَاقْبَلْ عُذْرى

وَارْحَمْ شِدَّةَ ضُرّى، وَفُکَّنى مِنْ شَدِّ وَثاقى


اى خداى من عذرم بپذیر

و بر سخت پریشانیم رحم کن و از بند سخت گناهانم رهائیم ده

...

"کمیل عشق"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .


اوست اول و آخر

"هو الاول و الآخر"


::روز اول:::


 با همه ی زیبایی هایش

زیباتر از همیشه شده است

.

.

ماه من

سلام :)





شعر نوشت :

.
.
.

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــاهـــــــــــــــــــــ...

.
.
.



دل نوشت :


هو الاول و الآخر ...

همیشه بعد از هر "اول" یه "آخر" میاد توو ذهن آدم . اینکه هر اولی یه آخری هم داره .

اولین چیزی که تو ذهنم اومد آخرین لحظه های ماه رمضان پارسال بود . با کلی ذوق و شوق پست روز

بیست نهم رو گذاشتم ، به امید اینکه رمضان نامه ی 91 سی روزه بشه . تقریبن ساعت ده و نیم یازده 

شب بود که اعلام کردن فردا عیده و مجبور شدم کل پستو خط خطی کنم و پست روز آخر رو بنویسم ...

هنوز گرمای اشک اون روز رو روگونه هام حس میکنم . چه عیدی بود !


نمی خوام کام لبخند امروزو تلخ کنم . می خوام به خدامون بگم که همگیمون قدر این روزامونو میدونیم .

اینکه هنوز زنده ایم و یک باره دیگه میتونیم تو ماه عسلش نفس بکشیم . اینکه یک باره دیگه بهمون اجازه داده

تا بشینیم سر سفره ی رحمتش ...


می خوام امسالم مثل سالهای قبل اولین روز یه قول هایی به همدیگه بدیم . قول بدیم که قدر نفس به نفس

این شبهامونو بدونیم تا هیچ موقع پشیمون رفتنش نشیم . قول بدیم که ماه عسل امسالمون با سال قبل

کلی فرق داشته باشه . آخه قراره کلیییییییییییییی پرواز کنیم


راستی ، هوای دل همدیگه رم داشته باشیم . خیلیا امسال بینیمون نیستن . خیلیام بخاطر مشکلاتی که دارن

نمیتونن مثل سال قبل توو آسمون این شبها بال بزنن و دارن براش بال بال میزنن . یاد اونام باشیم ...

پس این شد قرار اول امسالمون ... یا علی




ماه عسلتون شیرینــــــــــ...





سخن بارانی :


بار خدایا ؛ درود بفرست بر محمد و خاندان او و چون در شبهای این ماه اراده ی عفو و بخشایش کنی ما را

در شمار آن بندگان درآور که به عفو تو آزاد می شوند و در خور بخشایش تو می گردند . ای خداوند ، ما را از

بهترین کسانی قرار ده که در این ماه زیسته اند و این ماه به سر آورده اند ...


"صحیفه ی سجادیه - نیایش چهل و چهارم"





پ.ن : به یاری خدا طبق روال سال های قبل راز بارون هر شب به روز میشه . طبق قرارمون دوستانی هم که
تمایل دارن دلنوشته های خودشون رو برامون به یادگار بذارن مطالبشونو کامنت خصوصی بذارن . با درج این
نکته که برای ثبت یادگاری در رمضان نامه ست .