"به نام خدا"



عباس: حاجی گِلوم مـِسوزه… میشه دستاتو بذاری رو گلوم ؟!

کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)..آخه…!

عباس: نِه حاجی!..همی دستارو بذار… میخوام همینا باشه…

کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده ، گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم…

عباس: ها! بُگو…

کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه…. میپرسن کیا داوطلب اند؟!… از اون جمع یه

ترکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لر …(بغض کاظم)… یه فـارس ، یه بلوچ ، … عباس؟!…

عباس؟!


"آژانس شیشه ای - ابراهیم حاتمی کیا"




اینجا پر از سیم های خارداری ست

که سبزی را به جانشان تزریق کرده اند ...

سیم های سبز

سیم های سبزی که خاردارند

و تخریب چی ها

خودشان را روی آنها پخش می کنند .


احمد را بین بچه ها نمیبینم

که به جان این خاردار های سبز بیافتد

و مسیر را برایمان باز کند .

اینجا پر است از عراقی هایی که

لباس های بی رنگ به تن دارند

و خبری از بچه های گردان نیست .


دیشب خواب فاطمه را دیدم .

دکتر می گفت که پری روز به دیدارم امده

اما من به عملیات رفته بودم

و او برگشته بود .

اما

دکتر دروغ می گوید

چون فاطمه را خودم کشتم .

فاطمه که زنده نیست تا به دیدار من بیاید ...

همان روزی که عراقی ها

به خانه یمان آمدند

با دستان خودم راهی اش کردم .

او رفت

و من را میان عراقی ها تنها گذاشت ...


دیروز

پرستار ها به من حمله ور شدند .

میگویند بیچاره هنوز در دوران جنگ زندگی میکند ...

آنها نمیدانند که من میدانم ،

میدانم که جنگ تمام شده است

و عراقی ها سالیان سال است

با لباس های سفید

میان همه ی اینجا

مارش نظامی میدهند .


فاطمه

فاطمه ی من

دیشب خوابت را دیدم .

لباس های سبز بر تن داشتی

مثل همه ی این سیم خاردار ها

که بچه ها رویش پهن می شوند ،

مثل فضای سبز اینجا

که دور تا دورمان را حصار کشیده .

صورتت دیگر کبود نبود

و از بازویت خون نمی آمد .

دیشب

مثل اولین باری که دیدمت

روی صورتت لبخندهای سحر آمیزی روییده بود ...


پرستارها دارند می آیند .

فکر می کنند من بیخودی به اسمان خیره شده ام

و هیچ کاری نمی کنم .

بیچاره ها نمی دانند که

دارم به حاجی گرای منطقه را میدهم


جنگ تمام نشده .

سی و دو سال است که جنگ تمام نشده

و هنوزم که هنوز است

عکس امام

لای قرانی که تو به من دادی

توی جیب پیراهنم

به من قوت قلب می دهد




إِنَّا فَتَحْنَا ... ذکر می گویم

أَجْرًا عَظیمای مرا دادی

خمپاره ها کِل میکشند اینجا

جل جل به روی شهر و آبادی


ترکش درون شعر می رقصد

تابوت های شهر درگیرند

بِسمِ الَذی يُحْيِي وَ يُميتُ

اینجا شهیدانش نمیمیرند


در معرکه دزفول زخمی شد

فتح المبین با رمز یا زهرا

آمد نجات اطلسی هایش -

این باغبان فکه تا اینجا


الله اَکبر ... باز از/ان گفتند

من ؛ اَشهدُ أن... که دلم تنگ است

حَیِ عَلی چشمان زیبایت

چون بر سر چشمان تو جنگ است


من باز پشتت اقتدا کردم

بِسمِ الـ... صدای بارش باران

باران به روی قبله می بارد

وقتی تو هستی سوره ی قرآن


إِنَّا فَتَحْنَا ... ذکر می گویم

خمپاره روی شعر می بارد

این سوره ی فتح ی که می خوانی

یعنی خدا هم دوستت دارد




برای دانلود دکلمه شعر "باران فتح"       اینجـــــــا       کلیک کنید