"به نام آنكه عشق را آفريد"



اي كاش چشم هاي دلم راز مي شدند

اين قلب هاي خسته هم آواز مي شدند


اي كاش به وساطت تو چشم هاي من

يخ هاي قطب فاصله ها  آب مي شدند


اي كاش با ندامت اين قصه هاي من

اين بغض هاي خسته فرياد مي شدند


اي كاش يك لحظه هم شده براي تو

اين چشم هاي دلشكسته باز مي شدند


اي كاش به عطر قدم هاي اين خدا

اين چاله هاي فاصله هموار مي شدند


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: نمي دانم؛شايد راه گم كرده اي كه بعد از سالها سري به كلبه خرابه ام زده اي

پ.ن2: روياهايم خسته شدند از اين نرسيدن ها . بايد افسانه ها را زندگي كرد . بايد به رويايي حقيقي پيوست

پ.ن3: كانون ادبي باران برايم يك رويا بود . كاش تكرار ميشد

پ.ن4: ميدونم ؛ نقاشي و دست خطمم مثل شعرام چنگي به دل نمي زنه :)

        "تقديم به ميهمانان ناخوانده ام"


بعد نوشت : اصلن به اين پست به عنوان يه شعر نگاه نكنيد . بزاريد به حساب خشك شدن واژه ها