"به نام خدا"


مرگ؛اين ترسي كه همواره گريبان مرا مي گيرد و هنگام جولان دادن در افكارم،آرزوهايم همچون كوهي

در برابر اين حقيقت قدعلم مي كنند كه مبادا بر من غلبه كند.

مرگ؛اين آرزويي كه همواره در افسانه ي روياهايم به تصوير كشيده مي شود كه روزي فرا مي رسد و من از زير

بار انسان بودن؛از اينكه بايد جور برتري خود را نسبت به ديگر مخلوقات بكشم،رها مي شوم.

مرگ؛اين تاريكي مخوفي كه هنگام جاري شدن در رگهايم جوي زندگي را در تك تك اعضايم خشك ميكند و مرا

به گذشته ام كه به طبيعت و چوب هاي خشك و بي جان كه همچون برگهاي زرد پاييزي بر زير قدمها خورد مي شوند

باز مي گرداند .


زندگي؛اين فاني زميني كه مرا از اصالت طبيعتيم دور ميكند و به سمت جسمهاي سست و بي عنصري

مي كشاند كه هوس هايش پاياني ناپذير است.

زندگي؛اين سراب زيبايي كه مرا به سمت امواج متلاطم آمال و آروزهايم ميكشاند و با نوسانش ميل به همراهي

با اين سراب رنگي را در من كمرنگ مي كند.


و عشق؛اين احساسي كه بين مرگ و زندگي مرا در تنگنايي قرار داده كه قدرت تصميم گيري را از من صلب؛

و قلبم را با اوراد جادوييش تسخير كرده.



بودن یا نبودن ؟ مساله این است...

آیا شریف تر آن است که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم و یا آن که سلاح نبرد به دست گرفته ،

با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری ها را از میان برداریم ؟

مردن ... خفتن ... همین و بس ؟

اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می کند پایان بخشد

غایتی است که بایستی البته آرزومند آن بود .

مردن ... خفتن ... و شاید خواب دیدن . آه مانع همین جاست . در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور

انداخته باشیم در آن خواب مرگ شاید رؤیاهای ناگواری ببینیم . ترس از همین رؤیاهاست که ما را به تأمل وامی دارد

و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت و سختی را این قدر طولانی می کند زبرا اگر شخصی یقین

داشته باشد که با یک خنجر برهنه می تواند خود را آسوده کند کیست که درمقابل لطمه ها و خفت های زمانه ،

ظلم ظالم ، تفرعن مرد متکبر ، آلام عشق مردود ، درنگ های دیوانی ، وقاحت منصب داران و تحقیرهایی که

لایقان صبور از دست نالایقان می بینند تن به تحمل دردهد ؟ کیست که حاضر به بردن این بارها باشد و نخواهد

که در زیر فشار زندگانی پرملال پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد ؟

همانا بیم از ماورای مرگ ، آن سرزمین نامکشوفی که از سرحدش هیچ مسافری برنمی گردد شخص را حیران

و اراده ی او را سست می کند و ما را وامی دارد تا همه ی رنج هایی را که در حال کنونی داریم تحمل نماییم و

خود را به میان مشقاتی که از حد و نوع آن بی خبر هستیم پرتاب نکنیم !

آری تفکر و تعقل همه ی ما را ترسو و جبان می کند و عزم و اراده هر زمان که با افکار احتیاط آمیز توأم گردد

رنگ باخته ، صلابت خود را از دست می دهد . خیالات بسیار بلند به ملاحظه ی همین مراتب از سیر و جریان

طبیعی خود باز می مانند و به مرحله ی عمل نمی رسند و از میان می روند .

...خاموش ...افیلیای زیبا ...ای پری هر وقت دعا می کنی گناهان مرا نیز به خاطر داشته باش و برای من هم

طلب آمرزش کن.


هملت - ویلیام شکسپیر


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1 : آن روز با تو بودم . امروز بي توام

          آن روز كه با تو بودم ، بي تو بودم . امروز كه بي توام ، با توام .

                                                     "حميد مصدق"

پ.ن2 : دلم درد مي كند . براي همين اين روزها بيشتر مينويسم

پ.ن3 : شمارو دعوت ميكنم به خوانش وبلاگ طنز گروهيمون ؛ سكونش ، كه هر چهارشنبه به روز ميشه .


بعد نوشت : فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا / إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا

همانا پس از سختي آسايشي است / پس از محنت و رنج آرامشي است