دلتنگي
"به نام خدا"
روز هشتم
خاطرات دور
يك به يك برايم طنابي مي شوند
به دور گردنم ،
و حكم اعدام را
بدون هيچ ترحمي
در من صادر مي كنند .
در من ... عدالتي ... جريان ... ندارد .
تنهايي
به شكل نامنظمي
مدام در من رسوخ مي كند
و من هرچه دست و پا مي زنم
بيشتر فرو مي روم .

دل نوشته :
روزها يك به يك غروب مي كنند و شبها يك به يك طلوع . و من همچنان هماني هستم كه بودم .
و رمضان به سرعت مي گذرد ...
بايد كاري بكنم !
سخن باراني :
حرف زدن باهات برام سخت شده . خيلي وقته يادم رفته چجوري بايد باهات حرف بزنم . خيلي وقته طلبكارانه
جلو چشمات وايسادم و داد زدم و تو ... تو فقط زل زدي تو چشمام ... يه وقتايي خنديدي به وقتايي هم اخم
كردي و من سكوت ... يه سكوت پر از بغض كه باز دلت بلرزه و بغلم كني .
ولي مي دوني چقدر وقته كه برام اب نبات قيچي نخريدي ؟ از اونايي كه فقط تو بلدي بهم بدي تا شيرينم كنه .
تلخ شدم خدا
شيرينم كن !
"يكي كه دوست نداشت اسمشو بذارم ولي اين روزا بهترين هديست از طرف خدا براي من"
"همدم همه ي دلتنگيامه و اميدوارم هركجا كه هست باروني بمونه"
*لطفا نظرات خود را در "اينجــــــــــــــــــا" بگذاريد"
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:33 توسط علي
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم