بغض - باران - پرواز
"به نام خدا"
روز هفدهم
بغض كه مي كنم
تمام درد هاي عالم بر سرم
آوار مي شوند ،
و به گوشه اي تكيه مي دهم
كه بر روي اين زمين سخت
ويران نشوم .
در من زلزله اي رخ مي دهد ،
ويراني به بار مي آيد
و مي شكنم ،
اما زمين نمي ريزم ...
باران كه از گونه هايم مي بارد ،
خالي كه مي شوم ،
مثل پري كه خود را به دست باد مي سپارد
پرواز مي كنم .
سبك مي شوم .
ديگر احتياجي به ديوار ندارم .
ديگر سنگين نيستم .
...
دل نوشته :
شب هاي باراني در راه است .
ثانيه ها چه زود مي گذرند .
نكند خواب بمانيم ... !
سخن باراني :
آه ، بگذار زين دريچه ي باز
خفته در پرنيان روياها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنيا ها
"فروغ فرخزاد"
* لطفا نظرات خود را "اينجـــــــــا" بگذاريد .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 18:18 توسط علي
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم