"به نام خدا"



سعي مي كنم چند ماه يكبار ، دوشنبه ها اين مسير را بروم . ميدان ولي عصر كه از ماشين پياده مي شدم

به سمت پل كريم خان مي رفتم . از آنجا يك ربعي راه بود . بعد از گذشتن خيابان حافظ و چند خيابان فرعي 

ديگر به خيابان ويلا مي رسم . همان نجات اللهي جديد تر ها . نمي دانم جديدن مد شده هر چند وقت يك بار 

اسم خيابان ها و ميدان ها را عوض مي كنند . كه چه به بشود !


اصلن به من چه مربوط ؟!!! كجا بودم ؟


آهان !‌ تقاطع ويلا . همان نجات اللهي جديد تر ها .

نبش تقاطع كليساي حضرت سركيس است كه مناره اش از دور معلوم بود . نزدكتر مي شوم . يك در سفيد 

بزرگ براي عبور وسايل نقليه و مواقعي كه شلوغ تر است تا از اذهام جمعيت جلوگيري شود و يك در سفيد 

كوچك سمت چپ آن قرار دارد . از در كه وارد مي شوم اتاقك كوچكي سمت چپم قرار دارد كه هميشه چند

نفر در آن هستند . از حياط كوچكش كه عبور مي كنم روبه رويم يك در بزرگ و دو در كوچك در طرفينش هست.

معمولا از در كوچك سمت چپي وارد مي شوم كه دست گيره اش هم خراب است و بايد در را حل داد تا باز 

شود .

هر چند ماه يكبار ، دوشنبه ها اين مسير را مي روم .


روزهاي اولي كه مي آمدم تنها فضاي روحاني و جو سنگيني كه سالن داشت با نقاشي ها ي در و ديوار 

حواسم را به سمت خود مي كشاند . اما كم كم همه چيز برايم عادي شد . مثل هرچيز ديگري كه در زندگي 

آدم ها مدام مرور مي شود و ديگر ارزش قبل را ندارد . شور حال گذشته اش را ندارد . تكراري هايي كه در 

خاطرات فرسوده مي شوند .

بعد از گذشت چندين ماه تنها چيزي كه برايم هنوز تازگي داشت حضور دختر جواني بود كه هر موقع مي آمدم 

درست سر آخرين نيمكت رديف راست مي نشست و زير لب دعا مي خواند . نميدانم چرا ؛ ولي از همان 

روزهايي كه احساس كردم جزئي از كليساي مقدس و روحاني من شده و مثل تمام نقاشي ها ، در و 

ديوارها ، نيمكت ها و ... هر بار كه مي آمدم روي همان نيمكت مي ديدمش ، احساس عجيبي نسبت به او 

پيدا كرده بودم . احساسي كه مرا مجبور مي كرد به بودن او عادت نكنم . بر خلاف همه ي چيزايي كه مرا به 

سمت عادت و تكراري بودن مي كشاند ، اما او تنها چيزي بود كه انگار جزئي از آرامش حاكم در سالن 

كليساست و هيچ وقت براي من تكراري نمي شد .


هر چند ماه يكبار ، دوشنبه ها ؛ اين تصوير را مي ديدم .


در را كه باز مي كنم اولين چيزي كه نگاهم را به سمت بودن مي كشاند دختر جوان است كه آبشار قهوه اي 

موهايش از پشت رو سري اش به بيرون جاري بود و مثل هميشه سر آخرين نيمكت رديف راست نشسته و به 

دعا كردن مشغول بود . 

هر چه به او نزديكتر مي شدم صداي قدم هايم لحظه به لحظه بلند تر ميشد . اما نه ! صدا خيلي نزدكتر از 

قدمهايم بود و با ريتم گام هايم هماهنگ نبود . كمي قدم هايم را آهسته تر كردم . 

تالاپ --- يك نفس عميق --- تلوپ ... 

اين نتي بود كه از سينه ام به بلندترين شكل ممكن در گوش هايم نواخته مي شد . قلبم در سينه سنگيني   

مي كرد . انگار كوهي در سينه ام گذاشته بودند و من براي هر بار تنفس بايد آن كوه ها را جا به جا مي كردم.

نفسم لحظه به لحظه تنگ تر مي شد . قلبم در سينه فشرده شده بود ، براي چند لحظه سكوت مي كرد ، 

نفسم بند مي آمد و بعد تالاپ صدا مي كرد . دوباره فشرده مي شد ، براي چند لحظه سكوت مي كرد . 

نفسم بند مي آمد و باز تالاپ ؛ صدا مي كرد .

به سمت من نگاهي كرد . انگار نه انگار كه داشت كسي را نابود مي كرد . ابروهاي پهن به هم پيوسته ؛ 

چشمهاي ... چشمهاي ... نمي دانم !!! و لبهاي سرخ خشكي كه با هر بار تنفس بوي ياس را در فضاي 

اطرافش پراكنده مي كرد . 


هرچند ماه يكبار  دوشنبه ها ، اين نگاه را مي ديدم .


آن روز خودم را به سختي به نيمكتي كه هميشه مي نشستم كشاندم .دوازده رديف با نيمكت او فاصله داشت

و رديف سمت چپ بود . مثل هميشه كسي در سالن نبود . من بودم ، تابلو ها و مجسه هايي كه تكراري

شده بودند و بوي ياسي كه در فضاي روحاني كليسا با حضور دختر در هم آميخته شده بود .

طبق معمول هميشه انگشتهايم را در هم فرو بردم و دستهاي بسته ام را روي نيمكت جلويي گذاشتم و 

پيشانيم را روي آن قرار دادم . نمي دانستم چه بگويم . هميشه همينطوري بودم . شروع مي كردم به خواندن 

سوره اي تا ... تا ... نميدانم تا كه چه ؟ فقط مي خواندم . و آن روز :


... الم

ذَلِكَ الْكِتَابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ

الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ ...


پيشاني ام را كه برداشتم گونه هايم خيس شده بود . دانه هاي اشك راه خود را پيدا كرده بودند و از

گونه هايم به تريتب سر مي خردند و مي چكيدند . نمي دانم كجا . فكر كنم خودشان هم نمي دانستند كه 

كجا مي چكند . فقط بايد مي چكيدند و اين"بايد" هم بخاطر وجود قانوني بود كه ... كه چه ؟ كه اينكه

اشكهاي آدم ها روي گونه هايشان يخ نزند ... جاذبه !

هميشه دلم مي خواست در آنجا نماز بخوانم . آرامش عجيبي كه هنگام نماز خواندن داشتم را مي خواستم با 

آرامش اين فضاي روحاني مخلوط كنم . دوست داشتم مزه ي اين تركيب را بچشم . و آن روز ناخود آگاه روي 

همان نيمكت ها ؛ به سمت قبله كه دقيقن رو به رويم بود نماز خواندم . نشسته . نميدانم چرا نشسته . شايد 

براي اينكه فكر مي كردم آنجا هم براي خودش قانوني دارد و قرار نيست هركس اعمال عباديي كه خودش 

تمايل دارد را انجام دهد .

نمازم كه تمام شد ناخود آگاه نگاهم به عقب چرخيد . سنگيني نگاهي را حس مي كردم . همان چشم هايي 

بود كه ... كه ... .

الان كه بيشتر دقت مي كنم همان چشم هاي بي رنگ بود . سفيد نبود ؛ نه . بي رنگ بود . رنگ يخ . رنگ ... 

رنگ روح . نمي دانم . شايد خاكستري رنگ . سنگيني همان چشمهاي خاكستري رنگ نگاهم را ناخود آگاه به 

عقب برگرداند . نمي دانم چرا . حتمن اين هم مثل همان قانون جاذبه قانوني دارد ديگر !!!

از درون چشمهاي سرد و بي روحش فرياد درد بلندي در وجودم فرياد مي كشيد . فرياد روحي به تسخير در 

آمده كه درون قفسي زنداني شده باشد . فرياد پرنده اي كه مدام خودش را به در و ديوار قفس مي كوبد تا 

پرواز كند . يك آتش خشم . يك حس آشنا . يك روح به زنجير كشيده . يك نگاه سرد . يك چشم خاكسري...

دوباره سنگيني كوه ها را روي شانه هاي سينه ام حس كردم . نفس هايم كند شده بود . نميدانم چه

مي گفت . از بين لبهاي سرخي كه تكان مي خورد فقط بوي ياسش را مي فهميدم . گونه هاي سرخش كه 

خيس شده بود از دور برق مي زد و مرواريد هايي كه راه خودشان را پيدا كرده بودند و مي چكيدند . آنها هم 

مي چكيدند . شايد بخاطر همان قانون ! 


چشمانم را بستم . ديگر تاب آن نگاه ها را نداشتم . نمي دانم چگونه ولي تا به خود آمدم ديدم از در بزرگ 

سالن كه مابين دو در كوچك قرار دارد خارج شدم . بوي ياس گيجم كرده بود . به سمت خيابان دويدم .

صداي عجيبي از سمت كليسا در گوشم زمزمه مي كرد . صدايي لطيف كه از ميان آن همه رنگهاي تكراري به

گوشم مي رسيد و در من آرام مي گرفت . ناخودآگاه نگاهم به سمتش چرخيد . نميدانم چرا . شايد باز هم 

...



- مَنْ عَشِقَ

- فَعَفَّ

چه مي گويد ؟!!

 - ثُمَّ مَاتَ

اين زمزمه ها يعني چه . چرا بايد در گوش من آرام بگيرند ؟!!!

مَاتَ شَهِيداً



از آن روز به بعد هر دوشنبه اي كه به كليسا مي آمدم ديگر نه خبري از آن دختر جوان بود و نه بوي ياس .

نمي دانم ! شايد هم من به كليسا نمي رفتم و او مي آمد و مي گفت هيچ خبري از من نيست .


از آن روز به بعد نه خبري از من شد و نه از او .


كليسا بود ؛همراه با مجسمه ها ،نقاشي هاي ديواري و شيشه هاي رنگي اش كه عادت كرده بودند به بودن.





-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : هرچي اين داستانو برگشتم و مرور كردم ؛ ديدم باز هم آخرين رماني كه خوندم روش تاثير داشته . براي همين خيلي سعي كردم بالا و پايينش كنم تا تاثيرش كمتر بشه اما بازم نشد . ولي حيف بود ثبتش نكنم . ديگه داشت تو پست هاي ثبت موقتيم خاك مي خورد .