سیاه - سفید
"به نام خدا"
از شهرها متنفرم ؛ مخصوصن
تهران
از اتوبان ها متنفرم ؛ مخصوصن
بابايي
از خيابان ها متنفرم ؛ مخصوصن
ولي عصر
از ميدان ها متنفرم ؛ مخصوصن
فردوسي
از سه راه ها متنفرم ؛ مخصوصن
جمهوري
از پل ها متنفرم ؛ مخصوصن
حافظ
از پارك ها متنفرم ؛ مخصوصن
دانشجو
از كوچه ها متنفرم
مخصوصن ...
از شهرها متنفرم
مخصوصن تهران
كه دوست داشتني تر از هميشه شده است .
اين روزها
از همه ي جاهاي دوست داشتني متنفرم
چون تو آنجا نيستي ...
غـــــــزل نوشت:
هركه تهران آمده خودكار شاعر مي شود
انقلاب و مترو ِ بازار ... شاعر مي شود
پلكهايت را به هم بگذار و شب را گوش كن
هرشب انگار اين در و ديوار شاعر مي شود
يك غزل ما بين فردوسي و حافظ گفته ام
عابري در اين مسير هر بار شاعر مي شود
جنب ميدان وليّ ِعصر ، راس ساعتي -
هر كه رد شد از دم بلوار شاعر مي شود
من به شوق ديدنت هر روز را در يك مسير ...
عابري كه بعد هر ديدار شاعر مي شود
سپیـــــــد نوشت:
چشمهايت را ...
گيوتين چشمهايت را ببند
و تمام بودنت را گردن بزن
كه ديگر نفسهايم از حضورت بالا نمي آيد ...
اين جنازه
چند ساليست كه صاحب ندارد
و گوشه گوشه ي خاطراتش
توسط تو
به قتل رسيده است
چه توقعي از من داري
وقتي در اين جنايت عاشقانه
مقتول ؛ عاشق قاتل شده ؟
از من توقع معجزه نداشته باش
وقتي كه صلاح مرگ بار چشمانت را
با دريچه ي اسرار آميز پلكهايت
رونمايي مي كني ...
از من توقع زيادي نداشته باش
تمام شهر
بوي كافور مي دهد
وقتي كه
چمشهايت را به رويم مي بندي
و از كشتن من صرف نظر مي كني
و ذره ذره مرا به قتل مي رساني
چشمهايت را ...
پ.ن : پیشاپیش میلاد باسعادت حضرت امیرالومنین علی علیه السلام و روز پدر مبارک باشه ...
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم