"هو اللطیف"


روز اول


پرده ها که کنار می روند

ابرها که پراکنده می شوند

چشم های پر مهر خدا بر فراز اسمان ها رویت می شود ...

سفره ی رحمتش

بر پیکره ی کوچک خلقت پهن شده است ،

بسم الله ...




شعر نوشت :


تلخ منم

همچون فنجان قهوه ای که

سالیان سال است

کنار فنجان دلتنگی هایم

یخ می کند ...

رو به روی جای خالی تو


تلخ

مثل چتر خاطره ی بارانیمان

که از آن روز به بعد

به جای پناه سرم

تکیه گاهم شده است ...

.

..

...

تلخ که می گویم

تلخی با طعم بدون تو بودن است ،

تلخی سرد ...

مانند نگاه منتظری که

منجمد می شود

روی فنجان ،

که هر روز شاهد یخ شدنش است .

مثل قهوه ی ماسیده ی ته فنجان ...


رابطه ی مستقیمی

بین دمای بدن من

با حرارت فنجان رو به روی جای خالی تو وجود دارد ...


تلخ

مثل

منی که یخ زده ام ...



«««نگاه سفالی»»»



رفیق روز و شبم صندلی خالی بود

درون کافه نگاهش کمی سوالی بود


کنار پنجره جای همیشگی بودیم

هوای قلب من آن شب چقدر عالی بود


به راس ساعت دلتنگی ام کمی دیر است

قرار آخر هفته ، که چند سالی بود -


بخاطر تو در این کوچه میزدم پرسه

حکایت من ِ او در همین حوالی بود


درون کافه من و صندلی خالی که -

همیشه سوژه ی اخبار این اهالی بود


دو قهوه ... بی شکر ؛ اما همیشه شیرین بود

سفارشی که برای تو ِ خیالی بود


تمام مردم دنیای کوچک کافه

نگاهشان به حضورت کمی سفالی بود



دل نوشت :


همیشه وقتی انتظار یه چی رو میکشم و موعدش میرسه ؛ هم خوشحالم هم ناراحت .

خوشحال برا اینکه بالاخره انتظارم به سر رسیده و ناراحت برای اینکه یه روزی این خوشحالی تموم میشه ...

اما میخوام امسال همه ی سعیمو بکنم تا فقط فقط خوشحال باشم .

درسته قراره باهم روزها رو بشماریم ، اما بیاین همگی باهم قدر نفس به نفسشو بدونیم تا دیگه هیچ موقع

پشیمون رفتنش نشیم ...

این شد قرار اول امسالمون ... "یا علی"


ماه عسلتون مبارکـــ...



سخن بارانی :