سیب شب دوازده
روز یازدم
این شبها
ماه من
بیشتر شبیه به سیب گاز زده ای ست
- که من را به زمین هبوط داد -
تا ماه شب دوازده
شعر نوشت :
به روی بوم سفیدی مرا سیاه کشید
بخاطر تو مرا طرحی از گناه کشید
نگاه گندمی ات بوی سیب لبهایت
مرا تبسم چشمت به اشتباه کشید
شبیه تیر خلاصی به سمت آدم بود
که هرچه آه کشید از همین نگاه کشید
و مُهر میوه ی ممنوعه روی پیشانیت
تمام بودن من را به قعر چاه کشید
و بعد فاصله ای در میانمان افتاد
که شاعرانه میان من و تو راه کشید
دل نوشت :
دلم نوشتنش نمیاد ...
میخواد یه دل سیر گریه کنه وقتی که داره با چشمای خودش ذره ذره بزرگ شدن ماهشو میبینه و هیچ
کاری ام از دستش بر نمیاد . دلم داره تنگ میشه برای این روزا ...
شده تا حالا کنار یه کسی باشین و همون لحظه دلتون براش تنگ بشه ؛ چون میدونین به زودی قراره ازش ...
نه دیگه ، نشد علی آقا . قرار اولمون یادت رفته انگاریااااا !!!!!!!
.
..
...
دلم نوشتنش نمیاد ...
سخن بارانی :
يكي
دو تا
سه تا
هميـــــنطور روي هم مي ذاشت
آجر هارو !
سالها عرق ريخت
هزار فراز و نشيب . . .
بالاخره ، ساخته شد اين ديوار بزرگــــــــ .
/ جدا شدن از هم ! /
تكيه زد به ديوار ، به خودش اومد و صورتش ، خيس ِ اشك !
سرشو كرد به آسمون ،
چند لحظه بعد . . .
تَــــــــخ !
همه ي ديوار ريخت!
+ گناه ها آجرهاي سنگيني بودن / اما / دستهاي خدا سنگين تر ،
فقط يه تلنگر كافي بود !
تَــــــــخ . . . / !
"هدیه ای از : آسمان / چند وجب دورتر"
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم