اشکـــ...
روز پانزدهم
الف
شین
کاف
...
شعر نوشت :
كه همه ي نقاط جغرافيايي به وسعت دلم را
به زنجير كشيده ...
تويي كه احساساتت را به دست نيم كره ي غربي منطقت سپرده اي و
بي هيچ فلسفه اي از احساس
منطق دروني خودت را به رخ مي كشي
و بويي از اشك در چشمانت نبرده اي
آري ؛ با تو ام !
با تويي كه بارانيه چشمانم را بر تن خشكي لبهايت كرده ام
تا شايد روزي ... ؛ روزگاري
از سرماي اين منطق خشك
به رطوبت گونه هايم دل ببندي .
دل نوشت :
...
سخن بارانی :
... حالا یادم میآید قدم که میزدم – میزنم، با قدمهام میشُمارمَت. شاید قدمهات را، شاید حرفهام را که
تمامی نداشت و حرف نبود تنها، تو اما به حرف دیده بودیشان و گذشته بودی از کنارشان که فقط: زیبا،
قشنگ؛ شنیدنیاند با موسیقی و زنگ خاصی که صِدام داشت ( حالا اما نمیدانم باز صِدام زنگ دارد، خَش
دارد، گرما و... دارد یا نه؟ صِدام را دیگر نمیدانم. نمیشناسم. نمیشنوم خودم حتا ). راه که میروم
میشُمارمَت. میشمارم چندبار پردهی گوشهام به جملهی کوتاهِ "دوستت دارم" لرزیدَهست؟ چندبار نگاهَت را
بهشوق دیدهام که تووشان برق خاصی بوده باشد؟ برقی که بگوید، حرف بزند بام. چندبار لرزش شانههات را
دیدهام که بخواهند چیزی را، بُغضی را بتکانند از خودشان؟ چندبار گوشهی لبهات را دیدهام که به تمنای
بوسهای لرزیده - شکفته - باز شده باشند از هم؟ چندبار خودت را دیدهام که با فِراغِ بال و آرامشِ خیال از جایی
نه دوور - نه نزدیک، از همان خیابانِ همیشه که یک سووشْ خانهی من است ( روشن و آشکار ) و سوویِ
دیگرش خانهی تو ( در مِه و گُم ) به سمتم میآیی و لبهات به لبخند نشسته باشد؟... میشمارم قدمهام
را و شهر را در زیر پاهام تمام میکنم و دوباره از سر میگیرم که اینبار کوچههاش را که میروم، شُمارشَم
درست از آب در بیاید. اینبار راه رفتنم طعم دیگری داشته باشد...
"رضا کاظمی"
* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم