حرفهایی از جنس نگفتن
روز شانزدهم
شانزدهمت را دوست دارم ...
روز
خارق العاده ای
در راه است !
نمیدونم چرا پست امروز اینجوری شد !!! غزلی که تو شعر نوشته تقریبن برای دو ماهه پیشه و
به دلایلی قرار نبود هیچ جا ثبتش کنم ... خودمم نمیدونم که چرا الان ثبتش کردم .
مطلبیم که تو دل نوشته ؛ یه دلنوشتی بود که باید پاره میشد تا هیچ کس نخونتش . چون ازون
دلنوشتایی بود که آدم بعده نوشتن باید پاره کنه ! اما نمیدونم چرا اینم الان ثبتش کردم .
امروز روز عجیبی بود ... !!!
شعر نوشت :
دقيقا مثل انساني كه باران را نمي فهمد
مسلماني كه مرتد است و ايمان را نمي فهمد
درونت مثل اينكه يخ زده ... از عشق بي حسي
تو مثل شاخه ي خشكي كه گلدان را نمي فهمد
صراط مسقيمي تو ولي از راه بي راهه
تو مثل راه بي راهي ... - خيابان را نمي فهمد -
كنارم هستي اما تو به من فرسنگها دوري
شبيه حومه ي تهران كه تهران را نمي فهمد
حوادث در تو روييدند ، اما ؛ حس ناخوانده -
دقيقا مثل باراني كه انسان را نمي فهمد
دل نوشت :
تنها کسی هستی که "دوستت دارم" هایم را بدون هیچ تردیدی برایت زمزمه می کنم
دوستت دارم هایی از جنس چروکی دست های مادرم ... دوستت دارم هایی به رنگ سفیدی موهای پدرم ...
تنها کسی هستی که بدون هیچ منتی گفتی دوستت دارم و تا اخرش هم پای حرفت هستی ... هستی ،
مطمئنم که هستی !
اگر سایه ی یک مرد در زندگیم جاری شود مطمئنم که آن مرد کسی نیست جز تو ...
مردی
از جنس لوطی های قدیم شهرمان که پاشنه می خواباندند و لنگ به دور گردن می
آویختند تا سایه ی
نامرد را از روی اسمان شهر کم کنند ... مردی که این روزها برایمان به افسانه ی قدیمی شهر تبدیل شده ...
اما تو که
افسانه نیستی !!! تو بوی مریممی ، بوی یاسی که هر روز برای نماز بیدارم
میکنی . تو همان بارانی
هستی که سالهاست در پی کشف رازت با موسیقی ملایم
قطراتش میرقصم...همانگونه که تو می خواهـ...ی!
گفتم دوستت دارم و زیر تمام قول و قرارمان زدم ... تو که مثل من نیستی !!! تا اخرش پای حرفهایت میمانی...
حالا ؛ هم من منتظرم هم تو ... تو منتظر شندیدن دوستت دارم های من ، و من منتظر دست های گره گشای
تو ...
دوستت
داااااااااااااااااااااااااااااااارم ... دستهای گره گشایت را که به سویم
دراز کنی نذرم را ادا می کنم ... مگر
نگفتی که کسی که عاشقت شود خود خون بهای انی؟
میدانم باز هم پای حرفت میمانی ...
خون بهای عاشق که معشوق باشد عشق بوی باران میگیرد ... بوی یاس می دهد و تو پروردگار تمامی
عطرهای بهشتی هستی
خدایا
، دوستت دارم ... فقط میماند یک چیز ... مردانگی را که از تو یاد بگیرم
خود خونبهای عشقمان می شوم
... اجازه بده مرد که شدم برای یکبار هم که شده
من برایت پرپر بزنم ... میخواهم به همه ثابت کنم که تو هیچ
وقت تنها نیستی و نخواهی بود ، مثل من ...
سخن بارانی :
لیلی گفت : بس است دیگر ، بس است و از قصه بیرون آمد
مجنون دور خودش می چرخید . مجنون لیلی را نمی دید و رفتنش را هم
لیلی گفت : کاش مجنون این همه خود خواه نبود . کاش لیلی را می دید
خدا گفت لیلی بمان ، قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند
لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد . حکایت است . حکایت چرخیدن
خدا گفت : مثل حکایت زمین ، مثل حکایت ماه . لیلی ، بچرخ
لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را می دید . مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند
خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی ، بچرخ
لیلی چرخید ، چرخید و چرخید و چرخید
دور ، دوره لیلیست . لیلی می گردد و قصه اش دایره است
هزار نقطه دوار . دیگر نه نقطه و نه لیلی
لیلی ! بگرد ، گردیدنت را من تماشا می کنم
لیلی ! بگرد ، تنها حکایت دایره باقیست
"عرفان نظر آهاری"
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم