چقدر عاشق بعضی کارها هستم
...
حکم یک ماهی افتاده به بیرون از آب
مثل آبی تو برایم ، به هوا محتاجم ...
بی تو پاییز شبیه دل تابستان است
من به بارانی چشمان شما محتاجم
...
داشتم به این فکر میکردم که چقدر عااااشق بعضی کارها هستم .
اینکه چشمهایم را ببندم و نفسم را حبس کنم و با صورت به سمت درخت بیدی که شاخ و برگ هایش در
مقابل قبله به حالت رکوع درآمده اند بروم . مهم نیست چه اتفاقی می افتد - صورتم زخمی می شود یا ... - ،
تنها چیزی که برایم مهم است سرمای نوازشگر شاخ و برگ های بید است که حس ملسی را به جان آدم
می اندازد .
اینکه یکهو هوا ابری شود و باران تندی ببارد و من به سرعت به سمت پشت بام بروم و انقدر زیر باران بمانم که
از سر و صورت و لباس هایم آب بچکد . اگر هم بعدش سرما بخورم برایم مهم نیست . اصلن چه بهتر که سرما
بخورم . اینجوری احساس لذت بخش تری بهم دست می دهد .
اینکه روی جدول های کنار خیابان ساعتها راه بروم . اینکه مردم نگاهم کنند برایم اصلن مهم نیست ؛ مهم حس
قشنگی است که وقتی یک پایم را از روی جدول بر میدارم و به جلو میگذارم - آن لحظه ای که روی یک پا روی
جدول ایستاده ام و حس معلقی که بین زمین و آسمان دارم - بهم دست می دهد .
اینکه باران ببارد و شب باشد و پنجره ی اتاقم را باز کنم و آهنگی که خیلی دوست دارم را با صدای بلند گوش
دهم و با یک فنجان اسپرسو داااغ و ترجیحا تا انجا که می شود تلخ بروم کنار پنجره بایستم و باران صورتم را
قلقلک بدهد .
اینکه ؛ اینکه ؛ اینکه ... چقدر من عااااااشق بعضی کارها هستم .
نمی دانم
به تکه های پیراهن یوسف نگاه کنم
یا جگر زلخیا ...
تنها چیزی که می دانم
عشق روی لبه ی تیغ های تیز جا خوش کرده است .
گاه روی کاردهای میوه خوری
و گاه روی خنجر تیز برادر نماها ...
فرقی ندارد زمینی باشد یا آسمانی ،
عاقبتش به سمت خداست .
...
بخند ، خنده ی تو مثل قرص اعصاب است
برای زخم دلم می شود کمی مرهم
اگر شبیه زلیخا تو عاشقم باشی
شبیه یوسف در چاه می شوم کم کم
...
پ.ن: دو بیت شعری که بالا و پایین پست گذاشتم قسمتی از غزل هایی که تازه نوشتم . هفته ای که گذشت
خدارو شکر هفته ی پر غزلی برام بود . چهار تا غزل نوشتم که البته دوتاش هنوز تکمیل نشده .
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم