"هوالجمیل"


::روز دهم:::


ماه کوچک من

چه زود بزرگ می شود

.

.

.



شعر نوشت :


این روزها مدام زخم می خورم ...

چادرت را بیاور ،

میخواهم تیمم کنم .



دل نوشت :


هر روز صبح زنی در من قدم می زند و چادرش را به دست باد می سپارد . آنقدر راه می رود تا چادر سیاهش

آسمان را به سیاهی می برد .

هر روز شب من عاشق زنی می شوم که در من با چادری سیاه قدم می زند و لبه های چادرش با زمین خاک

بازی می کند . تا به حال هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که باد هم می تواند در چادر یک زن به رقص در بیاید .



سخن بارانی :


چنان که اغاز کرده ای

همیشه بر همان خواهی بود ...

"هولدرلین"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .