منِ او
"هوالجمیل"
::روز دهم:::
ماه کوچک من
چه زود بزرگ می شود
.
.
.
شعر نوشت :
این روزها مدام زخم می خورم ...
چادرت را بیاور ،
میخواهم تیمم کنم .
دل نوشت :
هر روز صبح زنی در من قدم می زند و چادرش را به دست باد می سپارد . آنقدر راه می رود تا چادر سیاهش
آسمان را به سیاهی می برد .
هر روز شب من عاشق زنی می شوم که در من با چادری سیاه قدم می زند و لبه های چادرش با زمین خاک
بازی می کند . تا به حال هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که باد هم می تواند در چادر یک زن به رقص در بیاید .
سخن بارانی :
چنان که اغاز کرده ای
همیشه بر همان خواهی بود ...
"هولدرلین"
* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .
+ نوشته شده در جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۲ ساعت 23:59 توسط علي
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم