دوست داشتن
::روز چهاردهم:::
چهاردهمین روزت را
با همه ی وجودم
می توانم دوست داشته باشم
شعر نوشت :
( قدیمی نوشت )
تو را به جای همه ی شعرهای دنیا می خوانم
تو را به جای همه واژه های دنیا قلم می زنم
برای خاطر سمفونیه کلمات
که درون چشمانت موج می زنند
تو را به اندازه ی همه ی امواج دریا گوش می دهم
تو را بخاطر همه الهه ها فریاد می زنم ...
به جای ونوس به تو عشق می ورزم
و مثال ولکانوس در تو گر می گیرم
و همچون پوزئیدون در تو شنا می کنم
که تو آتنای تمام دنیایی
و بالای دست کرونوس در تاریخ پرواز می کنی
تو را برای همه ی الهه های دنیا الهه می خوانم
که تو زنوس تمامی خدایانی
دل نوشت :
نمیدانم چرا ؛ اما چند وقتی ست که احساس میکنم میتوانم صدای قلبم را بشنوم . تمام روز مدام همه ی وجود
مرا می لرزاند . هر دو ثانیه یکبار و هر بار دو مرتبه ...
تمام روز صدایش را میشنوم ، غیر از مواقعی که نور خورشید به تو برخورد میکند و تو مثل یک آینه نور را به سمت
چشم های من منعکس میکنی و من تو را می بینم . چشم های سیاهی که هر روز مرا شب می کند . ابشار
موهایی که نور خورشید هیچ وقت نتوانست به آنها دسترسی پیدا کند تا من ببینمشان . عطری که تمام دنیای
مرا به تسخیر در میاورد و لبخندت . لبخندت . لبخندت ...
وقتی میخندی احساس میکنم یک رباط هستم . یک رباطی که هیچ اختیاری از خود ندارد و کنترلش دست کس
دیگری ست . دیگر صدای قلبم را نمیشنوم . همه چیز برایم در تو خلاصه می شود . همه ی صداها صدای
توست . حتی صدای قلب تو در سینه ام می تپد .
همه ی این ها را گفتم تا بگویم دوستت دارم . همه ی این ها را گفتم تا ... تا از تو یک خواهش کنم .
خواهش کنم که ؛ دوستم داشته باشی ...
سخن بارانی :
... حالا یادم میآید قدم که میزدم – میزنم، با قدمهام میشُمارمَت. شاید قدمهات را، شاید حرفهام را که
تمامی نداشت و حرف نبود تنها، تو اما به حرف دیده بودیشان و گذشته بودی از کنارشان که فقط: زیبا،
قشنگ؛ شنیدنیاند با موسیقی و زنگ خاصی که صِدام داشت ( حالا اما نمیدانم باز صِدام زنگ دارد، خَش
دارد، گرما و... دارد یا نه؟ صِدام را دیگر نمیدانم. نمیشناسم. نمیشنوم خودم حتا ). راه که میروم
میشُمارمَت. میشمارم چندبار پردهی گوشهام به جملهی کوتاهِ "دوستت دارم" لرزیدَهست؟ چندبار نگاهَت را
بهشوق دیدهام که تووشان برق خاصی بوده باشد؟ برقی که بگوید، حرف بزند بام. چندبار لرزش شانههات را
دیدهام که بخواهند چیزی را، بُغضی را بتکانند از خودشان؟ چندبار گوشهی لبهات را دیدهام که به تمنای
بوسهای لرزیده - شکفته - باز شده باشند از هم؟ چندبار خودت را دیدهام که با فِراغِ بال و آرامشِ خیال از جایی
نه دوور - نه نزدیک، از همان خیابانِ همیشه که یک سووشْ خانهی من است ( روشن و آشکار ) و سوویِ
دیگرش خانهی تو ( در مِه و گُم ) به سمتم میآیی و لبهات به لبخند نشسته باشد؟... میشمارم قدمهام
را و شهر را در زیر پاهام تمام میکنم و دوباره از سر میگیرم که اینبار کوچههاش را که میروم، شُمارشَم
درست از آب در بیاید. اینبار راه رفتنم طعم دیگری داشته باشد...
"رضا کاظمی"
* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .
ما تهي دستان عاشق پيشه ايم