"هوالسلام"


::روز بیست و هشتم:::


ماه امشب را

بغض می کنم ...

.

.

.

استغفرالله ...



شعر نوشت :


تو را به جای همه ی کسانی که ننوشته ام ، می نویسم 

تو را به جای همه ی کسانی که نخوانده ام ، می خوانم

تو را دوست می دارم

به جای همه ی کسانی که می توانستم دوست بدارم و دوست نداشتم

تو را

به جای همه ی دوست داشتنی های دنیا دوست می دارم

برای خاطر شعر

برای خاطر شعری که در اقیانوس چشم هایت موج می زند

تو را ...



دل نوشت :


...


ب.ن: 

امشب کلی بغض داشتم . کلیــــــــ ... یه حرکت از یه دوست قدیمی باعث شد این بغض بشکنه ...

فک کنم باید ازش ممنون باشم .

دلم میخواد تا خود صبح رو سجاده م گریه کنم . تا صبح پای اون شمع باطریه سبز رنگم اب شم و گریه کنم .

احتمالن نفسای اخرم باشه . قبلن قولشو داده بودم . حالا یا میشکنم و به زباله دان تاریخ میپیوندم یا وقتی 

از این پیله در بیام میشم الماس و دیگه هیچ وقت نمیشکنم .

برام دعا کنین



سخن بارانی :


عاشق حضرت بازی هستند... اما حضرت حق، بعضی را خودش هم عاشق است... عاشقی خدا توفیر دارد با

عاشقی ما... خدا عاشقی است که حتا دوست ندارد، اسم معشوقش را کسی بداند... به او می‌گوید، رجل!

همین... مرد!...همین...می‌فرماید و جاء من اقصی‌المدینه رجل یسعی... جای دیگر می‌فرماید و جاء رجل من

اقصی المدینه یسعی، یعنی این دو تا رجل باهم فرق می‌کنند... یکی می‌آید موسای نبی را نجات

می‌دهد...قوم بنی اسرائیل را در اصل نجات می‌دهد...دیگری هم قومی را از عذاب نجات می‌دهد...اسم‌ش

چیست؟ اسم‌شان چیست؟ نمی‌دانیم...رجل است

"رضا اميرخاني - قيدار"



* لطفا نظرات خود را "اینجـــــــا" بگذارید .