"به نام خدا"



عکس گرفتن هم بهانه می خواهد . بدون بهانه دست و دلم به گرفتن هیچ عکسی نمی رود . دلت میخواهد 

یکی باشد ، یکی باشد که با حوصله بنشیند و عکس هایت را نفس بکشد . یکی باشد که برایش تعریف کنی 

اینجا کجاست و چه اتفاقی برایت افتاده . که ماجرای پشت لنز را برایش تعریف کنی و او با حوصله به همه ی 

ماجراهایت گوش بدهد .

عکس گرفتن بهانه می خواهد . باید به نیت یک نفر عکس بگیری . نمی شود مثل نوشتن چشم هایت را 

ببندی و تخیل کنی و تند تند بنویسی . باید فکر و ذکرت یک نفر باشد . باید بدانی که از چه رنگی خوشش

می آید . بدانی که چه گلی را دوست دارد . باران بیشتر دوست دارد یا برف . عکس هایی که درون جنگل

گرفته می شود را می پسندد یا لب ساحل . یا اینکه شبهای کویر را دوست دارد .

باید یک نفر باشد . یک نفر که بهانه ی گرفتن دوربین را دستت بدهد و تو آنقدر سوژه در نفس به نفس

لحظه هایت کشف کنی و کادرهای مختلف را امتحان کنی تا عکس مورد علاقه اش را بگیری . عکسی که

وقتی نگاه می کند ذوق کند.


.

.

.


الوعده وفا ...

اینم غزلی که روز بیست یکم ماه رمضون قولشو دادم و این مدت درگیرش بودم و بالاخره تونست راضیم کنه




چون خانه ای که قفل درش را شکسته اند

یا اینکه درب شعله ورش را شکسته اند


حالم شبیه دخترکی بین کوچه هاست

پهلوی مادر و ... پدرش را شکسته اند


همچون دلاوریست که در اوج یک نبرد

افتاده بر زمین ... سپرش را شکسته اند


حالم شبیه رستم دستان شده ست چون -

با دست های خود کمرش را شکسته اند


حالم بد است مثل عقابی که در قفس -

افتاده است ... بال و پرش را شکسته اند


چون جنگجوی خسته ی افتاده از نفس

وقتی که دسته ی تبرش را شکسته اند


حالم بد است مثل کسی که به دست خود

پل های امن پشت سرش را شکسته اند




پ.ن: اجازه می دهید

شما را دوست داشته باشم ؟


"سمفونی مردگان - عباس معروفی"