"به نام پروردگار باران"


       برگه نهم - خط اول:    السلام علی حضرت البحر       



می‌دانید اباالفضل باب الحوائج است، می‌دانید امشب، يك شب استثنائی است، می‌دانید کسی نباید دست 

خالی از این مجلس برود. می‌دانید امام زمان(صلوات‌ الله‌ علیه) توسّل به عمویش عبّاس را دوست دارد؟ از این

به بعد هر چه را که می‌گویم، فقط برای قضاي حوائج است:

می‌نویسند در روز عاشورا وقتی که همه اصحاب و بنی هاشم شهید شدند، صحنه‌ای پیش آمد. تعبیر این

است: «فلما رأ العباس وحدۀ اخیه الحسین (علیه ‌السلام)» وقتي حضرت اباالفضل ديد كه برادرش تک و تنها 

مانده است و کسی را ندارد، جلو آمد و اجازه خواست که به میدان برود. آمد و عرض کرد: «هل لی من

رخصه؟!» آیا به من اذن میدان میدهی؟! دارد: «فبکي الحسین بكاءً شدیداً» امام حسین شروع کرد های های 

گریه کردن. بعد هم به او گفت: تو علمدار من هستی، کجا میخواهی بروی؟

آن موقع جنگ¬ها تن به تن بود و امام حسین می‌دانست که اگر اباالفضل به میدان برود، کسی از پس او بر 

نمی‌آید. شاید باورش براي ما مشکل باشد، امّا اگر به صورت گروهی هم به مصاف اباالفضل می‌آمدند، باز او 

کسی نبود که به این زودی از پا در بيايد. امام حسین دید این که اگر اباالفضل برود، همه را به هلاكت

میرساند؛ و این به لغت¬نامه و قاموسش نمی‌خورد. آن چيزي که حسین(علیه ‌السلام) را به هدفش

می‌رساند، این است که با لباس مظلومیّت از اینجا خارج شود تا اسلام در جهان باقی بماند.

لذا به برادر گفت: حالا که ناچاری این کار را انجام دهی و دیگر نمیتوانی بمانی، برو مقداري آب برای بچه‌ها

تهیه کن! به ایشان نگفت: نرو! امّا چون میدانست که اگر او برود، خیلی از آنها را میکشد و صورت مسأله تغییر 

میکند ایشان را به کار دیگری مأمور کرد. به تعبیر من اگر اباالفضل به ميدان مي-رفت، آنها را مثل برگ خزان روی 

زمین می‌ريخت و این مسأله در تاریخ ثبت می‌شد، نه مظلومیّت حسین(علیه السلام)؛ برای همین حضرت 

اباعبدالله که هیچ وقت مادی فکر نمی‌کرد، به او فرمود: برو آب بیاور!

می‌دانید كه اباالفضل آمد و مشک و یک نیزه برداشت. به سمت آب حرکت کرد. چهار هزار نفر مراقب شریعه 

بودند! همه‌شان را مثل مور و ملخ عقب زد؛ به شریعه فرات رفت. اباالفضل چنین قدرتی بود و حسین

می‌دانست او کیست! مشک را پر آب کرد، دست¬هایش را زیر آب برد و آب را سمت دهان آورد، ولی دیدند

آب را نخورد؛ آب را روی آب ریخت. او خیلی عطش داشت،‌ چرا آب نخورد؟ می‌گویند: «وذکر عطش الحسین

(علیه ‌السلام)»حضرت از شریعه بیرون آمد. بند مشک را به شانه راست انداخت و به سمت خیام

حسین(علیه ‌السلام) حرکت کرد، نگویم چه شد! یک وقت صدای اباالفضل بلند شد: «و الله إن قطعتم يميني؛

إني أحامي أبدا عن ديني» به خدا قسم اگر دست راستم را قطع کنید، من از دینم دست بر نمی‌دارم و من از 

دینم حمایت می‌کنم! من همه چیزم را برای دینم می‌گذارم. طولی نکشید دست چپش را هم قطع کردند.

دیدنداباالفضل بند مشک را به دندان گرفت.

اباالفضل با سرعت می‌رفت، بند مشک را هم به دندان گرفته بود که آب را به خیمه‌ها برساند. «فجاءه سهم 

فأصاب القربه» تیری آمد و به مشک آب خورد. آب¬ها سرازیر شد. «فوقف العباس» عباس دیگر ایستاد! متحیّر 

است که حالا چه کار کند!؟ آب که ندارد تا به خيمه¬ها برود!

تیری آمد و به چشم اباالفضل اصابت کرد. آن خبیث هم از این فرصت استفاده کرد و با عمود آهن به فرق

اباالفضل زد. «فانقلب عن فرسه» اباالفضل از روی مرکب به روی زمین افتاد! «فنادی: یا اخا ادرک اخا!» صدایش 

بلند شد: برادر، برادرت را دریاب!

حسین(علیه ‌السلام) با عجله آمد و خودش را به اباالفضل رساند. اباالفضل ديگر رمقي در بدن نداشت. امام به

او حسین نگاهی کرد و گفت: «الْآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِي» برادر! الآن کمرم شکست.

تعبیر عجیبی است، دارد اباالفضل به برادر روي کرد و گفت: «یا اخا ما ترید؟!» برادر! حالا می‌خواهی چه کار 

کنی!؟ گفت: می‌خواهم تو را به خیمه ها ببرم. گفت: من را به خیمه ها نبر...!


"حاج آقا مجتبی تهرانی"


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


برگه نهم - خط آخر: ...


از داع تو خم شد کمرم ... افتادم

بالای سر برادرم افتادم

تا فرق شکاف خورده اش را دیدم

یک مرتبه یاد پدرم افتاد

.
.
.


تمام آبرويت را كه به دندان گرفته اي

رها كن ...

فداي سرت

كلاه خود روي سرت را نگه دار !




التماس دعا