به نام خدا



نزدیک غروب که میشه همه ی زن های محله جمع میشن در خونه ی یکی و یه زیر انداز میندازن و یه دو سه

ساعتی رو کنار هم وقت می گذرونن .

راستی ، یادم رفت خودمو معرفی کنم . اسم من مرضیست . تو یکی از محله های جنوب شهر تهران زندگی

میکنیم . اون روز همه جمع شده بودن دم خونه ی ما ...

- مرضی ، پس این چایی چی شد .

- ببخشید . الان میارم مامان . مش زینب شما هم می خورین ( :

مش زینب یه خانم مهربونیه که سر کوچمون یه بقالی داره . همه دوسش دارن . به خاطر همین بعضی وقتا

باهاش شوخی می کنیم . ای بابا ، چقدر حرف زدما . رشته ی کلام از دستم رفت . کجا بودیم . آهان ؛

- مش زینب شما هم می خورین ؟

- نه مرضی جان ، برای من یه قهوه ای ، نصفه کافه ای ؛ چیزی بیار بی زحمت . این چیزا به من نمی سازه .

منم که تو آشپزخونه مرده بودم از خنده گفتم : چشم ؛ حتما . کافه ی کامل براتون نمیارم . حتما نصفش

میکنم ، چون براتون خوب نیست .

بالاخره بعد از کلی فس فس و غرغرای "مصمه" خانم چایی رو اووردم.

مصمه خانم - که اسمش معصومست و بهش میگیم مصمه - ته کوچمون که یه بن بسته میشینن . چشمتون

روز بد نبینه ، خدا نکنه توپی چیزی موقعه بازی کردن بیفته ته کوچه و بدست مصمه خانم که همیشه جلوی

در داره نگهبانی میده برسه . بگذریم .

سید خانم که تازه از سوریه برگشته بود یه بسته شکلات از انجا اوورده بود ، گذاشت وسط تا با چایی بخوریم .

مثل همیشه اون روز منیژه دیر رسید . منیژه اینا تازه اومدن به محله ی ما و تازه هم عروسی کردن . همه

بهش میگن عروس . وقتی که رسید جلسه مثل هر شب با حضور تمامی اعضا برگذار شد .

اون شب عفت خانم  شروع کرد .

- جدیدا چقدر دزد زیاد شده تو محله . بی انصافا به کابل برقم رحم نمی کنن . شانس اووردیم  یخچال

تلویزیونامون تا حالا نسوخته .

راستی یادم رفت عفت خانم و معرفی کنم . عفت خانم مامان عاطفست . عاطفه هم تنها دوست منه

که یه چند سالی از من بزرگتره و خیلی وقتا تو درسا بهم کمک میکنه .

من گفتم : تازه باحییب (بابا حبیب)منم پری شبی یکیشونو دید که سیمارو جمع کرده بود و داشت

در می رفت .

صغری خانم که خونه کناری ما میشینن گفت : خوب معلومه کار کیه . کار این پسره عادل کچله . از معتاد

جماعت هر کاری بگی بر میاد . چند وقت پیشاهم رفته بود ریسه های مچّد (مسجد) و برده بود .

منیژه گفت : مگه اینا دین و ایمون ندارن . به امیر آقا میگم بره به محمود کلانتر بگه تا بیان ببرنش پسره ی

معتاد دزد و .

سید خانم که خودشو نگه داشته بود گفت : عروس خانم ، خانما ، از شما ها بعیده . هنوز که چیزی معلوم

نیس . بیخودی گناه مردمو نشورین . بیایین بحثو عوض کنیم و راجبه یه چیز دیگه صحبت کنیم .

اینو که سید خانم گفت مامانم دوباره رو کرد به من و گفت : مرضی جان استکونا رو جمع کن و برو دوباره

چایی بریز بیار .

با کمک عاطفه لیوانارو جمع کردیم و رفتیم تو آشپزخونه تا چایی بریزیم . نمی دونم تو اون مدت که ما نبودیم

چه بحثی پیش افتاده بود . وقتی با عاطفه اومدیم دیدیم مش زینب زده زیر گریه !

- قاسم آقای خدا بیامرز که بود هیچکی جرئت نمی کرد به مغازه چپ نگا کنه . الان یه چند وقتیه که وقتی

میام میبینم کلی از جنسا رو دز (دزد) برده .

عفت خانم دوباره گفت : کاره همین پسره ی معتاده دیگه . چند شب پیشم اومدن کفش مهمونای مارو

تو روز روشن ورداشتن بردن . انقدر جلوی مهمونام شرمنده شدم .

عاطفه که خنده ی منو دید به مامانش به خنده گفت : مامان عفت ، چند شب پیش ؛ تو روز روش بردن !؟

تازه مگه کیا بودن . عمه صدیق و عروسش بودن دیگه . همون بهتر که بردن .

- ا وا دختر ، این حرفا چیه میزنی . هرکی بود بالاخره مهمون بود و حبیب خدا . آبروی ما هم جلوشون رفت .

انقد بهم متلک انداختن که این خراب شده چیه دارین توش زندگی میکنین . شیره کش خونه که بود ، حالا

دزد بازارم شده .

عاطفه با عصبانیت گفت : ایش ، نه که خودشون تو نیاورون خونه دارن .

منیژه گفت : عاطفه جان ، جدی عمتینا تو نیاورون خونه دارن !؟

من و عاطفه زدیم زیر خنده و منیژه هم با خنده ی ما خندش گرفت و گفت : مگه چیزه خنده داری گفتم .

عفت خانم گفت : نه بابا عروس خانم . اونا هم همین اطراف میشینن .

من که دیدم مش زینب به یاد قاسم آقای خدا بیامرز هنوز داره گریه میکنه بهش گفتم : مش زینب میخوای

مثل یه شیر بیام واستم دمه مغازه تا کسی جرئت نکنه بهش نگا کنه ، چه برسه چپ چپ ؟

با این حرفم مش زینب خندش گرفت و همه با خنده ی مش زینب خندیدن .

دوباره مامانم بهم گفت : مرضی جان ، خودت میدونی دیگه . زحمتشو بکش .

صغری خانم گفت : نه مرضی جان ، نمی خواد دیگه . پشیم بریم که شب شدش . الانه که اکبر آقا بیاد و

دوباره  غر بزنه که این همه ساعت میشینین دمه در صحبت میکنین و شب که میشه شام دوتا تخمه مرغم

بهمون نمی دین .

منیژه گفت : آخی ، طفلی امیر آقای ما غر که نیمزنه هیچی ، تخمه مرغم خودش میره میزنه .

صغری خانم که از قضا صاحاب خونه ی منیژه اینا هم هست یه نگا به منیژه انداخت و گفت : منیژه جان ،

فردا به امیر آقاتون بگین یادش نره کرایه رو بیاره .

اینو که گفت منیژه سرشو انداخت پایین و از همه خداحافظی کرد و رفت . عاطفه هم دنبالش رفت و دره

گوشش نمیدنم چی گفت که باهم کلی خندیدن .

عاطفه دوباره برگشت و به مامانش گفت : مامان عفت ، مام بریم دیگه .

یواشکی به عاطفه گفتم ؛ چی به منیژه گفتی که اینجور خندیدین .

از اونجایی که صغری خانم  داش چپ چپ نگامون میکرد ، عاطفه یواشکی بهم گفت : بعدا بهت میگم .

عاطفه اینا که داشتن می رفتن یه دفعه منیژه رو دیدیم که دره خونشونو باز کرد و دوباره اومد بیرون . بدو

بدو اومد سمت ما و گفت : امیر آقا زنگ زده بود . گفتش محمود کلانتراینا دیشب دزده رو که داشته

کابل محله ی بقلی رو می دزدیده گرفتن . میگفت از بچه های محل نبوده .

سید خانم گفت : دیدین الکی گناه مردمو میشورین . پشیم بریم که امشب دیگه نماز اول وقتمون دیر نشه .

با همه خداحافظی کردیم و همه رفتن .

من موندم تو کوچه تا وسایلو جمع کنم و بیارم . یهو دیدم سگی که نگهبون گاراژ سرکوچه ای تازه اوورده بود

با لنگه کفشیایی که تو دهنش بود رفت سمت خرابه و اونا رو چال کرد و دوباره برگشت .


"پایان"

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1 : این دومین داستانی بود که کامل تمومش کردم . امیدوارم از قبلی بهتر شده باشه .

پ.ن 2 : از شراره آتش بینهایت تشکر میکنم که با یکی از دستنوشته هاش ایده ی این داستانو تو ذهن من انداخت .

پ.ن 3 : ...